Nimrooz
Vol. 18, No. 894, August 11, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۴ - جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۸۵
از: عسگر آهنين
عُبيد و اژدهاى دو سر جباريت و عواميت
003924.jpg
دكتر عبدالحميد حسين، گردآورنده «جوك هاى عربى» ، پسگفتارى بر كتابى به همين نام دارد كه در آن از جمله آمده است، كه پس از جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل، ملت مصر ژنرال هاى مصرى را به رگبار جوك بستند. از آن زمان سخنرانى معروفى از «جمال عبدالناصر» رهبر وقت مصر وجود دارد كه وى در آن سخنرانى از ملت تقاضا مى كند كه درباره ارتش مصر جوك نسازند. سازمان امنيت به طور مداوم تازه ترين جوك ها را در اين مورد به اطلاع ناصر مى رساند. اين جوك ها به دقت تجزيه و تحليل مى شدند و رژيم به اين ترتيب از افكار عمومى باخبر مى شد.
وى مى افزايد: تا همين امروز هم در كشورهاى جهان سوم، برخى دولت ها چنين عمل مى كنند.
جوك ها معمولاً سياست، سياستمداران، تنگناها، تابوهاى مذهبى و جنسى، خصايل پست انسانى از جمله خست و دوروئى و نيز عواميت فراگير، خرافه ها و حتى اقتدار خدا را نيز زير ضرب مى گيرند و مورد سئوال قرار مى دهند.
آيت الله خمينى مى گفت: ملت ما، ملت گريه است! نيچه، فيلسوف آلمانى «با خنده كشتن» را كار طنز مى دانست.
زاهدان ريايى، صوفيان منزه طلب و همگنان شان، همواره خنده را تحقير مى كردند و شايد يكى از علل كرختى روحى بيش از هزار ساله ما، همين خنده گريزى و گريه گرائى بوده است و تلاش كسانى كه زندگى زمينى را تبليغ كرده اند، چندان كامياب نبوده است.
آقاى «داريوش آشورى» در كتاب ارزنده اش «عرفان و رندى در شعر حافظ» در اين مورد ضمن يادآورى اين نكته كه با «سعدى است كه عرفان هر چه زمينى تر و شاعرانه تر مى شود» و نتيجه مى گيرد «آنچه تاكنون سبب شده كه عرفان رندانه سعدى از جنبه بارنظرى آن جدى گرفته نشود، ميراث عظيم و پر قدرت عرفان زاهدانه خراسان است، به ويژه آثار مولوى و همچنين چيرگى كلى عرفان زاهدانه يِ» فلسفى «بر فضاى رسمى فكر مدرسى و خانقاهى از قرن هشتم به اين سو و چيرگى آن دو بر فضاى عمومى.» - به نقل از ص ۱۹۲ همان كتاب.
مبارزه جانانه و حماسى و گاه يك تنه عبيد زاكانى با اين «فضاى عمومى» است كه او را به لطيفه سازى و حكايت پردازى هاى گاه بسيار گستاخ برمى انگيزد. گفتيم كه مردم درمانده، حتى «اقتدار خدا» را نيز با طنز و متلك خود به پرسش مى كشند.
در اين زمينه دو نمونه مى آوريم از كتاب ملانصرالدين «عمران صلاحى» :
*روستائى ماده گاوى داشت و ماده خرى باكره. خربمرد، شير گاو به كره خر مى دادند و ايشان را شير ديگر نبود و روستائى ملول شد. گفت: «خدايا تو اين خر كره را مرگى بده تا عيالان من شير گاو بخورند.»
روز ديگر در پايگاه رفت. گاو را ديد مرده. مردك را دود از سر برفت، گفت: «خدايا من خر را گفتم تو گاو از خر باز نمى شناسى؟» (ص۱۲۶) (و نيز ص ۴۸۹ كليات عبيد پرويز اتابكى) .
*ملانصرالدين كيسه آرد از آسياب به خانه مى برد. در عرض راه با خدا راز و نياز كرده ضمناً گفت: «خدايا گرهى از كار من بگشا.»
در اين حال گره كيسه آرد باز شده، آردها به زمين ريخت. ملا با كمال دلتنگى و غيظ رو به آسمان نموده و گفت: «بعد از چند سال خدائى دو گره را از هم فرق نمى دهد.» (ص ۱۳۵) .
سانسور عبيد
داشتم در «كليات عبيد زاكانى» ، با تصحيح و تحقيق و شرح و ترجمه عربى از «پرويز اتابكى» مى چريدم. او لطيفه هاى عربى عبيد را چنان نزديك به زبان او ترجمه كرده است، كه به قول «عمران صلاحى» در ملانصرالدين اش، «كريم كشاورز هم سهواً يا عمداً در كتاب» هزار سال نثر فارسى «چند تا از آن لطيفه ها را به عنوان نثر فارسى قرن هشتم آورده است.»
بارى ديدم كه سانسور بيداد كرده است. آن استاد گرانمايه كه خود سال ها در بيروت مى زيسته و به زيبائى هر چه تمامتر لطيفه هاى عربى عبيد را به فارسى ترجمه كرده است، گويا كتابش در جمهورى اسلامى دچار «بيدزدگى» سانسور اسلامى شده است. همه جا، به جاى كلمات «مستهجن» چنان نقطه گذارى كرده اند كه گاه دريافت معناى لطيفه دشوار مى شود، نمونه اى:
حكايت
شاعرى در مسجد يكى را ديد كه... ... ... . (هر سه نقطه به جاى يك كلمه است ع-آ) با او سفاهت كرد كه در خانه خدا... مى كنى؟ مردك به هزار حيله بجست و از سوراخ مسجد نگاه مى كرد، ديد كه شاعر خود... ... ... باز آمد و گفت: آن چه بود و اين چيست؟ گفت: نشنيده اى «يجوز للشاعر مالايجوز لغيره؟» (صفحه ۴۵۶) .
ما كه نفهميديم، انشاءالله شما فهميده باشيد، وگرنه بايد از سانسورچيان اسلامى بپرسيد كه در اين حكايت، حكايت چيست؟ صفحه ۳۰۷ عبيد محبوب را بخوانيد، تا بدانيد حكايت چيست و نمونه اى از شعر سانسور شده در صفحه ۴۹۵:
دى يكى گفت: كيست اين؟ گفتم:
خدمتش زشت مردكى باشد
... ... . . در... ... . . گفتم: سخن مردمان يكى باشد.
روشن شد؟ كامل آن را در صفحه ۲۲۴ عبيد محبوب، بخش قطعه ها و تضمين ها بخوانيد.
خب، حال براى آن كه زحمات آن استاد هدر نرفته باشد، در همين جا بگويم كه كتابيست بسيار ارزشمند و خواندنى و نثرش، به ويژه در ترجمه لطايف عربى عبيد، براى من دلنشين تر از ترجمه ديگران. (تصميم گرفته ام كسى را با انتقاد دلخور نكنم، بنابراين اسمى هم از آن ديگران نمى آورم! اصرار نكنيد كه بى فايده است!) براى مدعاى بالا نيز نمونه اى زيبا مى آورم كه نگوئيد مثل هميشه حرف مفت مى زند. نمونه:
-خطيبى را گفتند: مسلمانى چيست؟ گفت: من مردى خطيبم، مرا با مسلمانى چه كار؟
سانسور ادامه دارد
و اما سانسور فقط محدود نمى شود به كلمات مستهجن. در بخش «رساله تعريفات مشهور به ده فصل» كه عبيد به تنظيم طنزآميز فقه اللغه مى پردازد، به قول خود او «از بهر ارشاد فرزندان و عزيزان» ، گاه مى بينى كه در كنار لغتى يا نامى فقط نوشته است: ال... يا كلمه اى را نوشته و در مقابل آن سه نقطه گذاشته است.
ناچار ما براى كشف الاسرار به كليات عبيد زاكانى به اهتمام پرويز اتابكى چاپ شده، يكبار پيش و بار ديگر پس از انقلاب رجوع مى كنيم و مقايسه گذارى آن دو چاپ! و سپس مقايسه اش با «كليات عبيد زاكانى» به اهتمام «محمدجعفر محبوب» كه زير نظر استاد «يارشاطر» در آمريكا چاپ شده است، تا جاهاى بيدزده را رفو كنيم و ببينيد كه: يارشاطر، بار خاطر پس زند!
نمونه ها: (نام ها و لغات داخل پرانتر را ما با قياس يافته و به جاى سه نقطه گذاشته ايم):
المفكوك: (فقيه)، ال (شيخ): ابليس، الجحش: (شيخ) زاده، ال (امام): نماز فروش، الخطيب: (خر)، المقرى: (كون خر)، لالا: بى (خا) يه.
يا در نسخه پيش از انقلاب «عبيد» اتابكى كه در سال ۱۳۴۳ چاپ شده، در فصل چهارم مى خوانيم:
الحاجى: آنكه (سوگند) دروغ به كعبه خورد و حاجى الحرمين: عليه اللعنه و العذاب. (سوگند، بر اثر اشتباه چاپى افتاده بود، كه ما سرجايش گذاشتيم. )
اين دو مورد در كليات «محجوب» چنين آمده است: الحاجى: عليه اللعنه، حاجى الحرمين: آن كه سوگند دروغ به كعبه خورد. اما در عبيد اتابكى پس از انقلاب اسلامى، اين هر دو افتاده است. نه از حاجى خبرى و نه از حاجى الحرمين اثرى!
هر جا نيز كه كلماتى مثل جماع بوده يا لواط به سه نقطه تبديل شده است، چرا كه گويا نواب خود برگزيده خدا، جماع نمى شناسند و يادشان رفته است كه آيت الله گيلانى در برنامه هاى روشنگرانه تلويزيونى اش، در حالى كه آب دهان اش را قورت مى داد، مى گفت: خب، حالا مى رسيم به مبحث شيرين لواط! البته ما هم با الهام از ايشان نوشتيم:
بحث شيرينِ لواطم آرزوست
من قلم دارم، دواتم آرزوست!
در پايان تأكيد مى كنم كه همه اين كتاب ها كه در اين نوشته از آنها ياد كرده ام بسيار شيرين، آموزنده و خواندنى اند و دست هيچكدامشان، حال مرده يا زنده درد نكند! هر چند كه اين دست بى نمك ما با اين خودكار لامذهب درد گرفته باشد.
براى رفع خستگى
حال براى رفع خستگى خوانندگان چند لطيفه از عبيد:
*مردى را كه دعوى پيغمبرى مى كرد نزد معتصم آوردند. معتصم گفت: شهادت مى دهم كه تو پيغمبر احمقى هستى!
گفت: آرى از آنجا كه بر قومى چون شما مبعوث شده ام.
*صوفئى را گفتند: جبه خويش بفروش. گفت: اگر صياد دام خود فروشد به چه چيز صيد كند؟
*لرى در مجلس وعظ حاضر شد. واعظ مى گفت: صراط از موى باريكتر باشد و از شمشير تيزتر و روز قيامت همه كس را بر او بايد گذشت. لر برخاست و گفت: مولانا آنجا هيچ دارابزينى (نرده و دستگيره) يا چيزى باشد كه دست در آنجا زنند و بگذرند؟ گفت: نه!
گفت: نيك به ريش خود مى خندى، والله اگر مرغ باشد از آنجا نتواند گذشت.
*مولانا ركن الدين ابهرى از مولانا غياث الدين پرسيد كه يخ سلطانيه سردتر است يا يخ ابهر؟ گفت: مولانا اين سئوال تو از هر دو سردتر است.
دمتان گرم!




از: عسگر آهنين
به: استاد مصلح الدين زشكى
«از ماست كه بر ماست!»
سگ چو از منزل برون انداختيم
گُربه شُد شيرو به او هم باختيم
موش ها بشكن زنان ظاهر شدند،
خانه را از گربه چون پرداختيم!
ما به اين مستان سرود آموختيم
ساز، همآوازشان بنواختيم
خود فضيلت بين كه ما، اين فاضلان
عاقبت با فضله موشى ساختيم
دُم در آوردند موشان، بى درنگ
ما به خدمت سوى اوشان تاختيم
بر دُمِ آنان، تو رندى مان نگر
پرچم فتح و ظفر افراختيم!
خوش خيالى بود و خود پنداشتيم
در قفاى دشمنان انداختيم
حال موش است و شلنگ اندازى اش
با دُمِ ما شير مردان بازى اش!

ايران
تحقيق
صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •