بيا دور فلانى را بكش خط
كه اين بابا حواسش پاك پرت است!
نه كله، اين كه او دارد، گمانم
كدويى پوك از بيرون كرت است!
براى آنكه آنچه بر زبانش
از آن كله مى آيد، حرف چرت است!
اگر پيش تو آمد، كرنشى كرد،
زرنگى مى كند، از او مخور گول!
شود از كاسه مهر تو چون سير
كشد بر صورتت با كينه چنگول!
چنان گفتار و كردارش دوگانه ست
كه مصداقى ست از افسانه غول!
من او را بهتر از تو مى شناسم،
نمى دانى چه آب زير كاهى ست!
تو را با دست يارى مى دهد هل
اگر بيند كه پيش پات چاهى ست!
زبانش چشمه شير و عسل، ليك
دل او لانه مار سياهى ست!
كلامش كه به گوشم خوش مى آمد
همه بى معنى و پرت و پلا بود!
نشان مى داد باغى سبز از دور
كه ديوار و در آن از طلا بود!
ولى آن باغ موعودش، دريغا
بيابانى پر از رنج و بلا بود!
اگرچه من خودم بودم مقصر،
نه آن نامردم ناباب نا اهل
كه با خوشباورى اين جور دادم
به دست او همان اول رگ جهل!
خود من خم شدم باچشم بسته
كه او آمد، سوارم شد چنين سهل!
بگير از سرنوشت من تو عبرت،
مشو با ظاهر آرايى او خام؛
وگرنه، تا به خود آيى، ببينى
كه ها، افتاده اى بد جور در دام!
در آن صورت نخواهى داشت ديگر
مجال گفت و گو يا عرض اندام!
مواظب باش، خود را دور از اين
بلاى بى امان تر از اجل كن!
چو اين شياد دارد سو نيت،
هر آنچه گفت: بر عكسش عمل كن!
بيا تا مثل زشكى بد نبينى
به سحر عقل خود دفع دغل كن!