به اهل ساحل از كولاك بنويس!
يادى از شيون فومنى
و اين هفته ميهمان شيون فومنى هستيم، شاعرى از جنگل هاى سبز گيلان، آنكه زادگاهش را عاشقانه دوست مى داشت و كمتر سروده اى را از خودباز گذاشت كه در آن رد پايى ازآسمان هاى زلال و زمين هاى باران زده گيلان نباشد. آنكه عشق ها، رنج ها، شرم زدگى ها و شادى هاى زادگاهش را آنگونه در شعرهايش تصوير زد، كه مى توانستى از لابلاى آن واژگان با گيلان ديدارى دوباره داشته باشى.
سروده هاى شيون فومنى (مير احمد سيدفخرى نژاد) بيشتر از دهه ۱۳۵۰ بر سر زبان ها افتاد و بيشتر بر سر زبان گيلكى ها، چرا كه بيشتر به زبان آنها مى سرود. چنانكه بى هيچ ترديدمى ادعا كرد كه شيون در زنده نگاه داشتن ادبيات و فرهنگ گيلان نقش مؤثرى، همانند نقش شهريار در احياى فرهنگ آذربايجان داردكه شكوهمند وقابل ستايش است.
شيون حتا در طرح هاى كوتاه عاشقانه اش هم، از نمايش متعلقات مربوط به گيلان غفلت نمى كرد، مانند حضور مرغ «ياكريم» در شعر زير:
در سه كنج روز،
زير سقف مهربان زيستن؛
«ياكريم» سال پيش،
لانه كرده است.
برنگشته اى هنوز...
اين هنرمند حتا «جنگل» را با آن فضاى زنده و انبوه به شعر خويش راه مى دهد و آن را مركز غزل انقلابى و بالا بلند خويش مى كند:
كدامين صفحه از تاريخ خون تكرار شد جنگل
كه مردان را سر ِ مردانگى بر دار شد جنگل
شب مرگ است و هستى-بادبان ها را برافرازيد
كه بندرگاه اخترهاى شيرينكار شد جنگل
به رگبارى كه آشفته است خواب همزبانى را
سر ِ آزادگان را سينه ديوار شد جنگل
برنج تلخ ما، كاكل چو در خون رفيقان شست،
اناالحق گاه منصوران شاليزار شد جنگل
شيون فومنى آموزگارى مبارز و راستين بود كه همواره به شاگردانش درس زندگى و مقاومت مى آموخت:
رهاكن خانه را از خاك بنويس!
به مردان از دل بى باك بنويس!
قلم در هر دو چشمانم فرو بر!
به اهل ساحل از كولاك بنويس!
اين شاعر دريكى از شعر هايش به نام «با زخم ديرساله» مسير ناگزير زيستن انسان و «بايدهايى» را كه براى او رقم زده شده، بند به بندتصوير مى زند. اين شعر از سنت هائى مى گويدكه براى مردم در حكم وظيفه آمده و انسان كليشه اى را راه گريزى از آنها نيست:
در يك غروب خيس،
از مرزهاى آبله روييدم،
با پاى زخمديده مادر زاد...
هجى كنيد نام تبارم را...
بايد تمام عمر مثل پدر فرسود
بايد به گاو ِ كارى و گاو آهن،
بايد به خانه درختى خود دل بست.
بايد براى پشته هيزم به كوه زد.
بايد به كار مزرعه عادت كرد.
بايد لباس تن شده از ديگران خريد.
بايد به دودمان كهنه خود باليد.
بايد مجاب خواهش مادر شد.
بايد گرسنه بود و عبادت كرد.
نان بيات خورد،
شكر خداى كرد.
بايد به هرچه كهنه قناعت كرد.
آوخ... تمام تجربه ام اين است:
در جلگه هاى هرزگى بودن
وقتى برهنه پاى،
از مرزهاى آبله روييدم،
با زخم دير ساله فرسودن...
از شيون فومنى علاوه برمجموعه كارهاى محلى او به نام «گيله اوخان» مجموعه شعر هاى ديگرى به نام هاى «يك آسمان پرواز» ، «پيش پاى برگ» ، «از تو براى تو» ، «رودخانه در بهار» ، «كوچه باغ حرف» باقى مانده است كه دو مجموعه آخرين وى به همت فرزند برومندش حامد- كه راه شاعرانه پدر را نيزدنبال مى كند- به چاپ رسيده است.
شيون تابستان سال ۱۳۷۷ در چهل و نه سالگى بر اثر بيمارى كليوى به جاودانگى پيوست و در گيلان در كنار ميرزا كوچك خان جنگلى به خاك سپرده شد.
روانش شادمانه باد!
و اينك با شعرى از او نوشتار را به پايان مى بريم:
يك آسمان پرواز
پرواز را آغاز خواهم كرد با تو
يك آسمان پرواز خواهم كرد با تو
روز از نو آرى، روزگارى خوشتر از نو
از خويشتن آغاز خواهم كرد با تو
يا هو- مدد گيرى اگر از باطن عشق،
هرگوشه را شيراز خواهم كرد با تو
ييلاق آغوش علف هاى جوان را،
غربت پذير راز خواهم كرد با تو
مضمون شب را مى دمم در سينه نى،
آبى تر از آواز خواهم كرد با تو
يا تو چو شيطان رانده مى مانى كنارم،
يا من خدايى باز خواهم كرد با تو
كار گردانان بزرگ وفيلم هاى ماندنى
اكيرا كوروساوا «Akira Kurosawa» فيلمساز مشهور ژاپنى، در ۲۳ ماه مارس ۱۹۱۰درتوكيو چشم به جهان گشود. . او پس از تلاش در زمينه نقاشى، در سال ۱۹۳۶ به عنوان دستيار كارگردان پا به عرصه سينما گذاشت و در سال ۱۹۴۳ نخستين فيلمش را ساخت.
فعاليت سينمايى و هنرى كوروساوا، چنان ابعاد ژرف و پيچيده اى دارد كه با سادگى نمى توان توضيح داد.
او جهان اسطوره هاى كهن را به واقعيت زندگى روزمره انسان امروزى، پيوند مى زد و همواره به جستجوى انسانيتى محض يا به قول خودش پارسايى اى متعالى مى رفت.
كوروساوا در سال۱۳۵۰ فيلم بسيار موفق «راشومونRashomon» را كارگردانيكرد. اين فيلم جايزه اول جشنواره ونيز را برد و سبب شد غرب با پتانسيل سينمايژاپن آشنا شود.
هرچند سينماى ژاپن را با نام كوروساوا سربلند است اما وى در كشور خودش فيلمساز چندان محبوبى به شمار نمى رود. او فيلمساز محبوب غربى ها و به خصوص فيلمسازان آمريكايياست. علاقه فيلمسازان آمريكاييبه او تا حدى است كه بارها فيلم هاياو را بازسازيكرده اند.
مطبوعات ژاپنى بسيار كوشيدند از او تصوير آدمى مستبد را به دست دهند، البته همه همكاران و بازيگران فيلم هايش هم عقيده هستند كه او سر كار آدمى سرد و جدى بود.
مرگ اين هنرمند در پنجم سپتامبر ۱۹۹۸ اتفاق افتاد.
راشومون:
راشومون اولين فيلم مدرن ژاپن است. فيلمى متفاوت از امپراطورى سينما. روايتى بى تاريخ مصرف. اين فيلم به لحاظ روايتى هنوز هم مدرن است. مدرن از اين جهت كه داستان يك قتل از زبان سه نفر گفته مى شود كه در نتيجه سه روايت متفاوت حاصل مى آيد كه به هم ربطى ندارند و شايد فقط مسأله قتل و تجاوز كه هسته هاى اصلى فيلم هستند، در آنها مشترك باشد. از لحاظ بصرى هركدام از اين روايت ها در بر گيرنده «سه بازگشت بلند به گذشته» است، واجد سه بينش از سرنوشت انسان در يك رويداد وحشتناك.
آنچه در اين فيلم بسيار مهم است، تجسم بخشيدن به شيوه هاى روايتى در بيان سينمايى است و طرح دروغ ها و ابهام ها در تضاد و تقابل با سر نوشت انسان كه آن را يك هيزم شكن، يك راهب و يك رهگذر كه نمادهاى انسان ساده، انسان روشنفكر و انسان عملگرا هستند، پى ريزى مى كنند.
كوروساوا در اين فيلم گويى جهان و آنچه را كه در آن است، مورد ترديد قرار داده تا هركس با حقيقت خاص خود، با اصل موضوع برخورد كند و اصل موضوع، پافشارى در باوركردن مشكوكانه عشق است تا پارسايى انسان مورد قضاوت قرار گيرد. از اين رو و با اين پافشارى- در واقعيت و نه در خيال- تماشاگر شاهد توهم هاى تأثربرانگيزى در فيلم مى شود.
اما براستى چرا در اين فيلم پارسايى انسان بنابر روايت هاى مختلف زير سئوال برده مى شود؟
با استفاده از نوشتار فرامرز ويسى
از يادداشت هاى دكتر محمد معين
كه مپرس...
روز پنجم اسفند ۱۳۳۴با يكى از دوستان به عيادت استاد دهخدا رفتم. چراغى بود كه رو به خاموشى مى رفت. مصداق اين مصراع خود بود: «پوست بر استخوان ترنجيده»
پس از چند دقيقه روى به من كرد و گفت: «كه مپرس» و پس از لحظه اى بار ديگر گفت: : «كه مپرس» .
ذهنم متوجه غزل حافظ شد، پرسيدم «منظور شما غزل حافظ است؟»
گفت: «آرى»
پرسيدم: «مايليد آن را براى شما بخوانم؟»
با سر اشاره مثبت كرد. ديوان حافظ را برداشتم و اين غزل را به تأنّى خواندم:
درد عشقى كشيده ام كه مپرس
زهر هجرى چشيده ام كه مپرس
گشته ام در جهان و آخر كار
دلبرى برگزيده ام كه مپرس
آن چنان در هواى خاك درش
مى رود آب ديده ام، كه مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش،
سخنانى شنيده ام كه مپرس
سوى من لب چه مى گزى كه مگوى،
لب لعلى گزيده ام كه مپرس
بى تو در كلبه گدايى خويش،
رنج هائى كشيده ام كه مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامى رسيده ام كه مپرس
سراپا گوش بودو سر خويش حركت مى داد، گويى اين غزل خواجه عرفان، آيينه تمام نماى عمر او بود.
دو روز بعد استاد دهخدا در همان اتاق چشم بر جهان و جهانيان فرو بست.
«مجله يغما، سال نهم، ص۲۹۴»
دو شعر از ماتى كاتز شاعر اسراييلى
برگردان: ع. مينا
ماتى كاتز Mati Katz شاعر جوان اسراييلى است، كه در نوزده سالگى در جبهه جنگ جان سپرد.
۱- تجربه
آن ها را در ظرف هائى شكسته گرد آورديم،
ظرف هائى نه چندان گود كه آنها را نگه دارد.
شب فرود آمد و ما تنها مانديم.
ظرف ها مرتعش شدند، به شدت لرزيدند-
با هم تكان خورديم.
مشت هائى رخشنده گرد آورديم
براى روز كه مى دميد.
در برابر خورشيدپاك ايستاديم،
دست هايمان فشرده به هم و خندان.
۲- نقطه بى جان
خزيدم؛
لباس هايم چسبناك از خون و عرق.
تيرها و نارنجكى كه به خطا رفت.
عضلاتم خسته از جنگ.
با هزار چشم و خورشيد سوزان.
فرار كردم،
همه چيز را براى آنان گذاشتم؛
خزيدم به حاشيه غرش عظيم
زخمى و خونين.
خزيدم به نقطه اى بى جان...
پرسه درمتون كهن
مردى بود از ختلان كه او اسپ (اسب) شناختى و در آن علم بصارتى و مهارتى تمام داشت و از دنيايى محروم بود، مگر همين.
از تنگ حالى به بخارا رفت. چون روزى چند برآسود، به خدمت امير بخارا حاضر شد و گفت من مردى اسب شناسم، به خدمت امير آمده ام تا مرا كارى فرمايد.
امير گفت اين مرد را به ستورگاه برند تا اسبان من ببيند.
وى اسبان را بديد و باز آمد و گفت: «يا ايهاالامير، من هيچ اسبى در آخور نديدم.»
امير را عجب آمد و گفت يا اين مرد در اين كار، نيك كامل و با بصيرت است، يا نيك احمق. پس به آخور رفت و گفت هر چهار هزار مركب من بياريد و بر او عرضه كنيد. همچنان كردند. آن مرد گفت: «يا ايهاالامير، من ستوران تو را ديدم، اما در اين ميان هيچ اسبى نديدم.» امير گفت: «اينهمه بار گيرانند.» مرد گفت: «امير گاوان را زين مى نهد.»
امير گفت: «اى احمق، من برگاو مى نشينم؟ اينها اسب است، بهاى هر يك صد هزار درهم است، تو اين مركبان را برابر گاوان كردى؟»
مرد گفت: «ميان ستوران تو و گاوان تفاوت آنست كه اين ستوران شاخ ندارند.» وسوگند خورد كه يك اسب در ميان اين چهار هزار نيست.
امير را نيك عجب آمد.
مرد: «معتمدى را بگوى تا پنج هزار درم بردارد و با من بيايد تا من اسب خرم و امير ببيند كه اسب كدام است.»
امير بفرمود كه همچنان كنندواسب شناس مدت يك سال آنجا بود و هر روز به نخّاس مى رفت و اسب مى ديد، تا اينكه يك روز اسبى آوردند، بهاى او صد دينار كمتر، معتمد را گفت: «بهاى اين اسب را بده.» معتمد زر بداد و گفت: «اى مرد در آخور امير اسب هست به قيمت از اين ده بار زياده...»
مرد گفت: «امير تو در اسب همچون تو داند.»
مرد اسب شناس سه روز اسب را آسايش بدادو بعد نعل بست و به امير پيغام داد كه فردا اين اسب را بيارم تا امير نگاه كند، اما بايد كه همه لشگر را بفرمايد تا فردا حاضر شوند. امير همچنان كرد.
آن مرد بامداد اسب را فروماليد و پاك كرد و زين نهاد و برنشست و در ميدان آمد و همه لشگر در تعجب آن ماندند كه آن مرد چه آورده است.
چون اسب شناس فراز امير شد، دستار از سر امير درربود و اسب را پاشنه زد و از ميدان بيرون جهانيد. امير خجل شد و گفت: «بگيريدش...»
همه سواران از عقب او بتاختند، هيچكس گرد او نيافت، مقدار سى فرسنگ به دنبال او رفتند، اورا در نيافتند.
و اسب شناس به ختلان رفت و به امير نامه نبشت كه ياايهاالامير اين حركت بدان كردم تا خجل گردى و هر جدّ و جهدكه بتوانى در گرفتن من بكنى و هيچكس مرا نتوانست گرفت. اكنون اگر من امير را به خدمت مى شايم، امان نامه و انگشترين خود را بفرست تا بيايم، وگرنه اسب و دستار را بفرستم.
امير او را امان نامه و خلعت فرستاد و اسب شناس را باز آورد. پس روزى به او گفت: «اينك بگو تدبير اين اسبان من چيست؟»
مرد خنده اى كرد و گفت: «در حيرتم كه هنوز امير اين گاوان را، اسب مى خواند!»
برگرفته از كتاب «آداب الحرب و الشجاعه» ، تأليف فخرالدين مباركشاه، قرن هفتم هجرى
ريشه يابى ضرب المثل ها
صاحب خانه خودش مرا مى شناسد (= طفيلى و قُفيلى)
مى گويند يكى غروب در راهى به دوستى برخورد. پرسيد «كجا مى روى؟»
گفت «خانه كسى به شام مهمانم»
گفت «من هم با تو مى ايم»
گفت «آخر اگر صاحبخانه پرسيد اين كيست چه بگويم؟»
گفت «جوابش خيلى ساده است، بگو اين طفيلى است!»
پاره اى رفتند. رفيق ديگرى بديشان رسيد پرسيد «كجا مى رويد؟»
رفيق نخستين حكايت مهمانى رفتن خود و طفيلى شدن رفيق دوم را باز گفت. رفيق سوم درآمد كه «پس من هم با شما مى آيم.» اولى گفت «بابا اين را به طفيلى مى برم تو را اگر صاحبخانه پرسيد كيستى، چه بگويم؟»
گفت «جوابش ساده است، بگو اين هم قُفيلى است»
چون پاره اى ديگر رفتند رفيقى ديگر بديشان رسيد و جون از حال و حكايت آگاه شد گفت «خوش باشد! من نيز با شما دوستان يكدل خواهم آمد.»
رفيق نخستين گفت «اگر صاحب خانه بپرسد اين كيست در جوابش چه بگويم؟»
گفت «نه تو را به جواب گفتن نيازى هست و نه مرا به اسمى، چرا كه صاحب خانه خودش مرا به اسم و به رسم مى شناسد.»
رفتند و رسيدند و در زدند، صاحب خانه در را گشود، ديد يك نفر را به شام وعده گرفته، چهار نفر آمده اند. پس با اشاره به دومى گفت «تو را مهمان كرده ام، اين كيست؟»
مهمان اصلى گفت «اين طفيلى.»
صاحب خانه به آن ديگرى اشاره كرد و گفت «اين يكى؟» مهمان جواب داد «اين هم قفيلى است.»
صاحب خانه گفت «تو مهمانى؛ اين طفيلى است و آن هم قفيلى؛ آن پدرسوخته مفتخور ِ چهارمى كيست؟»
در اين موقع چهارمى كه نيشش تا بناگوش باز شده بود رو به مهمان اصلى كرد و گفت «نگفتم صاحبخانه خودش مرا با اسم و رسم مى شناسد؟»
براى يك دستمال، قيصريه را به آتش كشيدن
قيصريه عبارت از بازار كوتاهى بوده كه دوراسته دكان در طرفين خود داشته، نظير پاساژهاى امروزى.
براى اين ضرب المثل داستانى نقل شده كه خلاصه آن بدينگونه است:
علاقبندى در قيصريه شيراز دكه اى داشت. شاگرد اين علاقبند به لعبتى دل باخته بودو آرام و قرارش نبود. شبى از شب ها هنگامى كه علاقبند به خانه رفته بود و شاگرد در كار بستن دكّه بود، معشوقه از آنجا گذر كرد و قضا را چشمش به دستمال هاى گرانبها و زيبايى افتادكه توليد آن منحصر به همين دكه بود و خواستار آن شد. شاگرد كه نه روى رد كردن معشوق را دلشتو نه پول خريدن دستمال را، ناگزير دستمالى به رسم هديه به او داد، اما براى از ميان بردن آثار جرم خود، پيش از بستن دكه شمعى را چنان قرار داد كه ساعتى بعد حريقى ايجاد كند. و اين حريق باعث انهدام سراسر قيصريه شد. «داستان هاى امثال، امينى»
كمال الملك و تالار آينه
كمال الملك «محمد غفارى» نقاش برجسته ايرانى است كه در نيمه قرن نوزدهم در كاشان در خانواده اى هنرمند ديده به جهان گشود. در پانزده سالگى از كاشان به تهران آمد و سه سال در مدرسه دارالفنون به آموختن علم و هنر پرداخت. در پايان سال سوم، ناصرالدين شاه كه براى بازديد مدرسه بدان جا رفته بود، با ديدن يكى از تابلوهاى او- پرتره اعتضاد السلطنه رئيس دارالفنون- استعداد كمال الملك را دريافت و او رامورد تحسين و تشويق قرارداد. پس از آن كمال الملك، با پشتيبانى مالى ناصرالدين شاه، به مدت چهار سال در محلى كه براى او در دربار تعيين شده بود به كشيدن تابلو پرداخت و بيش از ۱۷۰ تابلو خلق كردكه مشهورترين آنها تابلوى «تالار آئينه» است كه شاهكار هنر نقاشى وى به شمار مى رود و نيز نخستين تابلويى است كه امضاى كمال الملك را بر دامان خود دارد.
در اين تابلو كه بنا به درخواست ناصرالدين شاه كشيده شده، شاه در حالى كه شمشيرش را روى زانو گذاشته، نزديك تخت طاووس روى صندلى نشسته است.
موزه برليان كه تصوير در آنجا كشيده شده، تالار بزرگى است كه سقف و چهار ديوار آن آئينه كارى شده و سه چلچراغ صد شاخه از سقف آويزان دارد كه روى هر كاسه لاله آنها، عكس رنگى ناصرالدين شاه نقش شده. در يك سمت تالارتخت طاووس و كره جواهر و شمعدان ها قرار دارد. درهاى دو طرف تالار همه به باغ باز شده و جلوى آن ها پرده تور آويخته است وهنر بزرگ كمال الملك نه تنها پرداختن به جزئيات پيرامونى است، بلكه انعكاس رنگ اشياء در آينه ها و چراغ هاى بزرگ و كوچك اطراف است كه با زواياى گوناگون در يكديگر تابيده اند. و نيز در آفرينش اين شاهكار، صبر و حوصله نقاش هنر ديگرتر اوست.
نكته ها
قاضى و دادخواهان
دو نفر به دادخواهى نزد قاضى رفتند. يكى از آنها او را چراغى هديه داد تا به سود او حكم كند و آن ديگرى قاضى را استرى بخشيد تا جانب وى نگاه دارد. روز محاكمه اولى چون قاضى را متمايل به مدعى ديد، براى يادآورى گفت: صحت ادعاى من مانند چراغى بر بالاى مناره مى درخشد. قاضى منظور او را دريافت و گفت: سخن كوتاه كن كه استرى لگد پرانيد، چراغدان بشكست وچراغ بكشت! «از هر خرمنى خوشه اى»