|
مهدى قاسمى
در حاشيه و متن گفتگوى آقاى «مك والاس» برنامه پرداز تلويزيون C.B.S و «پرزيدنت» ايران
دو تصحيح:
در مقاله ى پيشين، دو كلمه اشتباه به چاپ رسيده بود كه چون نقل از دو ستون بزرگ زبان و ادب پارسى بود، تصحيح آنها ضرورت قطعى دارد.
۱-«ديوى است كه به چهره سليمان درآمد» مأخوز از غزل معروف حافظ است كه سهواً «سليمان»- «مسلمان» شده بود اتفاقاً در پاره اى نسخه ها «مسلمان» آمده است كه صحيح نيست بيت اين است:
اسم اعظم نكند كار خود اى دل خوش باش
كه به تلبيس و حيل ديو، سليمان نشود
۲-در بيت سعدى فعل منفى «نيفزايد»، به غلط «بيفزايد» نقل شده بود. بيت اين است:
سنگ بد گوهر اگر كاسه ى زرين بشكست
قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود
|
|
مهدى قاسمى
|
اين وسوسه ى آگاهى به اوضاع و احوال درون و پيرامون ايران طبعاً در ذهنيت همه ى ما ايرانى ها به شكل هاى گوناگون زمينه دارد و منطق آن هم قابل درك است. خصوصاً براى امثال من كه كار و بارشان به «نوشتن و گفتن» (و در مورد خود پنهان نمى كنم هر چند «بى حاصل») خلاصه شده است، گوش به زنگى، درباره ى اطلاع از آنچه در آن سرزمين مصيبت زده مى گذرد، فراتر از «وظيفه»، خصلت يك «عادت» به خود گرفته است. همين وسوسه است كه وقتى (چند هفته ى پيش) اعلام شد: روز يكشنبه ۱۳اوت، ساعت هفت بعدازظهر، در برنامه ى معروف (۶۰دقيقه) از شبكه ى تلويزيونى C.B.S.، مصاحبه اى ميان «مك والاس» خبرنگار قديمى آمريكائى و احمدى نژاد «رئيس جمهورى اسلامى» پخش خواهد شد، مرا واداشت تا هر كار منتظر و نامنتظرى كه در آن ساعت برايم پيش بيايد، زمين بگذارم تا آن «گفتگو» را از دست ندهم.
ناگفته نگذارم اين وسوسه بيش از پيش در ذهن من قوت گرفت وقتى ضمن «پيش درآمدهائى» كه بنا بر رسم در جهت جلب توجه بينندگان و شنوندگان تلويزيونى و راديوئى به اينگونه «برنامه ها» ارائه مى شود، به نقل از آقاى مك والاس شنيدم كه گفته است، در طى گفتگو با احمدى نژاد، او را على رغم جثه ى نحيف و چهره ى نه چندان مطبوعش، مردى جاذب، (IMPRESSIVE) و حتى به خلاف تصور قبلى خود، عنصرى عقلانى (RATIONALE) يافته است. راستش را بخواهيد، در اين مورد خاص ضمناً خواستم، ذوق و دراكّه ى اين آقاى «مك والاس» را كه سال ها است در عرصه ى توليد برنامه هاى خبرى و سياسى شهرتى بهم زده است، عيارى بزنم و مهمتر از اين با انگيزه ى او در تهيه ى چنين گفتگوئى آشنا بشوم.
بهر روى پاى جعبه ى تلويزيون، چمباتمه زدم و منتظر:
برنامه سرگرفت. هر لحظه در پيِ لحظه ى بعد، با اين انتظار كه خوب!
حالا نوبت به «لُّب كلام» خواهد رسيد، وقت را كه قريب ۲۰دقيقه به طول انجاميد، گذراندم ولى در انتها، متوجه شدم چه وَلَعِ و چه انتظار (حقاً) ساده لوحانه اى از خود نشان داده ام.
البته، تمناى من اين نبود كه سر تا بُن آن «گفتگو» را مضامين بِكر و ناگفته پُر كرده باشد. چرا كه در اين زمينه ها خواه ناخواه تكرار مكرر پيش مى آيد ولى اين انتظار هم بود كه آن خبرنگار مشتهر به «موشكافى» و «حرف بيرون كشى» به ويژه در يك دو جا كه زمينه اى هم فراهم شد تا رشته ى سخن را به آنچه درون ايران و بر مردم ايران مى گذرد، گره بزند، همچنان به روال كلى بافى ها و گاه طرح اندرزهاى انسانيِ «حريف» ميدان داد. از جمله انتظار من، آنجا بالا گرفت و گوشهايم را تيز كرد كه «احمدى نژاد»، ضمن يكى دو عبارت چاشنى مانند، دُمى به تله داد ولى مصاحب او نشنيده گرفت و اين سهل است با يك پرسش پيش پا افتاده دُمش را از تله بيرون كشيد و به خود واگذاشت و آن هنگامى بود كه احمدى نژاد با چهره اى حق به جانب به حالتى كه گوئى بر منبر وعظ تكيه دارد از «والاس» خواست تا به زمامداران كشورش و مخصوصاً آقاى بوش حالى كند كه «مردم را دوست بايد داشت» و به آنها و او بگويد كه «دوران بمب سرآمده و فصل مبادله ى فرهنگ ها رسيده است.»
تصور بى درنگ من اين بود كه با همين «افاضات بشر دوستانه و فرهنگ پرور» احمدى نژاد، «والاس» دستك و دستاويزى يافته است تا طرف را بپيچاند و گفتگو را به زاويه هائى بكشاند كه در خورِ يك گفتگوى جدى و پر بار است و بالطبع، مصاحبه اش را هم داغ كند.
او از موضع يك خبرنگار ورزيده و با نام و نشان، به يقين از اوضاع پريشان ايران و ستمى كه روزتاروز بر مردم اين سرزمين مى رود و رفته است، باخبر است (و يا بايد باخبر باشد.)
او بى ترديد مى دانست كه دو سه روزى قبل از سفر به تهران، جوان دانشجوئى را در حين اعتصاب غذا، در زندان به قتل رسانده و اين واقعيت را هم بندان او با ادله ى استوار تائيد كرده اند.
او به تبَعِ طبيعت حرفه ى خود كه در اساس كشف و نشر بنياد اتفاقات است، قاعدتاً و دست كم، از نامه ها و اعتراضيه هاى متنوعى كه از سوى سازمان هاى بين المللى «حقوق بشر» و يا «عفو بين المللى» و جوامع مدافع حقوق «زندانيان سياسى» و نيز تلگراف هائى كه از جانب بسى از شخصيت هاى برجسته ى فرهنگى جهان در اعتراض به زندانى كردن يك روشنفكر و پژوهشگر ايرانى بنام «دكتر جهانبگلو» نشر يافته است، بى خبر نبود (يا نمى بايست بود). محققاً مى دانست كه در زندان هاى مخوف رژيم چه بر سر او آمده و با چه رذالتى اين مرد را واداشته اند تا به گناه «ناكرده» و حتى خيانت خود اعتراف كند.
او بنا بر رسم و سرشتِ پيشه اى كه انتخاب كرده است، وظيفه داشت پيش از سفر اطلاعات مربوط به حوزه ى «مأموريت» خود را جمع آورى كند تا به اصطلاح نه خالى الذهن كه با دست پر به سراغ «حريف» رفته باشد. او بايد آگاه بود كه به كشورى قدم مى گذارد كه بيش از ربع قرنى است- آنهم در زير لواى رژيمى كه خود را مظهر عدل الهى و خالق «نخستين حكومت الله در كره ى ارض» مى خواند، به جاى احداث مدرسه و درمانگاه و كتابخانه و پرورشگاه كودكان- زندان در كنار زندان، شكنجه گاه در پى شكنجه گاه (چه بسيار شناخته شده و چه بسيار پنهان ولى با نشانه هاى فراوان و غير قابل انكار) بالا رفته و بدين حساب در مقياسات جهانى ركوددار شده است....
آقاى والاس، دست كم آنگاه كه در برابر رئيس جمهورى اين رژيم نشسته و به نشخوار مكررات مشغول بود- آرى «دست كم» آنگاه كه مصاحبش قصه ى «انساندوستى» را سر داد، نه اين كه مى توانست، مى بايستى سئوال مى كرد: من پيام انسان پرور شما را به زمامداران كشورم خواهم رساند ولى، در اين فرصت سهم شما است تا بگوئيد آن ماجراى هولناك و خونين «قتل عام هزاران زندانى در تابستان سال ۶۷» و آن حكايات معروف به «قتل هاى زنجيره اى» و آن فاجعه ى رعشه آور، تكه پاره كردن «فروهرها» و آن ترورهاى پى در پى، مخالفان و منتقدان خارج از كشور، نظير قتل فجيع دكتر شاپور بختيار، قاسملو، برومند، دكتر الهى و فرخ زاد و بيش از صد تن ديگر كه به دست مأموران وزارت اطلاعات رژيم صورت گرفت و مدارك متقن و انكارناپذير هر يك مبتنى بر اعترافات صريح آدمكشان در بايگانى محاكم فرانسه و آلمان و اتريش مضبوط است،- در قالب «احساسات لطيف و انسانگراى» جناب «پرزيدنت»، چگونه شكل گرفته است؟- و اين همه در جاى خود، حادثه ى به زمان نزديكتر، يعنى قتل خانم كاظمى خبرنگار كانادائيِ ايرانى تبار به كجا انجاميده است؟
آقاى والاس در پيوند با وقايع روز، فرصتى از زبان حريف بل گرفته بود تا سئوال كند:
«در همين اندازه كه شما خود نيز پذيرفته ايد، تاكنون از كمك هاى معنوى و مالى «انساندوستانه» در حق حزب الله لبنان پيشتر نرفته ايد» از چه روى اين مراحم و عنايات را از ملت خود دريغ داشته ايد؟
او مى توانست از جليس خود بپرسد، با اين درآمد نجومى نفتى كه با فروش روزانه ۴/۲ ميليون بشكه، ماهانه ۴بيليون دلار به كيسه مى بريد چرا (بنابر گزارش مأموران دولت خود شما) بيش از ۴۵درصد نفوس ايران زير خطر فقر (آنهم، فقر با مقياسات جهان سومى) به سر مى برند؟
باز هم بنابر اعتراف مسئولان دولت خودتان، از چيست كه قريب يكسوم كارگران «شاغلِ» كارخانه هاى شما. بين ۶ماه تا دو سال، دستمزدى دريافت نكرده اند و در بيان روشنتر بيگارى داده اند؟
چرا نرخ بيكارى در كشور شما كه به لحاظ منابع بيكران نفت و گاز و ساير مواد اوليه ى صنعتى، بر دريائى از ثروت گسترده است، به موجب آمارهاى رسمى دولت خود شما به ۱۳درصد تا ۱۵درصد و به تخمين خبرگان به بالاى ۳۰درصد رسيده است؟
آقاى والاس با تكيه به گزارش هاى رسمى و دولت جمهورى اسلامى، مى توانست سئوال كند، داده هاى آمارى ناظر بر بسط بى سابقه ى اعتياد، فحشاء، آدم دزدى، سرقت هاى مسلحانه، قاچاق روزافزون مواد مخدّر، پديده ى نوظهور و دردآور «كودكان خيابانى» شمار برون از حد طلاق (انهدام خانواده ها)، افزايش حيرت انگيز خودكشى ها (عمدتاً در نسل جوان) و فروش اجزاء بدن مانند كبد و كليه آنهم براى دستيابى به يك لقمه نان و تهى بودن بيمارستان ها از امكانات بهداشتى و درمانى و.... در كشورى كه خود را مبشر «اخلاق و سجاياى اسلامى» لقب داده است، چگونه قابل توجيه است؟
آقاى والاس، خصوصاً آنجا كه «عِرقِ انساندوستى» مصاحبش جنبيد و با چهره اى حق به جانب خطاب به دولتمردان آمريكائى گفت: «آخر مردم را بايد دوست داشت.»- «بايد با مردم خاورميانه دوستى داشته باشيد»، مى توانست كلام او را درجا بقاپد و با قول و قرارهائى كه بهنگام انتخابات به «مردم» داده بود، جفت كند و به خاطرش بياورد كه مگر عهد شما آن نبود كه دكان «آقازاده»ها را خواهيد بست؟
مگر وعده نداده بوديد كه چنانچه انتخاب شويد، نقاب از چهره ى فاسدان برخواهيد گرفت؟
مگر قول و نويد بر اين نداشتيد كه به دوران تقسيم مشاغل پر آب و نان خاتمه خواهيد داد؟
مگر نگفته بوديد كه پول نفت را به «سفره ها» خواهيد آورد؟
اين پيمان ها به كجا كشيده است؟
پيشتر گفتم، اين رسم و رسالت هر خبرنگار خبره است كه با دست پُر به سراغ حريفان خود برود و پيشاپيش، سلاحش را كه هيچ جز اثباتى از «اطلاعات» نسبت به چند و چون حال و قال آنها نيست، صيقل بزند. به اين حساب آقاى والاس كه در مقام يك خبرنگار حاذق، فخر مى كند، تاكنون رازها كشف كرده و ناگفته ها برملا ساخته است. مى بايستى مى پرسيد كه: آيا اين راست است كه در زمان «صدارت» شما نه فقط از قلمرو تركتازى آقازاده ها، چيزى كاسته نشده، كه زمينه هاى بكر و باقيمانده به قلمرو اقربا و همپيمانان (به ويژه نظامى) خود شما مبدل شده است؟
«توماس فريدمن» مقاله نويس روزنامه ى نيويورك تايمز، در تحليلى (جمعه ى ۱۸اوت) در اين نشريه نوشته بود: «من هنوز مطمئن نيستم كه در ماجراى لبنان كدام طرف (اسرائيل يا حزب الله) برنده بوده است. همينقدر مى دانم كه در اين ميان، بازنده ى واقعى ماليات دهندگان ايرانى هستند كه بايد كيسه ى حزب الله را پر كنند.»
