Nimrooz
Vol. 18, No. 898, September 8, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۸ - جمعه ۱۷ شهريور ۱۳۸۵
محمود كيانوش
در خرگاه شب (۱۸)
003852.jpg
كيانوش
خون در چشمه خورشيد

نسيمى خيزد از يادش كه از آب آتش انگيزد،
برآرد شعله از رؤيا و در خواب آتش انگيزد.
به موج آيد از او درياى خون در چشمه خورشيد،
چنان كز برفگون رخسارِِ مهتاب آتش انگيزد.
خِرد را چشم اگر از عشق آبى خوش نمى نوشد،
جنون بايد كه از دل با ميِِ ناب آتش انگيزد.
در اين ظلمت، كه از هرسو كمين هول در پيش است،
مگر خشم از چراغِِ كورِِ احباب آتش انگيزد.
خدا يا، جمعِِ تنهايان تو را خاموش مى خوانند،
به جانِِ سردشان درياب! درياب! آتش انگيزد!
تهران، ۱۳۵۳

در حاشيه اين غزل
كيستند آنهايى كه يادشان مى تواند براى پرستندگانِ حقيقت نسيم باشد؟ نسيم هميشه با خود بهار را به ذهن مى آورد، و آفتاب جان آفرين را، و شكفتگى طبيعت را، و جوشش زندگى را، و طعم و آوازِ عشق را، و اميد به آينده انسان را. خاطرت بايد درياچه اى آرام باشد، فارغ از آشوب انگيزيِ طوفان، تا نسيمِ چنان يادى، دررقصِ حريروارش، با انگشتانِ نور تكنواهايِ آهنگِ شادمانى از بودن و انسان بودن را برآن بنوازد. پس كيستند آنهايى كه نسيمِ يادشان از آبِ خاطرِ تو ناگهان آتش بر مى انگيزد؟ و چيست در اين ياد كه آب را آتش مى كند؟
كيستند آنهايى كه يادشان اگر در ميانه رؤيايى در خواب تو بيدار شود، از رؤياى تو شعله بر مى آورد و خوابِ تو را به آتش مى كشد؟ «رؤيا» را معمولاً با مفهومى متضادّ با «كابوس» به كار مى بريم، يعنى كه رؤيا خوابهاى شيرين و سپيد و دلپذير را به ذهن مى آورد، و كابوس خوابهاى تلخ و سياه و دل آزار را. كيستند اين كسانى كه ورود ناگهانيِ يادشان به رؤياهاى ما، خوابِ ما را به شعله زارِ دوزخ تبديل مى كند؟
كيستند آنهايى كه اگر با يادشان به خورشيد نگاه كنيم، در آن دريايى از خون به موج درمى ايد، و شب هنگام چون به ماه نگاه كنيم، بر چهره برفگونش بازتابِ سرخيِ خون را مى بينيم؟ اينها اشارتهايى است شاعرانه به بزرگى و شكوه روحِ شمارى از كسانى كه پيشروان و بيرقدارانِ حركتِ انسانِ تاريخى بوده اند، از زمان پناه گيريِ بيمناكِ او در غار تا امروز كه زمانِ پروازبيباكانه اوست در فضايِ بيكران. اينها همه روحى بزرگ و با شكوه داشتند، و يادِ همه آنان ما را از بودن و انسان بودنِ خود شادمان و سرافراز مى كند، امّا اين يادِ شمارى از آنهاست كه در روحِ ما آتش مى انگيزد، يادِ آنهايى كه براى حفظِ جوهرِ اصليِ انسانيت، يعنى آزاديِ انديشه و شكّ درانديشيده هاى پيشينيان و شوقِ جست و جو با نوانديشى در راهِ حقيقت، جان باخته اند. شايد يكى از نخستين جانباختگان در راهِ آزادى انديشه كسى بود كه در صدها هزار سال پيش، در يكى از بسيار چيزها كه جادوگرِ قبيله از آن به منزله اصلى از اصولِ آيينِ قبيله دفاع مى كرد، شكّ كرده بود و چيزى گفته بود كه قدرتِ مطلقه جادوگرِ قبيله را خدشه دارمى كرد، و خدشه دارِ شدنِ قدرتِ او در واقع حقّ حاكميتِ رئيسِ قبيله را در نزدِ افرادِ قبيله كه فرمانبردارانِ او بودند، سست و بى اعتبار مى كرد، و همين گناه بس بود تا به فتواى جادوگر قبيله و حكمِ رئيس قبيله، آتشى بزرگ برافروزند و آن آزاد انديشِ مرتدّ را، در برابرِ چشمانِ همه افرادِ قبيله، زنده بسوزانند.
شايد اين رسمِ زنده سوزاندنِ آزادانديشانِ بى پروا صدها هزار سالِ پيش آغاز شده باشد، و همچنان جادوگران قومها و ملّتها، كه نگاهبانانِ قدرت و حاكميتِ رئيسانِ قومها و ملّتها بوده اند، آن را دوره به دوره نو كرده باشند، زمان پسند كرده باشند، و بر اجراى آن مُهر اعتبار زده باشند. شايد كه از دوره رنسانس به بعد بود كه رفته رفته فتواهاى رهبرانِ كليسا از اعتبار افتاد و رئيسانِ قومها و ملّتها ناگزير شدند كه براى حفظ قدرتِ خود در برابر آزادانديشان كه نه تنها مناديِ آزاديِ انديشه، بلكه خواهانِ آزاديِ همه انسانها و برابريِ حقوقِ همه آنها بودند، بهانه هائى تازه بتراشند يا به سادگى و بى نياز به بهانه تراشيدن، آزادانديشانِ مبارز را به جرمِ مخالف بودنِ با نظامِ حاكم به زندان بيندازند، شكنجه كنند، تيرباران كنند، يا به دار بياويزند.
در همين اروپايى كه رنسانس در آن پيدا شد و اثراتِ رنسانسش كم و بيش در سراسرِ جهان گسترش يافت، رهبرانِ كليسا، نگاهبانِ قدرتِ فرمانروايان، به سادگى از ميدان به كناره نرفتند. كليساى روم كه مركز سلطنت نايبان مسيح بود و بر روح همه پيروان مسيحيت در سراسر جهان حكومت مى كرد، هركس را كه از درون كليسا مى خواست كه پرده اى از هزاران پرده خرافات را از چشم و دل و ذهن مسيحيان بردارد، به كفر و ارتداد محكوم مى كرد و به زنده سوزاندنش فرمان مى داد. بسيارى از پروتستانها، معترضان به سنّتهايِ كليساى كاتوليك، به چنين فرجامى رسيدند. يك روحانى كليساى انگلستان، به نام جان چارلز رايل (John Charles Ryle) كه از معترضان به كليساى روم بود (۱۹۰۰-1816)، رساله اى نوشت با عنوان «پنج مصلح انگليسى» و موضوعى كه در آن مطرح كرد «سوزاندن مصلحان انگليسى و دليل سوزاندنِ آنها» ست. «رايل» در آغاز اين رساله مى گويد: «واقعيتهاى معيّنى در تاريخ هست كه جهان سخت مى كوشد آنها را فراموش كند و نسبت به آنها بى اعتنا بماند... سيصد سال پيش كسانى پيدا شدند كه يقين داشتند كه حقيقت را يافته اند و حاضر بودند كه براى ابراز عقيده خود جانشان را فدا كنند.» و در اين رساله مى خوانيم كه «كويين مرى» (Queen Mary)، ملكه انگلستان و اسكاتلند و ايرلند، دختر «هنرى هشتم» ، كه بعد از مرگ برادرش، ادوارد ششم به سلطنت رسيد، از آيين پروتستان روى گرداند و بار ديگر به فرمانروايى كليساى روم دل سپرد و اسقفهاى پروتستان را زنده سوزاند. به همين سبب بود كه مسيحيانِ آزاد انديش به او «خون آشام» لقب دادند. در چهار سال آخر سلطنتِ «مرى خون آشام» بيش از ۲۸۸ تن به دليل وابستگيشان به آيين پروتستان زنده سوزانده شدند. ادوارد ششم، برادر همين مرى خون آشام كه آيين پروتستان داشت، در هنگام مرگ در دعايِ خود گفته بود: «خداوندا، اين سرزمين را از پاپ مدارى در امان بدار، و آيينِ حقيقيِ خود را بر قرار نگهدار!» (شايد اين سخن ادوارد ششم شما را هم مثل من به ياد اين سخن داريوش بزرگ بيندازد كه گفته بود: «اى اهورامزدا، سرزمين مرا از دروغ و خشكسالى در امان بدار!» )
يكى ديگر از كسانى كه به دليل عقايدش در اروپا زنده سوزانده شد، جوردانو برونو (Giordano Bruno)، فيلسوف و كيهان شناس ايتاليايى بود كه مثل كوپرنيك هيأتِ بطلميوسى را معتبر نمى دانست و معتقد بود كه عالم از بى نهايت منظومه هاى شمسى تشكيل شده است و زمين مركز عالم نيست، و همين كافى بود كه بنيان كيهانشناسى كليسايى را بلرزاند و پاپ را وادار كند كه او را به جلادان كميته تفتيش عقايد بسپارد و به فتواى اين كميته او را زنده در آتش بسوزانند. در همين ايتاليا، نوزده سال بعد از زنده سوزانده شدنِ جوردانو برونو، نوبت به لوچيليو وانينى (Lucilio Vanini)، فيلسوف ديگرى رسيد كه ۲۲۴ سال پيش از «چارلز داروين» انگليسى به دنيا آمده بود و گفته بود انسان تكامل يافته ميمون است. او را كه در كسوت روحانيون مسيحى بود، به دليل اين عقيده و نيز به دليلِ موضوعاتِ ضدّ مسيحى ديگرى كه در نوشته هايش يافتند، به الحاد متّهم كردند، و بعد از محاكمه اى طولانى به مرگ محكومش كردند، زبانش را بريدند، وبه دارش بستند و زنده آتشش زدند.
شرق از عهد باستان تا كنون اين گونه شهيدان عقيده بسيار داشته است. يكى از آنها منصور حلاج بود كه از زندگى و مرگش شاعران اسطوره اى ساخته اند. او در يك رباعيِ منسوب به ابوسعيد ابوالخير چنين توصيف شده است:
منصورِ حّلاج، آن نهنگِ دريا،
كز پنبه تن دانه جان كرد جدا،
روزى كه اناالحقّ به زبان مى آورد،
منصور كجا بود؟ خدا بود، خدا!
امّا مثلاً شهاب الدّين سهروردى، معروف به شيخ اشراق، چون در فلسفه اشراقى خود از فلاسفه يونان و حكمت قديم ايران تأثير پذيرفته بود، و از اصطلاحاتِ دين زردشتى هم استفاده مى كرد، با وجود اينكه او را به الحاد متّهم كردند و به فتواى روحانيون حلب و به فرمان صلاح الدّين ايّوبى در سنّ سى و هشت سالگى در زندان كشتند، زندگى و مرگش در نزد شاعران صورت و سيرتِ اسطوره به خود نگرفت. همين طور زندگى و مرگ عبدالله ابن مقفّع (روزبه پارسى)، كه گويى نه تنها شاعران و مردم، بلكه تاريخ هم او را فراموش كرده است. اين مرد بزرگ، به جاى آنكه، مثل بيشتر متفكّرانِ عهد خود، در باره آيين و فلسفه بيگانگان مهاجم و به زبان آنها بنويسد، به زبان آنها نوشت، امّا آنچه نوشت ترجمه آثار فرهنگى و ادبى و اجتماعى و تاريخى ايرانيان بود، با اين هدف كه به آن بيگانگان بگويد كه اينند ايرانيانى كه شما با شمشير بر آنها فرمانروا شده ايد، و به ايرانيانِ تحتِ سلطه اعراب بگويد كه اصالتِ خود را از ياد نبريد.
ابن مقفع را زنديق شناختند و روايت شده است كه مهدى، خليفه عبّاسى درباره او گفته بود «من هيچ كتاب زندقه به دست نياوردم كه اصل آن از ابن مقفّع نباشد» . كشتنِ اوبه يك روايت به اين صورت بود كه او را زنده تكّه تكّه كردند و تكّه هاى بدن او را در تنور سوزان انداختند. اين مرد فرهيخته و ايران دوست كه بيش از بيست اثر مهمّ از آثار او نام برده شده است، در هنگام كشته شدن سى و شش سال داشت. با ياد او، كه از آب آتش انگيزد، شعر «چه كنم؟» را از كتاب «ماه و ماهى در چشمه باد» (گزيده شعرهاى ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۷) مى آورم:
من اگر زبانم آتش،
من اگر ترانه هايم
همه شعله هاى سركش،
چه كنم كه يك دل است و همه داغهاى سوزان،
غمِ خستگانِ عشق و غمِ كشتگانِ نفرت،
غم آبهاى هرز و غمِ باغهاى سوزان!
تو اگر در اين بيابان
غزلى چو آب خواهى،
عجبا كه از سرابى
شطى از شراب خواهى!
لندن- سوّم سپتامبر ۲۰۰۶ (روزى كه ۷۲ ساله شدم)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •