با شعر سرشار و نمادين مريم صناعت آغاز مى كنيم:
انگشتان گيج / انگشتان ساده مظلوم / انگشتانى كه مى فهمند، مى بافند، گره مى زنند / انگشتانى كه... .
شعر مريم صناعت كه دردمندى انگشتان قالى باف را با تصويرهاى زيباى قالى هاى ايرانى درهم مى آميزد، نشانگر آن است كه درد از روى ذهن شاعر عبور كرده و با جان او آميخته است، و شاعر از پرداخت نامتعادل ِ درد و زيبايى- تصوير هاى بُريده بُريده اى را كنار هم مى چيند و خواننده را از لابلاى اين مرز بندى، به شگفتى مى گذراند. در حقيقت مى توان گفت كه در شعر مريم صناعت واژگان به هم وصل نيستند، بلكه با هم ارتباط دارند. درنگ روى بعضى از بخش ها، اين گفته را ملموس تر مى كند:
انگشتانى كه /در جاده هاى مشجر ملون / سقوط مى كنند... .
انگشتانى كه ريشه دارند/ و از نوك ريش ريش شان / رج رج حروف / همراه هزار بيت ختايى رنگ /
فوران مى كند... .
انگشتانى كه /... . . /و در ترنج انفجارهايى كه هزاران لچك /با نقش انگشتان خونين مى آفرينند / هلاك مى شوند.
اصطلاحات قالى بافى از قبيل اسليمى هاى وزين مشابه، ترنج، لچك، رنگ ختايى، جاده هاى مشّجر ملوّن و... و... . كه اشاره به نقشه هاى قالى دارد و قرار گرفتن شان در كنار واژگان درد انگيزى كه ظاهرا ً نسبتى با آنها ندارد، اما در حقيقت شعر را به پايان حيرت انگيز خود هدايت مى كند، فضايى متفاوت فراهم مى آورد. و مُهر كوبنده پايانى و استفاده از جناس كلمه «دار» و طغيان شاعر در جمله آخر كه انسان فقط در بالاى دار نمى ميرد، بلكه در پاى دار هم مى ميرد (انگشتان كسى كه / پاى دار مى ميرد!) آنقدر هشدار دهنده است كه خواننده را وادار به ايست مى كند.
اينجاست كه بايد به نقل قول از بودلر گفت:
وقتى كه شعرى بهره ور از كمال اشك به چشم مى آورد، گواه بر آن است كه خواننده خود را تبعيد شده به دنيايى ناقص احساس مى كند. تنها با معانى هنر است كه روح، جلال و شكوه واقع در آن سوى گور را مشاهده مى كند.
انگشتان ِ...
مريم صناعت
انگشتان التهاب
انگشتان گيج
انگشتانى كه در سطر سطر تار و پود عاريه
حرام مى شوند
و در جاده هاى مشجر ملون
سقوط مى كنند
انگشتان ساده مظلوم
كه هميشه سمت سايه سار راست شمسه
- اين خورشيد دائم كسوف را-
نشانه مى گيرند
و دلشان
براى اضطراب سبزواژه هاى سجاده اى مى گيرد
انگشتانى كه مى لرزند
انگشتانى كه مى لرزانند
چهارچوب قوافى هندسى ِ
اسليمى هاى وزين مشابه را
كه دور تك تك شاخه هاى خشكيده آن پيچيده اند
انگشتانى كه ريشه دارند
و از نوك ريش ريش شان
رج رج حروف
همراه هزار بيت ختايى رنگ
فوران مى كند
انگشتان سواد
انگشتانى كه مى دوند
مى فهمند، مى بافند، گره مى زنند
و در ترنج انفجارهايى كه هزاران لچك
با نقش انگشتان خونين مى آفرينند
هلاك مى شوند
انگشتان عشق
انگشتان رنج
انگشتان چشمانى كه پيوسته بالا را مى نگرند
انگشتان صدايى كه مى نالد:
«هرگز به آنجا نخواهم رسيد!»
انگشتان كسى كه
پاى دار مى ميرد!
كار هر سينه نيست... .
ه. الف. سايه (هوشنگ ابتهاج)
سينه بايد گشاده چون دريا
تا كند نغمه اى چو دريا باز
نفسى طاقت آزموده چو موج
كه رود صد ره و برآيد باز
تن توفان كش شكيبنده
كه نفرسايد از نشيب و فراز
بانگ دريا دلان چنين خيزد
كار هر سينه نيست اين آواز
حقيقت عشق...
تا بدايت عشق بود هر جا كه مشابه آن حديث بيند، همه به دوست گيرد. مجنون چندين روز طعام نخورده بود، آهويى به دام او افتاد. اكرامش نمود و رهايش كرد، گفت از او چيزى به ليلى مى ماند، جفا شرط نيست. (سوانح، خواجه احمد غزالى)
پرسه در متون كهن
از كيسه خليفه بخشيدن
عبدالملك بن صالح از رجال نامى بغداد بود و به زهد و صلاح معروف؛ چندان كه خليفه اى مقتدر همچون هارون الرشيد نيز از او حساب مى برد و فسق و فجور خويش از او پنهان مى داشت. قضا را ميان او و خليفه كدورتى افتاد و هارون يكچند او را به نزد خود راه نداد تا آن كه عبدالملك را كارد به استخوان رسيد و به قصد آنكه جعفر برمكى را واسطه اصلاح كار خود كند، شبى بى هنگام بر در خانه او رفت.
آن شب جعفر در خانه خود بساط عشرت گسترده داشت. ياران را گِرد آورده، مى و عود و مطرب و شاهد به كار داشته بود. چون پاسى از شب گذشت، حاجب به درون آمد و سر در گوش او نهاد كه: «عبدالملك بر در است» . - مگر جعفر، بدين نام عبدالملك يكى يار محرم داشت، به گمان آنكه اوست با حاجب گفت به درونش آرد.
چون چشم حاضران بر عبدالملك افتاد، جام ها بيافكندند و ساقيان و رامشگران هر يك به كُنجى گريختند.
عبدالملك به هوشمندى آن حال دريافت؛ به خلاف انتظار با حاجب جعفر گفت: «مرا جامه خاص حاضر آر!» - كه رسم زمانه چنان بود كه در مجلس عشرت جامه خاص مى پوشيدند. پس جامى شراب به دست گرفت و آن گريختگان را پيش خواند و چندان بذله گفت و نكته آورد و مى گساريد و بزم آراست كه مجلس از آنچه مى رفت، گرم تر گذشت!
چون ديرگاه شد و مجلسيان برفتند و مجلس را خالى و جعفر و عبدالملك را تنها ماندند، وزير با او گفت:
- آيا پيش از اين نيز شراب خورده بودى؟
عبدالملك سوگند ياد كرد كه تا بدانگاه بوى شراب نيز به مشامش نرسيده بوده است.
وزير از آنهمه بزرگوارى و گذشت- كه مردى با آن مرتبه و تعبد، تنها به خاطر آن كه حضورش غبار ملال و شرمسارى بر دل ها ننشاند، بنياد زهد چند ده ساله بر آب خرابات داده بود- چندان از خود بى خود شد كه گفت:
- اى عبدالملك! بى گمان تو چنين بى گاه به كارى نزد من آمده بودى، بدان كه بزرگوارى تو چنان در جانم اثر بخشيده است كه انجام مهم تو را از آن بزرگتر نباشد، پيشاپيش بر خود واجب دانسته ام.
عبدالملك گفت: آرى مرا با تو چند تمناست.
جعفر گفت:- بگو!
گفت:- نخست آنكه خليفه مسلمانان را با من بر سر ِ مهر باز آرى.
گفت:- باز آمده گير!
گفت:- ديگر آنكه سيصد دينار زر وام دار مانده ام.
گفت:- تو را از مال خويش ششصد دينار بخشيدم!
گفت:- پسر يگانه ام، صالح، دختر زبيده را عاشق است.
جعفر گفت:- خليفه را به انجام اين وصلت راضى خواهم كرد!
و چون ميدان خواهش هاى عبدالملك را چندين فراخ يافته بود از جاى برخاست تا سخن كوتاه كند، ليكن عبدالملك دامن او را گرفت و گفت:- بگذار تا آخرين خواهش خود را نيز بگويم.
گفت:- بگو!
گفت:- چون خليفه مسلمين پسرم صالح را به دامادى خويش فخر بخشد، بارى حكومت شام را نيز بدو دهد.
جعفر گفت:- به خواست خدا در رضاى خليفه بكوشم.
روز ديگر چون جعفر به نزد هارون درآمد، گفت: «تازه اى دارم كه شنيدن آن خليفه را باور نيافتد!» - و حكايت دوشينه باز گفت تا آن جا كه عبدالملك به دست خود جامى از شراب پُر كرده، بنوشيد و خليفه از شنيدن آن حال چنان به حيرت درآمد كه دو بار از جاى برخاست و باز نشست و سرانجام گفت:
- تو را به جان من راست بگوى!
گفت:- به حيات خليفه سوگند كه جز به راستى سخن نگفته ام.
هارون گفت:- زهى گذشت! اما تو در عوض به او چه دادى؟
جعفر گفت:- دريا دريا بدو كرم كردم، اما راستى را همه از كيسه خليفه! آنگاه آن خواست هاى او و اقوال بى دريغ خويش همه بر شمرد.
هارون الرشيد بى درنگ صالح بن عبدالملك را به حضور خواند، خلعت دامادى دربار خلافت بر او راست كرد و حكومت شام بدو داد! (جامع الحكايات، ترجمه به فارسى فرج بعد از شدت)
من سپاهى را مى شنوم
جيمز جويس۱۹۳۹- 1882 ايرلندى بيشتر نويسنده است تا شاعر، اما در ميان كارهاى او دو مجموعه شعر هم وجود دارد كه نخستين آنها Chamber Music (=موسيقى مجلسى) نام دارد
كه بهترين قطعه آن، شعر شماره ۳۶ XXXVI به نام «من سپاهى را مى شنوم I Hear an Army است، كه طنين شگفت انگيزش آن را از ساير شعر ها جدا مى كند. اين شعر در سال ۱۹۱۴ به نام» ايماژگران «در جُنگ انتخابى» ازرا پاوند «و به وسيله وى دوبار به چاپ رسيد و همين باعث آشنايى عميق جويس و پاوند گرديد تا در دهه هاى بعد موجب تبليغ ها و شناساندن هاى پر تلاش پاوند در مورد آثار جويس باشد. و اينك شعر:
جيمز جويس
ترجمه فرشيد عطايى
صداى لشگرى را مى شنوم كه مى تازد بر زمين،
و صداى تندر اسبان را كه مى جهند؛ كف ِ دهانشان نزديك زانوشان؛
مغرور، زره سياه بر تن، پشت سر آنها ايستاده اند.
متنفر از عنان، با شلاق هاى مرتعش، ارابه رانان.
به درون شب با فرياد نام مبارز خود را مى گويند:
ناله مى كنم در خواب وقتى مى شنوم از دور
صداى خنده پيچان شان را.
تيرگى رؤياها را مى شكافند، شعله اى كور كننده،
دنگ دنگ مى كوبند، دنگ دنگ مى كوبند به روى قلب،
چونان كه به روى يك سندان.
مى آيند و پيروز مندانه تكان مى خورد موهاى بلند سبزشان:
از دريا مى آيند و مى دوند فرياد زنان در نزديكى ساحل.
قلب من، آيا تو از خرد بى بهره اى كه چنين نا اميدى؟
عشق من، عشق من، عشق من چرا مرا تنها وا نهادى؟
نكته ها
جوانى به برنارد شاو نويسنده معروف اسكاتلندى گفت:» چرا در يكى از نمايش نامه هاى خود پادشاهى را در ۱۴ سالگى به تخت سلطنت نشانده ايد و حال آنكه قانون پيش از هجده سالگى به پسران اجازه ازدواج نداده است؟
شاو پاسخ داد: «باور كن پسر جان كه اداره كردن يك كشور از اداره كردن يك زن آسانتر است!»
از هر خرمنى خوشه اى
زودتر خواهيد رفت...
دكتر تولزانTholozan طبيب مخصوص ناصرالدين شاه از سى و هشت سالگى به ايران آمد، پزشك خاص دربار شد و تا وقتى كه ناصرالدين شاه زنده بود، بر سر ِ اين كار بود. وى بجز سه سفر ناصرالدين شاه به اروپا- كه همراه او رفت-، از ايران خارج نشد و فقط در سفر سوم اجازه گرفت كه مدتى بيشتر در پاريس بماند. تولزان پس از ناصرالدين شاه هم تا مدتى زنده بود و پس از مرگ در گورستان ارامنه دولاب به خاك سپرده شد.
روايت است كه دكتر تولزان بسيار خوش سخن و لطيفه پرداز بود. ميرزا آقا خان كرمانى در كتاب «رضوان» حكايتى از او بدينگونه نقل كرده است:
امام جمعه تهران- سيد زين العابدين ظهير الاسلام- به تلاشى عظيم افتاد و بحران سختش روى داد، دكتر تولزان را به عيادت وى آوردند، خوردن شراب كهنه تجويز كرد، امام جمعه استيحاش نمود كه اگر بخورم به جهنم خواهم رفت. دكتر گفت اگر نخوريد زودتر خواهيد رفت! (يغما، سال،۲۲ ص۵۹۳)
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ شاعرانه ها زديم و شعر حراج را- كه در بعد اجتماعى- ويژگى گسترده اى دارد، براى شما عزيزان به ارمغان آورديم:
حراج
مهديه حسينيان رستمى
- «آقا! وجود پاك مرا چند مى خرى؟»
- «به به! چه چشم ناز و قشنگى! چه دخترى!
چرخى بزن، ببينمت آيا مناسبى
يا نه شبيه كولى ديروز، لاغرى!
اسمت چه بود؟ اهل كجايى؟ نديدمت! ...»
دختر، هراس، دلهره: «ها؟ چى؟ بله! ... پرى!
اهل حدود چند خيابان عقب ترم»
- «نزديك نانوايى سنگك؟» - «نه! بربرى»
چيزى به مرگ دامن پاكش نمانده بود
زير نگاه هرزه يك مرد مشترى
- «كمتر حساب كن» ... و موبايلش: «الو! بله!»
- «امشب بيا به خانه آقاى اكبرى»
- «زن هم مصيبت است! بله! چشم! آمدم!
هى گفت مادرم كه چرا زن نمى برى!»
از خير او گذشت و فقط گفت: «حيف شد!
امشب برو سراغ خريدار ديگرى»
دختر به فكر نان شبش بود و داد زد:
«حتا مرا به قيمت كمتر نمى خرى؟» ...