Nimrooz
Vol. 18, No. 896, August 25, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۶ - جمعه ۳ شهريور ۱۳۸۵
اردشير زاهدى
ژنرالى كه از ترس دولت مصدق خود را در پارلمان ايران زندانى كرد!- روزنامه اخبارالجديد
مصدق از لج سپهبد زاهدى به امريكائى ها گفت اردشير زاهدى نبايد در اصل چهار كار كند!
اردشير با تمام وجود يك ايرانى بود. يك دوست سخاوتمند و با ملاحظه. براى درك شخصيت اردشير بايد انسان تا حدى با تاريخ ايران آشنائى داشته باشد- ويليام وارن
ماجراى سقاخانه از كجا آب خورد؟
دكتر مصطفى الموتى
مهندس محمود خليلى
مردى (خودساخته) و نقش او در امر برق و آب و گاز در ايران

اردشير زاهدى
ژنرالى كه از ترس دولت مصدق خود را در پارلمان ايران زندانى كرد!- روزنامه اخبارالجديد
مصدق از لج سپهبد زاهدى به امريكائى ها گفت اردشير زاهدى نبايد در اصل چهار كار كند!
اردشير با تمام وجود يك ايرانى بود. يك دوست سخاوتمند و با ملاحظه. براى درك شخصيت اردشير بايد انسان تا حدى با تاريخ ايران آشنائى داشته باشد- ويليام وارن
ماجراى سقاخانه از كجا آب خورد؟
003972.jpg
زاهدى
در راه بازگشت، اگر سخنى بر زبان مى گذشت جز درباره دكتر بنت و آن سانحه جانگداز نبود. اردشير همچون دوستى غمخوار، صبورانه به حرف هاى من گوش مى داد. به او گفتم فقط پنج هفته پيش بود كه من، قبل از حركت از واشنگتن، با دكتر بنت ديدار و خداحافظى كردم. او به موفقيت برنامه اصل چهار در ايران اطمينان كامل داشت و معتقد بود همانطور كه پدران ما پس از كشف آمريكا به سوى همسايگان دست دوستى و همكارى دراز كردند امروز هم جا دارد كه آمريكا دست يارى و همكارى به دورتر و به سوى ملت هاى ديگر دراز كند. همچنين گفتم كه دكتر بنت با ترس بيگانه بود و از بمب اتمى هم نمى ترسيد، يقين دارم تا لحظه آخر دستخوش ترس و وحشت نشده است.
اردشير كسى بود كه اين سخن را به خوبى درك مى كرد. او جوانى بود بلند بالا و خوش اندام. بين اشخاصى كه تاكنون ملاقات كرده ام او يكى از افراد نادرى بود كه ترس در وجودش راه نداشت. البته خارج از حد معقول بى پروا نبود ولى وقتى به درستى امرى اعتقاد پيدا مى كرد از به خطر انداختن جان خود نيز باك نداشت. «درست» در نظر او منافع ايران بود.
دكتر هريس، اردشير را به سازمان همكارى ايران و آمريكا آورده بود. سالها پيش از آن دكتر هريس كه در ايران به سر مى برد در ملاقات با ژنرال فضل الله زاهدى به او توصيه كرده بود پسرش را براى ادامه تحصيل به آمريكا بفرستد. اردشير با تمام وجود يك ايرانى بود. يك دوست سخاوتمند و با ملاحظه. براى درك شخصيت اردشير بايد انسان تا حدى با تاريخ ايران آشنائى داشته باشد. پدر وى از فرماندهان برجسته نظامى بود كه در جوانى به بالاترين درجات نظامى ارتقاء يافت. در سال ۱۹۲۱ او ياغيان مهاجر را در جنگ هاى كوهستانى متوقف ساخت و در دهه ۱۹۳۰ ايلات سركش را بدون مبادرت به جنگ و از طريق مسالمت آميز به تمكين واداشت. در دوران جنگ دوم جهانى او به وسيله انگليسى ها بازداشت شد و اردشير كه آن زمان پسر بچه جوانى بود مدتها از سرنوشت پدر و محل بازداشت وى بى خبر ماند.
ژنرال زاهدى جسماً قوى و روحاً مستقل بود. با آن كه در جنگ هاى مختلف به سلامت وى لطمه وارد شده بود و هنوز چند گلوله در بدن داشت، هر جا لازم مى ديد براى خدمت به وطنش قدم پيش مى گذاشت. بين اردشير و پدرش روابط عميق صميمانه اى وجود داشت. اردشير مى گفت اگر شما به اصولى اعتقاد داريد بايد در راه آن بكوشيد چه با خطر و چه بى خطر.
دكتر بنت مى توانست به خوبى اردشير را درك كند. چه او نيز چنين بود. مردى كه در راه رسيدن به هدفى كه بدان ايمان داشت در كنار جويبارى در يك كوهسار ايران جان سپرد...
Mission for Peace- William E. Warne

۴-شرح واقعه چنين گزارش شده است:
اواسط خرداد ۱۳۰۳ در شهر شايع شد سقاخانه اى در مركز تهران قدرت شفا بخشى بيماران را دارد. مردى شل و لنگ از آنجا آب خورده و ظاهراً شفا يافته بود. آدم بى ايمانى، كه مى گفتند بهائى است و به گداى كنار سقاخانه صدقه نداده بود، نابينا شده بود. طولى نكشيد كه انبوهى افراد عليل و كور و شل به سوى سقاخانه راه افتادند، بسيارى از راه دور آمده بودند، بعضى را با تخت روان حمل مى كردند.
در ۲۷ تير ۱۳۰۳ ماژور «ايمبرى» كه حدود چهار ماه پيش وارد تهران شده بود، همراه يكى از آشنايان خود، ملوين سيمور، به ديدن سقاخانه رفت. سيمور حفار چاه هاى نفت بود و شايد براى پيدا كردن كار به ايران امده بود اما چون مدارك لازم براى ورود به كشور نداشت او را به سفارت آمريكا سپرده بودند تا تكليف ماندن يا اخراج او از كشور روشن شود. مجله نشنال جئوگرافيك، پيش از آمدن ايمبرى به ايران، دوربين عكاسى در اختيار او گذاشته بود تا در حين اقامت خود از مناظر جالب عكس بگيرد. نزديك ده صبح اين دو به سقاخانه آقا شيخ هادى رسيدند و مقدارى عكس گرفتند. مردم اعتراض كردند چون هم زنها در آنجا حضور داشتند و هم رفتن غير مسلمين به اماكن مقدس كفر است. سپس افرادى در آن ميان فرياد زدند اينها بهائى اند و آمده اند آب سقاخانه را زهرآلود كنند. حركات تهديدآميز كه از جانب جمعيت شروع شد ايمبرى و سيمور به كالسكه خود برگشتند و كالسكه چى كوشيد هر چه زودتر بگريزد. ازدحام بيشتر و بيشتر شد و عده اى كالسكه را تعقيب و آن را متوقف كردند. ايمبرى و سيمور كتك مفصلى خوردند و به شدت زخمى شدند. سربازانى از پادگان نزديك محل در كنار سقاخانه و همچنين در طول راه بودند ولى هيچكدام دخالت نكردند. بالاخره پليس رسيد و دو آمريكائى را به بيمارستان نظميه در آن حوالى بردند. انبوه جمعيت كه اينك از هزار تن تجاوز مى كرد در پى مردى كه عبا و عمامه داشت.وارد بيمارستان شدند و جوانى شانزده ساله ايمبرى را با سنگ كشت. سيمور كه در اتاقى ديگر بسترى بود جان به دربرد. متعاقب اين قضيه، موافقتنامه نفتى ايران با شركت آمريكائى «سينكلر» به علت انصراف آمريكائى ها از سرمايه گذارى كان لم يكن شناخته شد و شهرت يافت كه حادثه سقاخانه با همين هدف طراحى شده بود. پس از اين حادثه در تهران حكومت نظامى اعلام و سرتيپ مرتضى خان يزدان پناه حاكم نظامى تهران شد.

۵-فؤاد روحانى در كتاب «زندگى سياسى مصدق در متن نهضت ملى ايران» مى نويسد:
در تاريخ ۱۷ تير ۱۳۳۰ (چند روز بعد از صدور قرار موقت از طرف ديوان دادگسترى بين المللى به درخواست شركت نفت انگليس) پرزيدنت ترومن نامه اى به دكتر مصدق نوشت و پيشنهاد كرد كه اورل هريمن مشاور مخصوص خود را براى ميانجيگرى در حل اختلاف ايران با شركت نفت انگليس به تهران بفرستد. دكتر مصدق از اين پيشنهاد استقبال كرد و اعلام شد كه هريمن روز ۲۳ تير وارد تهران خواهد شد. حزب توده با اين پيش بينى كه وساطت ترومن يا منجر به سازش خواهد شد يا يك امتياز آمريكائى را جانشين امتياز انگليس خواهد كرد، تصميم گرفت كه تظاهراتى عليه ميسيون هريمن ترتيب دهد. اتفاقاً روز ۲۳ تير مصادف با سالگرد اعتصاب كارگران خوزستان در سال ۱۳۲۵ مى شد و جمعيت مبارزه با استعمار وابسته به حزب توده مردم را براى انجام مراسمى در آن روز ظاهراً به منظور بزرگداشت شهداى ۲۳ تير ۱۳۲۵ ولى در حقيقت براى اعتراض به وساطت ترومن و سعى در جلوگيرى از موفقيت ميسيون هريمن دعوت كرد و ترتيباتى براى برگزارى يك ميتينگ سيار فراهم نمود. روز ورود هريمن جمعيتى از افراد سازمان هاى حزب توده كه تعداد آنها به ۲۰۰۰۰ نفر برآورد مى شد در خيابان هاى تهران از ميدان فردوسى تا ميدان بهارستان به راه افتادند. يك نويسنده آمريكائى صحنه ورود هريمن را اينگونه شرح مى دهد:
«هريمن كه پيش بينى مى كرد در خط سير خود از فرودگاه تا شهر با استقبال گرم مردم روبرو خواهد شد و آن استقبال را با لبخند و حركت دست جواب خواهد داد برعكس مواجه با تظاهرات زشتى از جانب افراد توده اى شد، كه مسلح به چوب بودند و با شعارهاى ضد آمريكائى فرياد مى زدند.»
بالاخره در ميدان بهارستان زد و خورد شديدى بين تظاهر كنندگان و افراد حزب زحمتكشان (كه به خصوص هدف حمله جمعيت بود) با دخالت نيروهاى انتظامى صورت گرفت و منجر به كشته و زخمى شدن بسيارى از طرفين شد. وابستگان به حزب توده و ساير مخالفان دولت، جبهه ملى را مسئول اين حادثه خونين معرفى كردند. از جمله روزنامه شجاعت به جاى «به سوى آينده» در شماره ۲۶ تير چنين نوشت:
«دولت ضد ملى دكتر مصدق در راه ملت كشى، فاشيسم، دروغ گوئى و اطاعت از سياست استعمارى آمريكا گام نهاده است... دكتر مصدق براى اين كه محيط را آماده براى مذاكره تسليم آميز و چاكرانه با نماينده استعمار آمريكا سازد لازم دانسته است ملت را به گلوله ببندد.»
زندگى سياسى مصدق در متن نهضت ملى ايران-
چاپ لندن- سال ۱۳۶۶

۶-وارن رئيس اصل چهار در ۱۹۵۲- ۱۹۵۵ در خاطرات خود به ديدارش با مصدق در پائيز ۱۹۵۲ اشاره مى كند. مى نويسد:
«آن پائيز فصل بدشگونى بود. ژنرال زاهدى در جلسه سنا با سياست هاى مصدق مخالفت هائى نموده بود. نخست وزير در ميانه كنفرانسى درباره يك موضوع ديگر، رو به من كرد و گفت فكر مى كند كه اردشير زاهدى نبايد در اصل چهار كار كند و گفت: «او از موقعيت خودش در يك سازمان همكارى براى مقاصد سياسى استفاده مى كند.»
وقتى به اردشير گفتم چه پيش آمده گفت: «او به حساس ترين نقطه پدرم ضربت زده است.» من كه از نزديكى پدر و پسر آگاه بودم مى دانستم كه راست مى گويد. جدائى غم انگيزى بود. اردشير اصرار داشت كه برود. ولى خواست كه مرخصى بى حقوق و نامحدود به او داده شود. به من گفت: «من هنوز به اصل چهار بستگى دارم» و اين ترتيبى بود كه ما داديم. مخالفت با ژنرال زاهدى از حد گذشت. او به زودى براى امنيت خودش ناگزير شد در عمارت سنا پناه بگيرد، هر چند با اين كار، چنان كه پيش آمد، خود سنا را به خطر انداخت.»
William E. Warne, Mission for Peace.

۷-در اعلاميه سرلشگر زاهدى آمده بود:
«چقدر جاى تأسف است كه ملت ايران با آن همه اميد و آرزو و قبول انواع محروميت ها، امروز از دولت مصدق به غير از فقر و بيكارى و هرج و مرج و تجاوز به نواميس و جان و مال خود حاصلى ندارد و بايد به جاى امنيت و آسايش هر روز هوچيگرى و تبليغات توخالى تحويل گيرد. كمال آرزوى من آن است كه روزى در پيشگاه ملت حقيقى ايران، من و دكتر مصدق محاكمه شويم تا پرده از روى رياكارى ها بردارم و مردم ستمديده و محروم ايران را بر حقايق امر آگاه و از عواقب وخيمى كه مقدمات آن را جاهلانه يا مغرضانه فراهم كرده اند آگاه سازم. مگر تا قيامت هم مى شود در سنگر نفت با حربه فرسوده «نوكر استعمار» و «خادم بيگانه»، مردم را اغفال كرد؟ آيا براى زندگى مردم و رفع اين آشوب و اصلاح اوضاع عمومى چه نقشه داريد و چه كرده ايد؟»
مصطفى فاتح- پنجاه سال نفت ايران (صفحه  ۶۴۸).

نطق سناتور سرلشگر زاهدى در مجلس سنا (چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۳۱)
«چون حالم امروز مساعد نيست از آقايان معذرت مى خواهم كه نمى توانم نطق خود را با صداى بلند قرائت كنم. من به خداوند متعال سوگند مى خورم كه عرايضم روى بغض و يا مخالفت با دولت و يا شخص نبوده و از روى كمال علاقه به كشور و ميهن عزيزم است. من از هيچكس و هيچ كشور ملاحظه نداشته و جز از خداى خود از احدى ترس ندارم. جان و مال و روح و خونم فداى ميهن.
منم پور ايران و بر مام خويش مرا غيرت آيد زاندازه بيش
روز پيش چنانكه اطلاع داريد سخنگوى دولت گفت سرلشگر حجازى و چند نفر ديگر به معيت سرلشگر زاهدى قصد سوئى به نفع يك سفارتخانه خارجى داشتند...
من اين موضوع را جداً تكذيب مى كنم. ملت ايران بايد بداند كه هيچ حقيقت نداشته و دروغ محض است. اگر آقاى دكتر مصدق هم اطلاعاتش از همان منبعى باشد كه چهار سال پيش پرونده قتل برايش درست كرده بودند كه جاى تأسف و تعجب است.
من يقين دارم بين افسران عاليرتبه و باشرف ايرانى كسى يافت نمى شود كه برخلاف مصالح و منافع كشور خود عمل خائنانه نمايد. اينگونه شايعات و كسب اطلاع آقاى دكتر مصدق بالاخره معلوم خواهد شد كه از كجا سرچشمه مى گيرد. ضمناً لازم مى دانم از سابقه و روابط خودم با جناب دكتر مصدق مختصرى به عرض برسانم.
قبل از زمامدارى ايشان و در مدت بيست و چند سال دو يا سه مرتبه ايشان را ملاقات كردم و هيچگونه روابط ديگرى نداشتم ولى چون سخنان ايشان و خواسته هاى رفقا و ياران ايشان را كه به نفع كشور تشخيص دادم و آنها را مردمان ميهن دوست و فداكارى دانستم تصميم گرفتم در حدود قانون و مقررات آنها را يارى كنم.
من موقعى اين تصميم خود را عملى كردم كه جناب آقاى دكتر مصدق در احمدآباد تبعيد و تحت نظر پليس بود و اغلب رفقاى ايشان در تهران زندانى و يا تحت تعقيب بودند. بله در همان موقع پرونده اى درست شد كه در منزل دكتر مصدق و با حضور دوستان و همكارانش ده قبضه اسلحه براى از بين بردن ده نفر تقسيم شده و يكى از آن ده نفر هژير بوده كه مقتول گرديد و اين پرونده با اقرار و اعتراف چند نفر از كسان خود آقايان در شرف تكميل بود.
من رئيس شهربانى شدم.... شرافت سربازى و وظيفه شناسى به من اجازه نداد كه بگذارم روى اغراض چنين عمل خلاف حقيقى صورت پذيرد. اما چرا مى خواستند اين آقايان را محكوم كنند براى اين بود كه آنها وكيل نشوند و به مجلس نيايند.
البته به شهادت كليه اهالى محترم پايتخت نهايت كوشش را كردم و نگذاشتم دستبرد و يا تغييرى در آراء بدهند و امانت ملت آنچه بود و به من كه رئيس قواى انتظامى آن روز بودم سپرده شده بود حفظ كردم تا آقاى دكتر و يارانش به مجلس شورا آمدند.
در مبارزه با رزم آرا جبهه ملى به وجود آمده را تا پاى جان يارى كردم. در نتيجه فداكارى عده اى اشخاص وطن پرست و مبارزه شديد عموم ملت بالاخره چنان كه مسبوق هستيد آقاى دكتر مصدق زمام امور كشور را به دست گرفت. از من هم خواست كه در كابينه ايشان شركت كنم. رفتم صميمانه خدمت كردم. شاهد خدماتم در آن موقع بحرانى رفقاى با شرف آقاى دكتر كه از نزديك عمليات و فداكارى مرا ديدند هستند. بعد از چند ماه به علت اختلاف نظر در طرز اداره كشور و امنيت عمومى ناگزير از دولت ايشان خارج شدم و استعفاء كردم و پس از استعفاء هم دولت ايشان را با كمك دوستان خود تقويت مى كردم و به تمام لوايح ايشان غير از حكومت نظامى رأى دادم.
گرچه دشمنان آقاى دكتر القاء شبهه نموده و آقاى دكتر تصور كرده بود كه من مى خواستم حكومت را براى خودم از دست ايشان بگيرم و چند نفر از رفقاى مشترك ما را نيز در اين باب متهم نموده بودند ولى همه مى دانستند كه در آن موقع من چنين خيالى در مخيله ام خطور ننموده و من برخلاف جوانمردى و شرافت مى دانم با كسانى كه خدمت مى كنند به آنها خيانت كنم. در صورتى كه كانديد نخست وزيرى شدن نه جرم است و نه عيب. بارى من هميشه كمال همراهى و احترام را به آقاى دكتر مصدق داشتم و فكر مى كردم كه بايد دولت ايشان تقويت شود تا كار نفت را تمام كند. من خيال مى كردم كه اگر آقاى دكتر موفق شود كار نفت را تمام كند براى ملت و كشور ايران خيلى ارزان تمام مى شود. تا موقعى كه ايشان از سفر آمريكا مراجعت كردند در عقيده خودم ثابت بودم ولى نطق ايشان در مجلس سنا مرا دچار ترديد و يأس كرد.
آقايان ملاحظه فرمائيد با اين همه سابقه و كمك به جبهه ملى و خدمات گرانبهائى كه به كشور خود كرده ام و به جرم وطن پرستى سه سال در حبس و تبعيد بيگانه در خارج از كشور خود به سر بردم چطور مرا عصر در خانه خود اغفال كردند و نامردانه مرا ربودند و سه سال در زندان نگاه داشتند. كسى از مأمورين دولت خودم و يا كسانم مرا نديدند. حالا آقاى دكتر مصدق روى چه اطلاع و گزارش هائى مرا متهم مى كنند كه به نفع يك سفارتخانه بيگانه مشغول اقداماتى بودم يا مى خواستم كودتا كنم. جاى بسى تأسف است.
چه خوب بود كه ملت ايران به اين مدارك من و آقاى دكتر رسيدگى مى كرد و مردم نجيب ايران بين خادم و خائن فرق مى گذاشت و سرباز فداكار خود را نيز بيشتر مى شناخت.
من خدمتگزار صديقى براى كشور خود بوده و هستم. مقصودم از اين عرايض تعريف از خود نيست. من در كنار رود چالوس با عده قليلى، متجاسرينى را كه قصد تصرف تهران را داشتند شكست دادم و پايتخت را نجات دادم. من در آذربايجان با ستون فرماندهى خود سميتقو را كه ادعاى استقلال مى كرد شكست دادم. تراكمه دشت گرگان را كه بيش از يك قرن از اطاعت حكومت مركزى سرپيچى و ياغى گرى مى كردند منكوب و فرهنگ تمدن را به جاى آدم كشى و شرارت به اهالى آنجا تحميل نمودم و امروز هزاران جوان تحصيل كرده تركمن در بنگاه هاى دولتى و ملى مشغول كار هستند.
خوزستان، خوزستانى را كه امروز گفتگوى نفت به تنهائى آن استان و جهان را پر كرده فتح كردم. اهالى آن استان و لرستان را خلع سلاح كردم. شيخ خزعل پادشاه ياغى بى جقه را گرفتم و تحت الحفظ به تهران فرستادم. صدها مدرسه، بيمارستان، داروخانه، راه هاى شوسه در اين كشور ايجاد كردم و هزاران خدمات ديگر كه مورد ندارد عرض كنم و باعث تصديق كردم. پس چطور ممكن است من برخلاف مصالح كشورم قدمى بردارم. اينگونه تهمت ها و حمله هاى ناجوانمردانه در پيشگاه ملت نجيب ايران قابل عفو و اغماض نيست.
دولت آقاى دكتر مصدق اگر در اصلاح امور كشور توفيق نيافته، اگر كار انتخابات را با آن همه هزينه و پشتكار مطابق دلخواه انجام نداده، در بالا بردن سطح زندگى عمومى كامياب نگرديده، بالاخره اين همه اختلاف و عصيان و ناامنى در كشور به وجود آورده يا آمده، تقصير من و سايرين چيست؟ من همه چيز از اين دولت ديكتاتورى، ارعاب و تهديد، سازش با مقامات غير صالح و.... انتظار داشتم ولى پرونده سازى را باور نمى كردم.
من از آقاى دكتر استدعا مى كنم قدرى به هوش بيايند و مواظب باشند كشور ما را به خاك و خون نكشند. چاه است و راه و ديده بينا و آفتاب.
در خاتمه عرايضم استدعا مى كنم از مجلس سنا، چند نفر از نمايندگان با شرف انتخاب و تعيين شوند كه به اين قضيه رسيدگى كنند و اين موضوع را جداً خواستارم.»

مصطفى فاتح مى نويسد:
پس از صدور اعلاميه فوق معلوم گشت كه سرلشگر زاهدى پيشوائى مخالفين دكتر مصدق را برعهده گرفته و از آن روز به بعد هر كس با مصدق مخالف بود به يارى زاهدى برخاست و به طور آشكار يا محرمانه از او پشتيبانى نمود.
مصطفى فاتح- پنجاه سال نفت ايران- انتشارات پيام

خبرنگار روزنامه اخبارالجديد چاپ قاهره مى نويسد:
من وقتى به تهران وارد شدم، در تمام شهر درباره نخست وزير جديدى كه پس از مصدق زمام امور را در دست خواهد گرفت، صحبت بود. در صورت كسانى كه نامزد اين مقام بودند، نخست نام ژنرال زاهدى به چشم مى خورد: همان ژنرالى كه خود را از ترس دولت مصدق در پارلمان ايران زندانى كرده است! زاهدى، پيش از آن كه محافل سياسى تهران او را نامزد مقام نخست وزيرى كرده باشند، خودش خودش را در زير قبه پارلمان، نامزد اين مقام كرد!
تفصيل اين است كه دكتر فاطمى وزير امورخارجه ايران ضمن يك نطق رسمى ژنرال زاهدى و بعضى از افسران بازنشسته را متهم به انقلاب بر ضد دولت، به مساعدت يك سفارت خارجى (سفارت انگليس) نمود و اعلام داشت كه دولت توطئه چيان را دستگير ساخته به جز ژنرال زاهدى كه از مصونيت پارلمانى برخوردار است.
تا آن كه مجلس سنا منحل شد و زاهدى از مصونيت پارلمانى بى بهره ماند و دكتر مصدق بى درنگ او را توقيف كرد ولى چون دليلى براى محاكمه او نداشت، او را آزاد ساخت. پس از آن، مصدق بار ديگر او را به شهربانى دعوت كرد تا توضيحاتى بدهد. اين دفعه زاهدى به مجلس شوراى ملى ايران پناه برد و نامه اى براى آيت الله كاشانى كه رئيس مجلس بود فرستاد و گفت: «مى خواهم خاطر شريف آقايان نمايندگان را مطمئن سازم كه من هيچگونه عملى مخالف مصالح دولت انجام نداده ام و همان سرباز مخلص و فداكار وطنم!»
كاشانى او را ميهمان عزيز مجلس خواند و زاهدى گفت: دكتر مصدق چون مى ترسد كه من نخست وزير شوم، اينطور مزاحم من شده و اين اتهامات كذب را بر من وارد مى آورد!
اما ژنرال زاهدى عيناً در نامه خود براى رياست مجلس شوراى ملى ايران اضافه مى كند كه: «نخست وزير شدن نه جرم است و نه عيب!»
من اين نامزد نخست وزيرى را در تحصن گاهش ملاقات كردم. وى يك نامزد نخست وزيرى ساده و آرام و خوش برخورد است و فرانسه را خيلى خوب و فصيح حرف مى زند و روزى كه با او در مجلس شوراى ملى ايران ملاقات كردم، حائرى زاده نيز حضور داشت و يكى از پسران آيت الله كاشانى هم در مجلس بود. اقليت معارض دولت، آن روز انتظار سقوط مصدق را مى كشيد و يا متوقع بود كه مصدق در همان روزها استعفاء بدهد...
به ژنرال زاهدى گفتم: در تمام شهر صحبت از نخست وزير جديد است! زاهدى پرسيد: نخست وزير جديد چه كسى خواهد بود؟ گفتم: همه شما را نامزد رياست وزرائى ايران مى دانند. جواب داد: اين عقيده آنهاست ولى نظر خود من نيست! پرسيدم: چرا؟ گفت: براى آن كه معتقدم همين روزها وضع روشن خواهد شد. گفتم: به همين سرعت و به همين زودى؟ ژنرال زاهدى گفت: سه چهار روز ديگر عقايد و افكار و سياست خودم را براى شما بيان خواهم كرد. چهار روز گذشت و چندين چهار روز ديگر هم سپرى شد و مصدق همچنان در نخست وزيرى و زاهدى همچنان در حمايت مجلس شوراى ملى باقى مانده اند. تا آينده چه پيش آورد!

دكتر مصطفى الموتى
مهندس محمود خليلى
مردى (خودساخته) و نقش او در امر برق و آب و گاز در ايران
003825.jpg
الموتى
يكى از افراد فعال و پر كارى را كه در ايران شناختم مهندس محمود خليلى بود كه كراراً او را همراه با شادروانان مهندس رياضى و عميدى نورى مى ديدم و از او خاطرات خوبى دارم.
او در سال ۱۲۸۴ شمسى در تهران در خانواده اى مذهبى و كم بضاعت تولد يافت. پدرش شيخ رمضانعلى خليلى بود كه از طريق روحانيت امرار معاش كرده و خانواده پر جمعيتش را به سختى اداره مى كرد. مادرش فاطمه نام داشت كه او هم فرزند حاج سيدموسى روحانى خوشنام بود و آنها داراى چند فرزند به اسامى صديقه، طاهره، ابوالقاسم و محمدرضا شدند.
محمدرضا برادر كوچك او كه بعدها بنام (خليلى عراقى) شناخته شد فعاليت سياسى و مطبوعاتى داشت. درباره وقايع شهريور ۱۳۲۰ مطالبى را در مطبوعات كشور منتشر ساخت و از دوستان نزديك سپهبد رزم آرا بود و سعى داشت رابطه آن اميرارتش را با روزنامه نگاران بهبود بخشد و چند بار نيز همراه او به ديدار رزم آرا رفتيم. ولى متأسفانه محمدرضا خليلى عراقى عمرش كوتاه بود. او در نياوران در همسايگى نويسنده مى زيست و همسرش نيز از يك خاندان سرشناس اراك بود و برعكس مهندس خليلى كه صاحب ۹ فرزند گرديد او هرگز صاحب فرزندى نشد.
در زمره كسانى بود كه مى خواستم درباره او مطالبى نوشته شود ولى اطلاعاتى در دسترس نبود تا اين كه اخيراً دختر مهندس خليلى بنام منصوره كه همسر دكتر منوچهريان بود كتابى درباره پدر خود با عنوان (از دامنه تا قله- زندگى نامه مهندس خليلى) منتشر ساخت كه مطالبى از آن را به اطلاع شما مى رسانم:
قهرمان كتاب مردى است كه در سال ۱۲۸۴ خورشيدى در خانواده اى پر جمعيت و كم بضاعت و سنتى در تهران متولد شد. او پوستى شفاف و سفيد و موهائى به رنگ طلائى و چشمانى همرنگ دريا داشت. در ۷سالگى به مدرسه رفت. پس از طى مدرسه علميه به كلاس هاى درس غلامحسين رهنما رفت و بعد به كلاس هاى فروغى راه يافت. در دبيرستان زبان فرانسه را فراگرفت. در ۱۷سالگى عاشق جميله دختر زيباى ۱۶ساله مبين الدوله آق اولى شد. كار عشق به جائى رسيد كه در امتحانات تجديد گرديد. پدر محمود و خانواده دختر به هيچوجه با ازدواج آنها موافق نبودند ولى عاشق مصمم از آن بيدها نبود كه از اين بادها بلرزد. آنقدر مقاومت كرد و به خانواده دختر پيغام داد اگر دخترتان با يكى از اين خواستگارها ازدواج كند هم او، هم خواستگار و هم خودم را خواهم كشت. تا اين كه سرانجام اين ازدواج با ۲۵۰ تومان مهريه و يك جلد كلام الله مجيد صورت گرفت.
محمود پايان نامه تحصيلات متوسطه را از مدرسه علميه گرفت و موفق به دريافت لوح تقدير و دو جلد لاروس گرديد. در وزارت معارف استخدام شد و براى تدريس فيزيك و شيمى و رياضيات به رشت مأموريت يافت.
پس از يكسال به تهران آمده و به استخدام مدرسه علميه و دارالمعلمين درمى آيد. به همت او دارالمعلمين داراى آزمايشگاه مجهزى براى فيزيك و شيمى گرديد ولى ناگهان اعتمادالدوله قراگزلو وزير معارف وقت او را بركنار ساخت زيرا گفته شد كه به وزير فرهنگ اهانت كرده است.
خليلى جوان كه در سال ۱۳۰۸ تغيير لباس داده بود با گرو گذاردن خانه همسرش، دو مغازه اجاره مى كند و كارگاه تعميرات الكترومكانيك خليلى را راه مى اندازد و دو هفته بعد از انفصالش به تعمير ماشين آلات صنعتى و پر كردن باطرى پرداخت و در ۲۳سالگى عبا و عمامه را كنار گذاشت و كت و شلوار معمولى پوشيد و درآمدش بيش از زمان معلمى گرديد و شمارنده الكتريكى مجلس از يادگارهاى اوست. بعد اتوبانك به سراغش آمد و ماشين هاى بزرگ را قبل از حركت آزمايش مى كرد. وقتى خانه اى اجاره كرد از باطرى كاميون براى روشنائى خانه اش استفاده مى كرد. سپس براى ارتش آسياب برقى ساخت. از طرف شهربانى به او پيشنهاد مى شود كه براى روشنائى زندان قصر اقدام كند. در سال ۱۳۲۵ به او پيشنهاد مى شود كه سرپرستى امور روشنائى شميران را بپذيرد. سپس كمك مهندس برق در شهردارى تهران شد و نصب وسائل الكتريكى مهمانخانه آبعلى و هتل چالوس را برعهده گرفت. رضاشاه از اينكار خوشحال شد و كفالت اداره برق به او داده مى شود.
بى ترديد پر سابقه ترين فرد در ميان بنيانگذاران صنعت برق در ايران حاج حسين امين الضرب (مهدوى) بود. او با كسب امتياز در سال ۱۲۸۴ شمسى مولدهاى برقى را به كار انداخت و مدت ۶۵ سال به كار خود ادامه داد و مدتى نيز خليلى با او همكارى داشت.
وقتى دولت مقدارى دستگاه هاى مورد نياز كارخانه برق را از چكسلواكى خريدارى نمود كارخانه برق دولتى از سال ۱۳۱۶ آغاز به كار كرد. در سال ۱۳۱۷ او به رياست اداره برق منصوب گرديد.
شهردارى تهران در تاريخ ۱۶/۷/۲۰ پست ريات اداره پخش آب و لوله كشى شهر تهران را به او مى دهد و همچنين در تاريخ ۲۱/۱۰/۱۳۲۰ به رياست اداره كل برق منصوب مى گردد. مهندس آق اولى مهندس اداره برق مى گويد شاهد بودم كه در موارد لزوم خليلى آستين ها را بالا مى زد و مثل يك استاد معمولى كارها را انجام مى داد.
انجمن شهر پيشنهاد كرد به خليلى نشان لياقت داده شود. ولى به علت نفوذ حزب توده خليلى از خدمت منفصل و مدت ۴۲ روز در زندان ديوان كيفر بود ولى اين طرز عمل او را مأيوس و از ادامه راهش منصرف نساخت.
خليلى پس از رهائى از زندان ديگر پذيراى شغل دولتى نشد و به فرزندان خود هم توصيه كرد كه در هيچ شرايطى به كارمندى دولت تن در ندهند. به همين جهت پيشنهاد همكارى على اردكانى صاحب مؤسسه (آبيارى كشور) را پذيرفت كه كارش حفر چاه هاى عميق و نيمه عميق و نصب پمپ بود. خليلى كه مدت سه سال رياست اداره پخش آب و لوله كشى تهران را برعهده داشت براى مطالعه و ديدن كارخانه ساخت لوله و پمپ آب در خارج مطالعاتى كرد و در مراجعت اقداماتى نمود و به پيشنهاد دكتر نامدار شهردار تهران ۳۰ حلقه چاه در تهران حفر كرد و همچنين در ساير مناطق چاه هاى آب نيز حفر نمود.
خليلى توجه يافت كه گاز مايع يكى از بهترين مشتقات نفت است و داراى قدرت حرارتى زياد مى باشد و در مصارف خانگى و كارهاى صنعتى بسيار مفيد است. به همين جهت خليلى ۴۶ ساله و پسرش محسن ۲۴ساله تصميم گرفتند كه در رشته مهندسى الكترومكانيك فعاليت كنند آنها به آمريكا و انگلستان رفته و مطالعاتى نمودند تا تشكيلاتى براى توزيع گاز تأسيس كنند. با مشاركت دكتر اسفنديار يگانگى (شركت بوتان) را براى توزيع گاز تأسيس نمودند و در سال ۱۳۳۲ شركت را به ثبت رسانيدند.
شركت ملى نفت اولين محموله گاز مايع را در سال ۳۳ تحويل شركت مى دهد. براى اولين بار گازى كه سر چاه هاى نفت سوخته مى شد براى مصرف آشپزخانه ها و مصارف صنعتى به تهران حمل گرديد. ظرف چند سال شركت بوتان توسعه فراوان يافت. در سال ۱۳۵۴ شركت تأسيساتى بوتان جهت توليد لوازم آشپزى تجارى تأسيس شد. سپس به فكر استفاده از گاز مايع افتاد و خيلى از وسايل نقليه گازى شدند.
اين تلاش هاى شبانه روزى موجب كسالت و بيمارى مهندس خليلى شد كه در سال ۱۳۵۳ براى معالجه به آمريكا رفت و پس از ۴۰روز توقف در بيمارستان به تهران مراجعت كرد و پزشكان نظر دادند كه بايد پايش قطع شود. اما بعد از عمل جراحى كسالت همچنان ادامه داشت تا اين كه در تيرماه سال ۱۳۵۳ در ۶۸ سالگى چراغ عمرش خاموش شد.
در فاصله مرداد ۱۳۴۸ تا آذرماه ۱۳۴۹ وى، ابتدا فرزندش همايون خليلى سپس برادرش ابوالقاسم خليلى و بعد برادر ديگرش احمد خليلى و چهارمين نفر دامادش دكتر فريدون منوچهريان را از دست داده بود.
مادرم همراه توانمند مادام العمر پدر بود. به همان اندازه كه پدر در ۱۷سالگى عاشق مادر شده بود، او را دوست داشت. در زمانى كه تعداد فرزندان به ۹نفر رسيده بودند پدرم مى گفت (اگر همه فرزندانم را در يك كفه عاطفى ترازو بگذارند و مادر را در كفه ديگر، كفه دومى سنگين تر مى شود.)
پدر حق شناس مادر بود و پيشرفت هايش را مرهون او مى دانست و از اين كه مادر حاضر شده بود ۹فرزند برايش بياورد سپاسگزار بود. اگر چه گاهى مى گفت (۱۲فرزند مى خواستم خانم به بيشتر از اينها رضايت نداد.)
اسامى ۸تن از فرزندانش چنين بود: منصوره، مسعوده، محسن، هما، سعيد، همايون، حميد و شاهين.
مهندس مهدى بازرگان در كتاب منتشره خود درباره او چنين مى نويسد:
يكى از هم دوره هاى تحصيلى ام شيخ محمود خليلى است كه بعداً به مهندس خليلى معروف شد. فردى فعال و با ابتكار و همه فن حريف و دوست داشتنى بود. زمانى كه عبا و عمامه داشت يك دكان باطرى پركنى باز كرد و بعد سر از كارخانه برق تهران درآورد. بعد آسياب موتورى براى آرد كردن گندم به كار انداخت. وقتى متفقين به ايران آمدند از آنها حفر چاه عميق را ياد گرفت و وارد كننده تلمبه هاى برقى شد. حرفه هاى مختلف را راه انداخت و سودها به دست آورد.
وقتى رئيس سازمان آب تهران بودم در مناقصه اى برنده بهترين سيستم انشعاب آب شد. بعد كه مهندس روحانى رئيس سازمان آب تهران گرديد خدمات زيادى در امر آبرسانى انجام داد. فرزندان خلفى به جاى نهاد كه مهندس محسن خليلى سرسبد آنها است.
محمود خليلى محصول فرهنگ مدارس دولتى نبود. طبعى خودجوش داشت. از جمله افرادى است كه كشور را مى سازند.

خاطره نويسنده از مهندس خليلى
در زمانى كه رئيس اداره برق تهران بود وقتى در كار برق چاپخانه داد كه روزنامه داد در آن به چاپ مى رسيد به مهندس خليلى مراجعه مى كرديم شخصاً به چاپخانه مى آمد و مثل كارگر برق كار مى كرد و ماشين چاپ را به راه مى انداخت.
وقتى منزلم در نياوران بود احتياج به چاه آب و موتور داشتم كه اين كار توسط مهندس ساختمان انجام شد ولى موفقيت آميز نبود تا به مهندس خليلى مراجعه كردم شخصاً به خانه ام آمد و همراه خود هم موتور جديدى آورد و داخل چاپ آب شد و موتور را نصب كرد و همواره از كار او راضى و متشكر بودم. در دوره هاى دوستانه اى كه با عده اى داشتيم مهندس خليلى نيز شركت مى كرد يكروز برايم نقل كرد كه وقتى از اداره برق تهران بركنار شدم وضع مالى ام بد بود. يك روز به بانك رفتم كه پول بگيرم صورت موجودى را خواستم ديدم يك رقم ۸هزار تومانى به حساب من پول ريخته شده و گفتم به من تعلق ندارد اشتباه شده است. سابقه را آوردند و گفتند عبدالله رياضى اين مبلغ را كه پس انداز حسابش بوده به حساب شما ريخته است. به مهندس رياضى مراجعه كردم. گفت وقتى فهميدم كه وضع مالى تو خوب نيست تمام پس اندازم را به حسابت ريختم. بعداً اين پول به مهندس رياضى مسترد شد.
به هر صورت خليلى از انسان هائى بود كه هر كس او را مى شناخت از او خاطره خوبى داشت. مرد سازنده و مبتكرى بود. يادش گرامى باد.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
تاريخ
شعر
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •