Nimrooz
Vol. 18, No. 894, August 11, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۴ - جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۸۵
نگاهى به «باران»
003975.jpg
*بررسى فصلنامه هاى فرهنگى كه در برونمرز منتشر مى شوند جائى مستمر در بازتاب دارد. نه تنها به آن سبب كه غالباً مى توان در آنها، مطالب دست اول يا تأمل برانگيزى پيدا كرد، بلكه به اين دليل نيز كه مى بايد به هر شكل ممكن معرفى، تقويت و حمايت شان كرد. اين كار اگر هم تأثيرى در تيراژ امروز آنها نداشته باشد، نام و يادشان را در ذهن امروز و فرداى جامعه نگاه مى دارد. آنها كه در برونمرز به سراغ كار نشر رفته اند، نه تنها به هدف هاى فرهنگى خود نرسيده اند كه زندگى خود را نيز به خطر انداخته اند. غالباً سلامت و سرمايه را باخته و واپس نشسته اند. انگشت شمارى كه مانده اند و بر ادامه كار پاى فشرده اند، درافتاده در چنبر دشوارى ها، خون دل مى خورند. يك بار ديگر گفته ايم كه ديوانگى خودآگاهانه آنها را تنها مى توان به عشق تعبير كرد، عشق انتشار! و همين عشق انتشار است كه تبديل به ارزش مى شود و سزاوار بررسى!
بارى چند فصلنامه تازه پيش روى ماست. «باران»، از انتشارات «نشرباران» در سوئد كه اينك شانزدهمين سال فعاليت خود را مى آغازد، يكى از آنهاست.
«مسعود مافان»، در سرآغاز باران تازه، شرح خون جگر عشق انتشار را مكرر مى كند:
-«در تبعيد»، نه تنها ساده ترين كارهاى نشر «از جمله تايپ و غلط گيرى مقالات... تبديل به كارى... توان فرسا مى شود، تازه وقتى به مرحله توزيع مى رسد، جان ناشر را هم به لب مى رساند. ناشر خودش بايد به «سفرهاى ماركوپولوئى» دور اروپا بپردازد. از قطب شمال با اتومبيل شخصى هزاران كيلومتر را بكوبد تا برسد مثلاً به شهر كلن در آلمان و كتاب ها را در كتابفروشى مورد نظر خالى كند. ولى تا مى خواهد «حساب و كتاب» كند، مى بيند كه اشك كتابفروش سرازير شده است. پول ندارد و نمى داند چه خاكى بر سرش بريزد!
«مافان» در آخرين «سفر ماركوپولوئى» خود گرفتار «سه پلشگ» ديگرى شده كه نقل آن خالى از مزاح نيست. با يكى از دوستان و صندوقى پر از كتاب رهسپار پاريس مى شود و شكل و شمايل شرقى و شماره اتومبيل بيگانه، در روزهائى كه وحشت از تروريست هاى اسلامى همه اروپا را در خود گرفته است، آنها را زير نگاه پليس مى برد. در بازداشت موقت، بازجوئى ها شروع مى شود. «آيا كتاب هاى مذهبى هم در ميان اين كتاب ها دارى؟»‎/ كتاب هاى چپى چطور؟» مافان مى گويد «فكر نمى كردم كه در پاريسم. انگار در دل ايران بودم. بى اختيار ياد سال ،۱۳۶۰ سال هاى كتابسوزان افتادم.» جالب اين است كه يك پيرمرد ايرانى هم مترجم بازجويان بوده است! به هر حال با آن كه بازجويان مدرك دندانگيرى در ميان كتاب ها پيدا نكرده اند، به آنها ۲۴ ساعت مهلت داده اند كه خاك فرانسه را ترك كنند. مافان مى افزايد: «كارمان را نيمه كاره رها كرديم و نشستيم پشت ماشين (پر از كتاب) تا دوباره با سرعت برانيم براى پيدا كردن مخاطبان خيالى كه شايد روزى پيدايشان كنيم»!

باز هم «هدايت»!
*دو سه مطلبى، در باران تازه درباره «صادق هدايت» و «بوف كور»ش آمده كه آنقدر در اين سال هاى اخير به او از زواياى مختلف، به ويژه روانكاوانه، نگاه كرده اند كه واقعيت ساده حضورش در ادبيات مدرن ايران، دارد در تلاقى نگاه هاى مختلف گم مى شود! هدايت هم دارد وضعيت خواجه حافظ شيراز را در ادبيات منظوم پيدا مى كند. همانقدر كه حافظ را تحشيه و تفسير كرده اند، هدايت را روانكاوى مى كنند.
-«محمد بهارلو»، مى گويد هيچ نويسنده اى در ايران، مثل صادق هدايت داراى نفوذ و جاذبه فراگير نبوده، نفوذى كه تا امروز كماكان ادامه داشته است. بعد «راز اين نفوذ و جاذبه را در صراحت و صميميت و در اجبار اعتراف(؟) و روحيه انتقادى» يعنى «همان مدرنيت خواهى و آزادانديشى او» مى بيند.
-«رضا كاظم زاده» بخشى از كتاب خود، «روانكاوى بوف كور» را به باران سپرده كه در آن «زن اثيرى» و «لكاته» را، جانانه، كالبد شكافى- ببخشيد، روان شكافى- كرده است. تصوير زن اثيرى را كه در سرآغاز اين روان شكافى آمده بازمى تابانيم تا شما نيز بيش از گذشته او را بپسنديد!:
-«زن اثيرى بيش از هر چيز فرم، ريخت و شمايلى است متجلى در فضا! اندام اثيرى، باريك و مه آلود، دو چشم درشت متعجب و درخشان به سان گوى هاى براق و آينه اى جذاب، گونه هاى برجسته، پيشانى بلند، ابروهاى باريك و به هم پيوسته، لب هاى گوشتالوى نيمه باز، موهاى ژوليده سياه و نامرتب، صورت مهتاب، اندامى نازك و كشيده (تكرار) با خط مناسبى كه از شانه، بازو، پستان ها، سينه، كپل و ساق هايش پائين رفته و در لباس سياه چين خورده اى كه قالب و چسب تنش است، پيچيده شده....!»
گفتنى است كه اين بار «زن اثيرى» جاى بيشترى را در باران اشغال كرده و در متن يك سخنرانى از «حسين مرتضائيان آبكار»، در مجموعه ادبيات ايران نيز مورد جستجو قرار گرفته و با «زن واقعى» مقايسه شده است. در مجموعه كوچك مربوط به هدايت، نامه اى هم از او به برادرش آمده كه به گفته باران براى نخستين بار انتشار مى يابد ولى حرف هاى نامه كه تاريخ ۱۹۳۹ (۱۳۰۸) را دارد، به ذهن ما غريبه نمى ايد. يا نامه قبلاً انتشار يافته و ياران بارانى از آن آگاهى نداشته اند و يا مثل خيلى ديگر از حرف هاى شكوائيه اى هدايت، در نامه هاى ديگر او نيز آمده است. در اين نامه هدايت بيش و پيش از هر چيز، از دست خودش كلافه است. در «ليسه» (دبيرستان) كارش پيش نمى رود و او را سرخورده مى سازد: «همه كارهاى من همينطور بوده. وقتى نمى شود، نمى شود!»
بعد وجدانش بيدار مى شود كه «پول ملت فقير پريشان» را تلف مى كند و بلادرنگ خودش را راضى مى كند كه آنقدر پول اين ملت بدبخت تلف مى شود و به خارجه مى رود كه در مقابل آن، مخارج او تقريباً هيچ است. «روزها هم مى گذرد در كمال كثافت... يك نفر تَنِه لَش كه كار ديگرى از دستش ساخته نيست...»

حرف هاى «آدونيس»
*باران گفتگوى كوتاهى دارد با «آدونيس» شاعر پر آوازه سورى كه به دعوت نهادهاى مدنى سوئد به اين كشور سفر كرده است. آدونيس، تا به حال جوائز ادبى بسيارى را به دست آورده و ده سالى مى شود كه نامزد دريافت نوبل ادبيات است. او به ايران نيز سفر كرده و به گفته خودش «فردوسى و خيام و حافظ» را مى شناسند. در سفرنامه خود نوشته است: «زبان فارسى، گلى دارد كه گاهى نامش «حافظ» است، گاهى عشق»!
آدونس، در سال ،۱۹۵۵ به سبب فعاليت هاى سياسى در وطنش به زندان افتاد و پس از رهائى، به لبنان رفت و به تحصيل دكتراى ادبيات پرداخت. او از سال ۱۹۷۰ در دانشگاه هاى مختلف لبنان ادبيات تدريس كرده و از ۱۹۸۰ براى هميشه مقيم فرانسه شده، به مرور از سياست كناره گرفته و بيشتر به فرهنگ پرداخته است.
-آدونيس در تعريف «شعر سياسى» مى گويد: «اگر تعريف فلسفه يونان را در نظر داشته باشيم، همه چيز سياسى است، حتى عشق!... ولى اگر تعريف هاى «روزمره» مورد نظرمان باشد چيزى به عنوان شعر سياسى وجود ندارد. نمى شود شعر و سياست را يكى كرد. وحدت اين دو تا ناممكن است... شعر سياسى مثل تبليغات ميسيونرى است... هم دين، هم ايدئولوژى از آن استفاده كرده اند... اسلام كه از راه رسيد، پيامبر هم از شعر استفاده كرد، چرا كه مى خواست اسلام را سرپا نگاه دارد...»!
آدونيس سپس به جاى سياست، از نگاه اجتماعى سخن مى گويد زيرا كه اين نگاه است كه تأثير مى گذارد. بعد «مايا كوفسكى» را مثال مى زند كه در انقلاب شعرى خود از «تغيير» سخن گفته است. از نظر او بايد ابزارها را تغيير داد. جهان تازه به زبانى تازه نياز دارد. مايا كوفسكى «كوشيد تا دنياى جديدى به كمك زبان خلق كند. كسى اما او را درك نكرد.» آدونيس در ادامه حرف هايش، اشاره به نامه اى مى كند كه «لنين» براى وزير كشورش فرستاده است: «كتاب اين ديوانه (مايا كوفسكى) را در چند نسخه چاپ كنيد و در كتابخانه بگذاريد. اما خوانده نشود!» او مى افزايد نتيجه اين شد كه «دولتى كه لنين سازمان داده بود از بين رفت ولى شعرى كه مايا كوفسكى آفريد، هنوز زنده است!»
به باور آدونيس «وظيفه شاعر تنها اين نيست كه از قدرتمندان انتقاد كند يا آنها را به مسخره بگيرد. بايد دنبال تغييرات پايه اى رفت. بايد جهانى را پديد آورد تا پايه هائى كه همين قدرتمندان بر آن سوار هستند متزلزل شود... بايد بين دين و دولت تفاوت قائل شويم و جامعه اى بسازيم كه حقوق بشر و دگرانديشى در آن محترم شمرده شود... قدرت هائى كه انقلابى خوانده مى شوند، تاكنون هيچ تغيير پايه اى به وجود نياورده اند... ما نمى توانيم چيزى را تغيير دهيم مگر آن كه پايه هائى را كه ۱۵۰۰ سال در فرهنگ ما ريشه كرده اند تغيير دهيم...»
«آدونيس» در بخش ديگرى از گفتگوى با باران، از موقعيت شعر در جهان امروز مى گويد كه به گفته او «افقى» است! «به اين معنا كه ما امروز مخاطبان كمترى داريم... در مورد موسيقى و فلسفه هم همينطور است. اما شعر در عمق خودش برنده است. چون خوانندگان شعر عميق تر از پيش شده اند. اگر ما در كميت شكست خورده باشيم، در كيفيت پيروز هستيم. نبايد نگران بود. تا عشق هست و تا مرگ هست، شعر هم هست!»
*

شعرهاى زن ستيز!
*مطلب تأمل برانگيز ديگرى در باران تازه آمده است در «معرفت شناسى تصوير زن در ادبيات فارسى» نويسنده، احمد علوى، سخن معروف فردوسى را عنوان اصلى «پژوهش» خود قرار داده است: «زن و اژدها هر دو در خاك به!، و جستجوگرانه سر در ديوان شاعران برده تا هر چه را در مذمت زن گفته اند، گردآورى كند و تأثير جامعه مسلط مردسالار را بر پهنه ادبيات- و طبعاً بر ذهن و وجدان شاعران و اديبان آشكار سازد. اين زمينه اى است كه بارها درباره اش صحبت به ميان آمده است. شاعر نيز انسان است و چون ديگران زير تأثير معيارهاى مسلط داورى در زمان خود زندگى مى كند. حرف هاى او را نمى توان و نبايد با معيارهاى حقوق بشرى امروزى داورى كرد. بماند كه همه اين شاعرانى كه نويسنده برگزيده و شعرى از آنان را در مذمت و بدگوئى از زنان پيدا كرده، در شعرهاى ديگرى به مدح و منقبت زنان نيز پرداخته اند. اين تناقض نيز انسانى است. در درازاى زندگى همه مردم به چشم مى خورد. بستگى به مزاج و روحيه تغيير پذير آدمى در طى زمان و در برخورد با رويدادهاى مختلف دارد. هر چه را هم كه شاعر در موقعيت هاى مشخص زمانى سروده نمى توان الزاماً باور خلل ناپذير او به شمار آورد.
-به هر حال پژوهش احمد علوى نتيجه اى غير از همين حرف هاى دانسته به دست نمى دهد كه: «انديشه مردسالار حتى بر فرهنگ نخبگان جامعه اعم از فقيهان، شاعران و اديبان و عارفان نيز چيره بوده است» و «شاعر در چنين وضعى در محاصره انديشه مردسالار بوده (البته خودش نيز همين انديشه را داشته) و برون رفت از محاصره چنين انديشه اى اگر غير ممكن نباشد، بسيار دشوار است.»
-علوى، نمونه هاى بسيارى را از ادبيات ضد زنانه دستچين كرده كه خالى از مزاح نيست، بعضى از آنها را از نو بخوانيم، نظامى گنجوى گفته است:
-«زن آن به كه در پرده پنهان بود‎/ كه آهنگ بى پرده، افغان بود»!‎/ كه در اينجا پرده، معناى مقام موسيقى را مى دهد و نظامى از نظر فنى بازى ماهرانه اى با معناهاى پرده كرده است تا از پوشيدگى و حجاب زنان دفاع كرده باشد!
نويسنده كه بيش از همه گريبان «نظامى» را گرفته، بيت هاى زن ستيزانه ديگرى از او را نيز به نقل مى آورد، از جمله:
-«زن چيست، نشانه گاه نيرنگ‎/ در ظاهر، صلح و در نهان جنگ‎/
در دشمنى، آفت جهان است‎/ چون دوست شود، هلاك جان است!»
فردوسى هم جدا از همسان دانستن زنان و اژدها، تكليف آنان را نيز روشن كرده است:
-«زنان را همين بس بود، يك هنر‎/ نشينند و زايند شيران نر!»
و در جاى ديگر از حد مذمت و بدگوئى فراتر مى رود و كار را به توهين مى كشاند:
-«زنان را ستائى، سگان راستاى‎/ كه يك سگ به از صد زن پارساى!»
نويسنده توضيح مى دهد كه نظرات فردوسى در خلاء توليد نشده و محصول ميراث فرهنگى دوران اوست. دوران جهانگشائى و جنگ هاى پى در پى كه طبيعى است، زنان نمى توانستند در آن جايگاه مهمى را اشغال كنند، البته جز آن كه «نشينند و زايند شيران نر!»

«جمال زاده، در غربت!
*«خسرو ناقد»، نويسنده و مترجم مقيم آلمان، در باران تازه اشاراتى دارد به «تنهائى و غربت جمال زاده، كه هميشه گمان مى رفت كه يكى از اندك نويسندگان خوشبخت ايرانى در برونمرز باشد! مى گويد «هر كس چند سال از عمر خود را در غربت سپرى كرده باشد، مى داند كه قصه تنهائى و غربت، جانكاه رغم افزاست. حال خواه در كوير لوت و بيابان برهوت باشد و خواه در كنار رودخانه سن و درياچه «ژنو» و «جمال زاده نزديك به نود سال از عمر صد و چند ساله خود را خواسته و ناخواسته در غربت گذرانيده است.»
او خود در نامه اى به «سيمين دانشور» نوشته است: «ژنو بلاشك يكى از قشنگ ترين شهرهاى دنياست... و من، هم زن خوب و خانه خوب و مزاج سازگارى دارم، ولى تنها مانده ام و گاهى اين تنهائى معنوى به جائى مى رسد كه آن شعر معروف بر زبانم جارى مى شود كه، نه در غربت دلم شاد و نه روئى در وطن دارم...»!
-پرسشى كه پيش مى آيد اين است كه جمال زاده با وجود شهرت و اعتبارى كه در ايران به دست آورده بود چرا هيچگاه زندگى «جانكاه» در غربت را رها نكرد و به وطن بازگشت؟
ناقد، تكه اى از نامه ديگرى از جمال زاده را به نقل مى آورد تا پاسخ اين پرسش را بدهد:
-«مكرر به دوستانم گفته ام كه مى ترسم به ايران بروم... عصبانى بشوم و عنان اختيار از دستم بيرون برود و حتى جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و داراى قوه و قدرتى كه بتوانم در مقابل امكان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم! و آدم محولى- يعنى ناپاك و آلوده- پر سر و صدا و پر مدعا و بيكاره از آب درآيم. حالا هم بيكاره و بى مصرف هستم ولى لااقل قدرت اين كه كار نامشروع و عمل زشتى انجام بدهم، ندارم...!»
ناقد سپس بيتى از صائب تبريزى را مى آورد كه به گفته او زبان حال جمال زاده بوده است:
-«دل رميده ما شكوه از وطن دارد‎/ عقيق ما دل پر خونى از يمن دارد»!
-تكه هائى از نامه هاى ديگر جمال زاده نيز در لابلاى اشارات خسرو ناقد آمده از جمله درباره زبان و فرهنگ، انقلاب اسلامى و انتقاداتى كه از شيوه هاى رفتارى او شده است.
-جمال زاده به زبان فارسى و فرهنگ ايران دلبستگى بسيار داشت ولى اين دلبستگى هيچگاه با «تنگ نظرى و تعصب و ناسيوناليسم خشك» همراه نبود. در جائى گفته است:
«زبان حالت رودخانه جوشانى را دارد. بايد سرچشمه آن پاك و قوى باشد تا اگر خاشاكى در آن وارد شود، خود رودخانه به قوت و قدرت خود آن را از ميان ببرد و محو سازد... مسلم است كه دروازه هاى مملكت مان را نمى توانيم به روى افكار جديد ببنديم و اگر ببنديم به جوانان، به مملكت مان و به دنيا و به تمدن خيانت كرده ايم. ولى البته افكار ديگران را نيز از راه خامى و بلاتشخيص پذيرفتن، كار معقولى نيست...»
جمال زاده با همه شهرت و اعتبارى كه يافته بود، هميشه در معرض انتقاد نيز قرار داشته است. پيش از انقلاب، ناقدان او را برج عاج نشينى تلقى مى كردند كه از دور دستى بر آتش ايران دارد و براى حفظ زندگى مرفه خود با نظام همكارى مى كند. پس از انقلاب، با وجود نظر مساعدى كه نسبت به انقلاب ابراز مى كرد چندان مورد «عنايت» قرار نگرفت. انقلابيون بعضى از كتاب هاى او از جمله «صحراى محشر» را ضد اسلامى تلقى مى كردند- و مى كنند. مخالفان نظام تازه هم حرف هاى كج دار و مريز او را در مورد انقلاب اسلامى «سازشكارانه» به شمار مى آورند- و مى آوردند. خود او در نامه اى از اين واكنش ها ابراز شگفتى مى كند: «عجبا! كه جوانان ما در اين اوقات، حساس تر از سابق شده اند و به آسانى بناى بدگوئى و حتى فحش و دشنام را مى گذارند و اسناد تلخ و بى اساس هم گاهى به طرف مى بندند كه مايه تعجب است»!
-خسرو ناقد در اشارات خود به تنهائى و غربت جمال زاده به آخرين قصه چاپ نشده او نيز اشاره مى كند كه «كلاغه به خونش نرسيد» نام دارد و بيان كننده «اشتياق درونى» او به بازگشت به خانه است. اشتياقى كه خواسته و نخواسته برآورده نشد.
*در باران تازه، مطالب متنوع ديگرى نيز در نقد و نظر و شعر و داستان و خاطره انتشار يافته است از جمله: «تأملى در پست مدرن ايرانى»، از محمود فلكى‎/ بررسى رمان تازه شهرنوش پارسى پور با عنوان «ماجراهاى ساده و كوچك روح درخت» از اسد سيف‎/ نگاهى به رمان «عادت مى كنيم» كار زويا پيرزاد، از نوشين شاهرخى‎/ خاطرات زندان احمد موسوى‎/ خاطرات يك ايرانگرد سوئدى از تهران در دوره رضاشاه‎/ مقايسه چهار زبان فارسى و هشت فيلم بلند ايرانى در انعكاس فضاى دهه چهل خورشيدى، بهروز شيدا‎/ خدا، ولايت فقيه و اسلام، از اكبر عسگرپور‎/ نگاهى به كتاب سرگذشت كانون نويسندگان نوشته محمدعلى سپانلو، از هوشنگ اسدى‎/ تكه هائى از كتاب هاى تازه مهرانگيز كار (شورش) و پيمان وهاب زاده (بر روشنى بيدار جاده)‎/ و چند شعر از مانا آقائى و ليلا فرجامى و... تكه اى از شعر «فراخوان» سروده مانا آقانى را مى آوريم تا نمونه اى از شعر نسل جوان پس از انقلاب به دست داده باشيم. شعرى كه به سوى زبان و بيان ديگرى رفته است:
-«هيچكس باور نمى كند‎/ من ماهيگير فقيرى بودم‎/ كه يك شب اقيانوس را به رختخوابم آوردم‎/ و صبح روز بعد صيادان‎/ درشت ترين مرواريد جهان را‎/ از ميان ران هايم، دزديدند...!»*

*باران، فصلنامه فرهنگ و ادبيات، شماره ۱۱ و ،۱۲ نشر باران، سوئد، بهار و تابستان ۱۳۸۵.

ايران
تحقيق
صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •