زيباترين و ماندگارترين لطيفه ها، شايد لطيفه هاى «عبيد زاكانى» باشد. علت ماندگارى لطايف عبيد، صرفنظر از ساخت و بافت دقيق و زيبا و موجز آن، ماندگارى «وضعيت موجود» زمان او تا به زمانه ماست. حكومت هاى ستمگر، سلطه وعاظ و زاهدان ريائى بر افكار عمومى، عواميت فراگير توده ها، وجود تابوها يا ممنوعه هاى جان سخت، خلاصه «دروغ»، كه آن همه مورد مذمت پيامبر ايرانى، زرتشت، بود. عبيد، برخلاف حافظ، كه به كنايه سخن مى گفت، چون ديد كه ستم و رسوائى از حد گذشته است، زبان مستقيم و ويرانگر طنز را برگزيد و تير را درست به هدف زد.
آقاى پرويز اتابكى، در «كليات عبيد زاكانى» از جمله مى نويسد:
«محمود غزنوى در دست طنز عبيد تخته مشق بسيار مناسبى است كه تمام نفرت و خصومت مردم ايران را نسبت به حكومت جابر بيگانگان، تازيانه وار بر «يمين الدوله محمودبن سبكتكين» كه در نظر وى به حق مظهر خباثت و شرارت و رذالت و بى پيمانى و نابكارى و خليفه چاكرى است فرود آورده است.»
نمونه اى مى آوريم: خليقه القا در بالله به او لقب «يمين الدوله و امين المله ابوالقاسم محمودبن اميرالمؤمنين» داده بود. عبيد از زبان طلحك يا تلخك (دلقك؟) عنوان «قلتبان» و «ديوث» را جانشين همه آن القاب مى كند: «سلطان محمود سر به زانوى طلحك نهاده بود. گفت: تو ديوثان را چه باشى؟ گفت: بالش.»
ملت خوش غيرت
در يكى ديگر از حكايات عبيد، «حجاج ابن يوسف ثقفى» مورد لعن و نفرين او قرار مى گيرد: «مردى حجاج را گفت: دوش تو را به خواب چنان ديدم كه اندر بهشتى. گفت: اگر خوابت راست باشد، در آن جهان بيداد بيش از اين جهان باشد.»
واژه كليدى در اين حكايت «بيداد» است. يكبار هم نوشتم كه عبيد با اژده هاى دو سر جباريت و عواميت درافتاده بود و هنوز هم، در ماندگارى و جاندارى طنزش، درافتاده است. (نيمروز شماره ۸۹۴). از آنجائى كه درك لطيفه و طنز سياسى پيش زمينه اش آگاهى خواننده يا شنونده از زمينه پيدايش آن لطيفه است كه به كوتاهترين شكلى اشاره وار مى گويد و مى زند و مى رود، به زمينه اين طنز نگاهى بياندازيم. پرويز اتابكى در كتاب ارزنده اش، در بخش «فهرست و شرح اعلام»، درباره حجاج مى نويسد: «حاكم بيدادگر و قسى القلب اموى بر حجاز و عراق در عهد عبدالملك- و- وليد. گويند در مدت عمر صد و بيست هزار نفر را بكشت و هنگام مرگش ۵۰هزار زندانى دربند داشت»- ص ۵۱۳ و زنده ياد «محمدعلى جمالزاده» در «خلقيات ما ايرانيان» با استفاده از «تاريخ بلخ» آورده است: «قتيبة بن مسلم باهلى سردار معروف حجاج را كه چندين صد هزار ايرانيان را در خراسان ماوراءالنهر كشتار كرد و در يكى از جنگ ها به سبب سوگندى كه خورده بود، اينقدر از ايرانيان كشت كه به تمام معنى كلمه از خون آنها جوى روان گرديد و گندم آرد كردند و از آن نان پخته تناول نمود و زن ها و دخترهاى آنها را در حضور خودشان به لشكر عرب قسمت كرد، قبر اين شقى ازل و ابد را پس از كشته شدنش زيارتگاه قرار دادند و همواره براى تقرب به خدا و قضاى حاجات «تربت آن شهيد» را زيارت مى كردند.»
نتيجه: آن كشتار و بيداد يك سر اژده هاست كه جباريت نام نهاديم و سر ديگر آن، عواميت است كه عوام الناس قبر آن شقى را «تربت آن شهيد» قرار دادند.
و البته مى دانيد كه نهضت ادامه دارد، چرا كه هر دو سر اژدها همچنان سايه شوم خود را بر سرزمين مثلاً اهورائى ما به گستردگى هر چه تمامتر برانداخته است و عده اى از فرزندان اين سرزمين حتى در اروپا و آمريكا و كانادا و... و... و دست از فالگيرى و طالع بينى و نذر و نياز و امثال اين خرافات سنتى و مذهبى برنداشته اند و بى شرمانه خود را مخالف حكومت جهل و خرافه حاكم بر جمهورى اسلامى هم مى دانند و يا جلوه مى دهند.
سوگ سياوش
ظلمى كه بر ايران و ايرانيت رفته است، چنان عظيم است كه اگر فردوسى آستين بالا نمى زد و در شاهنامه اساطير ايران را كه ذهنيت مردم ايران بود به آن والائى نمى سرود و حفظ نمى كرد، همين هويت قاطى پاطى و نيمه عرب- نيمه عجم را هم نداشتيم.
عبيد در حكايتى مى نويسد: «زردشتى اسلام آورد. گفتندش اسلام را چگونه ديدى؟ گفت هر كه بدان درآيد آلتش را مى برند و هر كس از آن بيرون رود گردنش را مى زنند.» -حكايت ۳۷ از رساله دلگشا- كليات عبيد زاكانى به اهتمام محمدجعفر محجوب.
نمونه اى از اين ديگر شدگى ما را مى توان در «سوگ سياوش» ديد كه به سياوشان و سووشون نيز معروف است. جانشين «سوگ سياوش» و مراسم مربوط به آن، پس از اسلام آورى و شيعه شدگى مان شده است «عزاى حسينى». سوگ سياوش، سوگوارى براى مظهر پاكى و مظلوميت بود و عزاى حسينى را نيز چنين جلوه دادند، هر چند دعوا بر سر خلافت بوده است. حال بر حق يا نه، جاى بحث اش در اين مقاله نيست. در اين مورد نگاه كنيد به كتاب «اساطير ايران» به انگليسى (Persian Myths) از انتشارات موزه بريتانيا به قلم وستا شاهرخ كرتيس و به آلمانى Persische Mythen چاپ رِ كلام.
و اما حكايات
به پاس احترام به عبيد و همه كسانى كه از آن زمان تاكنون، در راه مبارزه با جباريت و عواميت، آزارها ديده و حتى جان باخته اند، از خود عبيد گرفته كه هميشه هشتش گروى نُه اش بود، تا خيام كه بدون زنده باد و مرده باد اساس تبليغات فقيهان را زير سئوال برد و با فتواى آنان به خطر افتاد، تا ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى كه در باغ «نگارستان» به امر محمدشاه قاجار دستمالى در حلقش فرو بردند و او را خفه كردند، تا ميرزا عبدالحسين معروف به ميرزاآقاخان كرمانى كه در تبريز سرش را بريدند و تا مختارى و پوينده كه از سوى «سربازان گمنام امام زمان» يعنى اطلاعاتى هاى جمهورى اسلامى ربوده و خفه شدند ووو.... تعدادى از حكايات عبيد را مى آوريم و درز مى گيريم كه يكى داستان است پر آب چشم. عنوان حكايات همه از ماست:
گورِ علمدار
شخصى به مزارى رسيد، گورى سخت دراز ديد. پرسيد كه اين گور كيست؟
گفتند از آن علمدار رسول عليه السلام است. گفت مگر با عَلَمش در گور كرده اند؟
آدم عاقل و مسجد؟
مولانا شرف الدين دامغانى در سلطانيه بر در مسجدى مى گذشت. خادم مسجد سگى را در مسجد پيچيده بود و مى زد و سگ فرياد مى كرد، مولانا در مسجد بگشاد سگ بدر جست. خادم با مولانا در ماجرا آمد كه چرا در مسجد بگشادى من مى خواستم كه سگ را بسيار بزنم تا ديگر اين جا نيايد. مولانا گفت معذور مى دار كه سگ عقل ندارد و از بى عقلى در مسجد مى آيد. ما كه عقل داريم هر گز ما را در مسجد مى بينى؟
متعصب زشت چهره
شيرازيى در مسجد بنگ مى پخت. خادم مسجد بدو رسيد با او در سفاهت آمد (دعوا كرد). شيرازى در او نگاه كرد، شكلى قبيحش ديد شل بود و كر و كل و كور، نعره اى بكشيد و گفت اى مردك! خدا در حق تو لطف بسيار نفرموده است كه تو در حق خانه او چندين تعصب مى كنى.
توبه عاقلانه
عربى به حج رفت در طواف دستارش بربودند. گفت يارب اين بار كه به خانه تو آمدم بفرمودى تا دستارم بربودند. اگر يك بار ديگر مرا اين جا ببينى بفرماى تا دندان هاى مرا بشكنند.
ملت توسرى خور
خطيبى بر سر منبر به جاى شمشير، چوبدستى بر دست داشت. پرسيدند كه چرا شمشير برنگرفتى؟ گفت: مرا با اين جماعت چه حاجت به شمشير است؟ اگر خطائى بكنند با اين چوبدستى مغزشان را برآرم. (حالا متوجه شديد چرا امام جمعه ها مسلسل به دست خطبه مى گويند؟)
شراب اعلاء
واعظى بر سر منبر مى گفت: هرگاه بنده اى مست ميرد، مست دفن شود و مست سر از گور برآورد. خراسانى ئى در پاى منبر بود، گفت: به خدا آن شرابيست كه يك شيشه آن به صد دينار مى ارزد!
فقيه عوامفريب
فقيهى جا حظ را گفت كه اگر ريگى از ريگ هاى حرم كعبه به درون كفش كسى افتد به خدا همى نالد تا او را به جاى خود برگرداند. گفت: بنالد تا گلويش پاره شود. گفت: ريگ را گلو نباشد. گفت: پس از كجا نالد؟
مسلمان دزد نمى شود؟
كفش طلحك را از مسجد دزديده بودند و در دهليز كليسا انداخته. طلحك مى گفت: سبحان الله من خود مسلمانم و كفشم ترسا است!
وصف دو دنيا
جنازه اى را بر راهى مى بردند. درويشى با پسر بر سر راه ايستاده بودند. پسر از پدر پرسيد كه بابا در اينجا چيست؟ گفت: آدمى. گفت: كجايش مى برند؟ گفت: به جائى كه نه خوردنى باشد و نه پوشيدنى، نه نان و نه هيزم، نه آتش نه زر و نه سيم، نه بوريا نه گليم. گفت: بابا مگر به خانه ما مى برندش؟
معجزه
شخصى دعوى نبوت كرد. پيش خليفه اش بردند. از او پرسيد كه معجزه ات چيست؟ گفت: معجزه ام اين كه هر چه در دل شما مى گذرد مرا معلوم است، چنان كه اكنون در دل همه مى گذرد كه من دروغ گويم.
حكايت آقاى خامنه اى
اعرابيئى را پيش خليفه بردند. او را ديد بر تخت نشسته و ديگران در زير ايستاده، گفت: السلام عليك ياالله. گفت: من الله نيستم. گفت: يا جبرئيل. گفت: من جبرائيل نيستم. گفت: الله نيستى. جبرائيل نيستى. پس چرا بر آن بالا نشسته اى؟ تو نيز در زير آى و در ميان مردمان بنشين.
خب، مى بينيد كه حكايت ادامه دارد. لابد عكس فقيه و يا تصويرش را در تلويزيون ديده ايد كه او بر صندلى نشسته و بقيه حجج و آيات روى زمين!