Nimrooz
Vol. 18, No. 896, August 25, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۶ - جمعه ۳ شهريور ۱۳۸۵
نويسنده (بانو دريااليويه)
شاهزاده خانم محكوم
ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
(شورا) شروع به قدم زدن كرد و گفت چه موقع امپراطور اين حرف را به تو زد.
(آنن كو) گفت تقريباً بلافاصله بعد از اين كه توقيف شدم.
(شورا) گفت از آن موقع تاكنون كميسيون تحقيق توانسته اكتشافاتى جديد بكند و از عده اى از شهود، توضيح دريافت نمايد و به همين جهت نظريه امپراطور راجع به مجازات شركاى توطئه تغيير كرده است.
(آنن كو) گفت بعد از اين تفصيل، بر سر من چه خواهد آمد؟
(شورا) گفت تو را در كميسيون تحقيق مورد استنطاق قرار خواهند داد، گاهى با ملايمت و زمانى با تهديد از تو سئوالات خواهند كرد و بعد از اين كه تحقيق آنها تمام شد تو را در يك سلول حبس خواهند نمود و تو بايد در انتظار رأى كميسيون تحقيق باشى.
(آنن كو) پرسيد رأى كميسيون تحقيق چه موقع صادر مى شود؟
(شورا) گفت آنجا ديگر خدا مى داند و ممكن است كه رأى كميسيون تحقيق يك ماه تا شش ماه به تأخير بيفتد.
(آنن كو) گفت آيا من بايد شش ماه صبر كنم تا رأى كميسيون تحقيق صادر شود؟
(شورا) گفت بلى دوست عزيز و شايد هم بيش از اين طول بكشد.
بعد (شورا) مقابل (آنن كو) قرار گرفت و دستش را روى شانه (آنن كو) نهاد و گفت اگر ميدانى كه از دست من كارى ساخته است بگو... چون اگر درخواست تو قابل اجرا باشد به طور حتم انجام خواهم داد زيرا مى دانم كه تو نمى توانى به ديگران اميدوار باشى.
نزديكترين خويشاوند تو مادرت است كه كوچكترين توجه نسبت به تو ندارد و از روزى كه گرفتار شده اى يك قدم به نفع تو بر نداشته و حتى نخواست كه تو را ببيند و من يقين دارم كه اگر تو را در يكى از قلعه هاى دولتى محبوس كنند مادرت بسيار خوشحال خواهد شد.
فقط يك نفر در فكر تو است و او....
(آنن كو) نگذاشت كه وى حرف خود را تمام كند و گفت لابد (پولين) را ميگوئى.
(شورا) گفت من اسم او را نميدانستم ولى مى دانم كه تو را دوست مى دارد و به طورى كه شنيدام نوكر خود را از مسكو به اين جا فرستاده بود كه بداند تو در كجا هستى.
(آنن كو) گفت آيا نوكر او توانست به محل من پى ببرد.
(شورا) گفت تصور نمى كنم كه توانسته باشد بفهمد كه تو در كجا هستى براى اين كه من هم اطلاع نداشتم كه تو را در كجا محبوس كرده اند.
(آنن كو) با اضطراب پرسيد آيا ميدانى كه (سيس تونوف) كجاست؟
(شورا) گفت مى خواهى كجا باشد، او هم مثل تو محبوس است.
(آنن كو) گفت آه... او را هم حبس كرده اند و هنگام گفتن اين جمله اگر (شورا) مى توانست به راز قلب جوان پى ببرد مى فهميد كه وى از اين ماجرا خوشوفت مى باشد.
(شورا) گفت پس مى خواستى كه به او درجه سروانى بدهند.
(آنن كو) وقتى فهميد كه دوست او محبوس شده از سوءظن خود نسبت به وى شرمنده گرديد و گفت آه... بيچاره (پولين)... من نمى دانم اين دختر بدبخت در تنهائى چگونه زندگى مى كند.
سپس يك مرتبه دست (شورا) را گرفت و اظهار كرد آيا تو ميل دارى كه كمكى به من بكنى.
(شورا) جواب داد:
به تو گفتم كه هر كمكى را كه از من ساخته باشد مضايقه نخواهم كرد.
(آنن كو) گفت خواهشى كه از تو دارم اين است كه به مسكو بروى و (پولين) را ملاقات كنى و وضع مرا به اطلاع او برسانى كه وى بداند من زنده هستم و از قول من به او بگو كه هرگز او را فراموش نخواهم كرد و محال است كه روز يا ساعتى فكر او از من دور شود.
(شورا) گفت از قضا، همين فردا براى يك كار ادارى من بايد به مسكو بروم و به تو قول مى دهم كه به محض ورود به مسكو، نزد (پولين) خواهم رفت و به او خواهم گفت كه توقيف هستى آيا ديگر كارى با من ندارى.
(آنن كو گفت چرا... بگو كه قدرى نان و يك ليوان آب براى من بياورند زيرا من از ديشب تا به حال چيزى نخورده ام.
بعد از اينكه (شورا) رفت سربازى وارد شد و يك سينى روى ميز گذاشت (آنن كو) ديد مقدارى گوشت سرد و سالاد و نان و يك ليوان ليموناد براى او آورده اند. هنگامى كه مشغول خوردن نان بود از فكر (پولين) خارج نمى شد و مى انديشيد كه بر سر دختر جوان در روسيه چه خواهد آمد او مى دانست كه مادرش كوچكترين توجه و كمك به (پولين) نخواهد كرد، ولى (آنن كو) وضع (پولين) را از جنبه معنوى آن در نظر مى گرفت نه از جنبه مادى يعنى فكر نمى كرد كه ممكن است (پولين) از حيث معاش در مضيقه باشد.
سرباز آمد و ظرف غذا را برد و (آنن كو) سر را روى ميز نهاد و به چرت زدن مشغول شد.
نزديك نيمه شب يك ژاندارم وارد اطاق گرديد و گفت برخيز كه برويم (آنن كو) پرسيد كجا بايد رفت؟
ژاندارم گفت: بايد شما را به كميسيون تحقيق ببرم (آنن كو) پرسيد آيا كميسيون تحقيق اينجاست؟
ژاندارم گفت جلسات كميسيون تحقيق در (ارميتاژ) تشكيل مى شود.
(آنن كو) پرسيد اكنون نصف شب است و همه خوابيده اند چگونه مى خواهيد مرا به كميسيون تحقيق ببريد.
ژاندارم گفت آن موقع كه مردم در نصف شب خوابيده بودند گذشت و اكنون در كميسيون تحقيق همه تا صبح بيدار هستند. (آنن كو) برخاست و به اتفاق ژاندارم از آنجا خارج شد و به طرف كميسيون تحقيق رفت.

فصل دهم
آنن كو در كميسيون تحقيق
(ارميتاژ) و به عبارت صحيح تر (ارميتاژ كوچك) به قسمتى از جناح (كاخ زمستانى) اطلاق مى شد.
اين جناح را يك معمار فرانسوى ساخته بود تا بتوانند اشياء قيمتى كاترين دوم ملكه قديم روسيه را در آن جاى بدهند و آنجا را اختصاص به تشكيل جلسات كميسيون تحقيق دارند.
وقتى (آنن كو) وارد تالار اجلاس كميسيون تحقيق شد. مشاهده كرد كه آنجا يك تالار باشكوه است و آنقدر تابلو به ديوارها نصب شده كه ديوارها ديده نمى شود.
دو چلچراغ بلور آويخته از سقف تالار روشن مى كرد و روى ميز هم يك چلچراغ نهاده بودند.
چند افسر ارشد، اطراف ميز به نظر مى رسيدند (آنن كو) همه را شناخت و از جمله دانست كه يكى از آنها آجودان امپراطور و ديگرى فرمانده ژاندارمرى و سومى حكمران مسكو است.
حكمران مسكو بنام شاهزاده (گاليت زين) با بيانى ملايم گفت (آنن كو) جرم شما بزرگ نيست و اگر به گناه خود اعتراف نمائيد كار خودتان و ما را تسهيل خواهيد كرد.
(آنن كو) وقتى شنيد كه حكمران مسكو باملايمت صحبت مى كند به ياد گفته (شورا) افتاد كه مى گفت گاهى با ملايمت شما را مورد استنطاق قرار خواهند داد و گاهى با تهديد.
فرمانده ژاندار مردى هم با لحن ملايم گفت (آنن كو) ما نمى خواهيم كه شما را به قتل برسانيم براى اين كه كشتن شما فايده اى ندارد. حداكثر مجازاتى كه براى شما در نظر گرفته خواهد شد اين است از ارتش اخراج مى شويد و اين مجازات براى مردى چون شما با اهميت نيست.
(آنن كو) اين موضوع را پيش بينى نكرده، متوجه نشده بود كه ممكن است او را از ارتش اخراج كنند وى فكر مى نمود كه مجازاتش (اگر مقصر شناخته شود) غير از حبس نيست و بعد از مدتى حبس از زندان آزاد خواهد شد و اين مدت را هم بيش از شش ماه يعنى آن چه امپراطور گفته بود نميدانست.
وقتى كه شنيد ممكن است او را از ارتش اخراج كنند يعنى نسبت به او عملى نمايند كه با دزدها مى كنند بسيار متأثر گرديد و سر را پائين انداخت.
آجودان امپراطور گفت (آنن كو) حتى بعد از اينكه شما را از درجه خلع نمايند باز مى توانيد مثل يك سرباز عادى در ارتش خدمت كنيد و لياقت خود را در ميدان جنگ به ثبوت برسانيد زيرا جنگ نزديك است و روسيه احتياج به سربازان شجاع دارد. بنابراين به گناه خود اعتراف نمائيد و خود را آسوده كنيد و اگر اعتراف نكنيد ممكن است كه تمام عمر در زندان به سر ببريد.
(آنن كو) در دل گفت تاكنون به ملايمت صحبت مى كردند و اينك بنا بر گفته (شورا) تهديد مى كنند.
بعد سر برداشت و اظهار كرد:
جناب ژنرال من كه چيزى نمى دانم چه اعتراف كنم؟
حكمران مسكو به زبان فرانسوى گفت: (آنن كو) عزيز، براى چه انكار مى كنيد و چرا از اظهار مطالبى كه شما از ديگران مى شنيديد يا خود مى گفتيد خويشتن دارى مى نمائيد.
(آنن كو) گفت: جناب ژنرال من نمى دانم كه شما چه مى گوئيد!
حكمران با صدائى خشن؛ و در حالى كه مشت خود را روى ميز كوبيد گفت:
چرا تجاهل مى كنيد؛ و براى چه از ابراز حقيقت خوددارى مى نمائيد؟ شما تصور مى كنيد كه تجاهل شما سودى دارد؟ و مى تواند از كشف حقايق جلوگيرى كند؟ شما مى دانيد كه در جلسات شما پيوسته صحبت از قتل امپراطور بود. شما در زمان سلطنت اعليحضرت الكساندر اول بدواً تصميم گرفتيد كه او را در مسكو به قتل برسانيد و چون موفق به انجام نقشه خود نشديد در صدد برآمديد كه اين نقشه را در مانورهاى نظامى (اوكراين) به موقع اجرا بگذاريد.
بر اثر فوت امپراطور سابق نقشه شما اجراء نشد ولى در واقعه چهاردهم دسامبر، قصد داشتيد كه امپراطور و تمام اعضاى خانواده او را به قتل برسانيد.
(آنن كو) گفت آقايان من متأسفم كه در اين خصوص نمى توانم كوچكترين اطلاعى به شما بدهم براى اين كه هيچ اطلاعى ندارم.
حكمران مسكو گفت شما تجاهل مى كنيد و به خوبى مى دانيد كه قصد داشتيد امپراطور روسيه و خانواده او را به قتل برسانيد و به دفعات راجع به اين موضوع در حضور شما صحبت كرده اند.
بعد حكمران مسكو اسم عده اى از اعضاى مجمع شمال را برد و پرسيد آيا شما اين اشخاص را مى شناسيد يا نه؟
(آنن كو) جواب داد بلى، من آنها را مى شناسم. حكمران مسكو پرسيد آيا تصور مى كنيد كه شما با اين اشخاص معاشرت داشتيد؟
(آنن كو) گفت بلى آقا من با آنها معاشرت داشتم. حكمران مسكو پرسيد: در اين صورت چگونه ممكن است كه شما صحبت هاى آنها را نشنيده باشيد.
(آنن كو) گفت من به طور مبهم بعضى از صحبت ها را از آنها مى شنيدم ولى هرگز تصور نمى كردم كه آنها جدى حرف مى زنند.
حكمران مسكو پرسيد شما از آنها چه مى شنيديد؟
(آنن كو) گفت مى شنيدم كه مى گفتند وضع روسيه بايد اصلاح شود و در كشور قانون اساسى و آزادى حكمفرما باشد و به جاى اراده اشراف و حكام، قانون بر مردم حكومت كند و رعايا داراى زمين گردند تا اين كه از روى علاقه كشت و زرع كنند.
هر كلمه كه از دهان (آنن كو) بيرون مى آمد به وسيله يك تايپيست نوشته مى شد.
و (آنن كو) مى فهميد كه هرگاه حرفى نسنجيده بزند ممكن است كه براى او گران تمام شود.
حكمران مسكو پرسيد راجع به قتل امپراطور و خانواده او چه شنيديد؟
(آنن كو) گفت حتى يك مرتبه نشنيدم كه اعضاى مجمع شمال بگويند كه قصد دارند امپراطور و خانواده او را به قتل برسانند.
حكمران مسكو گفت در محافل دوستانه چطور؟ آيا در آن محافل اين موضوع را نشنيديد؟
(آنن كو) گفت به هيچوجه و اگر من از دهان يكى از دوستان خود، اين موضوع را مى شنيدم بى درنگ ترك دوستى مى كردم.
حكمران مسكو پرسيد در آخرين جلسه مجمع شمال كه در اين شهر تشكيل شد آيا تصميم نگرفتيد كه امپراطور و اعضاى خانواده او را به قتل برسانيد؟
(آنن كو) گفت در آخرين جلسه مجمع شمال كه در پايتخت تشكيل شد تصميم مجمع مزبور اين بود كه از امپراطور درخواست كنند كه به ملت قانون اساسى بدهد، مدت يكساعت و نيم (آنن كو) در كميسيون تحقيق بود و در اين مدت بيش از ده مرتبه، اعضاء كميسيون مى خواستند او را وادارند كه تصديق كند مجمع شمال قصد قتل امپراطور و خانواده سلطنتى را داشته ولى (آنن كو) انكار مى نمود و مى گفت كه اينطور نيست و من اين موضوع را از دهان كسى نشنيده ام.
بعد، اوراق استنطاق را مقابل وى گذاشتند كه امضاء كند و سپس از اطاق مزبور خارج گرديدند.
***
آغاز سال ۱۸۲۶ ميلادى براى (پولين) يكى از ادوار ناگوار زندگى او شد. بعد از اين كه نوكر (آنن كو) از سن پطرز بورگ مراجعت كرد به جاى اين كه خبرى خوب براى خانم بياورد گفت كه نتوانسته (آنن كو) را پيدا كند ولى شنيد كه او را حبس كرده اند و يك كميسيون تحقيق تشكيل گرديده و مشغول تحقيق از شورشيان مى باشد و قرار است كه بعد آنها را محاكمه نمايند.
نوكر گفت كه محل حبس (آنن كو) نيز نامعلوم است و كسى نمى داند كه وى و ساير محبوسين را در كجا حبس كرده اند.
وقتى (پولين) اين خبر را شنيد فهميد كه نبايد اميدوار باشد كه (آنن كو) به زودى مراجعت كند.
(پولين) براى هزينه زندگى هم نگران بود و با اين كه بسيار صرفه جوئى مى كرد موجودى پول او با سرعت رو به كاهش مى گذاشت و لذا خدمه را جواب گفت و (استپان) نوكر (آنن كو) را به منزل مادرش فرستاد و گفت كه من نمى توانم هزينه تو را تحمل كنم و حقوقت را بپردازم.
(استپان) با اين كه نمى خواست از خانم خود جدا شود چون ديد كه به راستى زن مزبور قادر به تحمل هزينه او نيست رفت.
(پولين) نظر به اين كه از عهده پرداخت كرايه خانه برنمى آمد به فكر افتاد كه آن خانه را تخليه و در يك اطاق ديگر مسكن نمايد ولى چون در مسكو غريب بود و نمى خواست از فرانسوى ها كمك بخواهد از حيث تهيه مسكن درمانده شد.
تا اين كه دوست او كه در خياطخانه كار مى كرد به وى گفت دوشيزه (شارپان تيه) فرانسوى كه معلم زبان فرانسه مى باشد و زنى سالخورده است مى تواند يك اطاق در منزل خود به تو اجاره بدهد و من به او گفتم كه براى تو كار تهيه نمايد كه بتوانى در منزل مشغول كار باشى.
(پولين) گفت آيا به او گفتى كه باردار هستم و وضع حمل خواهم كرد؟ دختر خياط گفت خود او از اين موضوع مطلع بود و اظهار مى كرد كه باردارى و وضع حمل تو براى وى توليد زحمتى نخواهد كرد و وى اطفال را دوست مى دارد و بعد از اين كه طفل تو به دنيا آمد، مى تواند كه براى نگاهدارى بچه به تو كمك كند.
(پولين) از منزل سابق كه قادر به پرداخت كرايه آن نبود به خانه دوشيزه (شارپان تيه) منتقل گرديد و در همانجا بود كه (شورا) او را ملاقات كرد.
(شورا) آدرس منزل (پولين) را از دوست او گرفته بود و وقتى وارد مسكو شد به منزل (پولين) رفت. دربان خانه گفت مادموازل (پولين) از اينجا رفته و من نمى دانم در كجا منزل كرده است. (شورا) انعامى در كف دست دربان نهاد و گفت من براى يك كار ضرورى بايد او را ببينم.
دربان كه آدرس جديد (پولين) را به پليس داده بود فكر كرد عيبى ندارد كه آدرس او را به (شورا) هم بگويد و (شورا) به منزل جديد (پولين) رفت.
(پولين) چون بيش از يك اطاق نداشت افسر مزبور را در اطاق پذيرائى صاحبخانه يعنى، (شارپانتيه) پذيرفت و (شورا) وقتى (پولين) را ديد منتظر همه چيز بود جز اين كه مشاهده كند دختر جوان باردار است.
(پولين) وقتى خبر سلامتى (آنن كو) را از دهان افسر مزبور شنيد از شادى به گريه درآمد به طورى كه (شورا) بسيار متأثر شد و فهميد كه دختر جوان خيلى (آنن كو) را دوست دارد.
ولى بعد از آن كه (شورا) صحبت كرد و گفت كه (آنن كو) را در يكى از قلاع محبوس كرده اند و او را محاكمه خواهند كرد و ممكن است محكوم به مجازاتى سخت شود (پولين) به لرزه افتاد و در حالى كه اندام او متشنج بود اظهارات افسر مزبور را مى شنيد.
آنگاه گريه اندوه دختر جوان شروع شد و بدون آن كه از (شورا) خجالت بكشد اشك مى ريخت.
بعد از آن كه گريه اش قطع شد گفت آقا از شما كه زحمت كشيديد به اينجا آمديد و خبر سلامتى (آنن كو) را براى من آورده ايد خواهش مى كنم كه به او نگوئيد كه من ناراحت هستم زيرا مى دانم (آنن كو) كه امروز به قدر كافى بدبخت است، پس از شنيدن اين خبر بدبخت تر خواهد گرديد و من قادرم به تنهائى خود را اداره نموده و منتظرش بمانم.
تا وقتى كه (پولين) گريه مى كرد (شورا) نمى توانست كه با دقت او را از نظر بگذراند ولى پس از قطع گريه با نگاه هاى طولانى دختر جوان را مى نگريست و مى ديد با اين كه باردارى تناسب اندام او را از بين برده و گريه چشم هايش را سرخ كرده (پولين) زيبا و به ويژه داراى جذابيت است و از او يك نوع نور و طراوت ساطع مى شود كه بر دل مى نشيند و در دل گفت (آنن كو) حق دارد كه خواهان اين زن باشد زيرا (پولين) به راستى نجيب است.
(پولين) گفت آقا وقتى (آنن كو) را ديديد بدون اين كه صحبتى از باردارى من بكنيد به او بگوئيد كه من خواهم كوشيد از مسكو به پايتخت بروم ولى مى توانم اميدوار به ديدن او باشم؟
(شورا) گفت اگر شما به (سن پطرز بورگ) مى آئيد من تا آنجا كه بتوانم از دوستى خود با اشخاص استفاده خواهم كرد كه شايد وسيله ملاقات شما را با او فراهم كنم و اكنون قصد دارم كه نزد مادر (آنن كو) بروم و به او بگويم كه كمكى به پسر خود بكند زيرا (آنن كو) در زندان احتياج به پول و لباس دارد.
(پولين) گفت آقا من تصور نمى كنم كه شما بتوانيد اين زن را واداريد كه كمكى به پسر خود بنمايد زيرا بسيار بى رحم است.
(شورا) گفت من او را مى شناسم و مى دانم كه كمتر زنى يافت شده كه مثل او بى رحم و مغرور باشد با اين وصف وظيفه من اين است كه از او براى پسرش كمك بخواهم و اگر شما اجازه مى دهيد من وضع شما را هم به اطلاع او برسانم و بگويم كه بايد به شما كمك كند.
(پولين) گفت نه آقا... اين كار را نكنيد زيرا من به هيچوجه حاضر نيستم كه از اين زن صدقه بگيرم ولى بكوشيد كه او كمكى به (آنن كو) بكند.
(شورا) گفت مادموازل آيا اجازه مى دهيد كه من بعد از اين كه مادر (آنن كو) را ملاقات كردم اينجا بيايم و نتيجه ملاقات خود را به اطلاع شما برسانم.
(پولين) گفت چون قصد دارم كه پيراهن و لباس (آنن كو) را براى او بفرستم اگر شما اين زحمت را برعهده بگيريد و اينجا بيائيد كه لباس او را ببريد خيلى خوشوقت خواهم شد.
(شورا) همان روز، نزديك غروب مراجعت كرد و وقتى وارد خانه شد طورى خشمگين بود كه نمى توانست جلوى زبان خود را نگاه دارد و هر چه از دهانش بيرون مى آمد نثار مادر (آنن كو) مى كرد و چون فهميد كه از حدود نزاكت تجاوز كرده گفت مادموازل من از شما معذرت مى خواهم كه نامربوط گفتم ولى اين زن خودخواه و سنگدل طورى مرا خشمگين كرد كه اختيار زبان را از دست دادم.
(پولين) پرسيد كه آيا او را ديديد يا نه؟ (شورا) گفت نه... او مرا نپذيرفت و به وسيله يك زن عجوزه كه كتابخوان او مى باشد براى من پيغام فرستاد كه (آنن كو) احتياجى به پول و لباس و غذا ندارد براى اين كه در زندان هم به او لباس مى دهند و هم غذا و وقتى من اين جواب را شنيدم به زنى كه پيغام آورده بود گفتم برويد به او بگوئيد كه تو فرومايه ترين زنى هستى كه من در مدت عمر خود ديده ام.
(پولين) گفت آقا شما حق داريد كه اينطور از اين زن متنفر شويد ولى من به خوى او عادت كرده ام و از بيرحمى اين زن ديگر متأثر نمى شوم و مى دانم كه هرگز نبايد اميدوار بود زيرا اين زن روح و قلب ندارد و خوشبختانه اگر اين زن به ما كمك نمى كند دوستانى مثل شما داريم كه حاضرند در روز بدبختى، دست مساعدت به طرف ما دراز نمايند و قدرى از آلام ما بكاهند. آنگاه جامه دانى را كه پر از البسه (آنن كو) كرده بود آورد و مقابل افسر جوان گذاشت و گفت نمى دانم چگونه از شما معذرت بخواهم كه بايد اين زحمت را به شما تحميل كنم و شما اين بار سنگين را از اينجا تا پايتخت ببريد. (شورا) دست دختر جوان را كه به طرف او دراز شده بود گرفت و فشرد.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
تاريخ
شعر
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •