Nimrooz
Vol. 18, No. 895, August 18, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۵ - جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵
مهدى قاسمى
۱-خاورميانه در آتش
۲-نقش «نيروهاى سياسى» ما
فرصت ما در مقابله با اين سيلاب هستى شكن كه منطقه را در گرفته است، كوتاه و گذرا است و دريغا كه «نيروهاى سياسى» ما را بيدار نكند و به خود باورى برنيانگيزد.
واقع گرائى و درس تجربه ها، مى گويد در اين مخمصه ها، هيچ قدرتى نمى تواند و نمى بايد جانشين اراده ى خودى شود....
دست هاى خير در دنياى ما كم نيستند ولى پرسش اين است كه دست خود ما كجا است تا با اين دست ها گره بخورد؟
003855.jpg
مهدى قاسمى
حوادث خاورميانه، روز تا روز، يكى در پى ديگرى، فضاى سوزانى پديد آورده و دنيائى را به استيصال و فروماندگى كشانده است و در اين ميان فقط آنها كه از نعمت تعقل و روشن بينى برخوردارند، آگاهند كه اين اَبر مرگبار از چه مُردابى برخاسته و چرا در مرور ايام، تا اين درجه مصيبت بار و طوفان زا شده است؟ به گذشته هاى نه چندان دور مى نگرند و به ياد مى آورند كه اين وانفساى كشتار و انهدام دقيقاً زمانى نطفه نسبت كه طمع بر ثروت هاى اين منطقه عمدتاً نفت بيكران آن قدرت نگاه از طمع ورزان گرفته بود و هر چه را كه سدّى در برابر خود مى ديدند و يا مى پنداشتند، بى امان و بى درنگ از پيش پاى برمى داشتند، غافل كه تخم باد مى كارند و طوفانى درو خواهند كرد و عرصه را به بربرهاى نوظهورى وامى گذارند كه در جان گرفتن و ويران ساختن- آنهم- بنام «اللّه» حدّ توّقفى، نمى شناسند.
به خاطر مى آورند كه اين غائله ى همه سوز، در جهتى حاصل «رقابت هائى» است كه به قصد دست يافتن بر سفره ى تسلط، يكى براى راندن ديگرى دست به دامن (اَلخَنّاسى) مى شد كه اگر آن روز «فَرَجى» مى ساخت، امروز مى رود تا سراسر منطقه را به آتش بكشد.
مشكل اين است كه از اين قليل مردمانِ آگاه، اينك كه قيامتِ ويرانى و كشتار سر گرفته است، كارى ساخته نيست، زمامدارى همچنان با كسانى است كه به ميراث گذشتگان خود خو كرده اند و همچنان در راهى پيش مى روند كه نبايد و شگفت انگيز است كه در هر قدم به چاهى دَر مى غلتند ولى پيدا است با بيدارى وداع كرده اند. تنها وجه اختلافى كه با ميراث گذاران خود- ظاهراً به قصد ايجاد جاذبه اى- جعل كرده اند، درفشى است به نشانه ى «دمكراسى خواهى» و «دموكراسى پرورى» كه آنهم در حوزه هاى عمل ناخواسته فاش مى شود در ماهيت بشارتشان هر چه يافتنى است از «دمكراسى» و «دمكراسى پرورى» نشانى نيست.
حاصل آن خام طَمَعى ها و سهل انديشى ها هم اكنون از تمامى كشورهاى آفريقاى شمالى تا مرزهاى هند را در گرفته و افغانستان و عراق و اينك فلسطين و لبنان و اسرائيل را به آتش كشيده است- در اين ميان آنچه بر مردم ايران مى گذرد حكايتى جدا است كه به مأمن آتش بياران و آتش اندازان تبديل شده است و كوتاه سخن، منطقه به مسلخى مبدل گشته است كه گروها گروه كودكان و جوانان و زنان و مردان كلانسال را، شبان و روزان سلاخى مى كند و نه فقط اين جماعت معصوم كه حتى همان «مدعيان سرورى جهان» را نيز در مرداب حيرت و بلاتكليفى، بيشتر و بيشتر فرو مى بَرد تا آنجا كه اين دستشان به آن دستشان مى گويد چه كنم؟
با شيوه اى نسبتاً مطلوب و معقول كه مايه از يك وفاق جهانى داشت، به دفعِ وحوش «طالبان» كمر بستند كه در همه جا با ستايش و اقبال روبرو شد. گمان مى رفت كه اين بار، تعّقل زمينه اى يافته است و «بزرگان جهان» را به جاى سودجوئى محض، به گندزدائى رغبت داده است. ولى نمى دانم بگويم كه آيا همان وسوسه ى ديرين سودجوئى ها و عشق به احيايِ امپراطورى، به شكل و شمايل «امپراطورى روم» بود و يا انگيزه ى جهل كه كارِ ناتمام افغان هاى بيچاره را زمين گذاشتند و عراق را نشانه گرفتند بى آن كه بينديشند قدم در چه مهلكه اى گذاشته اند، بى آن كه حساب كنند، در جاى خالى آنچه مى برند، چه بايد بنشانند. خامى «پيروزمندان» در پايه اى بود كه سرنگونى «ديكتاتور» را كودكانه جشن گرفتند و «پايان مأموريت» خود تلقى كردند، غافل كه اين سهل انديشى و ساده لوحى، به چه وانفسائى خواهد انجاميد و از اين مرحله بود كه سردرگمى ها و در همان حال لاپوشانى ها سرگرفت: گفته بودند، سركوب ديكتاتور عراق دليلى جز اين ندارد كه او دست به كار توليد سلاح هاى كشتار جمعى شده و با تروريست هاى القاعده پيمان ويرانگرى بسته است ولى هر چه گشتند نه از آن سلاح ها و نه از آن رابطه ها نشانى نيافتند و ناچار ساز تازه اى كوك كردند و گفتند، كه اساس حمله به عراق جز اين نبود كه براى نخستين بار، درخت دمكراسى را در يك كشور استبداد زده ى خاورميانه اى غرس كنند و اين گام اولى است در اجراى «طرح بزرگ خاورميانه» و چرخش اين سامان از دوران هاى استبدادزدگى به دوران «دمكراسى» ولى آنچه از اين به اصطلاح «خيرخواهى و مصلحت جوئى» برآمد، نيازى به شرح و وصف ندارد كه صحنه هاى آن «دمكراسى» نوظهور را در اين سرزمين فلك زده پيش رو داريم همراه با تصاويرى باز هم تيره تر و غم انگيزتر از يك آينده ى تاريك. و اما در بحبوحه ى اين گيرودار، آنچه بيش از پيش شگفتى مى آورَد آن بود كه بشارت دادند عنقريب «شاهكار» عراق به ايران نيز سرايت خواهد كرد كه بايد شاد و شاكر بود كه آن مژده تحقق نيافت و يا دست كم تاكنون زمينه و يا فرصت عمل نيافته است، چرا كه اگر تحقق مى يافت، درد مرگ زا و شفا ناپذيرى بود كه بر دردِ طاقت سوزِ گريبانگير ما مى نشست.
بى شك، اين تصوير كه مصداق مَثَل «قطره اى از دريا» است، همه ى ابعاد اين بحران وحشتناك منطقه اى (به تعبيرى دقيق تر) جهانى را منعكس نمى كنند ولى گمان مى كنم، نقل مقصودِ مرا كفايت مى كند كه در بنياد خطابى است از سوى يك فرد عادى ولى آزاد، به «نيروهاى سياسى دمكرات» كشورش و جلب توجه آنها به اين واقعيت تلخ (اما كليدى) كه اگر همچنان به تساهل از آخرين فرصت هاى باقيمانده چشم بردارند و بگذرند و تاريكى بيش از اين بر فضا مسلط شود، كورسوئى هم از اميد برجاى نخواهد ماند.
و بر اين بيفزايم كه اگر چنين باز و بى پروا سخنى مى آورم، نخست به اين دليل است كه نمى خواهم- هر چند به سهمى ناچيز- از اداى وظيفه ى انسانى و ايرانى خود، طفره بروم و دوم به اين سبب است كه خاصه وقتى حيات و هستى ملّى ما در ميان است، سكوت در قبال اين واقعيت تجربى را گناه مى دانم كه بزرگترين خطر در چنين شرائطى، غرق ماندن در عوالم «خوشباورى» است كه اندكى بعد توضيح خواهم داد. اين عارضه اى است كه متأسفانه ذهنيّت بسى از ما را تصرف كرده است.
با تظاهر اين عارضه كه نام ديگر آن «دلبستن به اوهام است» در لحظه ها و در اشكال جوراجور روبرو مى شويم:
گروهى كه گوئى بيدارى ناپذيرند و با درس تجربه ها ميانه خوشى ندارند، همچنان بر اين باطل ايستاده اند كه رژيم حاكم خواسته و ناخواسته عفريت مرگ را با خود مى كشد و روزى خواهد رسيد كه به دست خود گور خود را خواهد كَند.
گروهى كه پيدا است آنها نيز از فهم واقعيت ها عاجزند، به اين دلخوشند كه اين نظام شيطانى را تنها از طريق «اصلاحات» و اصلاحاتى به معناى تكيه بر ابزارهاى نظام و از جمله قوانين و قواعدِ حاكم بر آن، مى توان تدريجاً واپس زد و به تعبيرِ يكى از نامداران اين طايفه مى توان خرده خرده و از راه نفوذ در «نهادهاى موجود رژيم»- مقام «ولى فقيه» را تا مرتبه ى يك سلطان «مشروطه» فرو كشيد (رجوع كنيد به مواعظ آقاى حجاريان).
و نيز گروهى كه بنابر عادت، چشم به رحمت از مابهتران دوخته اند و هر لحظه در انتظارند كه اراده ى «كارگشاى» سروران جهان به «نجات» ايران تعلق گيرد، جلوه هاى اين انتظار را هر زمان گاه پوشيده و گاه عريان شاهديم. آنگونه كه ضرورتى ندارد، شما يك ماه و يا يك هفته به اكثر اين انبوه راديوها، تلويزيون هاى برون مرزى كه بنام «اپوزيسيون» و در واقع منسوب به اين گروه در اينجا و آنجا دست بكارند گوش و چشم بسپاريد. يك روز هم كفايت مى كند تا ببينيد و بشنويد با چه آب و تاب شورانگيزى مثلاً از اين كه پرونده ى اتمى جمهورى اسلامى به شوراى امنيت احاله شده است، قصه ها دارند. گوئى كه اگر (آنهم «اگرى» كه سخت چسبيده به ترديد است) تصميمى به تنبيه و تحريم رژيم گرفته شود فرداى آن روز رژيم قالب تهى خواهد كرد.
همچنين لابد شنيده و ديده ايد. آن زمان كه به زبان پر طنين رئيس جمهورى آمريكا، جمهورى اسلامى در «محور شرارت» نشانده شد. از اين جعبه هاى تصوير و صدا چه غريوهاى شادى به حكايت از سرمستى برآمد و به گواه از اين كه گويا «روز هجران و شب فُرقت يار آخر شد.»
و نيز مسلماً به ياد داريد كه اين افسانه ى نوبافته ى موسوم به «طرح بزرگ خاورميانه» و داستان «صدور دمكراسى هاى بسته بندى شده» براى اين منطقه از آنگاه كه سرگرفت، در دل چه بسى از اين «گروه عاشقان وطن» قندِ شادى آب كرد و به تحقيق در مسير حوادث توجه داشته ايد كه حاصل اين اوهام و خوشباورى ها به كجا رسيده و چگونه سراسر منطقه را در چنگ يك طاعون جانگير اسير كرده است.
زمانى كوشيدند تا خود و برخى از ما را به ظهور نخستين «شكوفه هاى آزادى» دلگرم نگاهدارند. از افغانستان داستان هائى از اين دست آوردند كه مردم اين سرزمين بلاخيز امروز از هر چه محرومند ولى از شر آدمخواران «طالبانى» خلاص شده اند و همين خود آغاز دگرديسى است ولى ديرى نپائيد كه آدمخواران از هر منفذى سربرآوردند و چنان پريشانى ها آفريدند كه از تمامى حكومتى كه خود را به هزار برچسبِ دينى و شريعتى «آراسته» بود اينك مترسكى مانده است كه پشه اى را هم نمى ترساند. حالا از اينهم بگذريم كه قاضى القضات آن حكومت «دمكراتيك» ظاهراً براى آن كه خاكى از خصلت شريعت پناهى خود برچشم «طالبان» بپاشد، در مكافات مردى كه اراده كرده بود تا مذهب خود را بچرخاند، حكم اعدام صادر كرد و «عبدالرحمن» محكوم را به فرار از «عبادتِ رَحمان» و اقامت در ديار كفر وادار ساخت.
در عراق نيز صحنه ها پرداختند، تا چرك آن دُمَلى كه بر پيكره ى مردم اين كشور نشسته است پنهان بماند. گفتند و شگفتا هنوز هم مى گويند، آيا دفع ديوانه ى خون آشامى چون صدام، به خودى خود، يك دست آورد پر بها نبود؟ ولى چشم ها را بستند و گوش ها را پنبه گذاشتند تا كس نبيند و نشنود، چه جاى آن ديوانه ى خونريز نشسته است؟
يك روز بنام ارمغان «دمكراسى» قانون اساسى نوشتند و به «رأى عام» گذاشتند ولى تا توانستند درون مايه ى آن «قانون ظاهراً دموكراتيك» را پوشاندند و در عوض شادى ها كردند و دنيا را نيز به شادى خواندند كه ببينيد چطور مى توان خُنچه هاى شيرينى دمكراسى را بر دوشِ تانك و توپ و موشك انداز براى ملتى به ارمغان فرستاد و پس از سى سال استيلاى يك حكومت بربرى، ميوه هاى نوبرانه ى «دمكراسى» را به بار آورد، امّا هرگز نگفتند اين كشتارها و ويرانگرى ها و جنگ هاى شبان و روزان حيدرى و نعمتى چرا و چگونه سر گرفته است و نيز نگفتند فرجام اين جدائى هاى قومى و مذهبى كه كرد و شيعه و سنى را گلاويز يكديگر ساخته است، چه خواهد بود؟
«انتخابات» به راه انداختند، دولت هاى موقت و دائم تراشيدند، «پارلمان» برپا داشتند ولى نگفتند آن گروهى كه اكثريت قاطع اين «پارلمان» نوبَر را زير چنگ دارد از چه تبارى است و ريشه در كجا بسته و پَرورده ى كيست؟ و سرانجام نگفتند كه عراق نه فقط در حال تجزيه است كه تجزيه را در شمال و جنوب و مركز آن هم آلوده به خصومت هاى آشتى ناپذير دارد تجربه مى كند و دست آخر روزى رسيد (در همين دو هفته پيش) كه فرمانده كل ارتش «دمكراسى بخش» در كميته ى «امور دفاعى مجلس سناى كشورش» اعتراف كرد كه دامنه ى نابسامانى ها و شورش ها وخيم تر و گسترده تر از آن است كه ما مى پنداشتيم و بر اين افزود اگر اين شورش ها ادامه يابد، جنگ داخلى محرز است.
حالا بگذريم از اين نكته كه گروهى از سياست پيشگان اين كشور و علاوه بر دمكرات ها، جمعى از چهره هاى موصوف به محافظه كار (خواه به سائقه ى) رقابت هاى انتخاباتى و خواه به انگيزه ى خيرخواهى و وطندوستى) اصرار دارند كه آمريكا بايد هر چه شتابان تر نيروى نظامى خود را از عراق فراخواند (و به بيان ديگر، دست كم گليم خود را از آب بيرون بكشد) و گروهى به عكس بر اين باورند كه اگر قواى آمريكا جا خالى كند، نه فقط حيثيت اين كشور در چهار سوى جهان خدشه دار خواهد شد كه توفيقى خواهد بود براى «تروريسم» و گذشته از اين سراسر عراق به حمام خونى بدل خواهد گشت كه تعطيل آن، با هيچ نيروئى ميسر نخواهد بود و شگفت اين است كه در استدلال هم آن گروه و هم اين گروه، جلوه هائى از واقع گرائى به چشم مى خورد و همين خود نُمادى از آن استيصال و بلاتكليفى است كه «سروران» جهان را در پيچ پيچ سردرگمى ها گرفتار كرده است- سرورانى كه روزگاران دراز- چه بسا به تلقينِ خود آنها- در ذهنيت بسيارى از ما خدايان روى زمين محسوب مى شدند كه گويا كاسه ى آبى جز به جواز آنها به لب نمى توان كشيد.
در اين ميان آنچه شنيدنى است، حال و قال همان گروه هائى از خود ما است كه اين واقعيت هاى عيان را مى بينند ولى همچنان، نگاه عاجزانه ى خود را به رحمت اين خداوندگاران خود باخته دوخته اند.
اينك در يك تصوير گسترده، همه ى اين تيره ها را جمع كنيم:
از آنها كه اميدوارند، رژيم، تابوت خود را بر دوش جسد خود به گورستان حمل كند و از آنها كه نگاه از دروازه ها برنميدارند تا كى موكبِ بازرگانان «دمكراسى» و يا «نه دمكراسى» كه ارتش نجاتبخش از ما بهتران ظاهر خواهد شد و نيز از آنها كه گوئى در يخ بندان دوران جنگ سرد اسير مانده اند و در طلسم بگومگوهاى «ضدامپرياليستى» دست و پا مى زنند و فراموش كرده اند كه حيات و هستى ملت و مملكتشان، به مرز مهلكه رسيده است... و آنگاه در برابر اين تصوير نه چندان خوشايند و حتى ناخوشايند است كه «نيروهاى سياسى دمكرات» و واقع گرا، در برابر تعهد به انجام رسالتى قرار مى گيرند كه بى گمان در تاريخ معاصر ايران با همه ى اُفت و خيزهائى كه در برگرفته است، سنگين تر از آن يافتنى نيست. به بيان روشن تر در صد ساله گذشته كه آغازگر آن جنبش مشروطه خواهى است، ملت ما روزگارانى را اغلب تلخ و كمتر شيرين تجربه كرده است:
قراردادهاى مبتنى بر تقسيم ايران ميان قدرت هاى شمال و جنوب (۱۹۱۹-۱۹۱۷)، اشغال خاك ايران به وسيله ى قواى روس (۱۹۰۹)، اشغال ايران به دست متفقين (شهريور ۱۳۲۰)- توطئه هاى تجزيه طلبى (۱۳۲۴)- كودتاهاى منتهى به ديكتاتورى و يا نقض دست آوردهاى ملى (از جمله در قلمرو منابع نفتى) و پيش ترها حوادثى از قبيل جنگ هاى ايران و روس و استقرار كاپيتولاسيون و جدائى بخش هائى از خاك ايران و يا معاهده ى هرات... از جمله مصيبت هائى هستند كه به علل جوراجور نصيب ايران شده اند ولى رخدادهاى كنونى كه همه از سلطه ى يك رژيم پس گراى جهنمى ريشه گرفته اند، از رنگ و بافت ديگرى است. سبكسرى هاى اين رژيم، هر چند در پوشش «قدرت نمائى» است ولى دورنماى تيره و تلخى از سرنوشت ملت و مملكت ما ترسيم مى كند و اين گذشته از بَختك جانگيرى است كه بيش از ربع قرن است، نَفَس از مردم گرفته و به بالاترين شكل فساد و اختناق و شقاوت و نامردمى ميدان داده است.
آشكارا مى توان ديد كه چگونه دسيسه هاى تجزيه طلبى زمينه پيدا كرده است و از درون و بيرون تغذيه مى شود- كه چطور فساد اخلاقى و طبعاً مادى مى رود تا به يك عادت تبديل شود و بافت فرهنگى ما را بپوساند و چطور شدت استبداد به خاموشى و «رضا به داده» دادن، مايه مى دهد و آنگونه كه از اين پس بايد، از خطر «انهدام» سخن گفت و اين همان خطرى است كه انديشه گر و دولتمرد آگاه فرانسوى (لئون بلوم) را آنگاه كه كشورش به اشغال ارتش هيتلرى درآمده بود به دغدغه كشيد تا به گوش هموطنان خود بخواند كه: اگر اين اوضاع دوامى پذيرد، مشكل خواهد بود كه بتوان در بستر تاريخ از «فرانسه و فرانسوى» سخن گفت. (نقل به مبنا از كتاب او: A L'echellel Humain).
فرصت هاى ما در مقابله با اين سيلاب هستى شكن، كوتاه و گذرا است و دريغا كه نيروهاى سياسى ما را بيدار نكند و به خودباورى برنيانگيزد. واقع گرائى و درس تجربه ها، مى گويد در اين مخمصه ها، هيچ قدرتى نمى تواند و نمى بايد جانشين، اراده ى خودى شود. خوشبختانه دنياى امروز با همه ى زشتى هائى كه بر آن تحميل شده است از چشمه هاى خوش انديشى و خير خالى نيست ولى از اين چشمه ها به شرطى مى توان سيراب شد كه هزينه گذارى در راه آزادى و فرار از تله، از خود ما آغاز شود. دست هاى خير در دنياى ما كم نيستند ولى پرسش اين است كه دست خود ما كجا است تا با اين دست ها گره بخورد؟
مفهوم نظر، روشن است، سخن از بى نيازى از دنيا نيست آنهم دنيائى كه اجزاء آن خواه ناخواه مى روند تا با يكديگر جوش بخورند. سخن از آغازگرى است و آغازى كه لاجرم بايد از خود ما باشد و «مائى» كه حق نداريم، سهم خود را فراموش كنيم و از ديگران توقع رحمت داشته باشيم و به «چراى» آن هم نينديشيم.
همه ى شواهد گواهى مى دهند كه جامعه ى ما، با همه ى اُفت و خيزها، با همه ى سردرگمى ها و سرخوردگى ها، با تحمل همه ى رذالت ها و شقاوت ها به تكان تجربه، در معرض يك تحول بينشى است. جامعه ى ما، در مسير حوادث هر چند بالقوه، خصوصاً در نسل جوان و نمى توان انكار كرد در طيف زنان، مبتنى بر آگاهى و درك يكى از موانع پيشرفت تاريخى خود، ظرفيتى اندوخته است كه اگر به همتى «بالفعل» شود، ايران به جايگاه بلند خود در عرصه ى تمدن جهانى راه خواهد برد. كليد اين همت نزد «نيروهاى سياسى» است. كليدى كه راه گشا خواهد بود، به شرط ان كه از زنگار عوارضى چون «خودمحوربينى» و ته نشين هاى مخرّب و راه بندان دوران هاى «نبرد ايدئولوژيك» پاك شود و جلوه ى دوران اصالت حقوق بشرى به خود گيرد.
اينجا هم، بايد افزود كه سخن از ترك ايدئولوژى ها نيست، سخن از اولويت «حقوق بشر» است كه اگر اين نباشد. آنها هم نخواهند بود. همه ى حرف اين است كه محور تلاش هاى آزاديخواهانه ما در شرائطى كه دشمن خانگى، با هرگونه انديشه و انديشه گرى اعلام «جهاد» داده است، هيچ جز اتكاء و اعتقاد به «حقوق بشر» نيست. مسأله ى ما، در اين احوال يك مسأله ى مردمى و در نهايت «ملى» است. مسأله اى نيست كه بتوان راه حل آن را از درون كشمكش هاى عقيدتى كشف كرد. مسائل ملى راه حل ملى مى طلبند، بايد اين واقعيت را پذيرفت كه زوال هر رژيم ستمگرى، با شناخت نقطه و نقطه هاى ضعف و آنگاه هدف گرفتن آن نقطه ها ملازمه دارد. «چشم اسفنديار» رژيم خصومت ذاتى آن با حقوق بشر است. بر نيروهاى سياسى ما فراسوى اين كه به كدام طايفه ى عقيدتى تعلق دارند، فرضِ ملى، وطنى، انسانى و حتى آرمانى اين است كه كَمان ها را به سوى اين نقطه ى ضعف نشانه بگيرند. رژيم رذيلانه و فريبكارانه مى كوشد تا «مسائل ملى» را با بازيگرى هائى چون «بحران هسته اى» قلب كند و به «ايستادگى» خود در اين رهگذر رنگى از «استقلال طلبى» و اصرار بر حفظ حيثيت «ملى» بزند و بر نيروهاى سياسى است كه ذات اين نيرنگ را افشاء كنند و خاصه بر اين اصل مسلم و تثبيت شده بپايند كه «استقلال، بى آزادى» دروغ نفرت انگيزى بيش نيست.
بى ترديد درّاكه ى مردم ايران بدين پايه از بلوغ رسيده است كه اين فريبكارى ها را تميز دهد. «نيروهاى سياسى دموكرات» ما بايد مشكل خود را كشف كنند كه متأسفانه بسى هنوز هم بر «الويت» حقوق بشر ايمان نياورده و در پيچ و تاب كشش هاى ايدئولوژيكِ ميراثى سرگردان مانده اند.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   تاريخ   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •