هرگز زبان ِ بى هنر صورتگر ِ جانم نشد،
مرغ ِ سخنگو شد، ولى مرغ ِ سخندانم نشد.
يك باغ گُل مى دادمش، او شاخه اى مى بُرد از آن،
ز آن شاخ گل باغ ِ درون معلوم ِ يارانم نشد.
راز آتش و انديشه ها از راز خرّم بيشه ها،
بادِ خزانم شد زبان، باران ِ نيسانم نشد.
بر شعله جان باد زد، بر بام ِ تن فرياد زد،
بانگش پيامى آشكار از آهِ پنهانم نشد.
من راست گفتم، او دروغ، از راستم بُرد او فروغ،
محرم نشد اين خانه زاد، اين دزد دربانم نشد.
تهران ۱۳۵۳
در حاشيه اين غزل
بسيارى از شاعران كلاسيك ما گهگاه در جايى از شعرهايى زبان به شكايت از زبان گشوده اند، و اين شكايتها تقريباً دو نوع است، در يك نوع معمولاً شكايت از زبانى است كه پيروى ازعقل نمى كند و صاحب زبان را به ورطه هزار گونه رنج و مصيبت و گرفتارى و خطر مى اندازد، و در نوع ديگر شكايت از ناتوانى زبان در بيان چيزى است كه شاعر در دل يا ذهن دارد، صورت معنايى آن را به روشنى در روح خود مى بيند، امّا همين كه مى خواهد آن را بر زبان بياورد، گويى از اسبى پير و ضعيف خواسته است كه كوهى عظيم را بر پشت بگيرد و پهنه بيكران آن معنى را درنوردد. بنا بر اين زبان در جهان واقعيتهاى مادّى تواناست و در جهان حقيقتهاى معنوى نا توان، شايد به اين دليل كه واقعيتهاى مادّى به حيطه محسوسات ما محدود مى شود، و حقيقتهاى معنوى به بيكرانگى ذهنيات و تخيّلات ما تعلّق دارد. در حيطه واقعيات است كه گفته اند:
به پاى شمع شنيدم ز قيچى پولاد:
زبان سرخ سر سبز مى دهد بر باد!
مثلاً ناصر خسرو قباديانى، كه متفكّرى است اهل تعقّل و منطق، از ناتوانى زبان شكايتى ندارد، بلكه از زبان مى خواهد كه اسرار فكرى و مذهبى او را چنان بيان كند كه جاهلان، كه از الفاظ به معانى واقعى آنها راه نمى برند، رأى به كافر بودن او ندهند و جانش را به خطر نيندازند. بنا بر اين در مثنوى «روشنايى نامه» در «گفتار اندر خاموشى و نگهداشتن سرّ» مى گويد:
نگهبان سرت گشته ست اسرار،
اگر سر بايدت، سِرّ را نگهدار!
زبان در بسته بهتر، سِرّ نهفته،
نماند سر، چو شد اسرار گفته!
سرت را از زبان بيمِ هلاك است،
وز او در سر خرد انديشناك است! ...
بِبُر از جهل اگر در دلت راز است،
كه دستِ جهل بس محكم دراز است! ...
مگو اسرار با جهّال مغرور،
كه باشد دار جايت همچو منصور! ...
و در همين حيطه زندگانى در جهان واقعيتهاى مادّى است كه كسى مثل سعدى، معلّم اخلاق اجتماعى، كه خود را «مرغ سخندان» در گلستان اندرز و نصيحت مى داند، مردم را به رفتن در طريق حقّ دعوت مى كند، در عين حال هشدار مى دهد كه:
نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرد،
كه از زبان بتر اندر جهان زيانى نيست!
و در همين حيطه واقعيتهاى محسوس و تجربه هاى عينى زندگى در جامعه هاى مبتلا به كينه و حسد و ريا و بهتان و تكفير و دشمنيهاى بى علّت است كه بر زبان «روزگارآزمودگان» در مزيتِ «خاموشى» بسيار سخن رفته است، خاموشى به معناى نا گفته گذاشتن آنچه زبان توانايى بيان آن را دارد، امّا عقل و احتياط گفتن آن را منع مى كند. به دليل عدم آزادى بيان در جامعه و در وحشت از خطر مال و جان بوده است كه از جمله بسيار شاعران گذشته وحشى بافقى گفته است:
خموشى بر سخن گر در نبستى،
ز ِ آسيبِ زبان يك سر نرستى!
بسا ناگفتنى كز گفتنش مرد
كند هنگامه جان بر بدن سرد...
زبان آدمى با آدميزاد
كند كارى كه با خس مى كند باد!
زبان بسيار سر بر باد داده ست،
زبان سر را عدوى خانه زاد است...
امّا همين وحشى بافقى، كه لابد پندِ خود را به كار بسته است و بسيار چيزها را ناگفته گذاشته است، مى دانسته است كه از «فرهاد و شيرين» سخن گفتن نه تنها آزار و آسيبى نخواهد ديد، بلكه اگر نواى عشق را پرده اى ساز كند، آواز آن در طاق سپهر خواهد پيچيد. به همين دليل پس از داد سخن دادن در مزيت خاموشى، مى گويد:
ولى آنجا كه باشد جاى گفتار
خموشى آورد صد نقص در كار!
اگر بايست دائم بود خاموش،
زبان بودى عبث، بى ماحصل گوش!
البتّه در حيطه هائى كه زبان توانايى بيان دارد، بين زبان و دل رابطه اى بر قرار است و زبان به حكم دل است كه در موردى مى گويد و در موردى ديگر خاموش مى ماند، و اين نكته را سعدى خوب دريافته است و خوش بيان كرده است:
سّر ِ دل از زبان نشود هرگز آشكار
گر دل موافقت نكند كِاى زبان، بگوى!
امّا اگر به عمق معناى سخن سعدى برسيم، دريافتمان اين خواهد بود كه زبان بنده فرمانبر دل است، قاصد دل است، يعنى فى نفسه هيچكاره است، اصلاً اختيارى از خود و بر خود ندارد. رابطه اش با دل از حدّ آينه و صورت فراتر نمى رود. هر صورتى كه دل يا ذهن در برابر او بگذارد، همان را نشان مى دهد. اين شكايتها و ناليدنها از زبان، بى آنكه ملتفت باشيم، از دل است، از ذهن است، از روح است، از خود است، از آن نفسى است كه همه خواهشها در اوست، همه انديشه ها در اوست، همه احساسات و هيجانات در اوست، همه بيمها و اميدها در اوست، همه جلب منفعتها و دفع مضرّتها با اوست، و همه تصميمها و حركتها و عملها با اوست. بگذاريد اين دل و ذهن و روح و نفس را «من» بخوانيم، زيرا كه او، تو، و آنها همه در «من» بودنشان وجود دارند و معنى پيدا مى كنند، و اين «من» همان چيزى است كه زيگموند فرويد در روانكاوى خود آن را «ego» ناميده است. زبان را نيازهاى او خلق كرده است و در حدّ نيازهاى او رسا و گارساز است. و اين همان زبانى است كه من آن را در غزل خود «سخنگو» خوانده ام و «سخندانى» را درآن نديده ام.
وقتى كه «من» مرز «منيت» را بشكند و بكوشد كه خود را در بى نهايت و ابديت گسترش بدهد، و هستى را در نيستى و نيستى را در هستى احساس بكند، و همه را در خود بزيد و همه را در خود بميرد، در اين پرواز اشراقى به بيرون از پهنه واقعيات عينى دريافتهايى خواهد داشت كه زبان ظرفيت لازم براى بيان آنها را ندارد، و اگر در حال مشاهداتِ روحى خود بخواهد دريافتهايش را بيان كند، ناگزير است كه به كلام نظامى ديگر ببخشد، نظامى تقريباً شبيه آنچه در رؤيا نمود پيدا مى كند، و ما تا در رؤيا هستيم آن را عجيب و فارغ از قيد مكان و زمان نمى بينيم، امّا همين كه بيدار شديم و چيزى از آن رؤيا را به ياد آورديم، مى گوييم «خواب عجيبى بود!» و اين حالتى است كه در وراى واقعيت دست مى دهد، يعنى «سور رئاليستى» است.
در ميان شاعران كلاسيك ما شايد «مولوى» تنها شاعرى باشد كه در بسيارى از غزلهايش زبان را به خدمتى فوق ظرفيتش واداشته است تا بتواند حال و احساس آن لحظاتِ دريافت در پروازهاى اشراقى را به خواننده منتقل كند. در اينجا نمونه اى از اين گونه غزلهايش را مى خوانيم:
وه چه بى رنگ و بى نشان كه منم!
كى ببينم مرا چنان كه منم؟
گفتى «اسرار در ميان آور!»
كو ميان اندر اين ميان كه منم؟
كى شود اين روان من ساكن،
اين چنين ساكن ِ روان كه منم!
بحر ِ من غرقه گشت هم در خويش:
بوالعجب بحر بيكران كه منم!
اين جهان، وآن جهان مرا مطلب،
كاين دو گُم شد در آن جهان كه منم.
فارغ از سودم و زيان چو عدم:
طرفه بى سود و بى زيان كه منم!
گفتم «اى جان، تو عين ِ مايى.» گفت:
«عين ِ چِبود در اين عيان كه منم!»
گفتم «آنى!» بگفت «هاى! خموش!
در زبان نآمده ست آن كه منم!»
گفتم «اندر زبان چو در نآمد،
اينت گوياى بى زبان كه منم!
مى شدم در فنا چو مه بى پا،
اينت بى پاى پادوان كه منم!»
بانگ آمد «چه مى دوى؟ بنگر
در چنين ظاهر ِ نهان كه منم!»
شايد انسان اوّليه، پيش از آنكه زبان به سخن گفتن باز كند، هنوز چيزى نداشت كه نياز به گفتن آن داشته باشد، و شايد تا آن زمان دروغ هم نمى توانست بگويد يا زندگى اجتماعى او چنان مى گذشت كه نيازى به دروغ گفتن نداشت. واقعيت اين است كه انسان از زمانى كه زبان باز كرده است تا امروز، بيش از آنچه از زبان براى بيان مافى الضّمير خود كار بگيرد، آن را به صورت پرده اى در پنهان نگهداشتن مافى الضّميرش به كار برده است، يعنى با آن دروغ گفته است. من اگر پنجاه سال هم با عنوان نزديكترين دوست شما، رفيق مسجد و ميخانه و گلستان شما باشم، باز هم گاهى پيش خودتان خواهيد گفت: «اى كاش مى دانستم كه او به راستى در دلش چه مى گذرد و درباره من چه فكر مى كند!» انگيزه اين آرزويتان هم اين خواهد بود كه خودتان خوب مى دانيد كه من از آنچه در دل شما مى گذرد خبر ندارم و به راستى نمى دانم كه شما درباره من چه فكر مى كنيد!
مى بينيد كه درباره زبان با زبان حرف زدن كار ساده اى نيست. زبان، آدم را مى پيچاند و زبان ِ آدم را به سرگيجه مى اندازد تا آدم نتواند درست درباره زبان حرف بزند:
بر شعله جان باد زد، بر بام تن فرياد زد؛
بانگش پيامى آشكار از آهِ پنهانم نشد!
لندن- ۱۷ اوت ۲۰۰۶
نشانى سايت شعرهاى انگليسى محمود كيانوش:
www.kianush.com