Nimrooz
Vol. 18, No. 896, August 25, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۶ - جمعه ۳ شهريور ۱۳۸۵
اى واى وطن واى...
003900.jpg
پيرايه يغمائى
يادى از سيد اشرف الدين گيلانى
و اين هفته را ميهمان سيد اشرف الدين گيلانى شاعر و ناشر روزنامهى «نسيم شمال» هستيم. وى در سال ۱۲۵۰ خورشيدى در قزوين چشم به جهان گشود. ششماهه بود كه پدرش را از دست داد و در همان ايام شيخى خدا ناشناس آنچه را براى او و خانواده اش به ميراث مانده بود، صاحب گرديد. بنابراين سال هاى كودكى و نوجوانى او در منتهاى سختى سپرى شد. بعد از اين دوره به كربلا و نجف رفت و پس از آن به ايران بازگشت و مدتى ساكن تبريز گرديد، سپس از تبريز به گيلان آمد و در رشت اقامت گزيد. همانجا بود كه نخستين شعر هاى خود را سرود و نيز در صدد انتشار هفته نامه اى بر آمد و چون از مردم رشت مهربانى هاى بسيار ديده بود، نام آن را «نسيم شمال» گذاشت. اشرف الدين بعد از چندى به تهران آمد و بگونه اى جدى كار نشريه اش را پى گرفت، ناگهان نشريه به شكل معجزه آسايى گل كرد و پر خواننده ترين شد.
اين نشريه ۴ ورقى به مدت بيست سال تمام -هرهفته- در كوچك ترين چاپخانه آن زمانِ تهران به نام «مطبعه كليميان» چاپ مى شد، بهاى هر شماره ۵ شاهى بود كه نسبت به پول آن زمان كمى گران مى نمود، اما مردم اهميت نمى دادند و آن را از جان و دل مى خريدند. روز پخش نسيم شمال كودكان ده تا دوازده ساله اى كه جزو پخش كنندگان بودند، در همان چاپخانه جمع مى شدند، هركدام دسته بزرگى از روزنامه را زير بغل مى زدند و براستى مغرور بودند كه فروشنده نسيم شمال هستند. هنگامى كه اين فروشندگان كوچك دوره گرد فرياد فروش سر مى دادند، مردم از پير و جوان و باسواد و بيسواد هجوم مى آوردند. نام اين روزنامه بقدرى سرِ زبان ها افتاده بود كه مردم سيد اشرف الدين را هم «نسيم شمال» مى ناميدند. در اينجا بايد به نكته اى اشاره كرد و آن اين است كه اصلا ً وقتى نشريه اى موفق و خواندنى مى شود، حتا بيسوادى هم مانع خريد آن نخواهد شد، بسيارى از مشتريان نسيم شمال اصلا ً سواد نداشتند، مثلا ً ترازو دار بيسواد دكان نانوايى يك شماره از آن را مى خريد، تا مى كرد و در جيبش مى گذاشت، پس از اينكه كارش تمام مى شد، با خمير گير و ساير كارگران دور هم جمع مى شدند و روزنامه را به يكى كه اندك سوادى داشت، مى دادند تا بخواند. عين همين قضيه در دكان قصابى و بقالى وبزّازى هم اتفاق مى افتاد، تازه اين دوستداران باصفاى نسيم شمال هيچگاه به يك يا دو بار خواندن بسنده نمى كردند و تا يك هفته هر وقت فرصتى به دست مى آمد، آن را باز خوانى مى نمودند و بدين ترتيب يك هفته را طى مى كردند تا شماره جديد از راه برسد و تازه چه بسا بيسوادانى بودند كه به عشق خواندن نسيم شمال دنبال سواد خواندن و نوشتن رفتند. حبيب يغمايى در مورد اين هفته نامه در مجله يغما مى نويسد: «روزنامه نسيم شمال به شهرستان ها نمى آمد. در آن روزگار من در دامغان تحصيل مى كردم و خوب يادم است كه همواره من و ديگر همدرسانم مترصد بوديم كه شماره اى از آن را به چنگ آوريم و اگر اتفاقا ً شماره اى از آن به دستمان مى رسيد، از روى شعرهايش مى نوشتيم و آنها را از بر مى كرديم»
مندرجات نسيم شمال، غالبا ً شعر هاى فكاهى و انتقاد آميزى بود كه خود اشرف الدين آنها را مى نوشت. او از ابتداى كار هم گفته بود: «مى خواهم روزنامه اى داشته باشم كه با شعر هاى بسيار ساده و دلنشين با مردم گفتگو كند، زيرا اشعار ساده-خواه شاد و خواه غمگين- تنها زبانى است كه به دل مردم مى نشيند». او هر روز و هر شب شعر مى گفت و هر هفته آنها را چاپ مى كرد و تحويل مردم مى داد.
خود اشرف الدين هم دست كمى از روزنامه اش نداشت، چرا كه او هم انسانى بود با صفا، شريف و پشتيبان حقوق كارگران و زير دستان.
روانشاد سعيد نفيسى در مورد اشرف الدين مى نويسد: «وى مردى بود به تمام معنا مؤدب، فروتن، مهربان، خوشرو، بى اعتنا به مال دنيا و به صاحبان مال دنيا. او يك انسان واقعى بود. نخستين بارى كه به ديدارش رفتم پنجاه و چهار ساله مى نمود. قامتى متوسط، رخساره اى گِرد و چشمانى درشت و مهربان داشت. دستار كوچكى بر سر مى گذاشت، قباى بلندى مى پوشيد و شالى به كمر مى بست. بسيار آرام سخن مى گفت و هرگز خنده از روى لبانش دور نمى شد. اشرف الدين در جلوى مسجد شاه در حجره اى تنگ و تاريك مى زيست. مصالح زندگى اش بسيار ساده و بضاعت او بسيار اندك، اما پاكيزه بود. زمستان ها كرسى كوچكى مى گذاشت و روى آن جاجيمى سرخ و سبز مى كشيد. در گوشه اتاق هم منقلى داشت كه هميشه تاس كباب و يا آبگوشتش روى آن قل قل مى زد. وقتى به آنجا مى رفتم، زود سماور حلبى كوچكش را روشن مى كرد و دم به دم براى من و خودش چاى مى ريخت.
او از ميان مردم برخاست. با مردم زيست و در ميان مردم فرو رفت و شايد هنوز در ميان مردم باشد. اين مرد نه وكيل شد، نه وزير شد، نه رئيس اداره شد، نه پولى بهم زد، نه خانه ساخت، نه ملك و آب خريد، نه مال كسى را خورد، نه خون كسى را به گردن گرفت. روز ولادتش را كسى جشنى نگرفت و من خودم شاهدم كه در مرگ او ختم هم نگذاشتند.
روزنامه او نه چشم پر كن بود، نه خوش چاپ. مدير آن هم وزير و وكيل نبود، پس چرا مردم آن را اينهمه مى پسنديدند؟ هفته اى نبود كه اين روزنامه ولوله اى در تهران به راه نياندازد. دولت ها مكرر از دست او به ستوه آمدند اما با اين آسمان جُل وارسته بى اعتنا به همه چيز و همه كس چه مى توانستند بكنند؟ كاغذ و قلم و مداد را از او بگيرند و نگذارند شعر بگويد؟ آنهم نمى شد، چون حافظه عجيبى داشت و هر چه را كه مى سرود، بدون يادداشت از بر مى كرد.
همسر و خانواده اش را در تنگنا بگذارند؟ آنهم ميسّر نبود، چون اصلا ً خانواده اى نداشت كه دست و دلش براى آنها بلرزد، زيرا به عشق دختركى كه در جوانى دوستش مى داشت- و به او نداده بودندش -، وفادار مانده و همسرى نگرفته بود. پس چه بكنند؟
اما از آنجايى كه اوباشان براى هر چه راه چاره اى مى يابند، در نماندند، بعد از چندى او را گرفتند و به حُكم ديوانگى به تيمارستان محله بد نام تهران كه در آن زمان» دارالمجانين «ناميده مى شد-در اتاق مخروبه اى- زندانى كردند.
من بارها به ديدنش رفتم، اما هرگز، هرگز، هرگز آثارى از جنون در او نديدم، همان بود كه هميشه بود.
سر انجام در همانجا مُرد. هيچكس نفهميد كِى؟ چه روزى؟ زيرا خبر مرگش را كسى گزارش نكرد.
آيا براستى مُرد؟ نه! نمرده! كه من زنده تر از او كسى را نمى شناسم!»
در مورد اشرف الدين بسيار ها مى توان نوشت كه در اين مجال نمى گنجد، پس با نام جاودانگى نوشتار را با شعرى از او به پايان مى بريم:
گرديده وطن غرقه اندوه و محن واى/ اى واى وطن واى
خيزيد و رويد از پى تابوت و كفن واى/ اى واى وطن واى
از خون جوانان كه شده كشته در اين راه/ رنگين طبق ماه
خونين شده صحرا و تل و دشت و دمن واى/ اى واى وطن واى
كو همت و كو غيرت و كو جوش فتوت/ كو جنبش ملت؟
دردا كه رسيد از دو طرف سيل فتن واى/ اى واى وطن واى
تنها نه همين گشت وطن ضايع و بد نام/ گمنام شد اسلام
پژمرده شد اين باغ و گل و سرو و سمن واى/ اى واى وطن واى
بلبل نبرد نام گل از واهمه هرگز/ نرگس شده قرمز
سرخ اند از اين غصه سفيدان چمن واى/ اى واى وطن واى
«اشرف» بجز از لاله غم هيچ نبويد/هر لحظه بگويد:
اى واى وطن، واى وطن، واى وطن واى/ اى واى وطن واى...
خوزه لويس بورخس
لويس بورخس (۱۸۹۹-1986) شاعر و نويسنده آرژانتينى، يكى از شاخص ترين چهره هاى اصيل ادبيات قرن بيستم است. او در بوئنوس آيرس زاده شد، اما در اروپا درس خواند.
بورخس در سال ۱۹۶۱ همراه ساموئل بكت، نخستين جايزه ناشران را ربود و در سال ۱۹۸۰موفق به دريافت جايزه سروانتس اسپانيا شد و در سال ۱۹۸۳ نشان لژيون دونور فرانسه به وى اهدا گرديد. و اينك شعر جراحت از او:
جراحت
برگردان؛ محمد كلباسى
«بورخس خود گفته كه اين شعر را خواب ديده است.»
هر سه تاشان اين را مى دانستند
كه او معشوقه كافكا بود.
كافكااو را در رؤيا ديده بود.
هر سه تاشان اين را مى دانستند
كه او دوست كافكا بود
كافكا او را در رؤيا ديده بود.
هر سه تاى آنها اين را مى دانستند
زن به آن دوست گفت:
من امشب مى خواهم مرا به بستر خودت ببرى
هر سه تاشان اين را مى دانستند
مرد پاسخ داد: اگر ما گناه كنيم
كافكا ديگر نخواهد توانست ما را در خواب ببيند
يكى از آنها آن را داشت
از آن پس هيچ يك بر زمين نماند
كافكا با خود گفت
اينك دو تاشان رفته اند و من تنها مانده ام.
من ديگر خود را در خواب نخواهم ديد.




تمثيلى كوتاه
فرانتس كافكا / ترجمه سيد سعيد فيروز آبادى
موش گفت:
«آه... جهان هر روز برايم تنگ تر مى شود. نخست آنقدر پهناور بود كه من از آن بيم داشتم، پيوسته مى دويدم و همين كه در دو سوى چپ و راستم ديوارى مى ديدم، شاد مى شدم. اما امروزه اين ديوارهاى طولانى آنچنان سريع روى به يكديگر آوردند كه من اكنون در واپسين اتاقم و در آن گوشه دامى است كه من به سويش گام بر مى دارم.»
- «بايد فقط جهت دويدنت را تغيير بدهى.» گربه اين را گفت و موش را خورد.





بادبان ها را بر افرازيد!
جعفر مؤيد شيرازى
بادبان ها را برافرازيد!
بادبان ها را برافرازيد!
گرچه شب زنجيرى امواج پر زور است،
گر چه نقش آرزو بر ساحل دور است،
بادبان ها را برافرازيد
باد، پشتيبان قايق هاى رنجور است.
نعره زد سالار ماهيگير
پير پولادين دريا زاد
بادبان ها را بر افرازيد!
شوكت بازويتان نازم.
بر شكنجى گونه گستاخ اين بى پير،
سيلى پارويتان نازم.
بخت ساحل جويتان نازم.
دل ملرزانيد...
دل ملرزانيد، دريا رام مردان است
شاه مردان پشت ما رزمندگان ِ عرصه نان است.
چون شب از ما بگذرد، اى جانتان پولاد،
بر شما، بر گرگ هاى درّه دريا،
ساحل گلپوش ارزانى.
شهر رؤيا، شهر خواب نوش ارزانى،
حجله آغوش ارزانى...





سرورى را تدبير بايد!
خواجه ظهيرالدين كرابى هفتمين امير سربداران بود. او مردى بود بى تدبير، آسانگير و راحت طلب و بيشتر اوقات خود را به كارهاى بيهوده هدر مى داد. روزى پهلوان حيدر قصّاب، كه مردى با همت و غيرتمند بود، ديد كه وى در جاى حكومت شطرنج مى باخت. آستينش را گرفت و گفنت: حكومت و سرورى كار مردان كوشنده و با تدبير است نه تن پرورانى نالايق كه جز آسايش طلبى و گذراندن وقت به باطل هنرى ندارند، برخيز به دكان من رو و قصابى كن تا من جاى تو موافق عقل و عدل بر مردمان حكومت كنم.
و بدين آسانى خواجه ظهير الدين كرابى قصابى پيشه كرد و پهلوان حيدر قصاب مهتر سربداران شد.
طرفه ها، اقبال يغمايى




رستم و سهراب انگليسى
متيو آرنلد Matthew Arnold شاعر انگليسى در سال ۱۸۲۲ به دنيا آمد و شصت و شش سال عمر كرد و هم اوست كه بر پايه داستان رستم و سهراب شاهنامه منظومه اى ساخته كه آوازه اى شگفت دارد. او زبان فارسى نمى دانست كه شاهنامه را در اصل خوانده باشد و براستى هنوز هم مشخص نيست كه مأخذ او چه بوده، آنچه مسلم است اين است كه در سال ۱۸۳۲ اتكيسنAtkinson) ) در لندن خلاصه اى از شاهنامه را به چاپ رسانده بود و افزون بر آن وى بى شك از كتاب سفرنامه بخارا (Travel Into Bokhara)، تأليف الكساندر برنس (SirAlexander Burnes) بهره گرفته است. و اين الكساندر برنس از قرار معلوم زبان فارسى را بسيار خوب مى دانسته و مدتى هم نماينده انگليس در كابل بوده. آرنلد از سفر نامه بخارا مطالب بسيارى را گرفته و در منظومه رستم و سهراب خود آورده.
در مورد منظومه رستم و سهراب آرنلد بايد گفت كه وى داستان را همچنان كه در شاهنامه بيان شده، نقل كرده، فقط در بعضى موارد به ذوق خود در آن تغييراتى داده است، از جمله نبرد رستم و سهراب در شاهنامه دو روز، ولى در منظومه آرنلد يك روز است.
در رستم و سهراب شاهنامه، سهراب بر بازوى خود بازوبندى دارد كه رستم آن را به تهمينه سپرده و به اين نشانى است كه رستم، سهراب را مى شناسد، اما در منظومه آرنلد اين بازو بند تبديل به مُهرى شده كه بر آن نقش سيمرغ- نشان خاندانى رستم- است و تهمينه با آن مُهر بر بازوى سهراب داغى سرخ رنگ نهاده است.
و اينك چند بيت آغازين منظومه رستم و سهراب آرنلد را با هم مى خوانيم:
نخستين آثار بامدادان افق خاور را فرا گرفته بودو از رود جيحون ميغ بر مى خاست.
در امتداد نهر اردوگاه تاتار خموش بود و مردان هنوز غرقه در خواب بودند.
تنها سهراب بود كه خواب درچشمش جايى نداشت.
تمام شب بيدار مانده و بر بسترش غلتيده بود.
و همين كه فجر خاكسترى رنگ به خيمه اش سر بر آورد، از جا بر خاست و جامه بر تن آراست و شمشير بر كمر بست.
و بالاپوش سوارى را برداشت و خيمه را ترك گفت و به فضاى مه آلود غمناك و سرد قدم نهاد.
و از ميان اردوگاه تاريك روشن به چادر پيران ويسه شتافت.
و گفت:
«اين منم! آفتاب هنوز سر بر نزده و دشمن در خواب است، ولى من نخفته ام، تمام شب را بيدار بوده ام و بر بسترم مى غلتيدم و اكنون به نزد تو آمده ام زيرا شاه افراسياب در سمرقند پيش از آنكه سپاه به حركت ايد، مرا دستور داد كه چون پسرى فرمانبردار، رأى تو را بجويم...
علاقه مندان به اين مطلب مى توانند در ايتنترنت، تحت نام انگليسى متيو آرنالد، به منظومه رستم و سهراب وى به زبان اصلى دست يابند





خاطره ها هميشه خواندنى هستند
آنچه در زير مى آيد دو خاطره ازجهانگير هدايت،- فرزند عيسى هدايت، برادر بزرگ تر صادق هدايت- در مورد صاق هدايت نويسنده مشهور است كه خواننده مى تواند در آنها تصوير گذران چهره هدايت را ببيند:
كودكى دبستانى بودم كه مرا مدتى فرستادند به منزل پدر بزرگم. اين خانه كه در خيابان كوشك بود منزلى بود قديمى و بزرگ و داراى باغ. اين خانه يك هشتى داشت و اتاق عمويم صادق هدايت در طرف چپ آن بو. من يك روز در وسط هشتى با عمويم برخورد كردم، وقتى او را ديدم سر جايم ميخكوب ايستادم و سلام كردم. آن وقت ها به ما ياد داده بودند در مقابل بزرگترها با ادب و آرام و مطيع باشيم. با تعجب مرا نگاه كرد، آن لبخند معروف و محو و بسيار دوست داشتنى پُر از صداقت خودش را به من نشان داد و گفت:
- سلام. اينجا چى كار مى كنى؟
- من اومده ام اينجا!
- يعنى اينجا مانده اى؟
- بله، اينجا پيش خانجين (=خانم جان، مادر بزرگ) هستم.
- عيسى خان كى مى آيد دنبالت؟
- نمى دانم.
بعد صادق هدايت خداحافظى كرد و رفت. در همين ايام، يك روز كه مشغول بازى بودم پدر بزرگم آمد توى ايوان سراسرى خانه و در حالى كه تفنگى در دستش بود، ايستاد. من از او حساب مى بردم. روى هم رفته بد اخم و خيلى جدى بود. مرا صدا كرد، رفتم جلو و يك مرتبه آن تفنگ را داد به من و گفت:» بيا با اين بازى كن. «
اين يكى از خوشترين خاطره هاى ايّام كودكى من است كه صاحب آن تفنگ قديمى شدم. يك روز كه داشتم با همان تفنگ توى هشتى بازى مى كردم با صادق هدايت مواجه شدم، به علامت ترس دستش را تكان داد و گفت:» گوله هم داره؟ «جواب دادم:» نه، نداره «
باز با همان تبسم فراموش نشدنى گفت:» خيالم راحت شد، خطرى نداره. «
خاطره دوم من زمانى است كه من با صادق هدايت هم خانه شده بودم و در دبيرستان تحصيل مى كردم و براى خودم نو جوانى بودم. اين بار در خانه اى مسكن داشتيم واقع در كوچه پشت دانشسراى عالى. اين خانه اجاره اى بود. چون پدر بزرگم داشت ساختمانى در خيابان ثريّا مى ساخت، در مدت ساختن آن خانه، در اين خانه اجاره اى اقامت كرده بود. در حياط خانه باغچه اى بود و يك حوض بيضى شكل هم در وسط داشت. شب هاى تابستان من علاقه داشتم در فضاى آزاد، در حياط بخوابم. روى تخت چوبى معمول آن ايّام پشه بند را مى زديم و شب ها در هواى خنك تابستان تهران مى خوابيدم. در كنار تخت من، تخت صادق هدايت بود كه او هم از گرماى اتاقش به حياط پناه آورده بود و در داخل يك پشه بند در حياط مى خوابيد. بالاى سر ِ ما يك لامپ به يك سر پيچ آويزان بود و شب ها آن را روشن مى گذاشتند كه ساكنان در گذشتن از باغچه و حوض دچار مشكل نشوند. يك شب من خوابم نمى برد كه صادق هدايت از بيرون آمد. موقع خواب پيژامه راه راهش را مى پوشيد و خيلى آرام و بى سر و صدا مى آمد و مى خوابيد. آن شب آن چراغ روشن مانده بود. وقتى رفت داخل پشه بند، زود متوجه شد كه نور لامپ برق مزاحم است، آهسته از پشه بند بيرون آمد و شروع كرد به جستجوى كليد برق كه چراغ را خاموش كند، ولى هر چه بيشتر جست، كمتر يافت و بالاخره يكى از چوب هاى پشه بند را برداشت، زد لامپ را شكست و بعد هم آمد راحت گرفت و خوابيد و من در حالى كه سرم را در بالش خودم چپانده بودم، مى خنديدم.
با استفاده از ماهنامه آدينه ۱۲۷





نگاهى به پشت سر و ديدارى با شاه محتكر
در اواخر جنگ جهانى اول كه ايران دچار قحطى شديد شده بود و در پايتخت همه روزه عده اى پير و جوان از گرسنگى در كوچه و خيابان مى مردند، نخست وزير وقت- مستوفى الممالك- مى كوشيد كه جلوى محتكران بى مروّت پايتخت را سد كند و براى انجام اين منظور حتا حاضر شده بود كه اجناس موجود در انبارهاى آنها را به قيمت عادلانه بخرد و در دسترس مردم گرسنه تهران قرار دهد. جزو كسانى كه مقدار زيادى گندم و جو انبار كرده بودند، خود ِ احمد شاه بود. نخست وزير آماده بود كه گندم و جوى احتكارى شاه را با سود مناسب بخرد، ولى احمد شاه زير بار نمى رفت. سر انجام مستوفى الممالك به مرحوم ارباب كيخسرو شاهرخ كه در آن تاريخ از طرف دولت مأمور خريد آرد و غلّه براى دكان هاى نانوايى پايتخت بود، مأموريت داد كه شاه را ملاقات و موجودى انبار او را به هر نحو كه شده خريدارى كند. براى انجام اين معامله ميان احمد شاه و ارباب كيخسرو چندين ملاقات متوالى صورت گرفت و در اين ملاقات ها شاه مثل يك علّاف درست و حسابى ساعت ها براى گران فروختن جنس خود، چانه زد. سرانجام ارباب كيخسرو عصبانى شد و از شاه محتكر پرسيد: اعليحضرتا آيا آن روزى را كه به سن قانونى سلطنت رسيده و براى اداى سوگند به مجلس شوراى ملى تشريف آورده بوديد، به خاطر داريد؟ شاه پاسخ مثبت داد. ارباب كيخسرو به كمال احترام گفت: آن روز پس از آنكه خداوند قادر متعال را گواه گرفتيد كه هميشه حافظ حقوق و آسايش ملت ايران باشيد، پيشانى مبارك تان به شدت عرق كرد و عرق پيشانى خود را با دستمالى پاك كرديد كه هنگام ترك جلسه آن دستمال فراموش شد و روى ميز خطابه جا ماند و ما آن را به يادگار آن روز تاريخى كماكان نگاه داشته ايم. اعليحضرتا آيا مفهوم سوگند آن روز شما همين است كه مردم تهران امروز از گرسنگى در كوى و برزن ها بيافتند و بميرند و انبارهاى سلطنتى از آذوقه و مايحتاج آنها پر باشد؟
ولى متأسفانه اين يادآورى عبرت انگيز هم در قلب احمد شاه اثر نبخشيد و به ناچار ارباب كيخسرو ناگزير شد، موجودى انبار سلطنتى را همانطور كه دلخواه شاه محتكر بود، بخرد و پول آن را به وى بپردازد.
دكتر جواد شيخ الاسلامى/ سيماى حقيقى احمد شاه قاجار
نكته ها
جوانى به برنارد شاو نويسنده معروف اسكاتلندى گفت:» چرا در يكى از نمايش نامه هاى خود پادشاهى را در ۱۴ سالگى به تخت سلطنت نشانده ايد و حال آنكه قانون پيش از هجده سالگى به پسران اجازه ازدواج نداده است؟
شاو پاسخ داد: «باور كن پسر جان كه اداره كردن يك كشور از اداره كردن يك زن آسانتر است!»
از هر خرمنى خوشه اى

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
تاريخ
شعر
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •