خانواده طباطبائى ديبا
از علاءالملك ديبا تا حشمت الدوله والاتبار و شهبانو فرح ديبا
الموتى
يكى از خانواده هاى قديمى و سرشناس ايران كه به سرزمين آذربايجان تعلق داشته و ساليان دراز مشاغل مهم مملكتى را در اختيار داشته اند خاندان ديبا مى باشد كه برخى از آنان به مناسبت هائى همواره موقعيت عالى خود را در كشور حفظ كرده اند. وقتى فرح ديبا از اين خاندان همسر محمدرضاشاه پهلوى شد نقش اين خانواده در كارها خيلى زيادتر گرديد و به مشاغل مهمترى رسيدند كه اكنون درباره روزشمارزندگى چند تن از آنان مطالبى نشر مى يابد.
ميرزامحمودخان ديبا (علاءالملك) و مقامات او و برادران و فرزندانش
يكى از شخصيت هاى معروف خانواده ديبا سيدمحمودخان ديبا فرزند على اصغر مستوفى و برادر ميرزامحمد رفيع طباطبائى (نظام العلماء) است. وى كه در تفليس تحصيل كرده و زبان هاى روسى و فرانسه را مى دانست مدتى در دواير دولتى آذربايجان به كار پرداخت و پس از چندى كه از تفليس بازگشت در كارهاى حكومتى آذربايجان مشاغل مهمى يافت و به او لقب (وكيل دفتر) را دادند. سپس به لندن مأموريت يافت.
در مراجعت چون برادرش ميرزااسدالله خان سركنسول ايران در تفليس بود ميرزامحمودخان را به عنوان كارپرداز كنسولگرى به حاجى طرخان فرستاد كه كنسول و سركنسول گرديد و سپس سركنسول تفليس شد و مدت ۶سال در آنجا مأموريت داشت. بعد مستشار سفارت ايران در پطرزبورگ گرديد و مدتى امور سفارت را اداره مى كرد كه او را (ميرزامحمودخان شارژ دافر) مى ناميدند. بعد وزيرمختار در پطرزبورگ گرديد سپس لقب (علاءالملك) به او داده شد.
وزير مختارى علاءالملك در روسيه ۹سال طول كشيد بعد سفير ايران در اسلامبول شد. پس از كشته شدن ناصرالدينشاه براى دستگيرى ميرزاآقاخان كرمانى و دوستانش اقداماتى كرد و بر اثر مساعى او هر سه تن دستگير و به تبريز اعزام و به قتل رسيدند. براى استرداد سيدجمال الدين اسدآبادى هم اقداماتى كرد ولى به علت حمايت انگليس ها از او موفق نشد. علاءالملك تلگرافى به امين السلطان صدراعظم چنين پيشنهاد كرد (اگر اجازه مى فرمائيد وادارم ايرانيان جمال را بكشند) كه مظفرالدينشاه در حاشيه اين تلگراف نوشته (اين طور صلاح نمى دانم) سفارت او در استانبول ۷سال طول كشيد در مراجعت به تهران مدتى حاكم كرمان گرديد.
علاءالملك چون بيست و چند سال در خارجه مى زيسته برخلاف روش حكام آن زمان خيلى خوب و ساده رفتار مى كرد و اگر مى خواسته به ديدن كسى برود به جاى چند فراش چماق به دست سوار الاغ مى شد و يك نفر نوكر هم با الاغ دنبال او مى رفت كه اهالى كرمان به او مى گفتند (حاكم دو خره).
حكومتش در كرمان يكسال و نيم طول كشيد، مدتى بيكار بود تا بعداً وزير دادگسترى گرديد و در سال ۱۳۰۴ شمسى در سن ۸۷سالگى در تهران درگذشت و در قم در صحن امين السلطان در مقبره خانوادگى به خاك سپرده شد. با تمام مشاغلى كه داشت مردى عادى و معمولى بود.
احمد عبدالله پور مى نويسد: ميرزا محمودخان تبريزى فرزند ميرزاعلى اكبر لشگرنويس از رجال سرشناس ايران در تفليس تحصيل كرد و در تبريز به كار پرداخت. وقتى در وزارت خارجه به كار مشغول گرديد به تفليس اعزام شد و مدتى هم در لندن خدمت كرده است. در سفر ناصرالدينشاه به اروپا، وى با اروپائى ها همراهى كرد و در مراجعت شاه به عنوان سفير در تركيه منصوب شد. سپس حاكم كرمان و وزير معارف شد و در ترقى و ترويج مدارس و رسم دانش همت گماشت. مدتى نيز وزير عدليه و حاكم اصفهان بود.
احمد كسروى مى نويسد: علاءالملك از دشمنان آزادى بود و در زمان خودكامگى محمدعليشاه به پترزبورگ رفت تا زبان روزنامه هاى آزاديخواه را ببندد و امپراطور را به بازگشت لياخوف به ايران خرسند گرداند.
علاءالملك به جبران اقدامى كه در دستگيرى ميرزاآقاخان كرمانى و دو تن ديگر كرده بود براى جبران امر كتاب (آئينه سكندرى) ميرزاآقاخان را به طبع رسانيد.
در نشريه اى چنين خواندم:
نظام العلماء از شخصيت هاى بانفوذ بود و توانست افراد خانواده اش را در پست هاى حساس مملكتى جايگزين كند و خود و سه برادرش از ثروتمندان تبريز به شمار مى روند. وى داراى انتشارات زيادى است در زمينه دين و قانون و ادبيات و از جمله دستورالعمل براى رفتار و كردار اميران و پادشاهان. برادر كوچك وى ميرزا فضل الله خان وكيل الملك است كه مادر دكتر مصدق را به همسرى انتخاب كرد و از او صاحب فرزندى مى شود بنام ابوالحسن ديبا ملقب به ثقة الدوله، يكى از وقايع ديگر مرگ پسر بزرگ وكيل الملك از نزديكان و همكاران تيمورتاش بود. وى در زندان رضاشاه درگذشت. مقارن با ازدواج فرح ديبا با محمدرضاشاه برادرى ابوالحسن ديبا و مصدق السلطنه و قوم و خويشى اين دو خانواده مواجه با اشكالگيرى بعضى از خاندان پهلوى شد ولى پادشاه ايران كه شيفته فرح شده بود عليرغم حساسيت به مصدق اين نسبت را دور پنداشت و فرح را به همسرى انتخاب كرد.
ابراهيم صفائى گزارش هاى سياسى علاءالملك را در يك جلد كتاب تنظيم نموده كه از اسناد مهم تاريخى است و در مقدمه آن چنين نوشته است: (ميرزامحمودخان علاءالملك طباطبائى نياى شهبانوى ايران از رجال نيكنام و از خاندان اصيل ديبا بود. در دربار تزار كه مأموريت سياسى داشت وظايف مهمى را انجام داد. از طرف ناصرالدينشاه به او لقب (علاءالملك) داده شد كه قبلاً به ميرزامحمودخان وزير مختار شهرت داشت.)
مهدى بامداد مى نويسد: علاءالملك مانند برادرانش (نظام العلماء، وكيل الملك، ناظم الدوله اشخاص متمولى بودند.)
ميرزااسدالله خان وكيل الملك (ناظم الدوله) از كارمندان وزارت امورخارجه بود و به علت كشمكش بين ناصرالدينشاه با ميرزا ملكم خان درباره پولى كه از بابت لاتارى گرفته شده بود از القاب محروم گرديد ولى بعداً با پرداخت پيشكش لقب ناظم الدوله را گرفت و وقتى به سفارت ايران در استانبول رفت لقب وكيل الملك را هم براى برادرش گرفت. مدتى نيز حاكم اردبيل شد و اعتمادالسلطنه او را متمايل به روس ها معرفى كرده است. وقتى هم برادرش ميرزامحمودخان علاءالملك سفير ايران در روسيه شد او سفير ايران در استانبول گرديد. ناظم الدوله مدتى هم استاندار فارس شد كه بعد فرمانفرما جانشين او شد و به تهران آمد و مدتى وزير دادگسترى و حاكم تهران گرديد. چندى رئيس شوراى دولتى بود و پس از فوتش لقب او به پسرش ميرزا يحيى خان داده شد. طالب اوف او را مردى دانشمند و اهل فضل و كمال معرفى كرده است. در ۸۷سالگى در تهران درگذشت.
***
علاءالملك پنج فرزند داشت: (سرلشگر محسن ديبا كه فرزندش فريدون ديبا بود، دكتر احمد طباطبائى ديبا، منيرالسلطنه طباطبائى همسر ناظم الدوله پدر سهراب ديبا و اسفنديار ديبا و منوچهر ديبا كه شهبانو فرح نوه او مى باشد، شمس السادات طباطبائى، افسرالسادات طباطبائى ديبا همسر ناصر صدرى.)
عبدالحسين ديبا (وكيل الملك)
چگونه در زندان ملاير جان خود را از دست داد؟
يكى از كسانى كه در زمان سلطنت رضاشاه به دربار راه يافت و از محارم تيمورتاش بود عبدالحسين ديبا فرزند فضل الله خان (وزير خلوت) مى باشد. او در سال ۱۲۶۷ شمسى در تبريز متولد شد و تحصيلات مقدماتى را در ايران انجام داد و سال ها در اروپا به تحصيل اشتغال داشت.
پس از مراجعت به ايران به دربار قاجار راه يافت مدتى پيشخدمت شاه بود تا به وزارت خارجه منتقل شد و در كنسولگرى هاى ايران در تفليس و باطوم خدمت كرده و به كمك تيمورتاش رئيس محاسبات دربار شد. چون خانواده ديبا در آذربايجان موقعيت خوبى داشتند در دوره هفتم و هشتم نماينده خوى و ماكو و سلماس شد. در عين حال در سمت رياست محاسبات او را بازداشت كرده به زندان بردند و پس از اين كه مدتى در زندان بود محكوميت يافت و به ملاير تبعيد گرديد و در زندان ملاير درگذشت. بعد از شهريور ۲۰ كه محاكمه عمال دوره بيست ساله برگزار شد متهمين گفتند كه به امر مقامات بالا او را خفه كرده اند. خسرو معتضد مى نويسد: عبدالحسين ديبا كه لقب (وكيل الملك) را داشت و با سمتى كه در كنسولگرى باكو داشت مبالغى از عوايد گذرنامه ها را به جيب زد. سپس با يك دختر زيباى قفقازى ازدواج كرد و سرى در ميان سرها درآورد. اعتياد به قمار داشت و كارش تبديل ارز بود كه منافعى به دست مى آورد.
با وقوع انقلاب در روسيه شوروى بساط تجمل و قمار وكيل الملك درهم ريخت و به اتفاق همسرش به ايران آمد و در زمره نزديكان تيمورتاش درآمد.
مخبرالسلطنه مى نويسد: پس از سفر تيمورتاش به مسكو برايش پيغام فرستادم كه كمتر جانب وكيل الملك را بگيرد. زيرا اعليحضرت به ايشان مظنون هستند. ولى گوش تيمورتاش بدهكار به اين قبيل پيام ها نبود. تا شاه روزى به دفتر رئيس محاسبات دربار رفت و ميز و صندلى را شكست و گفت اين مرد را از اينجا بيرون كنيد. وكيل الملك ديبا به اتهام دريافت رشوه به سه سال زندان محكوم شد و پس از پايان مدت زندان در سال ۱۳۱۷ به ملاير منتقل گرديد و سرانجام توسط مأمورين مختارى به قتل رسيد.
يكى از اتهامات او اين بود كه اميرمنصور پسر سپهدار رشتى كه مى خواست وكيل مجلس شود مبلغى پول به ديبا توسط حاج مشارسعديه داد كه به او كمك كنند. حاج مشار سعديه به اميرمنصور اطلاع داد كه ديبا با تيمورتاش مذاكره كرده و او هم قول وكالت داده است.
ولى اميرمنصور بايد دو هزار تومان بپردازد. متفقاً به دربار رفتند و ديبا به عنوان رسيد روى كارت ويزيت خود نوشت: (حاج مشار به اميرمنصور بگوئيد نگران نباشد وكيل خواهد شد و اگر نشد مبلغ دو هزار تومان كه داده است به او مسترد خواهد شد.)
ديبا به اين جرم محكوم شد و حاج مشار نيز ۶ ماه محكوميت يافت.
بلوشر سفير وقت المان در ايران چنين مى نويسد:
تيمورتاش دوست بدنامى داشت بنام ديبا كه شايع بود ثروتش را در باكو با فروش ويزا به روس هاى سفيد به دست آورده است. با وساطت تيمورتاش به خزانه دارى و ذيحسابى دربار منصوب شده بود. همسرى زيبا با قامتى رعنا داشت با صورتى نجيب و اصيل و چشم هاى بادامى و درشت و عامل سودائى در وجود اين زن بود كه تيمورتاش او را مى پرستيد و او را بلبل مى خواند و هر روز اين زن را مى ديد. در ميهمانى كه تيمورتاش دعوت داشت او را هم دعوت مى كردند.
ديبا يكى از قماربازان قهار بود. پدرزن شاه در قمار دست كم ۲۵هزارتومان به او باخت كه در اثر آن دچار حمله قلبى شد و مُرد. شاه با فحش و ناسزا ديبا را از دربار راند و امر كرد كه آن مبلغ را به وراث او مسترد دارد. اين واقعه براى وزير دربار هم كه همواره با خانواده ديبا معاشرت داشت و اغلب در قمارها شركت مى كرد دردناك بود و از آن پس از معاشرت و قمار پرهيز كرد و تمام وقت را به كارها مى پرداخت.