يكى از كسانى كه در امر سياست نقش مهمى يافت شيخ الملك اورنگ بود. آخوندزاده اى كه خوب شعر مى گفت و خوب نطق مى كرد و به سهولت توانست نزد شاهان پهلوى تقربى يابد به نحوى كه از مشاورين نزديك رضاشاه شد و مى گويند حتى به طور خصوصى براى سر سلسله پهلوى شاهنامه مى خواند. مخالفين او درباره وضع خصوصى اش شايعاتى منتشر مى ساختند كه به موقعيت سياسى و اجتماعى او لطمه مى زد ولى به هر صورت توانست از دوره هفتم تا دوره نوزدهم ۱۲دوره از فومن و همدان و بيجار به مجلس شورايملى راه يابد. گرچه تلاش داشت كه در آخر عمرى به مجلس شيوخ راه پيدا كند ولى چون در دوره هفدهم جزو كسانى بود كه در همكارى با طرفداران دكتر مصدق از نمايندگى مجلس استعفاء كرده بود ستاره بختش غروب كرد و به شعر و شاعرى و شركت در جلسات شعرا و ادبا تا آخرين روزهاى عمر پرداخت.
حسن مرسلوند درباره او مى نويسد:
عبدالحسين اورنگ فرزند آخوند ملاعبدالرسول از مجتهدين معروف بود كه در سال ۱۲۶۷ شمسى در تهران در يكى از خانه هاى نزديك مسجد جمعه به دنيا آمد. پدرش از اهالى فيروزكوه و مادرش اهل (بندپى) بابل بود كه از جوانى براى تحصيل به تهران آمد و جزو حجره نشينان شد و صرف و نحو و عربى و منطق و بيان و معانى و كتب فقه و اصول را فراگرفت ولى در جوانى از برادرش ميرزامحمد فقيه زاده كتك خورده و از خانه مى گريزد و به قم و اراك و بروجرد مى رود و از آنجا با تحمل مشقات زياد عازم كربلا مى شود ولى پس از چند سال بعد از فوت پدرش به تهران مى آيد و به كار آزاد مى پردازد و شروع به فروش كبريت مى كند كه پس از سه ماه ورشكست شده و خود را به رشت مى رساند. در آنجا شاهزاده عضدالسلطان فرزند مظفرالدينشاه فرمانرواى گيلان او را به كار مى پذيرد. وقتى مظفرالدينشاه عازم اروپا بود همراه عضدالسلطان به استقبال شاه مى رود و شعرى مى سرايد و لقب (معين الاسلام) به او داده مى شود و همچنين يك حلقه انگشترى الماس سر عصاى جواهر نشان با دو هزار تومان پول نصيبش مى گردد.
شيخ الملك اورنگ در اصفهان و شيراز و مشهد ساليان دراز به سر برده و سرانجام در بختيارى مدتى ميهمان جعفر قليخان بختيارى (سردار اسعد) مى گردد و همراه او به تهران مى آيد و با كمك بختيارى ها به سياست راه يافته دو دوره به مجلس مى رود.
اورنگ در جوانى با رضاشاه آشنا مى شود و در مجلس از مقربين شاه بوده و آنطور كه خود نقل كرده براى رضاشاه شاهنامه مى خوانده است. اشعارى درباره رضاشاه گفته و اين شعر را هم به او نسبت مى دهد:
بنده همان به كه زتقصير خويش
عذر به درگاه (رضا) آورد.
[در حالى كه اصل شعر به سعدى تعلق دارد و تنها خدا به رضا تغيير يافته است.
بنده همان به كه زتقصير خويش
ورنه سزاوار خداونديش
عذر به درگاه خدا آورد
كس نتواند كه بجا آورد (نيمروز)]
اورنگ اشعار زيادى سروده و صداى رسائى داشت و قسمتى از خاطرات خود را منتشر ساخته است.
دكتر باقر عاقلى مى نويسد: شيخ الملك اورنگ چون پدرش روحانى بود در جوانى لباس روحانيت پوشيد و به تحصيل علوم قديمه پرداخت و به كربلا و نجف رفت و به تحصيل و تدريس اشتغال داشت. او خاطرات كودكى خود را به تفصيل نوشته كه به سختى و مرارت ايام را گذرانيده است. در اوائل مشروطيت از عراق به ايران آمد. حافظه اى بسيار قوى داشت و اشعار زيادى از فارسى و عربى حفظ كرده بود كه همه را تحت تأثير قرار مى داد. در محافل ادبى از سخنگويان برجسته بود. بعد از مشروطيت از ملازمين سردار اسعد بختيارى (عليقلى خان) گرديد و در واقعه مهاجرت به كرمانشاه رفت و عازم استانبول شد. در آنجا با محمدعليشاه حشر و نشر پيدا كرد و برايش اشعار حماسى مى خواند. در مراجعت به ايران به رضاشاه نزديك شد و از ملازمين بود و زمانى طولانى نماينده مجلس گرديد. در دوره پانزدهم كه قوام السلطنه مى خواست او را كنار بگذارد به وثوق الدوله متوسل شد كه او هم از برادرش خواست و بار ديگر اورنگ به مجلس رفت. در سال ۱۳۴۵ شمسى در ۸۵سالگى زندگى را ترك گفت و فرزندى هم نداشت. اورنگ مرد روز بود. شايد بيش از پنجاه هزار بيت شعر در حافظه داشت. آثار متعددى از او به جاى مانده كه ارزش تحقيقى ندارد. او در جوانى قاضى دادگسترى بود و مدتى هم رئيس دادگسترى خراسان شد و همواره داديار ديوان كشور بود.
ناصر نجمى چنين مى نويسد: يكى از چهره هاى سرشناس و معروف و سياسى و ادبى عصر شاهى پهلوى شيخ الملك اورنگ بود. سخنورى نكته سنج و مردى شوخ و سرزنده و سياستمدارى كهنه كار و اهل مماشات بود. در علم كلام و ادبيات و شعر چيره دست بود و شوخ طبع به نظر مى رسيد. مدتى در حجره مدرسه ميرزا موسى در چهار سوق بزرگ تهران در كسوت طلبگى بود. در همانجا انجمن ادبى تشكيل داد و گاهگاهى شعر مى سرود. با اديب نيشابورى و حاج سيد نصرالله سادات اخوى و سيد محمدشمس المعالى اين جلسات ادامه داشت و اورنگ با حافظه اى قوى اشعارى را مى خواند و لطيفه مى گفت. در انجمن پرورش افكار زمان رضاشاه هم نقش فعالى داشت.
شيخ الملك اورنگ قبل از اينكه داور به كار عدليه سر و سامانى بدهد چون در فقه و اصول تبحر داشت مدتى رئيس دادگسترى خراسان گرديد و گاهى خود رئيس دادگاه جنائى مى شد و به متهمين خيلى ارفاق مى كرد. همسر شيخ الملك از خانواده هاى سرشناس كردستان بود. بعضى از مطبوعات تمايلات جنسى او را مورد تمسخر قرار مى دادند. در قسمتى از خاطراتش چنين نوشته است: (بارها با وصال دوستى خوشحال و از فراق يارى افسرده و غمگين شدم. ملكات عاليه مردم پاكدل مرا خوشحال و ستمگرى ها مرا پژمرده و خشمگين ساخته است. هيجانات درونى خود را با سرودن اشعارى تسكين مى دادم.) در مجالس مختلف رياست انجمن هاى ادبى را داشت و نطق هاى پر هيجان مى كرد. وقتى در يك انجمن ادبى عكاس مى خواست از او عكسى بگيرد گفت چرا بى جهت فيلم هاى خود را با برداشتن عكس چهره ناهنجار من خراب مى كنيد.
مورخ الدوله سپهر هم مى نويسد: شيخ الملك اورنگ كه خود را (معين الاسلام) هم ناميد خوانين بختيارى را در ايامى به دوستى با آلمان ها تشويق مى كرد.
شعرى از اورنگ درباره فردوسى:
كرد پاينده نام ايران را
سخن استوار فردوسى
خود نبودى عجم، نبود اگر
نظم شهنامه كار فردوسى
گوهر ملك را شرف بخشيد
گوهر آبدار فردوسى
از رخ ملك زنگ ننگ زدود
سخن مهروار فردوسى
چهره ملك كرد آرايش
قلم زرنگار فردوسى
***
پس از اورنگ، سال ها عباس شاهنده مدير روزنامه فرمان تلاش فراوان داشت تا از بيجار و گروس به جاى اورنگ نماينده مجلس گردد چون خانواده همسرش (خردمند) متعلق به آن منطقه بودند. يكبار قرار شد خردمند برادر خانمش از بيجار وكيل شود كه انتخابات دوره بيستم (زمستانى) بهم خورد ولى بعداً بهمن شاهنده از بيجار به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد.