|
|
|
|
|
|
|
|
|
محمد حسين تويسركانى «مجنون»
گذشت
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
جلال خالقى مطلق
ده روز مهر گردون
چون من دگر نباشم از دل مرا به در كن
يارى دگر گزين كن مهرى دگر ز سر كن
هرگه كه باده نوشى ياد آر تشنگان را
جامى ز باده پُر كن بر خاك من گذر كن
مينوش ياد روزى با هم نشسته بوديم
بر من مريز اشكى خاكم ز باده تر كن
نرگس بيار و لاله نرگس به ياد چشمت
لاله بنه به سنگــم يك داغ بيشتر كن
هنگام بازگشتـــن گيسو به باد بگشاى
خاكم ز بوى مويت چون باغ بارور كن
از من چو بازگردى منديش ديگر از من
بنشين دمى به شادى انديشه اى دگر كن
«ده روز مهر گردون افسانه بود و افسون»
چون باد رفت و ديگر افسانه مختصر كن
|
|
|
|
|
هوشنگ ابتهاج «سايه»
اى عشق
اى عشق همه فسانه از تست
من خامشم اين ترانه از تست
آن بانگ بلند صبگاهى
وين زمزمه شبانه از تست
من اندوه خويش را ندانم
وين گريه بى بهانه از تست
پيش توچه تو سنى كند عقل
رام است كه تازيانه از تست
اى آتش جان پا كبازان
در خرمن دل زبانه از تست
كشتى مرا چه بيم درياست
توفان ز تو و كرانه از تست
گر باده دهى و گرنه، غم نيست
مست از تو، شرابخانه ازتست
مى را چه اثر به پيش چشمت
كاين مستى شادمانه از تست
من ميگذرم، خموش و گمنام
آوازه جاودانه از تست
چون «سايه» مرا ز خاك برگير
كاينجا سر و آستانه ازتست
|
|
|
|
|
طهماسبقلى خان كرمانشاهى
زبان عشق
ز نام بهره نبرديم غير ناكامى
زكام صرفه نبرديم غير ناكامى
شكست شيشه تقوى به سنگ رسوائى
گسست سبحه طاعت بدست بدنامى
بيار باده كه اين آتش سلامت سوز
برون كند ز تن مرد علت خامى
مپرس جز زخراباتيان بى سر و پا
رموز عاشقى و مستى و مى آشامى
زبان عشق زبانيست كاهل دل دانند
نه تازى است و نه هندى نه فارس، نى شامى
ز دست عشق روان گير جام جمشيدى
بپاى عقل در افكن كمند بهرامى
گل اناالحق و سبحانى اى عزيز هنوز
دمد ز تربت منصور و شيخ بسطامى
بپوش چشم دل از غير دوست وحدت وار
بگوش هوش شنو نكته هاى الهامى
|
|
|
|
|
ابن يمين فريومدى
بى ثباتى قدرت
اقبال را بقا نبود دل بر او مبند
عمرى كه در غرور گذارى هبا بود
ور نيست باورت ز من اينك تو خود ببين
اقبال را چو قلب كنى لابقا بود
|
|
|
|
|
محمد حسين تويسركانى «مجنون»
گذشت
آنكه بودم به كمند تو گرفتار گذشت
و انكه كردم به غلامى تو اقرار گذشت
آنكه از درد دل و آتش جان، شام و سحر
ميزدم سر ز فراق تو به ديوار گذشت
آنكه بود از ستمت اى بت بيگانه پرست
روز روشن بر چشمم چو شب تار گذشت
آنكه گفتم نشوم جز توبه كس يار، شدم
و انكه بودم زغمت خسته و بيمارگذشت
در سر كار تو بس كار كه آمد به سرم
آنكه مى بود مرا با تو سرو كار گذشت
رفت آنروز كه ما را سرسوداى تو بود
و انكه بوديم ترا طالب ديدار گذشت
آنكه در كوى خيال تو چو «مجنون» شب و روز
بودم آشفته و سر گشته چو پرگار گذشت
|
|
|
|
|
على محمد عشرت تويسركانى
پيام عيد
عيد است و به ميخانه درآتابخروشيم
برهر سر خمى شده چون باده بجوشيم
در حلقه رندان قلندربه نشينيم
از همت ايشان دو سه پيمانه بنوشيم
از مهر اگر خادم ميخانه ستاند
اين حاصل سى روزه بيك جام فروشيم
ما حلقه بگوشان در پير مغانيم
دركنج خرابات خرابيم و خموشيم
هر چند بكوشش نبود وصل رخ يار
هر قدر توانيم در اين راه بكوشيم
دل بر چه به بنديم و نظر بر كه گشائيم؟
گر از رخ معشوقه و مى ديده بپوشيم
ما گرچه سراپاى زبانيم چو سوسن
«عشرت» چو بيارد سخنى ما همه گوشيم
|
|
|
|
|
خاقانى شروانى
عشق تو
عشق تو بكشت عارف و عامى را
زلف تو بر انداخت نكو نامى را
چشم سيه مست تو بيرون آورد
از صومعه، بايزيد بسطامى را
|
|
|
|
|
هوشنگ ابتهاج
اميد
چه خوش برقى به چشم شب درخشيد
چراغم را فروغى تازه بخشيد
مخوان اى جغد شب لالائى شوم
كه پشت پرده بيدارست خورشيد
|
|
|
|
|
جلال الدين بلخى «مولوى»
بيداريها
تا با تو بُوَم، نخسبم از ياريها
تا بى تو بوم نخسبم از زاريها
سبحان الله كه هر دو شب بيدارم
تو فرق نگر ميان بيداريها
|
|
|
|
|
خاقانى شروانى
دم دم صبح
خنده اى سر بمهر زد دم صبح
الصبوح اى حريف محرم صبح
ناف شب سوخت تف مجمر روز
گوى زر يافت جيب ملحم صبح
صبح شد مريم، آفتاب مسيح
قطره ژاله اشك مريم صبح
طاس زرين كش آفتاب آسا
كآفتابست طاس پرچم صبح
پى پى عشق گير و كم كم عقل
لب لب جام خواه و دم دم صبح
سيم كش بحركش ز كشتى زر
خوان فكن خوانچه كن مسلم صبح
از تن عقل پنج يك بر گير
سه و يك خور بروى خرم صبح
يد بيضاى آفتاب نگر
زرفشان آستين، معلم صبح
|
|
|
|
|
صفاء الحق همدانى
غم شاد
چشم مست تو اگر توبه ز بيداد كند
سرمه از شوخى مژگان تو فرياد كند
طوطيان را ز حلاوت نشود باز دهان
عشق اگر آينه از تيشه فرهاد كند
دل بدنبال تو دزديده نظرها دارد
دايم اين صيد كمين از پى صياد كند
بر سر دام گرفتارى خود مى لرزم
طايرى را چو كسى از قفس آزاد كند
روى سختى كه تو دارى عجبى نيست اگر
آب را عكس تو آئينه فولاد كند
دو جهان عيش صفا آنكه به يك دل بخشيد
نتوانست دلى را به غمى شاد كند
|
|
|
|
|
محمد معيرى «مسحور»
بوى يار
نچيده غنچه حسنش دلا بهار گذشت
بهار عمر دريغا به انتظار گذشت
نسيم صبح شگفتا كه بوى جان ميداد
مگر كه دلبر گلرو برين ديار گذشت؟
تو مست ناز و غرورى چه دانى اى مهرو
چه ها ز جور تو بر اين دل فكار گذشت
خيال روى توام مونس شب هجر است
بجان دوست كه عمرى بدين قرار گذشت
به بزم ميكده دوش اين لطيفه ساقى گفت
خوش آن دمى كه بمستى كنار يار گذشت
ز سوز اشك دمادم در آرزوى وصال
شبى دراز برين چشم اشكبار گذشت
عنان گل چو بدست جفاى خار فتاد
فغان بلبل بيدل ز اختيار گذشت
دگر چه دعوى عشق و وفا كنى «مسحور»
نگفتمت كه به بى حاصلى بهار گذشت
|
|
|
|
|
نجمه زارع
خبر
يك درختِ پيرم و سهم تبرها مى شوم
مرده ام، دارم خوراكِ جانورها مى شوم
بى خيال از رنجِ فريادم ترد ّد مى كنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها مى شوم
با زبان لالِ خود حس مى كنم اين روزها
هم نشين و هم كلامِ كور و كرها مى شوم
هيچ كس ديگر كنارم نيست، مى ترسم از اين
اين كه دارم مثل مفقودالاثرها مى شوم
...
عاقبت يك روز با طرزِ عجيب و تازه اى
مى كُشم خود را و سرفصلِ خبرها مى شوم!
|
|
|
|