وقتى كه شب رسيد به ميدانِ كارزار،
با دامن سياه بلندش
گشتند دشمنان، همه منكوب و تار و مار...
بر بال هاى سيم تلگراف،
آواى پر طنين «خبر» پيچيد....
*
آنجا، صداى ضجّه و فريادهاى درد،
هذيان و بى قرار و تب آلوده،
دشنام هاى لعنت و نفرين،
روى هزارها لب پژمرده،
صدها هزار، مشت گره كرده، لبريز از جنون،
ديوانه وار آيت نفرت را،
مى زد به طاقِ نيلى گردون...
*
اينجا، صداى شوق و شعف، موج مى گرفت،
امواج خنده در پى هم اوج مى گرفت،
فريادهاى شادى و پيروزى و ظفر،
فرياد افتخار چنين فتح پر ثمر...
آيات گونه گون نيايش،
روى هزارها لب مى جوشيد،
صدها هزار دست به شكرانه ى نبرد،
چون پرچم تقدس و ايمان،
پيوند مهربانى را مى كوشيد...
*
پايان شب، طنين تلگراف،
بنشاند اين خبر را، بر بال سيم ها،
از هر دو سوى جنگ،
از كشته ها كه پشته به ميدان جنگ بود....
*
اينك، نگاه كن چه سكوتى نشسته است،
سنگين و مرگبار،
با دشمنان مغلوب، با دوستان غالب...
تنها صداى گريه ى پر سوز مادران،
غمنامه خوان اين شب يلداست...
در هر دو سوى ميدان... آنجا و نيز اينجا....
***
شعرى از «بر تولد برشت» برايتان آوردم، به مناسبت پنجاهمين سال درگذشت اين نمايشنامه نويس و شاعر پرشور و پر احساس آلمانى كه اينجا، با اجراى نمايشنامه هاى او و خواندن شعرهايش، ياد او را گرامى داشته اند و نيز به مناسبت اوضاع و احوالى كه در منطقه ى ما مى گذرد!
شرنگ