Nimrooz
Vol. 18, No. 898, September 8, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۸ - جمعه ۱۷ شهريور ۱۳۸۵
از سَرِ «دلتنگى»
*دكتر مسعود عطائى، در ميان غربت نشينان اهل شعر و قصه از پيگيرترين هاست. از سال ۱۹۹۰ تا امسال كه ۲۰۰۶ باشد، ده دوازده مجموعه شعر و قصه انتشار داده است. اهميت اين پيگيرى هنگامى برجسته مى شود كه بدانيم حرفه اصلى او نه شاعرى و نويسندگى كه پزشكى است. از آن گذشته نه تنها در عرصه شعر و قصه گام مى زند كه سنتور مى نوازد و آهنگ مى سازد. حال چگونه وقت مى كند به حرفه اصلى خود برسد، پرسشى است كه هنوز بى پاسخ مانده است!
درباره پراكنده كارى بعضى از هنرمندان ايرانى، پيش از اين به مناسبت هاى مختلف صحبت كرده ايم. چيزى كه نيروى آفرينندگى آنها را در عرصه هاى مختلف مى پراكند و تضعيف مى كند. هنرمندى كه در پراكنده كارى توفيق هم پيدا مى كند، نبايست بينديشد كه اگر همه نيروى خود را در يك عرصه گرد مى آورد، توفيقى به مراتب افزون تر به دست نمى آورد؟ اين نكته ها را يكى دو بار با مسعود عطائى نيز در ميان نهاده ايم. اگر چه منطق ما را پذيرفته ولى شور و هيجان پراكنده كارى او را همچنان به راه خود برده است! او با آن كه قصه هاى دلنشين، با ساختار استوار، به فارسى و آلمانى نوشته است، ولى دلبستگى او به شعر چيز ديگرى است. تا به حال سه مجموعه شعر از او انتشار يافته است: چكامه هاى غربت (۱۹۹۴)، شعله هاى پائيزى (۲۰۰۰) و فصل خاموشى (۲۰۰۵). امسال براى آن كه بى شعر باقى نماند، گزيده اى از شعرهاى پيشين- و تازه- خود را همراه با موسيقى در ديسك «دلتنگى» بازخوانى كرده است. فرصتى است تا دوباره به بعضى از شعرهاى او كه عمدتاً از «فصل خاموشى» برگرفته شده «گوش» كنيم.
*«دلتنگى» با شعر «آواى خدائى» آغاز مى شود كه مى خواهد تصويرى از جهان امروز ما را نيز عرضه كند، «جهانى كه در آن قدرت و زر، معيار است» و «يكرنگى و نيكى، عار است». جهانى است كه در آن «كركسان» در انتظار مردن «شيران» نشسته اند! پرسش اصلى سراينده اين است كه در چنين جهانى، شعر چه معنائى پيدا مى كند؟ شعر به گفته او «آواى خدائى» است كه با «واژه هاى ترد» در جستجوى جهان ديگر و انسان ديگر است. چنين آوائى در جهانى كه در «چنگ پليدان» اسير است، چه نقشى مى تواند ايفا كند؟ پاسخ چندان دشوار نيست. شعر تا وقتى در عرش ملكوت زندگى مى كند، گمان نمى كنيم براى جهان امروز كارى از دستش برآيد. ولى اگر نگاهى به زمين بيندازد و «آواى انسانى» پيدا كند، كارها از دستش ساخته است. جهانى كه «عطائى» تصوير مى كند، تنها جهان امروز ما نيست. پليدى و پلشتى، هميشه در جهان بوده است. شعر گاهى از برابر آن بى تفاوت گذشته و گاه، ولى، با آن گلاويز شده و دمار از روزگارش برآورده است. البته منظور شعر «متعهدانه» سال هاى انقلابى نيست كه ريشش درآمده است. شعرى است كه «واقعيت هاى موجود» و نه «آرزوهاى موهوم»، آبشخورش باشد. شعرى كه اگر «عاشقانه» هم هست، نگاه به عشق زمينى و انسانى دارد.
-عطائى خود در شعر «شتاب» حرف آخر را مى زند:
-«ما كه ناخواسته اين جا به نبرد آمده ايم‎/ بهتر آن نيست كه با عشق قدم برداريم؟‎/ عشق را پيشه و معبود و هدف بشماريم؟...»
البته از «حافظ» هشدارى را وام مى گيرد تا به ما بگويد از شتاب در راه عشق بپرهيزيم
-«گام و آهسته كه اين خانه بنا گشته بر آب‎/ دوره پر خطر عشق، خلاف است، شتاب!»

«هجرانى»ها....
*«هجرانى» شعر ديگرى از «دلتنگى» است. دلتنگى از هجران يارى كه با شاعر «يگانه و همدل» بوده و «زورق رها شده در توفان» او را ناخدائى مى كرده است!
(عنوان «هجرانى»،- اگر چه سراسر ادبيات كلاسيك ايران را «هجران» پوشانده است-، گمان مى كنيم براى نخستين بار از سوى احمد شاملو به كار گرفته شده باشد.) در يكى دو بند از هجرانى عطائى، سوز هجران به خواننده منتقل مى شود:
-«بى تو چراغ خانه كند سوسو‎/ بنشسته ديو مهلك تنهائى‎/ هر شب چو جغد غمزده رودررو‎/ از بازى زمانه چه مى دانى؟‎/ شايد نبينى ام دگر و آنگه‎/ غمگين شوى زدرد پشيمانى»!
-«ميوه كال» شعر ديگرى است در مجموعه كه مى توانست، هجرانى ۲ نام بگيرد، همان حال و هوا را دارد:
-«كاش مى بودى و مى ديدى‎/ چه خاموش است بى تو روزگار من...‎/ كاش مى بودى و مى ديدى كه بى تو چهره ها تنديس غربت زاد؟!‎/ صداها چون طنين باد در دره...»
در واقع بسيارى از شعرهاى مجموعه شنيدنيِ «دلتنگى»، هجرانى است. از «فصل خاموشى» به بعد، شاعر در حال و هواى هجرانى غوطه ور شده است. پيش از آن در چكامه هاى غربت و شعله هاى پائيزى، در كنار هجرانى ها، چندتائى «وصالى» نيز مى شد خواند كه نور و سرور و اميدى بپراكند. ولى گوئى فصل خاموشى، آغاز نااميدى از «وصال» است.
-«پس از تو اين من و اين ديو ترس و تنهائى‎/... پس از تو رنج پشيمانى و شكيبائى...‎/ پس از تو سقف جهان كوته است و سربى رنگ‎/ پس از تو خانه من ابرى است و پر آژنگ»
-در مجموعه دلتنگى، كار از مويه هاى هجرانى درمى گذرد و شاعر خود را در «واپسين لحظه ها» مى بيند.
-«هنگام خداحافظى و نوبت مرگ است‎/ اى همره ديرينه تو تنها مگذارم...»
تنها شايد در يك شعر از مجموعه باشد كه سراينده از «يأس و نااميدى» خسته مى شود و چيزهائى را مى طلبد كه زندگى ساز است؛ پيش از آن كه دير شود:
-«دير مى شود بيا شاعر‎/ يا مى و نواى موسيقى‎/ شعر تازه اى بگو امشب‎/ خسته ام من زيأس و نوميدى‎/ يك ترانه اى بخوان رنگين‎/ از بهاران آرزو امشب...»\
ولى نه! تنها اين نيست. «دلتنگى» شعر اميدمندانه ديگرى نيز دارد كه آن را به پايان مى برد. «اميد»ى كه عطائى سر برآوردن آن را مشروط به تحقق يك آرزوى شاعرانه مى كند: «فرداى ديگرى اگر باشد!»:
-«فرداى ديگرى اگر باشد‎/ بندهاى سكوت را خواهم گسست‎/ پنجره هاى اميد را خواهم گشود‎/ از دخمه خاموش رها خواهم شد‎/ و با سرود خورشيد همنوا خواهم شد‎/... فرداى ديگرى اگر باشد‎/ مشتم را بر سينه زندانبان خواهم كوبيد‎/ با شكنجه گر خواهم جنگيد‎/ درفش آزادى را استوار و از غم آسودگان را بيدار خواهم كرد.‎/ فرداى ديگرى اگر باشد‎/ «فصل خاموشى» را سپرى خواهم كرد‎/ رنگين كمان روشنائى را در جانم خواهم نشاند‎/ و تا واپسين لحظه شعله ور خواهم ماند...‎/ فرداى ديگرى اگر باشد...!»
*
*مجموعه شنيدنى دلتنگى در جمع ۲۷شعر را در خود دارد كه همه آنها با سليقه «شيرين عطائى»، همسر سراينده با موسيقى در خور، درآميخته است. صداى گرم و دلنشين گوينده اى نيز بر پيشانى ديسك نشسته كه مى شد گفتن همه عناوين شعرها را به او سپرد. در تقابل با صداى سراينده، تنوع بيشترى به مجموعه مى بخشيد. مسعود عطائى از زمره سرايندگانى است كه سروده هاى خود را خوب مى خواند به شرط آن كه مراقب تند و كند شدن ريتم گفتارى خود باشد! براى او فرداى ديگرى- و بهترى- آرزو مى كنيم.
*

تار «يحيى»
*نه تنها تار نوازان باتجربه، كه همه كسانى كه به شكلى با موسيقى سنتى ايران سر و كار دارند، نام «يحيى» را شنيده اند ولى از او چيز زيادى نمى دانند. «صنعتگر هنرمندى» كه وقتى نوازنده اى دستش به يكى از تارهاى دست ساز او مى رسيد، به زمين و زمان فخر مى فروخت! «فصلنامه موسيقى ماهور»، در آخرين شماره خود بخشى را ويژه يحيى ساخته و به زندگى و به شيوه كار او پرداخته است.
«هوانس آبكاريان» كه همه او را به نام «يحيى» مى شناسند، در سال ۱۲۵۵ خورشيدى، در خانواده اى ارمنى، در جلفاى اصفهان زاده شده و در سال ،۱۳۱۱ در سن ۵۶سالگى از دنيا رفته است. پدر و عمويش هر دو از نجاران معروف اصفهان بوده اند كه به ويژه در ساختن تار مهارت داشته اند. با اين همه يحيى، پس از فراگيرى مقدمات تارسازى از پدر، براى كار خود، شيوه تارساز معروف ديگرى به نام «فرج الله» را سرمشق قرار داده است.
-به نظر مى رسد كه يحيى، در دوره مشروطيت به مجاهدان پيوسته باشد. «در زير سيم گير يكى از تارهايش عكسى از خودش با تفنگ و قطار فشنگ» ديده شده كه اين جمله در زير آن قيد شده است: «مجاهد راه وطن، يحيى مسيحى!» «يحيى» مدتى را نيز در يك اداره دولتى، -پست يا ماليه- كار كرده و از سال ،۱۳۰۰ از ۴۵سالگى، به طور تمام وقت به تارسازى پرداخته است. او در يك دوره ده ساله، تغييراتى در ساختمان سنتى تار به وجود آورده كه نوازندگان آنها را براى «ارائه مطالب موسيقى جديدتر، بهتر و مطلوب تر» تشخيص داده اند. استقبال اينان از تار يحيى، كميابى اين ساز را به دنبال آورد. يحيى دو دست بيشتر نداشت و نمى توانست پاسخگوى تقاضاى پديد آمده باشد. اين وضعيت از يك سو بهاى تار او را به شدت افزايش داد و از سوى ديگر سبب رواج بازار تقلب و شبيه سازى شد.
-يحيى، به اعتبار كار دولتى كه داشت مدتى را در تهران و قزوين گذرانيد ولى به گفته خودش «آنچنان سفارشات زيادى» دريافت كرد و نامه هائى كه «اتصالاً او را تشويق به اعاده شغل اوليه» مى كردند، كه «از يك لقمه نان راحت» دست كشيد و «با شوق مفرطى با تيشه به جان تنه هاى درخت بارور توت و گردو» افتاد! با وجود اين يحيى از شرايط و نتيجه كار راضى نبود. مى ديد كه هنوز «اصل را از بدل» تميز نمى دهند و «تهران همان تهران سابق است و او هم در گوشه فراموشى به اتلاف اوقات عزيز مشغول.... به قول عوام، مردم هر گردى را گردو مى دانند»! از اين جملات كه يحيى آنها را در نامه اى براى مدير روزنامه ناهيد نوشته برمى آيد كه دلگيرى او بيشتر از دست رقيبان شبيه ساز بوده است.
با اين همه مى توان گفت كه اوج دوران رشد و تحول زندگى هنرى يحيى، دوره اقامتش در تهران بوده است. در آنجا بود كه او توانست با نوازندگان طراز اول سنتى، با خانواده فراهانى و شاگردان آنها، آشنا شود. شيوه هاى مختلف تارنوازى هاى استادانه را تجربه كند و از «نظرات استادان در بهبود كارش بهره بگيرد. يحيى ولى از سفر به تهران، همانگونه كه اشاره كرديم، راضى نبود و خودش را «ضعيف و افسرده» مى پنداشت. اين بود كه تصميم به بازگشت به اصفهان گرفت. اين دوره مهاجرت كه حدود ۵۰سالگى يحيى روى مى دهد، «پر كارترين دوره زندگى او محسوب مى شود.» يحيى از اين پس تارهاى تازه خود را با «دو مهر» امضاء كرده است تا از نظر تاريخى، زمان ساخت آنها را مشخص كرده باشد.
*

همراهى بلبلان
*مطلب جالبى كه در بخش ويژه «يحيى» در ماهور آمده، نوشته «عبدالحسين سپنتا»، از پيشگامان هنر سينما در ايران است. كه او نيز اهل اصفهان بود و يحيى را از نزديك مى شناخت. او در آغاز هنرمند را كسى مى داند كه «تراوش روح انسانى و فكر و ابتكار معنوى» خود را عرضه مى كند. بعد «يحيى» را داراى همين خصوصيت مى بيند: «حس انسانى قوى داشت. ذوق و روح لطيف او بر روى چوب ساده تجلى مى كرد و عالمى عاطفه و صفا، زمينه و سابقه آن بود» و بعد شرحى از كار او مى دهد:
-«گوشه جلفاى اصفهان، كنار نهرى كه از كوچه مازندران مى گذشت، در محله سنگتراشان در كارگاه خود مى نشست و در همان حالى كه كنده درخت توتى را كه مدت ها در سايه و آفتاب خشك كرده بود، براى ساختن كاسه تار اره مى كرد و با تيشه ظريف و كوچك خود آن را مى تراشيد تا از آن چوب خشكيده تارى گرانبها بسازد... هرگز نمى دانست روزى تار او سر بر زانوى «درويش» و «كلنل» بنهد... و بر هنر او آفرين بگويند.
-سپنتا مى گويد كه يحيى تارهاى ساخت خود را در آغاز دانه اى ۱۰تومان مى فروخت همان تارى كه اگر امروز به دست آيد (هفتاد و هشتاد سال پيش) بيش از ۵۰۰۰تومان ارزش دارد. (گمان مى كنيم، در زمانه ما بهاى تار يحيى اگر پيدا شود و تقلبى نباشد، سر به ميليون ها خواهد زد!)
«وقتى يحيى... تارهاى ساخت خود را... براى امتحان مى نواخت. صداى چه چه بلبلانى كه قفس هاى آنها را، اطراف كارگاه آويخته بود... با نغمه دلكش تار به رقابت و مسابقه» مى پرداختند! به گفته سپنتا، او از موسيقى و ساز و آواز لذت مى برد و آن همه زحمت كه براى ساختن تار مى كشيد براى آن بود كه خود را ارضاء كند. «غذاى بلبلان را شخصاً و با سليقه خاصى تهيه مى كرد و آنها را الهام دهنده موسيقى مى دانست...» او سخن «عارف قزوينى» را به نقل مى آورد كه «آواز ايرانى و مخصوصاً تحريرهاى آن، طبيعى ترين آوازهاى دنياست، زيرا شبيه ترين صداها به چه چه بلبلان است...»!
*
*دو قول ديگر درباره يحيى و دستاورد «صنعتى- هنرى»اش در مقاله سپنتا آمده كه دريغ است اگر تكه هائى از آنها را به نقل نياوريم. اولين سخن از آن «محمدعلى امير جاهد» است كه در ديوان خود از جمله مى نويسد، استاد «يحيى.... شخصاً اطلاعات كاملى از موسيقى داشت و... با به كار بردن فنونى كه مولود قوت قريحه (او) است، محرك ذوق نوازندگان (بود) و سهم بزرگى در ترقى و پيشرفت موسيقى كشور خود (داشت).... اين استاد در ساختن تارهاى «دست و پنجه و كاسه سر خود»، اعجاز مى كرد وتارهاى يكپارچه كه شاهكار صنعت به شمار مى رفت و بسيار پر بها بود، پس از وى ديگر ساخته نشد...»
-سخن دوم از «روح الله خالقى» است كه مى گويد: «معمول يحيى اين بود كه سالى يك بار، استادان تار و نوازندگان معروف را به ناهار دعوت مى كرد و به اصطلاح درويشان، «ديگ جوش» مى داد. ميرزا عبدالله و آقاحسينقلى، تارها را امتحان مى كردند و هر يك ساز مناسبى براى خود انتخاب مى كردند. شاگردان آن دو استاد نيز هر يك تارى برمى داشتند. روز بسيار خوشى بود كه هم از ديدار يكديگر شاد مى شدند و هم راجع به ساختمان تار مذاكرات مناسب مى كردند و استادان دستورهاى شايسته مى دادند. يحيى هم تجربيات خود را تشريح مى كرد و توضيح مى داد.»
*در مقاله ارزشمند ديگرى در ماهور، از زبان موسيقيدان معروف، «موسى معروفى»، با شيوه پوست انداختن تار يحيى آشنا مى شويم. معروفى كه با يحيى دوستى داشته، در سال هاى اقامت او در تهران نزد او مى رفته تا شيوه پوست اندازى او را فرا بگيرد. آنچه را كه آموخته، در مقاله خود براى اهل فن بازگو كرده است.
-رامين جزايرى در مطلب ديگرى تغييراتى را بررسى كرده كه به وسيله يحيى در ساختمان تار وارد شده است و «لاله جوشنى» از زندگى، كار و روحيات يحيى گفته و يادآورى كرده كه اينك صد و سى سال از تولد او مى گذرد. از زبان «جوشنى» به روايت از نزديكان يحيى مى خوانيم كه او روحيه اى درويش مسلك و اجتماعى داشته، اما با مردم كوچه و بازار ارتباطش كم بوده!... بيشتر با افراد خاص... از قشر تحصيلكرده، روشنفكر، پزشك و اديب و هنرمند» معاشرت داشته است.
*
*براى پايان بازتاب، بازمى گرديم به مقاله عبدالحسين سپنتا:
-«هنوز، هر وقت مضراب يك هنرمند موسيقى روى سيم هاى تارى صدا مى كند، مثل اين است كه صداى يحيى شنيده مى شود كه در كنار نهر كوچه مازندران، محله سنگ تراش هاى جلفا نشسته، تار را بر زانوى خود نهاده و اين شعر را با لحن ارمنى و با سوز دل مى خواند:
-هر چند تار و تيره بشد، روزگار ما
بشنو هنوز ناله ما را ز تار ما!*
Butilpa@aol.com

*با بهره گيرى از: فصلنامه موسيقى ماهور، شماره ،۳۱ تهران، بهار ۱۳۸۵.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •