Nimrooz
Vol. 18, No. 898, September 8, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۸ - جمعه ۱۷ شهريور ۱۳۸۵
تحقيق جلال متينى
نگاهى به كارنامه سياسى
دكتر محمد مصدق
003804.jpg
متينى
شفاعت محمدرضا پهلوى ولايت عهد
محمدرضاشاه در كتاب مأموريت براى وطنم نوشته است:
«علاوه بر وظايف نظامى كه [در دوران ولايتعهدى] برعهده داشتم مجبور بودم هر روز پدرم را ملاقات كنم... و نظريات خود را بدون اين كه جنبه مذاكره و مباحثه داشته باشد به سمع او مى رساندم. با وصف اين در آن سن نوزده سالگى گاه گاه هم عقايد خود را صريحاً در مسائل مختلف به وى عرضه مى داشتم و عجب اين بود كه او هميشه نظريات و عقايد مرا با دقت و حوصله استماع مى نمود و پيشنهادات مرا كمتر رد مى فرمود. مثلاً در اثر شفاعت مصرانه من بسيارى از زندانيان سياسى آزادى يافتند. شايد جاى افسوس باشد ولى يكى از اين افراد دكتر مصدق بود كه بعداً در دوره زمامدارى خود چيزى نمانده بود كه كشور را به افلاس بكشاند و سلسله اى را كه پدرم بنياد نهاده بود براندازد. با آن كه مصدق بارها گفته بود كه من جان وى را از خطر نجات داده ام.... پدرم مصدق را به اتهام همكارى با يك دولت خارجى و توطئه بر عليه دولت ايران توقيف كرده بود و نمى دانم در فكر وى چه مى گذشت كه مخالفين خود را به همكارى با خارجى ها مخصوصاً انگليسى ها متهم مى كرد. مصدق به نقطه دور افتاده و بد آب و هوائى تبعيد شد و چون پير و عليل بود به احتمال قوى از اين تبعيد به سلامت بازنمى گشت. ولى من از او شفاعت كردم و وى پس از چند ماه آزاد گرديد. در فصل آينده شرح خواهم داد كه از اين آزادى چه استفاده اى كرد. گاهى كه در اين باره فكر مى كنم در صحت اقدام آن روز خود و شفاعت از وى مردد مى شوم. ولى نسبت به اغلب كسانى كه در اثر شفاعت و كوشش من از زندان آزاد شدند احساس مسرت و خرسندى مى كنم.» (مأموريت براى وطنم، ۱۰۹-۱۱۰).

آراء مختلف درباره آزادى مصدق
دكتر مصدق در «عرض جواب» به همين مطلبى كه از محمدرضاشاه نقل كردم نوشته است:
«... من و كسانم درخواستى از والاحضرت همايون وليعهد نكرديم. اين درخواست از طرف مسيو پرون تبعه سوئيس و يكى از دوستان ايام تحصيل اعليحضرت شاهنشاه كه در بيمارستان نجميه بسترى شده بود صورت گرفت. با اين حال هر وقت فرصتى به دستم آمد از اظهار شكرگزارى خوددارى نكردم و تا آخرين روزى هم كه در سر كار بودم قدمى برعليه شاهنشاه برنداشتم و شفاعت من نزد پدر تاجدار اثر ديگرى هم داشت كه اين بود دست شاه فقيد به يك جنايت ديگر براى از بين بردن من آلوده نگرديد.» (خاطرات، ۳۳۸-۳۳۹).
حسين مكى در سال ۱۳۲۴ در مقدمه اى كه با عنوان «مختصرى از شرح زندگانى دكتر مصدق» بر كتاب دكتر مصدق و نطق هاى تاريخى او در دوره پنجم و ششم تقنينيه نوشته است، موضوع شفاعت از دكتر مصدق را به صورتى كه محمدرضاشاه نوشته آورده است، نه به صورتى كه دكتر مصدق در خاطرات خود در سال ۱۳۴۰ در «عرض جواب» نوشته است. روايت مكى درباره علت آزاد شدن دكتر مصدق بدين شرح است:
«ارنست پرون تبعه سوئيس كه از مسافرت اعليحضرت محمدرضاشاه پهلوى در زمان ولايتعهدى به سوئيس با دربار ارتباطى پيدا كرده بود ناخوش و در بيمارستان نجميه كه متولى آن دكتر محمد مصدق و رئيس آن دكتر غلامحسين مصدق فرزند ايشان است معالجه مى شود. دكتر غلامحسين مصدق كه تحصيلات خود را در سوئيس نموده بود و به اهل آن مملكت با نظر احترام مى نگريست با پرون دوست مى شود و يقين مى كند كه هيچكس غير از والاحضرت ولايتعهد قادر نيست از پدرش نزد شاه وساطت كند و پرون بهترين وسيله براى اين كار است. وقتى كه پرون مى خواهد از بيمارستان برود از دكتر غلامحسين مصدق اظهار امتنان مى كند. دكتر مى گويد بهترين سپاسگزارى اين است كه پدرم را از زندان خلاص كنيد. پرون وعده مى دهد از آنچه در مقدرت اوست خوددارى نكند و چند روز طول مى كشد كه به امر والاحضرت وليعهد حكم انتقال دكتر [مصدق] از بيرجند به ساوجبلاغ صادر مى شود...» (مكى، ۱۰۹).
در مقدمه همين كتاب متن دو نامه زير درباره آزادى مصدق نيز چاپ شده است:
محرمانه مستقيم شماره ۶۶۹۶/۱۱/۹/۱۹
رياست اداره كل شهربانى
حسب الامر مبارك والاحضرت همايونى ولايت عهد ابلاغ مى نمايد كه قدغن فرمائيد محل محمد مصدق را از بيرجند به احمدآباد ساوجبلاغ منتقل نمايند. نتيجه را هم اعلام دارند كه به عرض پيشگاه مبارك برساند.
پيشكار ولايت عهد- مؤدب نفيسى
*
شماره ۴۹۶۱۵/۶۶۹۷ ۲۵/۹/۱۹
پيشكارى والاحضرت همايون ولايتعهد
معطوفاً به ابلاغيه مطاع مبارك شماره ۶۶۹۶ راجع به انتقال (محمد مصدق) به (احمدآباد) به عرض مى رساند به امتثال فرمان مطاع مبارك، مشاراليه از (بيرجند) به (احمدآباد) اعزام گرديد. چون (احمدآباد) در ۱۰۸ كيلومترى تهران و جزو حوزه مسئوليت امنيه مى باشد متمنى است مراتب را از شرف عرض پيشگاه مبارك والاحضرت همايون ولايتعهد گذرانيده هرگاه مشاراليه بايد تحت مراقبت قرار گيرد نسبت به مراقبت مشاراليه وسيله مأمورين امنيه فرمان مطاع مبارك را ابلاغ فرمائيد. رئيس اداره كل شهربانى- سرپاس مختار (مكى، زيرنويس ،۱۰۹ ۱۱۱- ۱۱۲).
دكتر غلامحسين مصدق در كتاب در كنار پدرم؛ مصدق كه در سال ۱۳۶۸ (چهار سال پس از چاپ خاطرات و تألمات مصدق) به طبع رسيده، اين موضوع را به صورتى نوشته است كه تقريباً با نوشته دكتر مصدق در كتاب خاطرات و تألمات كه نقل كرديم تطبيق كند، يا اين كه سرهنگ غلامرضا نجاتى ويراستار و تنظيم كننده كتاب به چنين كارى دست زده است. او مى نويسد:
«آزادى پدرم از زندان بيرجند، در نتيجه مداخله ارنست پرون سوئيسى انجام گرفت... در اواسط آذرماه ارنست پرون، به علت شدت يافتن ناراحتى كليه، در بيمارستان نجميه بسترى شد و چند روز بعد، پروفسور يحيى عدل روى كليه او عمل جراحى موفقيت آميزى انجام داد. هنگامى كه پرون بسترى بود، محمدرضا وليعهد، دو سه بار از او عيادت كرد. پرون كه از ماجراى زندانى شدن پدرم اطلاع داشت و تحت تأثير مراقبت هاى پزشكى پس از عمل جراحى، كه منجر به بهبودى سريع او شده، قرار گرفته بود، در آخرين ديدارى كه وليعهد از او در بيمارستان به عمل آورد، مسأله گرفتارى پدرم را عنوان كرد و درخواست آزادى او را نمود. پرون اين موضوع را به من و پروفسور عدل اطلاع داد.» (در كنار پدرم؛ مصدق، ۵۶-۵۷).
اينك كه از آراء محمدرضاشاه، حسين مكى، دكتر مصدق (در «عرض جواب») و دكتر غلامحسين مصدق درباره چگونگى آزاد شدن مصدق از زندان بيرجند آگاه شديم، همانطورى كه پيش از اين نيز نوشتم اظهارنظر محمدرضاشاه و حسين مكى با واقعيت امر تطبيق مى كند نه آنچه دكتر مصدق و پسرش نوشته اند، به اين دليل كه دكتر مصدق با آن كه در كتاب خاطرات و تألمات، در «عرض جواب» به محمدرضاشاه نوشته است: «من و كسانم درخواستى از والاحضرت همايون وليعهد وقت نكرديم...» (خاطرات، ۳۳۹)، در جاى ديگر همين كتاب موضوع را به صورتى كه شاه و مكى نوشته اند روايت كرده است بى آنكه متوجه تناقض در نوشته خود شده باشد:
«... بدون ذكر هيچ دليلى روز پنجم تيرماه ۱۳۱۹ دستگير شدم و پس از چند روز حبس مجرد به بيرجند تبعيد گرديدم و در آن جا هم چند ماه در حبس مجرد بودم تا شخصى به نام پرون اهل سوئيس كه در بيمارستان نجميه بسترى شده بود به خواهش پسرم از من نزد وليعهد (شاهنشاه فعلى) وساطت نمود و به امر شاه فقيد مرا به احمدآباد آوردند...» (خاطرات، ۲۹۳).
محمدرضاشاه چنان كه پيش از اين اشاره گرديد نوشته است من از دكتر مصدق نزد پدرم شفاعت كردم و او پس از چند ماه آزاد گرديد. نامه هاى پيشكار وليعهد و پاسخ اداره كل شهربانى به وى نيز مؤيد اين امر است. ولى كسانى كه با رضاشاه- و به قول دكتر مصدق با «ديكتاتور»- و شدت عمل او و نيز نحوه كار دستگاه شهربانى آن سال ها آشنائى دارند به خوبى مى دانند كه در آنچه محمدرضاشاه نوشته و چند تن ديگر نيز با تفاوت هائى نقل كرده اند، بخشى از حقيقت مى تواند وجود داشته باشد نه تمام حقيقت. چگونه مى توان پذيرفت كه رجل سياسى معروفى چون دكتر مصدق، در شرايط سياسى خاصى كه به آن اشاره كردم- يقيناً به امر رضاشاه- زندانى شده باشد و آنگاه با شفاعت وليعهد نوزده ساله و با نامه پيشكار وليعهد خطاب به سرپاس مختار رئيس مقتدر اداره كل شهربانى از زندان آزاد گردد. چرا رضاشاه همچنان كه دستور داده بوده است دكتر مصدق را توقيف و زندانى و تبعيد كنند، از همان مسير دستور آزادى او را صادر نكرده و اين كار را به وليعهد محول نموده است!
خلاصه آن كه دكتر مصدق- بى ترديد- براساس شفاعت وليعهد در ۲۵ آذر ۱۳۱۹ از بيرجند به ملك شخصى خود احمدآباد ساوجبلاغ منتقل گرديد و در حدود نُه ماه در آن جا تحت نظر بوده است.
در اين جا ذكر دو موضوع را كه مربوط به زندانى شدن دكتر مصدق است بى فايده نمى دانم:

دكتر مصدق زندانى استثنائى
با توجه به آنچه درباره دوران زندانى بودن و تبعيد دكتر مصدق نوشته اند، معلوم مى شود كه وى برخلاف ديگر رجال سياسى دوران رضاشاه كه گرفتار زندان شده بودند، در وضعى كاملاً استثنائى بوده است، چنان كه از جمله در روزهائى كه در تهران زندانى بوده است، از خانه براى او غذا و يخ مى برده اند و حتى «يكى از شب ها كه از خانه براى دكتر يخ مى آورند و مأمورين زندان آن را نمى رسانند، دكتر شكايت مى كند. سلطان دادگستر در زندان مى ماند تا پس از اين كه مأمورين يخ تهيه مى كنند به خانه مى رود.» (مكى، زيرنويس ۱۰۰) و چون مقرر گرديد دوران زندانى بودن خود را در بيرجند بگذراند، اين دكتر مصدق بود كه به زندانبانان خود گفته بود بايد با اتومبيل و راننده خود و جواد آشپز به بيرجند برود. شهربانى تنها با اين كه او با راننده هندى تبعه انگليس خود به اين سفر برود موافقت نكرد و در نتيجه مصدق با جواد آشپز و اتومبيل خود و راننده شهربانى به بيرجند رفت و بعداً نيز راننده هندى در بيرجند به او پيوست و دكتر مصدق با جواد آشپز و اتومبيل و راننده هندى خود از بيرجند به تهران بازگشت. در ايام اقامت در بيرجند هم شهربانى دوبار با فرستادن پرستار براى مراقبت از حال او موافقت كرد. از سوى ديگر امير شوكت الملك علم در بيرجند نيز درباره دكتر مصدق به اصطلاح سنگ تمام گذاشت چنان كه به روايت جهانگير تفضلى، مصدق به وى گفته بوده است: «امير شوكت الملك از من پذيرائى بسيار گرم و محترمانه اى كرد تا جائى كه رضاشاه از او رنجيد... امير شوكت الملك براى زندان من لوله كشى كرد و اگر محبت او نبود، من در آن زندان تلف شده بودم». شمسا نيز نوشته است رضاشاه، به وساطت اميرشوكت الملك موافقت كرده بود مصدق به بيرجند اعزام گردد و سرانجام نيز وى با شفاعت محمدرضا پهلوى ولايت عهد از بيرجند به احمدآباد ساوجبلاغ منتقل گرديد.
اين پرسش البته به ذهن مى رسد كه امير شوكت الملك، امير قائنات، به چه سبب درباره دكتر مصدق- تا حد رنجش رضاشاه- سنگ تمام گذاشته بوده است.

پرونده دكتر مصدق در شهربانى
معمولاً اصل بر آن است كه براى هر زندانى، پرونده اى ترتيب داده مى شود با ذكر اتهام وى. محمدرضاشاه چنان كه پيش از اين ذكر گرديد نوشته است: «... پدرم مصدق را به اتهام همكارى با يك دولت خارجى و توطئه بر عيه ايران توقيف كرده بود.» حسين مكى به يقين از قول دكتر مصدق نوشته است وقتى مأموران شهربانى در روز ۵تير ۱۳۱۹ به سراغ وى رفتند در پى به دست آوردن «نوشتجاتى» بودند. چه نوشتجاتى؟ مصدق در عرض جواب به محمدرضاشاه نوشته است «مدت سيزده سال در شهر تهران و احمدآباد به انزوا گذرانيدم. كسى را نديدم و با احدى معاشرت ننمودم و با اين حال نفهميدم مرا براى چه دستگير كردند و به شهربانى آوردند و بهترين گواه من پرونده هاى من است در شهربانى» و نيز افزوده است، وقتى در زندان شهربانى بودم «سئوال كردم به چه تقصيرى مرا اين جا آورده ايد؟ گفتند تقصيرى نداريد ولى عجالتاً بايد در زندان بمانيد.»
در اين كه بسيار ممكن است كسى را بيگناه به زندان بيفكنند حرفى نيست، ولى در اين كه زندانبانان و بازپرسان در جواب زندانى سرشناسى چون دكتر مصدق كه از آنان پرسيده است: «مرا به چه دليل زندانى كرده ايد»، گفته باشند «تقصيرى نداريد ولى عجالتاً بايد در زندان بمانيد» كمى جاى حرف است به خصوص كه روز پيش از زندانى شدن دكتر مصدق، داماد وى متين دفترى نخست وزير و حكمت وزير كشور از كار بركنار شده بودند و خبر آن در روزنامه ها چاپ شده بود. مهمتر از همه اين موضوع ها آن است كه مصدق براى اثبات بيگناهى خود نوشته است: «بهترين گواه پرونده هاى من است در شهربانى.»
سئوال اين است كه وى از محتويات پرونده خود در شهربانى چگونه اطلاع حاصل كرده بوده است.
از سه نامه دكتر مصدق خطاب به حسين مكى- در فاصله ۲۴ ارديبهشت ۱۳۲۴ تا سه شنبه اول اسفند [احتمالاً ۱۳۲۴]- كه مكى مشغول نوشتن مقدمه كتاب دكتر مصدق و نطق هاى تاريخى او در دوره پنجم و ششم تقنينيه بوده است، معلوم مى شود، دكتر مصدق در فاصله ۲۱ شهريور ۱۳۲۰ كه به دوران تحت نظر بودن او در احمدآباد پايان داده شده بوده است تا تاريخ نگارش نامه مورخ سه شنبه اول اسفند، با آشنائى اى كه با سرتيپ ضرابى رئيس اداره كل شهربانى وقت داشته، پرونده زندانى بودن خود را در شهربانى مطالعه نموده و «بعضى يادداشت ها از روى دوسيه شهربانى» تهيه كرده بوده است. به جز اين، مصدق، حسين مكى را هم كتباً به سرتيپ ضرابى معرفى كرده است تا وى پرونده دكتر مصدق را در شهربانى كل «در اختيار» مكى بگذارد تا او از هر يك از برگ ها كه لازم باشد استفاده كند.
مكى تصوير اين سه نامه را در طبع ۱۳۶۴ كتاب دكتر مصدق و نطق هاى تاريخى... چاپ كرده است كه در اين جا از نظر خوانندگان مى گذرد:

«۲۴ ارديبهشت ۱۳۲۴
جناب آقاى حسين مكى
تيمسار محترم آقاى سرتيپ ضرابى رئيس اداره كل شهربانى وعده فرمودند كه پرونده اين جانب را در خود شهربانى به اختيار جناب عالى بگذارند كه از هر يك از برگ ها كه لازم باشد استفاده بفرمائيد. دكتر محمد مصدق.» (مكى، ۴۲).
تصوير ۳: نامه ۲۴ ارديبهشت دكتر مصدق
*
«قربانت گردم- قسمت ديگر از شرح حال را ارسال خدمت مى نمايم در صفحه ۸ و ۹ سه مورد است كه بايد از روى پرونده تلگرافاتى كه راجع به پرستار و آشپز مخابره شده استخراج فرمائيد. شرح حال خود بنده هم كه از قرار در پرونده است اگر ضرورت دارد آن را هم استخراج و همچنين اگر خبرهاى ديگرى در پرونده بود كه به درد شرح حال بخورد. چون فردا قبل از ساعت ۸ بايد محلى باشم منزل نخواهم بود و صبح ها تيمسار رئيس اداره كل شهربانى در اداره هستند اگر تشريف ببريد ملاقات دست خواهد داد.
شرحى هم على حده در اين باب عرض كرده ام كه در صورت احتياج به ايشان ارائه فرمائيد. دكتر محمد مصدق». (مكى، ۴۳-۴۴).
تصوير ۴: نامه بى تاريخ دكتر مصدق
*
سه شنبه اول اسفند
«قربانت گردم- فردا چهارشنبه است به واسطه گرفتارى از پذيرائى معذورم گمان مى كنم روز شنبه آينده هم نتوانم. بعضى يادداشت ها از روى دوسيه شهربانى داشتم كه همين چند روز بود و حاليه نمى دانم كجا گذارده ام گمان مى كنم اگر در كتاب جناب عالى بعضى از آنها درج شود ضرر ندارد اگر براى جناب عالى وقتى باشد كه يك مرتبه ديگر به دوسيه شهربانى مراجعه فرمائيد بد نيست والا بماند شايد خود بنده يادداشت هائى كه معلوم نيست چه شده به دست آورم. براى تشريف فرمائى روز شنبه استدعا مى كنم قبلاً با تلفن اطلاع دهيد كه اگر مانع نباشد استدعاى سرافرازى كنم. دكتر محمد مصدق». (مكى، ۴۸-۴۹).
تصوير ۵: نامه اول اسفند دكتر مصدق
***
پس در اين امر ترديدى وجود ندارد كه هم دكتر مصدق و هم حسين مكى پرونده مورد بحث را با موافقت رئيس شهربانى مطالعه كرده و حداقل از قسمت هاى لازم آن مانند تلگراف هائى كه راجع به پرستار و آشپز مخابره شده بوده است و نيز از مطالب مربوط به شرح حال مصدق و جز آن رونوشت تهيه كرده اند و اين نيز امرى است استثنائى.

آزادى و بازگشت به دنياى سياست
پيش از اين گفتيم كه به فرمان محمدرضاشاه، دكتر مصدق از اقامت اجبارى در احمدآباد آزاد شد. اين است نامه فرماندار نظامى تهران درباره آزادى وى:
شماره ۵۵ مورخه ۲۱شهريور ۱۳۲۰
«به فرمان بندگان اعليحضرت همايونى شما آزاد بوده و در هر قسمت كشور بخواهيد متوقف باشيد در آتيه مزاحمتى براى شما نخواهد بود. فرماندار نظامى تهران- سپهبد احمدى». (مكى، زيرنويس ۱۱۲).
اين موضوع را نيز ناگفته نگذارم كه مصدق علت آزادى خود را، فقط ورود شوروى به صحنه سياست ايران ذكر كرده است.
«ورود دولت اتحاد جماهير شوروى در صحنه سياست ايران [اشاره به تجاوز نظامى شوروى و انگليس به ايران در سوم شهريور ۱۳۲۰] سبب شد من وعده اى كه در طهران و ساير نقاط زندانى بوديم و جانمان در خطر بود آزاد شويم...» (خاطرات، ۳۸۶).

پيشنهاد نخست وزيرى از سوى محمدرضاشاه به دكتر مصدق
بديهى است دكتر مصدق از همان نخستين روز آزادى از احمدآباد در صدد بوده است بار ديگر در صحنه سياست ايران ظاهر گردد و داد دل از كهتر و مهتر بستاند. براى اجراى اين مقصود، وى خود را براى نمايندگى مجلس چهاردهم از تهران كانديدا كرد. از طرف ديگر شاه به شرحى كه نوشته است چون از دخالت متفقين در انتخابات ناراضى بود- پيش از افتتاح مجلس چهاردهم و در حالى كه آراء تهران به تمامى قرائت نشده بود- دكتر مصدق را كه به نظر او «از خدمتگزاران محترم كشور» بود، احضار كرد و به وى گفت مى خواهد او را بر طبق قانون اساسى به نخست وزيرى منصوب و مأمور تشكيل دولت كند. شاه گمان مى كرده است در برابر اين پيشنهاد ممكن است مصدق «تقاضا كند انتخابات جديدى كه به طور يقين از نفوذ بيگانگان دور باشد در كشور به عمل آيد»، كه اين امر، در حقيقت خواست شاه بوده است. مصدق وقتى پيشنهاد نخست وزيرى را مى شنود، پاسخ مى دهد به دو شرط مسئوليت زمامدارى را قبول خواهد كرد. اين گفتگو را از دو كتاب مأموريت براى وطنم نوشته محمدرضاشاه و خاطرات و تألمات نوشته دكتر مصدق مورد بررسى قرار مى دهيم.
محمدرضاشاه نوشته است:
«سجيه غير منطقى مصدق هميشه او را وادار به اعمال عجيب و غريب مى كرد. اولين باريكه به اين سجيه وى توجه پيدا كردم در هنگام جنگ بين الملل دوم و اشغال ايران به وسيله قواى متفقين بود. در آن موقع از طرز دخالت متفقين در امر انتخابات و تعيين نمايندگان بسيار ناراضى و مكدر بودم زيرا مأمورين آنها صورتى از نامزدهاى خود تهيه مى كردند و به نخست وزير وقت مى دادند و او را در فشار مى گذاشتند كه حتماً نامزدهاى مزبور به نمايندگى انتخاب شوند. چون اين مسأله براى من تحمل ناپذير بود به خاطرم رسيد كه درباره نحوه جلوگيرى از اين رويه شرم آور با مصدق مشورت كنم زيرا در آن زمان روابط من با وى كه از خدمتگزاران محترم كشور به شمار مى آمد و با هرگونه نفوذ خارجى در ايران مخالفت داشت خوب بود و فكر مى كردم اگر او را طبق مقررات قانون اساسى به نخست وزيرى منصوب و مأمور تشكيل دولت كنم ممكن است تقاضا كند انتخابات جديدى كه به طور يقين از نفوذ بيگانگان دور باشد در كشور به عمل آيد. بدين جهت او را احضار كردم و فكر خود را با وى در ميان نهادم.»

دكتر مصدق: نخست وزيرى را به شرط موافقت انگليس ها مى پذيرم
دنباله نوشته شاه بدين قرار است:
«مصدق در جواب اظهار نمود كه با دو شرط مسئوليت زمامدارى را قبول خواهد كرد و وقتى پرسيدم آن دو شرط چيست؟ گفت: اول گماشتن مأمورين مسلح براى حفظ شخص اوست. اين شرط را بلافاصله قبول كردم. آنگاه گفت شرط دوم موافقت قبلى انگليس ها نسبت به اين نقشه است. از اين شرط بسيار متحير شده پرسيدم «روس ها چطور؟» جواب داد: آنها اهميتى ندارند و فقط انگليس ها هستند كه نسبت به هر موضوعى در اين مملكت تصميم مى گيرند. از شنيدن اين عبارت به او پرخاش نموده و استدلال كردم كه پدرم هيچگاه عادت نداشت در اجراى تصميمات خود موافقت انگليس ها را جلب كند. اين دليل در مصدق اثر نكرد و به من گفت هنوز جوانم و اطلاعاتم در مسائل سياسى كم است و اصرار داشت كه فقط به شرط موافقت انگليس ها با من همكارى خواهد كرد.
اين طرز فكر و رويه را خطرناك و موجب نگرانى يافتم. با وجود آن مى ديدم بايد وضع حساس كشور را هم در نظر گرفت كه در چنگ نيروهاى اشغالگر افتاده و مى توانند در هر امر داخلى ما مداخله كنند و در آن موقع بحرانى، ميهن پرستى مصدق و محبوبيتى كه بين مردم دارد براى كشور مغتنم است. بنابراين با كمال اكراه گفتم كسى را نزد سفير انگليس در تهران خواهم فرستاد و قصد خود را به او اطلاع خواهم داد. ولى براى اين كه درخواست مصدق را كه فقط با سفير انگليس مشورت شود نپذيرفته باشم، به او گفتم كسى را نيز به سفارت روس يعنى كشور اشغالگر ديگر خواهم فرستاد كه آنها را نيز از اين نيت مستحضر سازد. روز ديگر مأمورين من نتايج ملاقات خود را با دو سفير گزارش دادند. سفير كبير انگليس كه در آن زمان سر ريدر بولارد بود با اين برنامه موافقت نكرده و مدعى شده بود كه انتخابات عمومى جديد در آن موقع ايجاد تشنج خواهد نمود. ولى بايد بگويم كه سفير كبير روس هيچگونه مخالفتى در اين باره ابراز نداشته بود و رويه وى با مقايسه به روشى كه روس ها بعداً پيش گرفتند موجب مسرت بود.
پس از حصول اطلاع از نظريه دو سفير، به دكتر مصدق تلفن كردم و جريان مذاكرات را به او گفتم. او در پاسخ من تنها سپاسگزارى كرد و ديگر صحبت ما و علاقه وى به تجديد انتخابات پايان يافت و نظر من نيز براى انتصاب وى به نخست وزيرى متوقف ماند.» (مأموريت، ۱۵۳-۱۵۵).
البته شاه تاريخ دقيق پيشنهاد خود را به دكتر مصدق براى قبول نخست وزيرى ذكر نكرده، ولى مصدق در مجلس چهاردهم در جلسه مورخ آبان ۱۳۲۳ به طور مجمل گفته است: «در عصر سلطنت اعليحضرت جوانبخت كه خواهان ترقى و تعالى مملكتند و با نيت پاكى مى خواهند شاه حقيقى مملكت شوند دعوت شدم و مى خواستم قبول كنم به جهاتى كه عرض مى كنم نشد كسب افتخار نمايم....» (كى استوان، ۱/۱۹۴-۱۹۵). وى در خاطرات و تألمات نيز نوشته است موقعى محمدرضاشاه اين پيشنهاد را به من كرد كه انتخابات دوره چهاردهم مجلس شوراى ملى (اولين دوره مجلس پس از شهريور ۱۳۲۰) در شرف اتمام بود، ولى هنوز تمام آراء تهران خوانده نشده بود. به اين جهت مى توان تاريخ ملاقات شاه و دكتر مصدق را در چند ماه آخر سال ۱۳۲۲ دانست.

جواب دكتر مصدق به نوشته شاه
دكتر مصدق در خاطراتش، در «عرض جواب» به شاه درباره پيشنهاد نخست وزيرى به او، نخست مطالب كتاب مأموريت براى وطنم را كه پيش از اين آوردم، بى كم و كاست، نقل كرده و آنگاه به جوابگوئى پرداخته است:
«تصور مى كنم آن روز مرتبه سومى بود كه حضور شاهنشاه رسيدم (از دو بار ديگرى كه دكتر مصدق قبلاً به حضور محمدرضاشاه رسيده بوده است خبرى ندارم.) و اين مذاكرات وقتى صورت گرفت كه انتخابات دوره چهاردهم تقنينيه در همه جا تمام شده بود و از آراء طهران عده قليلى باقى مانده بود كه خوانده نشده بود و قبل از اين شرفيابى مى شنيدم از انتخاب من به نمايندگى اول طهران در مجلس چهاردهم اظهار رضايت نمى فرمايند و حق داشتند، چون كه اين انتخاب اظهار تنفرى بود كه از طرف مردم نسبت به اعمال شاه فقيد شده بود يعنى آن كس كه شاه مى خواست او را در زندان بيرجند از بين ببرد، مردم طهران به نمايندگى اول خود در مجلس انتخاب كردند.
چنانچه در مقابل فرمايشاتى كه فرمودند متعذر مى شدم و مى گفتم قانون اجازه نمى دهد شاه نخست وزير را عزل و مرا به جاى او نصب كند و دولت نمى تواند آرائى كه مردم از روى عقيده و ايمان به يك عده داده و آنان را به سمت نمايندگى خود انتخاب كرده اند باطل نمايد. هيچ اثر نداشت. چون كه بعد از بيست سال تصدى مقام سلطنت هنوز هم اعليحضرت قبول نفرموده اند فرق حكومت استبداد با حكومت مشروطه چيست. در استبداد شاه هر چه مى خواست مى كرد و در مشروطه شاه جنبه تشريفاتى دارد و مجلس است كه مى تواند به نمايندگى از طرف ملت هر تصميمى را كه صلاح بداند اتخاذ كند و شاه هم آن را امضاء نمايد.
نظر به اين كه از زندان بيرجند به وساطت شاهنشاه نزد پدر تاجدار خود آزاد شده بودم، البته نمى خواستم طورى جواب عرض كنم كه از من رنجشى حاصل فرمايند. اين بود كه عرض كردم تصدى من در كار در اين موقع كه قشون بيگانه مملكت را اشغال كرده بسته به اين است كه سفارت انگليس با تصدى من مخالفت نكند و يقين داشتم با تجربياتى كه آن سفارت از من كرده بود: در شيراز مخالفتم با كودتا، تصدى در وزارت خارجه، مخالفتم با ادعاى مالكيت انگليس در جزاير ابوموسى و شيخ شعيب در خليج فارس، مخالفتم در مجلس پنجم با ماده واحده- كه در اين باره لازم است آنچه پيش آمده عرض كنم:
يكى از روزها كه در سفارت انگليس به ناهار دعوت داشتم و برحسب اتفاق صحبت از جار و جنجالى پيش آمد كه در طهران برعليه سلسله قاجار برپا شده بود، سر پرسى لرن وزير مختار انگليس و يكى از دوستان من، اظهار نمود اگر اين سلسله از بين برود يگانه كانديد ما شخص رضاخان سردار سپه رئيس الوزراء خواهد بود، كه چند روز بعد برحسب اتفاق بين رئيس دولت و من ملاقاتى دست داد و از بيانات وزيرمختار ايشان را مطلع كردم كه حالت خوشى دست نداد و ناراحت شدند و روز بعد مشارالملك (حسن مشار) وزيرخارجه به خانه من آمد و گفت آمده ام جواب پيغامى را كه از وزيرمختار براى رئيس دولت آورده ايد بدهم و از شما خواهش كنم كه آن را به سر پرسى لرن برسانيد. گفتم من تاكنون پيغامبرى نكرده ام. وزير مختار با من دوست بود و مطالبى گفت كه خواستم آقاى رئيس الوزراء را از نظريات سفارت مطلع نمايم و اين اطلاعاتى كه از نظر وزيرمختار داشتم مانع نشد از اين كه در جلسه نهم آبان ماه ۱۳۰۴ مجلس شوراى ملى راجع به خلع سلسله قاجاريه آنچه در صلاح مملكت مى دانستم اظهار ننمايم.» (خاطرات، ۳۵۸-۳۵۹).

بررسى جواب دكتر مصدق به شاه
در اين جا يادآورى چند موضوع لازم مى نمايد:
نخست آن كه تفاوت بسيار است بين مطلبى كه دكتر مصدق در مجلس چهاردهم در سال ۱۳۲۳ درباره اين امر گفته است يعنى: «در عصر اعليحضرت جوانبخت كه خواهان ترقى و تعالى مملكتند و با نيت پاكى مى خواهند شاه حقيقى مملكت شوند، دعوت شدم و مى خواستم قبول خدمت كنم به جهاتى كه عرض مى كنم نشد كسب افتخار نمايم»، با آنچه وى در خاطراتش در سال ۱۳۴۰ در اين باب نوشته است: «... اگر متعذر مى شدم و مى گفتم قانون اجازه نمى دهد شاه نخست وزير را عزل و مرا به جاى او نصب كند.... هيچ اثر نداشت...»
ديگر آن كه شاه به مصدق گفته بوده است شما را بر طبق مقررات قانون اساسى به نخست وزيرى منصوب و مأمور تشكيل كابينه مى كنم، (چنان كه در صفحات پيش اشاره گرديد، در فترت بين دوره سوم و چهارم مجلس شوراى ملى، احمدشاه قاجار چهارده بار فرمان رياست وزراء به نام افراد صادر كرده است) و اين امر با آنچه دكتر مصدق در سال هاى بعد در خاطراتش نوشته است كاملاً مغايرت دارد: «... قانون اجازه نمى دهد شاه نخست وزير را عزل و مرا به جاى او نصب كند و دولت نمى تواند آرائى را كه مردم از روى عقيده و ايمان به يك عده داده اند و آنان را به سمت نمايندگى خود انتخاب كرده اند، باطل نمايد، هيچ اثر نداشت...»
سوم، شاه به مصدق گفته بوده است انتخابات دوره چهاردهم زير نظر متفقين انجام شده و انتخاب شدگان نامزدهاى دولت هاى اشغالگرند. شاه در صدد بوده است انتخابات جديدى به دور از نفوذ بيگانگان برگزار شود. مصدق در آن موقع به شاه پاسخ داده است: آرائى را كه مردم از روى عقيده و ايمان به يك عده داده اند نبايد باطل كرد. ولى وى از جمله در خاطراتش نوشته است چون اكثريت قريب به اتفاق نمايندگان مجلس [چهاردهم] با تصويب شركت نفت انتخاب و وارد مجلس شده بودند هرگز اجازه نمى دادند كسى از مضرات تمديد قرارداد [نفت] در مجلس صحبتى بكند. (خاطرات، ۳۸۶) و اين خود تائيد كامل سخنان شاه است.
چهارم، دكتر مصدق در اين «عرض جواب» توضيح نداده است كه اگر سفير انگليس با نخست وزيرى وى موافقت مى كرد و او نخست وزير مى شد، ديگر مسأله عزل نخست وزيرى كه در اواخر سال ۱۳۲۲ مشغول خدمت بوده است و نصب دكتر مصدق به جاى او از سوى شاه و ناديده گرفتن آراء مردمى كه از روى عقيده و ايمان به نمايندگان دوره چهاردهم مجلس شوراى ملى رأى داده بودند نمى توانست مطرح باشد.
بدين ترتيب اين دومين بارى است كه به دكتر مصدق پيشنهاد نخست وزيرى شده است. بار اول، به روايت شخص مصدق، رضاشاه از وى خواسته بود رياست وزراء را قبول كند كه دكتر مصدق به علت نمايندگى در مجلس ششم عذر خواسته بود.

شاه: انگليس ها وسيله انتخاب مصدق را به استاندارى فارس و آذربايجان فراهم آوردند
به علاوه، شاه در جاى ديگرى در كتابش، با توجه به شرط دكتر مصدق براى قبول نخست وزيرى، نوشته است: «انگليس ها وسيله انتخاب وى [دكتر مصدق] را به استاندارى فارس فراهم آوردند و پس از آن به استاندارى آذربايجان نيز منصوب گرديد.» (مأموريت، ،۱۴۶ ۱۴۷).
«نويسنده اين سطور پنهان نمى كند كه وقتى در سال هاى پيش، كتاب مأموريت براى وطنم را در مشهد مى خواندم، چون به اين عبارت ها رسيدم كه شاه از دكتر مصدق قهرمان مبارزه با انگليس اين چنين ياد كرده است، كار شاه را به دور از انصاف و مردانگى ديدم. سال ها گذشت تا اين كه انقلاب اسلامى طومار پادشاهى محمدرضاشاه را درنورديد و آيت الله خمينى را بر تخت ولايت فقيه نشانيد، (با آن كه آيت الله خمينى يك بار با اهانت بسيار از مصدق ياد كرد، ولى در عمل، انقلاب اسلامى فرصتى بود استثنائى براى چاپ كتاب هاى مختلف درباره دكتر مصدق. چنان كه تا زمان نگارش اين سطور در ايران متجاوز از بيست كتاب درباره وى به چاپ رسيده است. دليل اين كار ظاهراً چيزى جز اين نيست كه حكومت اسلامى به مانند دكتر مصدق پيوسته بر اين موضوع تأكيد مى كند كه پهلوى ها مخلوق انگليس ها بودند. چنان كه آيت الله خامنه اى رهبر فعلى حكومت اسلامى در سخنرانى خردادماه ۱۳۷۹ خود با اشاره به انقلاب مشروطيت گفت: انقلاب را از مسير خود منحرف كردند و «بعد از چند سال هم سلسله پهلوى را بر سر كار آوردند. در واقع نزديك به ۶۰ سال حركت ملت ايران و تحول كشور را عقب انداختند. اين كار را انگليسى ها بر سر ملت ايران آوردند.») (خامنه اى، اطلاعات بين المللى، شماره ۱۴۶۲) و چاپ اول كتاب خاطرات و تألمات مصدق در ۱۳۶۴ در تهران منتشر گرديد و چاپ هفتم آن در آمريكا به دستم رسيد. كتاب را خواندم و چون به بخش سوم آن، «عرض جواب به فرمايشات اعليحضرت همايون شاهنشاه»، رسيدم و آن را نيز خواندم، دريافتم كه محمدرضاشاه در آن دو قسمتى كه از وى نقل كردم، به جز حقيقت چيزى ننوشته است زيرا دكتر مصدق خود، آنها را به صراحت تائيد كرده است.

دكتر مصدق: دخالت تام سياست انگليس در انتصاب من به ايالت فارس
و اما دكتر مصدق درباره اين كه شاه نوشته است «انگليس ها وسيله انتخاب وى را به استاندارى فارس فراهم آوردند»، در «عرض جواب» نه فقط اين امر را رد نكرده، بلكه آن را به صراحت مورد تائيد نيز قرار داده است:
«آرى به طورى كه شاهنشاه فرموده اند سياست انگليس در انتصاب من به ايالت فارس دخالت تام داشت. من در اروپا بودم كه در دولت حسن پيرنيا مشيرالدوله به وزارت عدليه منصوب شدم و از طريق هندوستان عازم ايران گرديدم. ورودم به شيراز تصادف كرده بود با استعفاى دائى من فرمانفرما كه والى فارس بود. نظر به اين كه در آن عصر والى هر ايالت شخص مقتدرى بود كه در تمام امور مربوط به آن استان دخالت مى نمود و اختيارات يك والى با اختيارات يك استاندار كنونى بسيار فرق داشت و فارس هم يك محل پر درآمدى بود كه بعضى از رجال نفع پرست در طهران داوطلب ايالت فارس شده و سعى مى كردند فرمان انتصاب خود را بگيرند و تبليغات كمونيستى هم در ايران سياست استعمار را نگران كرده بود و مى خواستند شخص بى غرضى در اين استان وارد كار شود كه عدم رضايت مردم موجب پيشرفت اين مرام نگردد، اين بود كه بعد از ورودم به شيراز پس از چند ساعت عده اى به تلگرافخانه رفتند و انتصاب مرا به آن ايالت از دولت درخواست كردند و من قبل از اين انتصاب كوچكترين ارتباطى با سياست انگليس نداشتم و حتى يك نفر انگليسى را هم نمى شناختم و عدم ارتباطم با آن سياست به حدى بود كه سفارت انگليس در رم حاضر نشد راجع به امضاى تذكره من از خطه هندوستان با درخواست اسحق مفخم الدوله وزير مختار ايران در رم كه از دوستان من بود موافقت كند و من ناچار شدم سفرى از طريق قفقاز به ايران بكنم. ولى به واسطه انسداد راه قفقاز به ايران پس از چهارماه مسافرت باز به سوئيس مراجعت نمايم.»

دكتر مصدق: تأثير به سزاى سياست انگليس در انتصاب من به ايالت آذربايجان
«و باز اعتراف مى كنم كه سياست انگليس نه فقط در انتصاب من به ايالت فارس بلكه در انتصاب من به ايالت آذربايجان نيزاثرى به سزا داشت چون كه در تبريز كودتائى شده بود و حاج مخبرالسلطنه والى دست از كار كشيده بود و اعتلاءالسلطنه وزير پست و تلگراف از طرف حسن پيرنيا مشيرالدوله با من وارد مذاكره شد كه سفرى به تبريز كنم و من از اين نظر كه موفقيتم در ايالت فارس روى اين اصل بود كه قواى انتظامى زير نظر خود من كار مى كرد و در تبريز آرتش طبق دستور مركز انجام وظيفه مى نمود و از من كارى ساخته نمى شد عذرخواستم كه بلافاصله همان روز سردار سپه وزير جنگ به خانه من آمد و قول داد كه در تبريز هم آرتش راجع به امور انتظامى دستور شخص مرا اجرا كند. اين بود كه موافقت نمودم و با كسالتى كه داشتم ظرف دو روز رهسپار محل مأموريت شدم.» (آيا مقصود دكتر مصدق آن است كه پيرنيا مشيرالدوله رئيس الوزراء و سردار سپه وزير جنگ در اجراى منويات انگليس ها، او را به واليگرى آذربايجان منصوب كرده بودند؟) (خاطرات، ،۳۴۱ ۳۴۲).
و آنگاه دكتر مصدق در دنبال مطالبى كه نقل شد، به ذكر مواردى پرداخته است كه حكايت از آن مى كند كه با وجود اين، وى نه سرسپرده سياست انگليس بوده است نه سرسپرده دولت شوروى.
از آنچه دكتر مصدق در اين باب نوشته است معلوم مى شود دولت انگليس در مواردى، حداقل براى حفظ منافع خود، افراد صالح و شايسته اى مانند وى را براى تصدى كارهاى مهم در ايران پيشنهاد مى كرده است.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •