Nimrooz
Vol. 18, No. 896, August 25, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۶ - جمعه ۳ شهريور ۱۳۸۵
مرگ شاعر
003990.jpg
*هفته گذشته در خبرها خوانديم كه نوذر پرنگ، شاعر و ترانه سراى قديمى در بيمارستانى در تهران درگذشته است. شاعرى كه در خور ذوق و احساس و توانائى هاى هنرى خود، نامبردار نشده بود. شايد اگر مجله «سخن» و سخن سنجى هاى استادانه پرويز ناتل خانلرى نمى بود، نوذر از همان آغاز دامن شعر را رها مى كرد. سخن، كاشف جوهر هنرى در بسيارى از شاعران و نويسندگان نام يافته امروز ايران بوده است. تنها به عنوان نمونه مى توان از نادر نادرپور، فريدون مشيرى، جلال آل احمد و جمال ميرصادقى ياد كرد. نوذر پرنگ پيش از انقلاب، سال هاى بلندى را در آمريكا مى زيست و شعرهايش را از راه دور براى سخن مى فرستاد. چه بسا كه خانلرى او را از نزديك نمى شناخت. ولى تشخيص درست و بلند نظرى او، شعرهاى نوذر را به صفحه «شعر معاصران» مى برد و انتشار مى داد. اين را هم بگوئيم كه خانلرى برخلاف نظر نادرست و بى انصافانه مخالفان، هيچ ستيزه اى با شعرنو نداشت و در شعر به دنبال «جوهر» مى گشت. نو و كهنه برايش بى تفاوت بود. در «شعر معاصران» سخن، هم «شهريار» و «گلچين معانى» را مى ديدى و هم «احمدرضا احمدى» و «منصور اوجى» را. سايه و نادرپور و مشيرى كه جاى و مقام خود را داشتند.
نوذر، در اين ميان، در «عنفوان جوانى» به دام «غزل» افتاده بود و شعرنو را ظاهراً گذاشته بود براى دوران ميانسالى! غزل او، ولى، غير از غزل هاى معمول سنتى بود و تمثيل ها و تعبيرات نوى دلنشينى داشت. به قول «بيژن ترقى»، «شاعرى به رنگ حافظ» سر برآورده بود! بيژن نيز نوذر را در مجله سخن كشف كرده بود: «او را در نوجوانى و هنگام شكوفائى استعداد.... در راديو ديده بودم. زمانى كه ترانه هايش ميان هنردوستان شهرتى به دست آورده بود... (ولى) ساليان طولانى از او بى خبر بودم، تا روزى كه غزل شيوائى را در مجله سخن به نام او ديدم:
-«شبى ز شيون جامى شكسته دانستم‎/ به خاكپاى تو آسان نمى توان افتاد‎/
گل حديث گريبانت از لبم چو شكفت‎/ پياله را ز هوس آب در دهان افتاد‎/
درود باد به رندى كه چون پياله گرفت‎/ نخست ياد حريفان خسته جان افتاد»!
بيژن ترقى، در جستجوى نوذر كامياب شده و او را كه تازه از سفر آمريكا بازگشته بود، يافته و از آن پس دوستى اش با او پايدار مانده است. از زبان ترقى بهتر مى توانيم با روحيات و توانائى هاى نوذر آشنا شويم:
-«... سخنانش در حالى كه هنوز جوان مى نمود از فصاحت و بلاغت، به پختگى پيران سالخورده و سخنوران جهان ديده و كارآزموده مى مانست... گمشده خود را يافته بودم. زيرا دير زمانى بود كه شاعر و سخنورى بدين پايه مقتدر و توانا نديده بودم.
... او معنى افتادگى و آزادگى بود... در كمال تواضع و درويشى با دوستان... روبرو مى شد...»
ترقى، سپس در توصيف شعر «نوذر» آن را «لبريز از الهامات لطيف و مضمون هاى بديع» مى داند «و به دور از پيچيدگى هاى ناخوش آيند لفظ و معنى.» شعر او «به نرمى آب روان» و «به شيرينى شهد گلهاى بهارى» است:
-«مى گذشت از سر بازار سحرخيزان دوش‎/ پير خورشيد گران، شب شكن آينه پوش‎/
من از هنگامه قامت چه بگويم، مى برد‎/ پير ما مژده صد صبح قيامت بردوش!‎/
... نشنوى شيون افتادن مهتاب در آب‎/ تا چو ياس از در و ديوار نياويزى گوش»
*نوذر پرنگ، نمى دانيم چرا، شايد از سر فروتنى، تمايلى به انتشار مجموعه شعرهاى خود نداشت و مى گويند حتى بر شعرهاى خود نام نمى نهاد و اين مهم را برعهده دوستان شاعرش مى گذاشت! با اين همه دو مجموعه شعر پس از مرگ از او باقى مانده است. يكى «فرصت درويشان» كه سال ها پيش، پيش از بازگشت دوباره به آمريكا به همت دوستانش انتشار يافته و ديگرى «آن سوى باد» كه گمان مى كنيم با حمايت و نظارت بيژن ترقى به بازار آمده است. ترقى مى گويد كه هر برگ «آن سوى باد» يادآور شادى ها، غم ها، وصل ها و هجران ها و سرگردانى ها و ناكامى هاى او در ناكجا آباد غربت است.
*
*همانگونه كه اشاره شد نوذر پرنگ پيش از غزل يا همزمان با آن، قريحه خود را در قلمرو ترانه سرائى نيز آزموده بود. زمانى بود كه تازه تصنيف هاى قديمى پوست مى انداختند و جنب وجوشى در ساخت و پرداخت ترانه هاى نوآورانه پديد آمده بود. كار نو نيروى جوان ترى مى طلبيد و از تصنيف سازان قديمى برنمى آمد. بر اثر همين نياز ترانه سرايان جوانى چون ناصر رستگارنژاد، پرويز وكيلى، سيروس آرين پور و نوذر پرنگ وارد ميدان شدند. متن هاى اوليه «اينان در پيوند با موسيقى عطاءالله خرم به صداى گرم خواننده تازه سر برآورده، ويگن، سپرده مى شد و شهرتى برايشان فراهم مى آورد. نوذر با دو ترانه «فنجون طلا» و «اسب ابلق سُم طلا» در ميان جوانان آوازه اى پيدا كرد. زبان اين ترانه ها، زبان شكسته گفتارى است ولى در عين حال از تصوير و توصيف خالى نيست، عواملى كه ترانه هاى نو را «فراگير» مى سازد.
نوذر پرنگ در زمينه شعرنو، نيز دست به تجربياتى زده است كه البته به پاى غزلياتش نمى رسد.
*
*در يكى از آخرين شماره هاى سخن (مرداد ماه ۱۳۵۷) غزل دل انگيزى از نوذر پرنگ آمده كه با تلنگرى از غزل معروف حافظ (شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هائل) سروده شده است. شاعر در گرداب ها حتى، زندگى را زيبا مى بيند، در تصويرهائى به غايت دلكش:
-«آفتاب آسوده در تالار سبز آب ها‎/ بوى گل پيچيده در مهتابى مهتاب ها‎/ از كجا جاى خيالستان، خيابانى بنفش‎/ رفته تا اعماق اختر زارهاى خواب ها‎/ صد نگارستان به هر گامى و در هر يك به رقص‎/ نقش ها بر پرده ها و پرده ها در قاب ها‎/... تا بدانى زندگى در چشم بيداران ما‎/ اين چنين زيباست حتى در چنان گرداب ها...»!
***

پاك باخته!
*حرف درباره نوذر پرنگ، به ناگزير ياد مجله سخن و دكتر پرويز ناتن خانلرى را به ذهن ما آورد. از قضا مناسبت ديگرى نيز براى اين يادآورى پيش آمده است. اول شهريور مصادف است با شانزدهمين سالروز مرگ خانلرى. فرهنگمردى ارجمند كه خود را پيش از مرگ مردى دو هزار و پانصد ساله معرفى كرده بود. يعنى مردى كه دانش و بينش گسترده اش بر فرهنگ درازپاى ايران تكيه دارد. اين حرف به قول زنده ياد نادر نادرپور، گزافه نيست. چرا كه «او نه تنها در ميان همنسلان خود، بلكه در ميان استادان بسياردان اندك نويسش نيز همانندى نيافته است.»
-درباره زندگى، نظرات و دستاوردهاى فرهنگى خانلرى پيش از اين به تفصيل سخن گفته ايم (نيمروز ۷۴۹-هفتم شهريور ۱۳۸۲). اينك با تكيه بر مقاله اى قديمى از او با عنوان «پاك باخته» كه در شماره سوم از دوره هشتم مجله سخن، در تيرماه ۱۳۲۶ انتشار يافته، حرف هاى او را درباره برخى از مسائل فرهنگى ايران معاصر مرور مى كنيم و يادش را گرامى مى داريم.
-خانلرى در آغاز مقاله، به نظرات برخى از نويسندگان اروپائى اشاره مى كند كه با تأملى در تاريخ ايران از نيروى فرهنگ آن به شگفت آمده و آن را تحسين كرده اند. آن همه هجوم و استيلاى بيگانان را، از «يونانى و تازى و ترك و تاتار و مغول» تحمل كردن و از همه آنها از نظر فرهنگى پيروز به درآمدن، كار هر ملتى نيست. به گفته خانلرى در آن روزگاران ما برترى هائى بر ديگران داشتيم. اگر در پيكار، دست و بازوى ما از كار مى ماند، انديشه و ذوق و هنر ما به ميدان مى آمد. «مثل ما، مثل آن مار افساى بود كه اگر نمى تواند با مار درآويزد، بارى مى تواند او را به نواى نى، مسحور كند و به رقص درآورد»! از آن گذشته «رسم و آئينى ميان ما روان بود كه به آن خو كرده بوديم... ايرانى بوديم و به آن مى باليديم يا بارى، از آن خرسند بوديم...»
يونانيان كه آن همه به دانش خود مى باليدند، به ايران كه آمدند از ما چيزها آموختند، خلافت اسلامى با آن همه رونق و شكوه، تشكيلات دولتى و آداب اجتماعى را از ما فراگرفت.
ايرانيان اگر چه اسلام را پذيرفتند ولى تا شش قرن پس از اسلام، آداب اجتماعى خود را نگاه داشتند. مغولان نيز اگر چه ايران را زير و زبر كردند و بسيارى از رسوم را برانداختند ولى نتوانستند «درخت تناور مليت ما را» ريشه كن كنند.
به گفته خانلرى در اين دوره بلند، آن چه را هم كه ديگران داشتند و ما نداشتيم از آنان آموختيم و «براندوخته فرهنگ خود» افزوديم. «در فلسفه و طب از يونانيان، در دين از تازيان، در عرفان و اخلاق از هنديان و در هنر از چينيان بهره برديم» و فرهنگ خود را جلوه بيشتر بخشيديم» ولى در همه حال ايرانى باقى مانديم و «بر هر چه از ديگران گرفته بوديم، مهر مالكيت زديم.»
با اين پيشينه بود كه در طى تاريخ «غرور» ما ارضاء مى شد. به خود مى باليديم كه «ما آن پهلوان شكست ناپذيريم كه هرگز دست روزگار پشت ما را به خاك نياورده» و نخواهد آورد!

ورق برگشت!
*ولى روزگار چنان نماند و «نيروى ما سستى گرفت. چندى سر در پوستين كشيديم و از تماشاى جهان غافل شديم» و زمانى چنين كرديم كه گردونه پيشرفت جهان «به سوى دانش و تمدن» شتاب گرفته بود. مانند «مردم بهت زده»، بى اعتناء به تماشاى پيشرفت ديگران نشستيم، بى آن كه با آنان گامى به جلو برداريم و يا شوقى براى اين كار از خود نشان بدهيم. به سبب، شايد فقر و ناتوانى مادى بود. شايد هم تنبلى و كاهلى. شرم آور آن بود كه گاه براى كاهلى خود دلايل ديگرى تراشيديم. از جمله گفتيم كه آنان كه از نعمت دنيا بهره مند مى شوند، كافرند و به آتش دوزخ خواهند سوخت و ما مؤمنيم و اگر در اين جهان از آسايش و سعادت نصيبى نداريم، در آن جهان درهاى بهشت به روى ما گشوده خواهد شد و «از هم اكنون صحن آن را براى قدوم مبارك» ما آب و جارو كرده اند!»
«خانلرى» مى افزايد، چندى را در اين بهت و بى غمى به سر برديم و وقتى چشم گشوديم، ديديم كه روز برآمده و كاروان دور شده است! وحشت زده شديم و سراسيمه در پى «همراهان دوشين» به راه افتاديم ولى اين بار راه را نمى شناختيم و مثل «مستان و پرى زدگان» دست و پا مى زديم و به چپ و راست مى تاختيم! «آن چه را خار راه رهرو است، راهنما پنداشتيم و چنان خود را باختيم كه تكاپوى ما جز نوميدى به بار نياورد.
-دستاورد اين گمراهى و نوميدى، احساس «زبونى» بود. آن همه باليدن ها، جاى به خود كم بينى داد. گمان برديم هر چه داشته ايم و داريم ناپسند و موجب واپس ماندگى است! و هر چه ديگران دارند، همه «حسن و كمال» است. بر آن شديم كه همه چيز را نو كنيم، آن هم به شيوه اروپائيان. انديشمندان ما كه آشنائى اندكى با تمدن و فرهنگ اروپائى پيدا كرده بودند، بى هيچ تأمل كه راه و چاه را بشناسند، نظر دادند كه «يكباره بايد فرنگى شد» و همه چيز را از آنان آموخت! ولى از آنجا كه براى جبران واپس ماندگى ها، شتابزده بوديم، به دنبال فراگيرى علم و صنعت نرفتيم كه «بنياد همه ترقيات اروپائيان بود.» «اين كار فرصت و همت مى خواست» و «همت ما پستى گرفته بود. ناگزير سراغ چيزهاى آسان ترى رفتيم.» «نخست جامه پدرى را از تن بيرون كرديم. گوئى يگانه مايه بدبختى ما همان بود!»، «رخت فرنگى پوشيديم و نفسى به راحت كشيديم كه خدا را شكر كه از آن چه مانع پيشرفت ما بود، آسوده شديم!» و هرگز نديديم يا به روى خود نياورديم كه ژاپونيان چگونه با همان جامه هاى خودشان، چالاك، در راه تمدن پيش مى روند.
-بارى، وقتى با تغيير جامه كارى از پيش نرفت، باز در خود نگريستيم كه سبب ديگرى براى واپسماندگى و بدبختى خود پيدا كنيم. يكى از «خردمندان» كشفى كرد و شعر دوستى پدران ما را سبب آن دانست كه نمى توانيم هواپيما بسازيم! جشنى گرفت و كتاب هاى شعر را در آتش انداخت. «شرارى برخاست ولى باز هم خانه بخت ما از آن روشن نشد»!
-«خردمندى» ديگر دليل ديگر آورد و حضور واژه هاى بيگانه را در زبان فارسى سبب رونق نگرفتن دانش در ايران دانست و نظر داد كه اين بيگانگان را بايد «دروازه زبان بيرون ريخت»! و «هيچ نينديشيد كه رايج ترين زبان هاى امروز، انگليسى، آميخته ترين زبان است» و اين زبان كسى را از پيشرفت در تمدن و فرهنگ بازنداشته است. مدتى نيز «تنور لغت سازى و لغت بازى» گرم شد «اما كسى نان دانش و فرهنگ در آن نپخت»!
-چندى بعد، نوبت به ديگرى رسيد و شيوه تدريس در مدارس را سبب واپسماندگى دانست. «اين همه درس تاريخ و زبان به چه كار مى آيد؟ بايد علم و عمل توأم باشد. مسابقه براى كاهش مواد درسى آغاز شد، بى آن كه به پيشرفت علم و فرهنگ يارى برساند.

بلاى «فرنگى مآبى»
*خانلرى مى گويد، وقتى پيشوايان به ظاهر خردمند قوم چنان انديشيده باشند، تكليف عامه مردم نيز روشن است. «همه در فرنگى مآبى برهم سبقت گرفتند.» آئين ها و عادات خود را... «مايه شرمسارى» پنداشتند و هر رسمى را كه به فرنگيان منسوب بود... علامت تمدن فرض كردند». هر چه ايرانى بود، از سلام و سپاس و نشست و برخاست و شيوه غذا خوردن و مهمان پذيرفتن و.... «عاميانه» قلمداد شد و «مايه خجالت»... و هر چه نسبتى به فرنگ و فرنگى داشت، دليل تجدد و تربيت». از جمله «فسنجان» را «سوس» ناميدند تا شأنش بالا برود! و به جاى دادن وعده ديدار، با هم «رانده وو» گذاشتند و غذا را به جاى چيدن بر سر سفره، به دست «سكينه باجى» يا «مشدعلى» دادند كه «سرو» كند!
«هر كودك از مكتب گريخته» كه اندكى با زبان فرنگى آشنا شده بود، زبان مادرى خود را كه درست هم نمى دانست پست و خوار مى شمرد. به كار بردن واژه هاى خارجى دليل فضل و دانش تلقى مى شد.... كار به جائى رسيد كه براى آگاهى از آن چه خود داشته ايم نيز چشم به دهان بيگانگان دوختيم! براى دريافت ارزش و عظمت تخت جمشيد و مسجدهاى اصفهان، سفرنامه هاى سياحان اروپائى را ورق زديم. «حتى آخوندهاى ما براى آن كه حناى خود را نزد «فكلى ها» رنگى بدهند، از قول يك فرنگى بى مايه بر حقانيت اسلام دليل مى آوردند»!
-خانلرى مى افزايد، كه در اين هنگامه، صفات انسانى را هم كه در طى تاريخ داشتيم و به آن مى باليديم، از دست داديم. «جوانمردى و گذشت و بلندنظرى را به دون همتى و تنگ چشمى و بخل بدل كرديم. ....وسعت مشرب ما... به تعصب مبدل شد.... و فرزندان پير مغان كه جام مى به كف كافر و مسلمان مى دادند به تعليم بيگانه آموختند كه بر سر يك مسلك بى پر و پاى سياسى، پدر را به كشتن بدهند و از برادر سخن چينى كنند... اكنون مى بينيم كه از اين همه تكاپو و لگدپرانى جز خستگى و ناتوانى بهره اى نبرده ايم... و در اين شور و شوق ترقى كه داشته ايم، خود را پاك باخته ايم.... اگر در اين ميان به كلى فرنگى شده بوديم، باز جاى خرسندى بود. اما غين آن جاست كه هر چه با ارزش است از دست بدهيم و هر چه بى معنا و بى بهاست به جاى آن بگيريم....»
*
*و اما ما با وجود همه شوربختى هائى كه داشته ايم، جاى شگفتى است كه همچنان مى پنداريم كه «فرهنگ ايران نيرومند است و عوامل بيگانه را در خود حل مى كند!» با خاطرآسوده نشسته ايم و گمان مى كنيم «از ديوان قضا خط امانى» به ما رسيده است. «اگر روزى پاى آزمايش به ميان آيد»، به راستى «چه داريم كه پيش سيل حادثه پايدارى كند و هستى ما را در مقابل استيلاى بيگانه نگهدارد...»** Butilpa@aol.com

*با بهره گيرى از «پشت ديوارهاى خاطره، بيژن ترقى، انتشارات جاويدان، تهران ۱۳۸۳».
*** و مجله سخن، شماره سوم دوره هشتم، تهران، تيرماه ۱۳۳۶.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
تاريخ
شعر
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •