|
خاطرات اردشير زاهدى در گفتگو با احمد احرار
جلد اول: از كودكى تا استعفاى پدر از نخست وزيرى
همانگونه كه در شماره پيش نيمروز اطلاع داديم اخيراً جلد اول كتاب خاطرات اردشير زاهدى كه شامل شرح زندگى و اشتغالات سياسى و اجتماعى ايشان از كودكى تا زمان استعفاى مرحوم سپهبد زاهدى از نخست وزيرى است، از سوى مؤسسه انتشاراتى «ايران بوك» (IBEX) در واشنگتن منتشر شده است. از آنجا كه زندگى نامه اردشير زاهدى دوره اى پر ماجرا از تاريخ معاصر را در برمى گيرد از اين شماره بخش هاى برگزيده اى از اين كتاب را با اجازه ايشان از نظر خوانندگان گرامى نيمروز مى گذرانيم:
|
|
|
كودكى، تحصيلات، اشتغال
-من در سال ۱۳۰۷ در تهران متولد شدم. وقتى به دنيا آمدم پدرم در گيلان فرمانده لشگر بود. زايمان مادرم گويا خيلى سخت بوده است. پزشكان به اين نتيجه رسيده بودند كه احتمال زياد دارد مادر من به اصطلاح سر زا برود و توصيه مى كنند بچه را فدا كنند تا مادر زنده بماند. مرحوم مؤتمن الملك مخالفت مى كند و مى گويد پدر اين بچه در ميدان جنگ است و من اجازه نمى دهم براى نجات جان دخترم فرزند او را فدا كنيد. بارى، چند روز درد زايمان طول مى كشد و در اين مدت مادربزرگم و عمه ها و خانم عشرت السلطنه و ديگران نذر و نياز مى كنند، آش نذرى مى پزند، صدقه مى دهند، بالاى پشت بام اذان مى گويند تا بالاخره قرار مى شود مرا به زور بيرون بكشند. به قرارى كه مى گفتند گوش هاى مرا مى گيرند و آن قدر مى كشند كه من به اصطلاح عاميانه «بلبله گوش» به دنيا آمدم.
خانواده مادرم اسم مرا داريوش مى گذارند و به پدرم خبر مى دهند. پدرم با مرتضى خان يزدان پناه (سپهبد) دوست صميمى بود. يزدان پناه پسرى داشته است به نام داريوش كه همان اوقات فوت شده بود. پدرم محض رعايت او، اسم مرا تغيير مى دهد و از آنجا تلگراف مى زند كه تولد اردشير را تبريك مى گويم. بنابراين اسم اصلى من اردشير است و اسم مذهبى من فضل الله. يعنى همنام پدرم. اردشير فضل الله زاهدى.
از دوران كودكى آنچه به ياد دارم شرارت ها و شيطنت هائى است كه هر كدام داستانى جداگانه دارد. از جمله يك روز در چهار پنج سالگى با سه چرخه ام به كنار استخر خانه مان رفتم كه سه چرخه را بشويم. سه چرخه سنگين بود و مرا به داخل استخر كشيد. من در آب بالا و پائين مى رفتم كه به دادم رسيدند و از استخر بيرونم آوردند. يادم است كه مرا وارونه گرفته بودند تا آب هائى كه خورده بودم بيرون بريزد. دو پسر عمه داشتم كه همبازى من بودند يكى رضا نيازمند و ديگرى ابوالقاسم زاهدى كه مرحوم شده است و براى من كه برادرى نداشتم يك برادر واقعى بود.
اولين كودكستانى كه در تهران افتتاح شد كودكستان برسابه بود در خيابان اكباتان، نزديك وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش) مادام برسابه كه يك خانم ارمنى بود اين كودكستان را اداره مى كرد و من جزو اولين شاگردان او بودم. اين خانم شيرزنى بود و سال هاى دراز به خانواده هاى ايرانى خدمت كرد و چند سال پيش در كاليفرنيا جمعى از شاگردانش مجلسى براى بزرگداشت او ترتيب دادند و من هم دورادور در آن شركت كردم و خوشبختانه پيش از مرگش از او قدردانى شد.
دوره دبستان را در مدرسه ۱۵بهمن گذراندم كه آن هم اولين مدرسه مختلط تهران بود. بعد كه پدرم فرمانده لشگر شد در اصفهان، رفتم به مدرسه ادب اصفهان. در آنجا هم قضيه بازداشت و تبعيد پدرم پيش آمد و به طورى كه قبلاً اشاره شد آمدم به تهران و در دبيرستان علميه اسم نوشتم. از آنجا رفتم به مدرسه فيروز بهرام و شاگرد مدرسه فيروز بهرام بودم كه پدرم از تبعيد برگشت. در دوره دبستان و دبيرستان با آن كه چند بار شاگرد اول شدم ولى مجموعاً شاگرد درسخوانى نبودم و خاصيتى كه داشتم گوش دادن به حرف هاى معلم و نت برداشتن بود كه كمكم مى كرد.
*ديپلمتان را در كجا گرفتيد؟
-در بيروت. سال ۱۹۴۶-۱۹۴۵ در بيروت وارد مدرسه اى شدم كه وابسته بود به AUB (دانشگاه آمريكائى بيروت) يك سال هم در آنجا Preparation خواندم تا امدم به تهران و بالاخره رفتم به آمريكا. در بيروت جريان آذربايجان پيش آمد كه فرقه دمكرات با پشتيبانى ارتش شوروى دولتى تشكيل داد و مقدمات تجزيه ايران فراهم مى شد. من دانشجويان ايرانى را جمع كردم و تلگرامى در اعتراض به مداخله شوروى و حمله به تجزيه طلبان و دفاع از تماميت و استقلال ايران تهيه كرديم و به سفارت ايران رفتيم. سفير ما مرحوم معاضد بود كه با محبت ما را پذيرفت و از احساسات ما تقدير كرد و تلگرام را هم به دفتر شاهنشاه مخابره كرد كه انعكاس خوبى داشت. بالاخره هم رفتم آمريكا. اول رفتم به كلمبيا ولى آن زمان جى. آى ها (G.I لقب سربازان آمريكائى در دوران جنگ) كه از جنگ برگشته بودند با هزينه دولت، كلاس هاى دانشگاه را پر مى كردند و من آنقدر انگليسى نمى دانستم كه در آن كلاس ها چيزى بفهمم. ابوالقاسم زاهدى پسر عمه من كه يك سال قبل به آمريكا آمده بود مرا برداشت و برد به لوگان (يوتا) در آنجا مشغول تحصيل شديم. دكتر هريس رئيس دانشگاه بود كه قبل از جنگ، در سال ۱۹۳۶ مستشار كشاورزى در ايران بود و بعدها شد رئيس اصل چهار ترومن. در سال ۱۹۵۰ B.S خود را در كشاورزى و «ماينر»م را در اقتصاد از آنجا گرفتم. يك سالى هم به عنوان كارآموزى دستيار استاد بودم و در تابستان كار مى كردم، هم براى اين كه بتوانم پولى درآورم و هم به دليل اين كه فكر مى كردم اصلاً در آمريكا بمانم و به ايران برنگردم چون پدر و مادرم از هم جدا شده بودند و مادرم شوهر كرده بود كه از او رنجيده بودم، پدرم هم زن ديگرى گرفت كه گرچه زن خوبى بود و قبل از ازدواج هم موافقت مرا گرفته بود باز برايم مشكل بود كسى را به جاى مادرم در كنار پدرم ببينم.
بارى، در سال ۱۹۴۸ اعليحضرت براى اولين بار به دعوت پرزيدنت ترومن تشريف فرما شدند به آمريكا. من به عنوان نماينده محصلين ايرانى يوتا رفتم به فينيكس آريزونا براى شرفيابى، پرزيدنت هريس هم آمد چون شاه ايران را از دوران وليعهدى مى شناخت. در موقع شرفيابى اعليحضرت پرسيدند خوشحالى كه پدرت رئيس كل شهربانى است؟ عرض كردم قربان پدرم در زمان اعليحضرت پدرتان رئيس شهربانى بوده است. در اين موقع مرتضى خان يزدان پناه و قراگوزلو و هرمزخان پيرنيا و دكتر ايادى كه حضور داشتند به من اشاره مى كردند حرف نزنم. اعليحضرت در جواب فرمودند: اردشير، پست نيست كه شخص را بالا مى برد بلكه شخصيت اشخاص آن پست را بزرگ مى كند.
دو سال بعد، در سال ۱۹۵۰ دكتر هريس از طرف پرزيدنت ترومن به رياست اصل چهار ترومن در ايران منصوب شد. بعد از جنگ آمريكائى ها براى بازسازى اروپا طرح مارشال را تصويب كردند. اصل ۴ ترومن مشابه همان طرح بود براى همكارى در راه توسعه و عمران كشورهاى آسيائى.
دكتر هريس كه مى خواست بيايد ايران از من پرسيد آيا حاضرم با او همكارى كنم؟ گفتم نيت باطنى من اين بوده است كه وارد خدمات دولتى نشوم و عضو هيچ مؤسسه اى هم نشوم و مستقلاً براى خودم كار كنم ولى چون اين طرح يك طرح مطالعاتى است درباره اش فكر مى كنم و جواب مى دهم. گفت در هر صورت مى روم به ايران، تو هم فكرهايت را بكن و اگر تصميم گرفتى كه بيائى همديگر را در آنجا خواهيم ديد.
همين اوقات بود كه پدرم از ايران آمد به ايتاليا و در ناپل همديگر را ديديم و با اتومبيل در اروپا گردش كرديم و برگشتيم به تهران. سپهبد رزم آرا نخست وزير بود و مهندس مهدوى (ابراهيم) وزير كشاورزى. كميسيونى تشكيل شده بود به نام كميسيون مشترك ايران و آمريكا براى مطالعه طرح هاى توسعه و عمران. بودجه اش ابتدا پانصد هزار دلار بود و بعدها تا ۲۳ ميليون دلار افزايش يافت. قرار بر اين شده بود كه در كميسيون مشترك از وجود ايرانى ها استفاده شود تا بعداً همان ها بتوانند طرح ها و برنامه ها را در كشورشان به اجرا گذارند. بالاخره من حاضر شدم با دكتر هريس كار كنم. اتاقى در قسمت كشاورزى سفارت آمريكا به اختيار ما گذاشتند و مشغول كار شديم. سفارت آمريكا در آن وقت در محل سابق سفارت آلمان روبروى بانك ملى ايران قرار داشت. در زمان جنگ پس از آن كه ايران با آلمان قطع رابطه كرد و با متفقين متحد شد سفارت آلمان را گرفت و در اختيار آمريكائى ها گذاشت كه محل سفارت خود قرار دهد.
در جنب سفارت كوچه برلن قرار داشت كه لاله زار را به خيابان فردوسى وصل مى كرد. در قسمت شمالى اين ساختمان، سفارت تركيه بود كه نبش خيابان فردوسى و اسلامبول قرار داشت. بعد از مدتى من به هريس گفتم اين صحيح نيست كه ما در سفارت كار كنيم.
در شرق سفارت آمريكا منزل تازه سازى در خيابان نادرى قرار داشت كه (United States Information Agency) قسمت عقب اين ساختمان را اجاره كرده بود. ما نيز قسمت جلوى آن را اجاره كرديم. بعدها چون تعداد اعضاء زياد شد منزل قديمى دكتر رضانور را كه جلوى آن بيمارستانى ساخته بودند اجاره كرديم، همينطور در خيابان شاهرضا عمارتى را كه متعلق به «سهرابى» و چسبيده به دبيرستان انوشيروان دادگر بود اجاره كرديم كه جلوى آن براى استقرار كارمندان و محوطه آن براى قسمت مكانيزه و ماشين آلات استفاده مى شد، بعداً به توصيه مرحوم دكتر مصدق و دكتر غلامحسين مصدق كه توسط على پاشا صالح مشاور سفارت آمريكا عنوان شده و از وارن خواسته شده بود منزل متعلق به دكتر مصدق واقع در كوچه صالح نيز در اجاره اصل چهار قرار گرفت.
وزراى فرهنگ و راه و بهدارى و رئيس سازمان برنامه به اين مناسبت كه طرح هاى اصل چهار مربوط مى شد به كارهاى فرهنگى و آموزشى و بهداشتى و عمران و راه سازى، عضو كميسيون مشترك بودند. رياست كميسيون را اوائل دكتر هريس عهده دار بود، بعد آقاى وارن آمد و البته سفير آمريكا هم به عنوان نماينده دولت آمريكا عضويت كميسيون را داشت.
من در كميسيون مشترك خزانه دار (Treasurer) و معاون بودم. تدريجاً تعداد همكاران ايرانى ما افزايش يافت. حسن شاهرودى بود. هوشنگ رام بود. اكبر زاد بود. جمشيد آموزگار بود. عبدالرضا انصارى بود و عده اى ديگر. محل كارمان هم تغيير كرد و آمديم به عمارتى كه دكتر رضا نور در خيابان پهلوى ساخته بود نزديك كاخ.
اصل چهار به نظر من خدمات بزرگى به ايران كرد. خيلى از كارهاى عمرانى با كمك اصل چهار در ايران صورت گرفت. براى اولين بار در تاريخ ايران ما طرح آب تصفيه شده را به اجرا گذاشتيم و از هفتاد، هشتاد مايلى- صد و چند كيلومترى- شمال بندرعباس لوله كشيديم و آب شيرين به بندرعباس رسانديم. تا آن موقع بر اثر استفاده از آب آلوده، مرض پيوك (كرم گذاشتن زير پوست بدن) در بندرعباس شيوع داشت. همين جمشيد آموزگار كه با ما آمده بود به بندرعباس و مى خواست برود بستگانش را در جهرم ببيند پيوك گرفته بود. دكتر ملكى كه متخصص بيمارى هاى جلدى بود او را معالجه كرد. دكتر ملكى كه در كابينه مصدق وزير بهدارى شد. ايشان هم در كميسيون مشترك عضويت داشت و بسيار مرد شريفى بود. بعد از سقوط دولت مصدق كه شنيدم او را هم گرفته و زندانى كرده اند فوراً رفتم به زندان. دستش را گرفتم بردم به منزلش در خيابان سوم اسفند و از خانمش عذرخواهى كردم. در زمان رزم آرا، وقتى كه اصل چهار جا و مكانى نداشت جلسات كميسيون مشترك در كاخ گلستان تشكيل مى شد.
زمستان سال ۱۳۲۹ بود كه عمه بزرگ من فوت كرد. من از طرف اصل چهار رفته بودم به اصفهان. خبر دادند كه پدرم و ديگران جنازه را مى آورند به قم و اگر مى توانم در قم به آنها بپيوندم. همان جا بود كه خبر رسيد رزم آرا در مسجد شاه تير خورده و كشته شده است.
راجع به ترور رزم آرا حرف هاى گوناگون زده اند. از جمله گفته اند رزم آرا نمى خواست به مجلس ختم آيت الله فيض برود و معاونش را فرستاده بود براى برچيدن ختم. علم كه وزير كار بود رفت و او را برداشت و برد. خلاصه مى خواهند بگويند علم در اين كار دست داشت. حتى گفته اند كه شاه هم اطلاع داشت ولى من ترديد دارم.(۱) و (۲)
بارى، بعد از كشته شدن رزم آرا، چند روزى فهيم الملك (خليل فهيمى) كفيل نخست وزيرى بود. بعد از چند روز قرار شد آقاى علاء بيايد سركار. دكتر هومن كه معاون وزارت دربار بود مى آمد و مى رفت و با پدرم مذاكره مى كرد كه وارد كابينه شود. اول پست وزارت راه را پيشنهاد كردند كه نپذيرفت. قرار شد وزارت راه را بدهند به ارفع و پدرم وزير كشور شد.
عمر دولت علاء هم خيلى كوتاه بود (۲۱ اسفند ۱۳۳۰ تا ۶ ارديبهشت ۱۳۳۱) چون بلافاصله بعد از ترور رزم آرا قانون ملى شدن نفت و پس از آن قانون خلع يد از شركت نفت ايران و انگليس به تصويب رسيد كه علاء نمى خواست يا نمى توانست خود را درگير آن كند. خلاصه، علاء استعفاء كرد و دكتر مصدق روى كار آمد.(۳)
يادداشت ها:
۱-حادثه قتل سپهبد رزم آرا در مطبوعات آن زمان چنين گزارش شده است:
«... روز ۶اسفند سپهبد رزم آرا موقعى كه براى شركت در مجلس ختم مرحوم آيت الله فيض به مسجد شاه مى رفت به ضرب سه گلوله خليل طهماسبى كه خودش را عضو جمعيت فدائيان اسلام معرفى كرده به قتل رسيد. ضارب با فريادالله اكبر خودش را تسليم مأمورين شهربانى نمود. لقبى كه مى گويند از طرف فدائيان اسلام به او داده شده «عبدالله موحد رستگار» است.
روز چهارشنبه مجلس ختم مرحوم آيت الله فيض از طرف دربار در مسجد شاه برقرار بود و بيشتر رجال و نمايندگان مجلسين نيز برا شركت در مجلس ختم در مسجد حضور داشتند.
نخست وزير نيز براى شركت و برچيدن ختم در حدود ساعت ده عازم مسجد شاه مى شود. رزم آرا با اين كه طبق معمول برنامه كار را هر روز مرور مى كرد آن روز فراموش كرده بود كه بايد به مسجد شاه برود. در ساعت ده در دفتر كارش مشغول رسيدگى به كارها بود. علم وزير كار رسيد و به نخست وزير گفت: مرتبه دوم است كه آمده ام گزارش كارهاى خود را به شما بدهم ولى مرتبه اول تشريف نداشتيد، گمان كردم براى شركت در مجلس ختم به مسجد شاه رفته ايد. نخست وزير دفعتاً يادش آمد كه بايد به مسجد شاه برود. كمى سكوت كرد. سپس به علم گفت: تراكم كار روزبروز بيشتر مى شود، بهتر است شما براى برچيدن ختم به مسجد شاه برويد. علم به اصرار تأكيد كرد حتماً جنابعالى براى برچيدن ختم به مسجد تشريف ببريد. رزم آرا دوباره به اصرار از علم خواست كه او در اين مراسم شركت جويد؛ علم شانه خالى كرد. آنگاه به اتفاق به طرف مسجد رفتند. در خيابان بوذرجمهرى كنار پله هاى مسجد ماشين نخست وزير توقف كرد. رزم آرا و علم از آن پياده شدند و صحبت كنان داخل مسجد شاه شدند. تازه داخل مسجد شده و نزديك حوض بودند كه صداى شليك پياپى انعكاس مخوفى در فضاى مسجد ايجاد نمود، متعاقب آن رزم آرا به زمين افتاد و غرق خون شد. جمعيتى كه در مسجد بودند در اثر صداى تير متوحش شده و نظم مسجد برهم خورد. در همين حال دو نفر كارآگاه كه هميشه همراه نخست وزير بودند ضارب را كه هفت تير در دست داشت گرفته با او گلاويز شدند. ضارب يك تير به سوى پاسبانى خالى كرد و مى خواست فرار كند ولى گلوله در هفت تير گير كرد و خارج نشد. هفت تير را به زمين كوبيد، دست در جيب برد كاردى را بيرون آورد و به كارآگاهان حمله ور شد. در اين موقع جمعيت زياد شده بود و با اين كه ضارب خيلى تلاش مى كرد كه فرار كند موفق نشده بالاخره پاسبان ها او را گرفته و به كلانترى هشت بردند. حاضران كه تازه فهميده بودند نخست وزير مورد اصابت گلوله قرار گرفته او را برداشته و به خارج بردند اما چون جمعيت زياد بود تا به خيابان رسيدند خيلى طول كشيد و از آنجا بلافاصله نخست وزير را با جيپ شهربانى به بيمارستان سينا بردند، فوراً او را به اتاق عمل برده روى تخت خوابانيدند. بلافاصله پروفسور عدل رسيد. همين كه نبض او را گرفت ديد كه آخرين آثار حيات رزم آرا در شرف رفتن است. با وجود اين نااميد نشد و پونكسيون به قلب او كردند ولى قلب او كار نمى كرد.»
۲-عباسقلى گلشائيان كه در آن زمان استاندار فارس بود مى نويسد:
«خبر ترور رزم آرا را رئيس پست و تلگراف عصر روز چهارشنبه ۱۶ اسفند به من داد. من چون از جريانات پشت پرده تهران اطلاعى نداشتم فورى دستور دادم در مسجد وكيل براى روز بعد از ساعت ۴ تا۶ ختم گذارده شود و بلافاصله تلگرافى به دربار كردم و با اظهار تأسف از اين كه يك افسر ارتش و نخست وزير ترور شده تسليت عرض كردم. البته هر چه صبر كردم از جواب تلگراف خبرى نشد. بعدها كه از استاندارى فارس معزول و به تهران آمدم براى شرفيابى به دربار رفتم از آقاى علاء كه پس از نخست وزير شدن سمت وزير دربار را داشت گله كردم. گفت مگر شما نمى دانستيد كه رزم آرا چه نقشه خطرناكى داشت، مى خواست شاه را ترور كند كه خدا نخواست و خودش ترور شد.»
۳- دكتر محمدعلى موحد در كتاب «خواب آشفته نفت، دكتر مصدق و نهضت ملى ايران» مى نويسد:
انتصاب علاء نه از آن جهت بود كه معجزه اى از او انتظار داشتند. همين قدر مى خواستند كه دولت بلامصدر نماند تا در فرصتى بيشتر فرد مناسب تر ديگرى را برگزينند. همه مى دانستند كه اين يك دولت «موقت» است. خود علاء نيز داعيه ماندگار شدن را نداشت، از اول متزلزل بود و نيم بند. معلوم بود كه اين دولت را آورده اند تا فعلاً بر سر كار باشد و فرصتى براى تصميم گرفتن فراهم شود.
زمامدارى علاء مصادف شد با دو رويداد مهم: قتل دكتر عبدالحميد زنگنه كه در دولت رزم آرا وزارت فرهنگ را برعهده داشت (۲۸اسفند ماه ۱۳۲۹) و اعتصاب گسترده كارگران نفت خوزستان كه بيش از يك ماه طول كشيد. اين اعتصاب كه در ۴فروردين ۱۳۳۰ آغاز شد زد و خوردها و تلفات جانى نيز به همراه آورد و به اعلان حكومت نظامى در آبادان انجاميد. ظاهراً مى توانست دستاويز خوبى براى انگلستان باشد كه به بهانه حفظ جان اتباع خود در جنوب قشون پياده كند. ليكن اوضاع و احوال بين المللى مساعد نبود و انگلستان همچنان به دنبال يك راه حل سياسى دست به دست مى كرد.
سفير انگليس در همان ابتداى انتصاب علاء يعنى در ۲۳ اسفند ماه سال ۱۳۲۹ نامه اى به او نوشت و پيشنهاد كرد كه موضوع اختلاف با كمپانى بر وفق مقررات قرارداد به داورى مراجعه شود. مراجعه به داورى چيزى بود كه شاه و دولت از آن مى ترسيدند و سفير اميدوار بود كه اين تهديد مؤثر افتد. در اين زمان پيشنهاد ملى كردن نفت به تصويب كميسيون نفت رسيده بود. سفير بريتانيا در ملاقاتى كه با علاء داشت سعى كرد كه تصميم كميسيون را بى اهميت جلوه دهد و كار را دوباره به مسير مذاكره برگرداند. سفير گفت كه به صرف تصويب لايحه اى براى ملى شدن صنعت نفت نمى توان به عمليات كمپانى خاتمه داد. «اما بر سر تقسيم منافع براساس پنجاه- پنجاه مى توان مذاكره كرد.» علاء پاسخ داد كه تقسيم پنجاه- پنجاه منافع و تصويب قراردادى در اين زمينه شايد قبلاً عملى بود اما در شرايط و اوضاع و احوال كنونى چيزى بيش از آن لازم است. علاء همچنين يادآور شد اينك اصل ملى شدن نفت مظهر آرزوى ملى و خواست همه ايرانيان است كه ديگر حاضر نيستند امتيازى را كه به آنان تحميل شده بود تا سال ۱۹۹۳ تحميل كنند.
(دكترمحمدعلى موحد- خواب آشفته نفت، دكتر مصدق و نهضت ملى ايران- نشر كارنامه، تهران ۱۳۷۸).
|