بر مبناى اظهارات انجيل، دريانشينان مهاجر پنج شهر اصلى در نواحى جنوبى كنعان را در اشغال خويش درآوردند. آنها فرمانروائى خويش را بر بخش بزرگى از ساكنين بومى در منطقه تحميل كردند. شواهد باستان شناسى گوياى آن است كه فرهنگ فلسطينى در اين مراكز و در ديگر كانون ها در جنوب كنعان رو به شكل گيرى نهاد.
خصوصيات كوزه گرى نوآمدگان، ويژگى هاى خاص خود را داراست كه آن را از نوع كوزه گرى كنعانى؛ كه در اواخر عصر برنز در آن نواحى رايج بود، متمايز مى سازد. تصوير ضميمه، نمونه اى است از كوزه گرى نوآمدگان؛ يعنى دريانشينان مهاجرى كه در قرون ۱۱-۱۲ ق.م در سواحل شرقى مديترانه سكنى گزيدند. مشابه اين آثار در آنجا كه امروز نوار غزه خوانده مى شود، يافت شده اند. آثارى اين چنين كه داراى انگاره هاى هندسى و طرح هاى پرنده مانندند و به يك و يا دو رنگ؛ رنگ آميزى شده اند، در بخش نوبى سواحل شرقى مديترانه در باستان شناسى كشف شده اند. پيدا شدن چنين آثارى در نواحى ديگر، چه بسا، ناشى از مبادلات تجارتى بوده باشد.
شباهت اين آثار از نقطه نظر طراحى و رنگ آميزى با آثار كوزه گرى كه از حوزه درياى اژه و به خصوص از تمدن ميسينى در همين دوره به دست آمده است؛ موجب آن شده است كه برخى از باستان شناسان مدعى شوند كه دريانشينان از جزاير درياى اژه به سواحل شرقى مديترانه روى آورده اند. آنها مى گويند كه: دريانشينان، پس از ويرانگرى هاى بسيار، در نواحى جنوبى كنعان رحل اقامت افكندند و بخشى از آنها رو به سوى آناتولى و بين النهرين، در گستره خاك، به مهاجرت دوربردتر مبادرت ورزيدند.
تصوير دوم، ستون پايه هاى مخازن آذوقه را در شهر باستانى هيزر؛ در شمال اسرائيل كنونى و در نزديكى بلندى هاى جولان و در مرز سوريه، نشان مى دهد. اين مركز پس از عهد حضرت سليمان، توسط امارت يهودى نشين اسرائيل (۷۲۱-۹۲۰ ق.م) ساخته شده بود.
***
جهانگشائى آشور از قرن نهم ق.م به بعد بر گردن كشى ها فراز آمد و دامنه هاى قدرت خود را آنچنان فراگسترانيد كه تا آن زمان، بشريت جلوه اى همانند آن را به خود نديده بود.
در كتيبه هاى متعدد بر جاى مانده از آشور نصيرپال دوم (۸۵۹-۸۸۳ ق.م)، قدرت سياسى و نظامى امپراطورى آشور به تصوير كشيده شده است. در خلال اين پادشاهى، اولين مرحله از توسعه آشور جديد تحقق پذيرفت ونيمرود به عنوان پايتخت تجديد بنا شد. سپس در عهد شلمانصر سوم (۸۲۴-۸۵۸ق.م)، آشور وارد در جنگ با اتحاديه اى شد كه در آن شاه دمشق (HADADEZER) و شاه امارت يهودى نشين اسرائيل (AHAB) توأمان بر آن قصد برآمده بودند كه قدرت آشور را سر بزنند. اين جنگ در ۸۵۳ ق.م آغاز شد. اما عاقبت كار آن شد كه اغلب دولت هاى متحد ناچار به پرداخت خراج شدند تا از حملات متعاقب آشور در امان بمانند.
اسناد آشورى از شاهان و حوادثى ياد مى كنند كه با آنچه در كتاب عهد عتيق آمده است، در مواردى، خوانائى دارد. شلمانصر سوم پادشاه آشور در ذكر پيروزى هايش در جنگ با سوريه، از غلبه بر دوازده شاه، كه يكى از آنها فرمانرواى امارت اسرائيل بوده است، سخن به ميان مى آورد. اين اولين بار در تاريخ باستان است كه نام شاه و قلمروى يهودى در تاريخ نگارى كشورى ديگر ذكر مى شود.
طى يك دوره وقفه در اقتدار آشور، برخى دولت هاى خراج گذار خود را از قيد كنترل آن امپراطورى رهانيدند. پس آنگاه، پادشاهى تيگلاث پيلزر سوم (۷۲۷-۷۴۴ق.م)، (TIGLATH-PILESERIII) فرا رسيد. اين پادشاه مرزهاى شرقى و جنوبى امپراطورى را فراگسترانيد و بدين نحو دومين مرحله از توسعه آشور جديد آغاز گشت. تسخير مجدد دولت هاى مستقل (واقع در سوريه) اعم از دمشق و بخش هائى از امارت اسرائيل در اين مرحله اتفاق افتاد.
بعداً، در پادشاهى سارگون دوم، مرزهاى امپراطورى از هر طرف گسترانيده شد و امارت يهودى نشين جودا نيز به زير مهميز آشور كشيده شد.
دغدغه خاطر امپراطور بعدى يعنى سناخريب (در برخى متون سنحاريب و در مواردى سناكريب ترجمه شده است). همه اين بود كه بر بابل مسلط شود. سناخريب همچنين سوداى كشورگشائى هاى جديد در آناتولى، سوريه و در سواحل شرقى مديترانه را در سر مى پرورانيد. او مطلع بود كه مصر پشت پرده به تحريك ممالك مغلوب در مرزهاى غربى مى پردازد و آنان را به سركشى و طغيان برمى انگيزد. لذا، سناخريب به غرب لشگر كشيد و مطابق با وقايع نگارى دربارى، پيروزمند با فتوحات جديد بازگشت.
سناخريب شهر لاچيش را تحت محاصره درآورد و به اورشليم حمله برد. امارت يهودى نشين جودا؛ تحت فرمانروائى هزكياه، پس از سقوط اين دو شهر مهم، با كرنش در برابر امپراطور و با قبول پرداخت باج و خراج، موفق شد تا خطر ويرانگرى هاى بعدى ارتش آشور را خنثى سازد. در سى و يكمين شماره از اين سلسله مقالات، قبلاً تصويرى از يك كتيبه ديوارى در قصر نينوا را نشان داديم كه در آن سناخريب در حال دريافت غنائم ديده مى شود.
در لوح مكشوف از آشور، سناخريب مدعى مى شود كه اورشليم به فرمان او تسخير و شاه جودا؛ يعنى يكى از دو قلمرو پادشاهى يهوديان، مغلوب او گشته است. منتهى روايت انجيل به گونه اى ديگر است. كتاب مقدس مدعى مى شود كه سناخريب پادشاه آشور، اورشليم را به محاصره قواى نظامى خود درآورد. ولى، شاه جودا؛ كه همانا هزكياه باشد، مقاومت ورزيد تا آن كه فرشته اى بيارى او آمد و قواى متجاوزگر مجبور به عقب نشينى شدند. بنابراين، طبق متن مقدس، سناخريب؛ پسر سارگون، به اورشليم حمله مى برد، ولى، موفق به تسخير آن نمى شود. مطابق با روايت هرودت، نيروهاى مصرى، سپاه اعزامى از آشور را شكست دادند. چه بسا منظور از فرشته نجات در كتاب مقدس همانا نيروهاى امدادى مصر مى باشند.
اگر بپذيريم كه سناخريب نتوانست اورشليم را تسخير كند، ولى حداقل، راه به سوى مصر براى ضميمه آن گشوده شد. از آن پس، حداقل، دخالت هاى مصر در حوزه جنوبى كنعان، كه محل اقامت فلسطينيان مى بود، به شدت تضعيف شد.
سناخريب سپس به بال حمله برد و آن را در ۶۸۹ ق.م غارت كرد. اين ويرانگرى در ازاى شورشى اتفاق افتاد كه طى آن بابليان سر به طغيان برداشته و پسر سناخريب را دستگير و به عيلاميان تسليم كرده بودند. اقدامات سناخريب توهين به مقدسات تلقى شد. شايد به همين مناسبت بود كه چند سال بعد، مورد سوءقصد واقع شد و امپراطور به قتل رسيد.
امپراطور بعدى آشور بنام اسارهادون (۶۶۹-۶۸۰ق.م)، (ESARHADDON) و سپس امپراطورى مقتدر آشوربانيپال (۶۲۷-۶۶۸ق.م) مصر را آماج حملات سختى قرار دادند و تا نواحى جنوبى آن امپراطورى پيشروى كردند و شهر تبس در آن ديار را تاراج كردند.
با تسخير عيلام، امپراطورى آشور در عصر آشوربانيپال به پهناورترين حد خود رسيد. عليرغم دردسر در مناطق مرزى، پادشاهى آشور به مدت ۷۰ سال تا ۶۳۰ق.م قدرت بلامنازع خود را در خاورميانه حفظ كرد.
ديوانسالارى سازمان يافته دولت آشور، مسئوليت رسيدگى به ايالات را به عهده داشت. حاكمان ايالات مسئول جمع آورى ماليات ها و خراج ها بودند و نيز تأمين سربازگيرى و برآوردن حوائج سپاهيان و بالاخره به كار اجبارى برنهادن اسراى جنگى از ديگر وظايف آنها مى بود.
علت فرو پاشيدن ناگهانى امپراطورى آشور هنوز به درستى معلوم نشده است. چرا كه همه چيز تا ۶۳۰ ق.م بر وفق مراد مى نمود. اما از آن پس، طى دو دهه، امپراطورى رو به سراشيب سقوط پيش رفت. در ۶۱۲ ق.م شهرهاى معظمى چون آشور، نيمرود و نينوا توسط اتحاد بابليان و مادها به ويرانى كشيده شدند.
آخرين مقاومت ناكام در ۶۰۸ق.م اتفاق افتاد و از آن پس براى هميشه امپراطورى آشور از تك و تا درافتاد.
***
آنچه در خاورميانه كنونى مى گذرد، از نظر تاريخى دنباله ستيز كهن ميان اقوام يهود و تمدن هاى بين النهرين است. پس از آن كه تمدن هاى كهن بين النهرين به اسلام گرويدند، آن عداوت تاريخى به صورت تقابل بين اسلام و يهوديت دوباره نمايان شد. در روايات كتاب مقدس، دريانشينان يعنى اسلاف فلسطينيان تحقير مى شوند. متقابلاً، در كتاب مقدس مسلمانان، بنى اسرائيل و يهوديان به عنوان قومى ماده پرست و گوش نابفرمان خدا، مورد مذمت قرار مى گيرند.
درگيرى هاى اسرائيل در نواحى اشغالى در غزه و در ساحل غربى رود اردن از يك طرف و نيز كشمكش هاى خصمانه اسرائيل با لبنان و سوريه از طرف ديگر ريشه در آن دارد كه كشور اسرائيل مدعى است كه مناطقى كه در جنگ ۱۹۶۷ ميلادى تسخير كرده است، در عهد باستان متعلق به دو امارت يهودى نشين مى بوده اند.
طبق استدلالى حق به جانبانه، اسرائيل استرداد مناطق اشغالى را منتفى مى شمرد. چرا كه آن مناطق در تاريخ باستان در حيطه دو فرمانروائى مجزاى اسرائيل و جودا قرار داشتند.
اسرائيليان فراموش مى كنند كه فلسطينيان همان دريانشينان مهاجرى هستند كه در حدود هزاره قبل از ميلاد در نواحى جنوبى كنعان سكنى گزيدند. نوآمدگان از آن پس بنيان كيانى را پى نهادند كه هماره يهوديان با آن در رقابت و كشاكش به سر مى برده اند و هرگز تاريخ و كيان مستقل فلسطينيان را به رسميت نپذيرفته اند. سياستمداران اسرائيل فراموش مى كنند كه از پايانه جنگ هاى صليبى تا پايانه جنگ جهانى اول اورشليم در دست مسلمانان باقى ماند. پيش از شكست عثمانى در جنگ جهانى اول، منطقه هلال الخصيب؛ يعنى لبنان، شامات و فلسطين، تحت خلافت آل عثمان قرار داشت. پس از فروپاشى امپراطورى عثمانى، از ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۸ ميلادى، لبنان و سوريه از يك طرف تحت قيموميت فرانسه درآمدند. اردن و فلسطين از طرف ديگر تحت قيموميت بريتانيا قرار گرفتند. پس از پايان جنگ جهانى دوم، كشور اسرائيل، پس از گذشت بيش از دو هزاره، تأسيس گرديد.
(ادامه دارد)