به گمان من اگر آقاى مك والاس در همين حدّى كه همكار دنياى ژورناليسم او سِعه ى نظر نشان داده است نگاه خود را به درون ترها مى كشيد، مسلماً در تشخيص (RATIONALISM) مصاحب خود، تأمل بيشترى رواميداشت.
خبرنگار و گرداننده ى برنامه ى (۶۰ دقيقه- تلويزيون C.B.S) آنجا كه مصاحبش به ساز «فرهنگ دوستى و فرهنگ پرورى» چنگ زد و نغمه ى پيام به آقاى بوش را سر داد و از او خواست تا به رئيس جمهورى كشورش بگويد «دوران بمب سرآمده و عصر مبادلات فرهنگى فرا رسيده است.»- مطلقاً طَرف اين پرسش كليدى و بهنگام نرفت كه: «اگر روزى اوضاع چنان جور شود و زمينه براى پرهيز از «بمب» و گرايش «به داد و ستدهاى فرهنگى» دست دهد، سهم «داده هاى» شما به فرهنگ جهانى از چه قماش خواهد بود؟
آيا توصيه ى شما در قلمرو امور قضائى (و طبعاً در خطه ى عدالت پرورى) خاصه به ملت هائى كه مكافات «اعدام» را تحريم كرده و واپس زده اند، اين خواهد بود كه از تصميم خود درگذرند و در حق «مجرمان» نه فقط مكانات اعدام را احياء كنند، بلكه به رسم شما يعنى «درآوردن چشم، بريدن دست، قطع انگشتان، پرتاب كردن محكومان از قله ى كوه ها به ژرفاى دره ها و يا سنگسار» و ديگر از اين «جزاهاى» مرسوم بگروند؟
آيا در عرصه ى «انديشه و قلم و بيان» سفارش «فرهنگى» شما به ديگران در آن رديف خواهد بود كه تنها ظرف يك هفته بيش از بيست نشريه ى به اصطلاح اصلاح طلب و منتقد (و نه مخالف) را قفل زديد و نويسندگان و مديران آنها را به زندان سپرديد؟
آقاى والاس كه على القاعده نبايد از سرگذشت و سرنوشت آيت الله منتظرى كه روزى فرد دوم نظام- قائم مقام ولى فقيه و حتى از ديدگاه پايه گذار رژيم (آيت الله خمينى) مدّرس بزرگ فقه و معارف اسلامى محسوب مى شد- بى خبر بوده باشد، پس مى توانست از مصاحب «فرهنگدوست» خود سئوال كند آيا در آن عرصه هاى (احتمالاً گشوده شده ى) داد و ستد فرهنگى از ارمغان هاى شما يكى هم آن نخواهد بود كه اگر تنابنده اى آنهم نه از رديف «منافقان» و «بى دينان» و «سبك دينان» بلكه از طايفه ى خود شما و در مرتبه اى در تراز «آيت الله منتظرى» جرأت كند و سخنى به زبان آورد كه بر مصادر قدرت گران بيايد- بايد او را نه تنها معزول و خانه نشين ساخت بلكه به «قصاص» «درستگوئى» به خانه اش شبيخون زد و اهل و عياش را به بند كشيد و بر چشم (ولايت و فقاهت و درس و مدرسه و كتابش) خاك پاشيد؟
آيا در خط آن داد و ستد فرهنگيِ مقبول شما، بسياق اين كه مردم را از نصب آنتن هاى ماهواره اى ممنوع مى كنيد، توصيه ى شما، على القاعده اين نخواهد بود كه تمامى جهانيان به همه ى منابع خبرى و انتشاراتى خود پشت كنند و تنها به نشر «اخلاق اسلامى» آنهم به شيوه هاى مرسوم شما از قبيل زنجيرزنى، «شاخ حسين» و قمه زنى بگروند؟
كوتاه كنم: پرسش هاى آقاى والاس و طبعاً پاسخ هائى كه دريافت كرد، از مقولات بسيار خوانده و شنيده ى مشتريان او از قبيل «جعل هالوكاست» و يا اين كه «به فرض جعل نبودن آن، چرا تاوانش را مردم فلسطين بايد بپردازند و عاملان اصلى طفره بروند» و يا مواعظى در شرح «فضائل انساندوستى و فرهنگ پرورى» خارج نبود و در نتيجه حاصل آنچه از پسِ آن انتظارات نصيب من و امثال من شد، مصداق آن مثل معروف خود ما بود كه «كوه درد كشيد و درد كشيد و سرانجام موشى به دنيا آورد.»
و اما با آگاهى به طبع ژورناليسم و اين كه در دنياى ژورناليست ها رقابتِ صد البته مشروعى، بدانگونه جارى است كه هر كدام كوششى دارد تا با نوآورى هاى خود، بر ديگرى پيشى بگيرد، شگفتى من عمدتاً از اين بود كه انگيزه ى يك ژورناليست «تلويزيونى» آن هم با يك سابقه ى طولانى در تراز اين حضرت مك والاس، چه مى توانست بود كه «رنج» چنان سفرى را بر خود هموار كند و براى مشتريان خود انبانى از «ارمغانى» بياورد كه از فرط كهنگى بوى «نا» به مشام مى رساند و خاصه با آن بوق و كرنائى كه به پيشواز پخش برنامه اش به صدا درآمد، از منظر يك كار حرفه اى چه امتيازى به كيسه ى او ريخته شد؟
اين را هم نانوشته نگذارم كه من از آن طايفه ى خودى نيستم كه متأسفانه بيشترين وسائل ارتباطى، از تصويرى و گفتارى تا خواندنى را در تصرف خود دارند و براى هر كس كه باب طبعشان نَراند، يك برچسب اتهام به «وابستگى» و «اخاذى» و «معامله گرى» آماده دارند تا بر پيشانيش بكوبند- نه! من از اين گروه نيستم ولى پنهان نمى كنم كه نه آن گفتگوى مكرّر و بى مايه، بلكه سخنان ستايش آميز آقاى والاس كه به اشارتى پيشتر از آن گذشتم، ناخواسته ذهن مرا به جولان آورد و به اين «تصور» كشاند كه شايد هم در اين ميان «هِل و گلى» در كار بوده است، هر چند هنوز هم، پنهان نمى كنم كه اكراه دارم چنين برداشتى را به خود بقبولانم و به صِرف يك استنباط، «حكمى» تا آن درجه سنگين «صادر» كنم، سرانجام به اين نظر مايل شدم كه آدم هائى به سن و سال من و آقاى والاس حاصه كه او از اين باب چند سالى هم بر من پيشى دارد، گاه هست كه در عوالم پيرانه سرى، به حال و هواى كودكى بازمى گرديم و توانائى هايمان را وزن نمى كنيم و به سائقه ى دوران جوانى، «در جستجوى نام و باز هم نام» خود را به آب و آتش مى زنيم، تا همچنان مطرح بمانيم.
اما اگر چه مى دانم كارم به درازنويسى كشيد ولى بايد بگويم آنچه در اين ماجرا مرا برآشفت، حكايت ديگرى است كه به حال و قال آن مردم اسير و به تله افتاده بازمى گردد. مردمى كه در «آنجا» زير خلباره هاى آتش استبداد و فساد و ستم مى سوزند ولى به هر بهانه و تدبيرى دست از ابراز حيات برنمى دارند و در اينجا (در ساحل هاى عافيت) حاملان و متوليان آن فساد و استبداد فراگير، به كمك امثال آقاى والاس خودى مى نمايند وصله اى مى گيرند، اما از اين انبوه مدعيان «حقوق بشر» كه خود را به «توهمى» بنام «اپوزيسيون» بند كرده اند، نه صدائى به گوش و نه بازتابى در خور، به چشم مى رسد.
در اين كرانه هاى عافيت، اينجا و آنجا «نشست هاى» فراوان داشته اند و دارند كه هر بار، صفاتى چون «سرنوشت ساز»- «حركت آغازگر»- «نقطه ى عطف» بدرقه ى راه خود كرده اند ولى از «خاستى» كه دست كم اين قبيل بازيگرى ها را بهنگام رسوا كند، نشانى نبوده است، مگر از ديگرانى كه با حساب و كتاب خود مى رانند.
به خاطرم آمد، در سال هاى اول دهه ى شصت، در شهر پاريس بارها ناظر اجتماعاتى بودم كه به همت فعالان سياسى نهضت استقلال طلب الجزيره و ياران فرانسويشان به دفاع از جنبش مردم اين كشور برپا مى شد كه گاه شبان و روزان خواب را بر مردم شهر حرام مى كرد و نيز در سال هاى نزديكتر، آنگاه كه رژيم آپارتايد در آفريقاى جنوبى برپا بود، در لندن و در «المپياد» اين شهر به دفعات شاهد جوشش مردمانى از سياه و سفيد بودم كه به دفاع از حق سياهان آفريقاى جنوبى و اعتراض به زندانى بودن رهبر پر توان نهضت ضد آپارتايد «ماندلا» برگزار مى شد و هر بار داغ تر از بارِپيش.
تصوير آن جوشش هاى وقفه ناپذير، امروز در ذهن من و در قياس با خفتگى هاى خودمان كه خواب «اصحاب كهف» را تداعى مى كند همواره مايه ساز اين پرسش مى شود: كه مشكل ما، ريشه در كجا بسته است؟ و از كدام بركه آب مى گيرد؟ و درست در همين جا است كه حافظه ام به بيش از ۵۰ سال قبل منتقل مى شود و مقاله اى از روزنامه نگار فقيد «محمد مسعود» به خاطرم مى آيد كه پيدا است او را هم همين پرسش كلافه كرده بود. «نقل به مبنا»:
«بهنگام تحصيل در اروپا، به ياد دارم كه در يكى از سالروزهاى انقلاب كبير فرانسه ۱۴ژوئيه ى (۱۷۸۹) گذرم به پاريس افتاد. سراسر شهر را صحنه اى از پايكوبى و بانگ نوشانوش پيرو جوان يافتم. آتش بازى، انفجار ترقه ها، رقص و شادى در خيابان ها و خصوصاً در ميدان باستيل، تا صبحگاه روز بعد ادامه داشت. با خاطره ى آن جشن و سرور، شب پيش (مصادف با ۱۴مرداد) سالروز بناى مشروطيت، به قصد آن كه ببينم هموطنان من چگونه بزرگداشت آن واقعه را تدارك ديده اند، با اتومبيل زَوار در رفته ى خودم، تمامى شهر را زير پا گذاشتم. از آغاز غروب، به هر جا كه رسيدم، جزخاموشى و سكوت هيچ نيافتم، گوئى تهران را ماتم گرفته بود، سرانجام، حوالى نيمه شب به ميدان قزوين و خيابان معروف به «شهرنو» رسيدم، مستى را در وسط خيابان ديدم كه با يكدست بطرى خالى عرقش را دور سر مى چرخاند و با دست ديگر (....) خود را به زمين و زمان حواله مى داد و گاه در فاصله ى حواله ها، بُطرى اش را زير بغل مى گرفت و بِشكنى مى زد و آوازى مى خواند و (...) مى چرخاند. پيش خود گفتم پس شهر ما هم خالى از حجت نيست، كسى را دارد كه جستجوى مرا پاسخى بدهد. مسعود در پايان مقاله ى گزارش گونه ى خود همان پرسشى را كه امروز در ذهن من جوانه زده است در اين عبارات آورده بود:
«اين همه كه از آزادى و آزاديخواهى و نفرت از استبداد و فساد لاف مى زنيم هيچ اتفاق افتاده است كه لااقل بارى بنشينيم و كمى به اين سئوال فكر كنيم كه به راستى مشكل اين «خواستن» و «نتوانستن» در كجا ريشه بسته است؟
|