|
سيروس على نژاد
آجودانى: مشروطه موفق نبود كه هنوز همان آرزوها را داريم
ماشاء الله آجودانى نويسنده كتابهاى «يا مرگ يا تجدد» و «مشروطه ايرانى» از جمله صاحب نظرانى است كه در زمينه مشروطه تحقيق مى كند. يا مرگ يا تجدد او يكى از بهترين آثارى است كه در زمينه ادبيات انقلاب مشروطه نوشته شده و «مشروطه ايرانى» نيز به قدرى مورد توجه قرار گرفته كه در ايران و خارج بارها تجديد چاپ شده است. به مناسبت صدمين سالگرد انقلاب مشروطه بار ديگر با آقاى آجودانى به گفتگو نشسته ايم.
|
|
|
اجازه بدهيد از تناقضى شروع كنيم كه شما همواره در صحبت از مشروطيت از آن گفته ايد. چرا انقلاب مشروطه از نظر شما متناقض است؟
براى اينكه از يك طرف صحبت از آزادى است، صحبت از مجلس است، صحبت از حكومت ملى و همه چيزهاى مدرن و مفاهيم جديد مترقى است، اما از طرف ديگر همين آزادى را، امر به معروف و نهى از منكر تعريف مى كنند و به مسائل شرعى تقليل مى دهند.
از يك طرف مى گويند پارلمان و مجلس شوراى ملى، و از طرف ديگر مفهوم «امرهم شورا بينهم» از درون آن بيرون مى آورند. از يك طرف مى گويند ملت، و مفهوم جديدى از ملت ايران مى دهند، ولى از طرف ديگر اين مفهوم با همان معناى سنتى كه در جامعه ايران وجود داشته- هميشه ملت به معناى دين در مقابل دولت قرار داشته- در هم مى آميزد. ملت در معناى جديد هم با حكومت مخالف است. پس مفهوم مدرن ملت را به وجود نمى آورد.
جريان متناقض اين است كه روشنفكرى عرف گرا يك سرى مفاهيم را مطرح مى كند، مشروطيت را طرح مى كند اما آن روايتى كه در جامعه جا مى افتد باز همان روايت شرعى شده است. روايت مشروطيتى است كه بيان شرعى پيدا كرده. سرانجام اين مى شود كه دولت بايد به يك سرى قوانين مقيد باشد.
آيا اين از كج فهمى روشنفكران مشروطه بود يا شرايط اجتماعى اساسا چيزى جز اين را بر نمى تابيد؟
اينجا بحث دو قسمت مى شود. يك قسمت اين است كه خود اين جريان هاى روشنفكرى از درون يك جامعه سنتى بيرون آمده بودند و با ذهنيت ايرانى با مفاهيم غربى برخورد مى كردند. اما همين روشنفكر به عقيده من از سر حسن نيت ناگزير است براى مطرح كردن مفاهيم جديد، يك بيان شرعى براى آن پيدا كند. يعنى قبل از اينكه روحانيون مشروطه خواه مشروطه را شرعى كنند، خود روشنفكران مشروطه خواه اين بيان شرعى را به وجود مى آورند. چون اگر به وجود نمى آوردند نمى توانستند اين مفاهيم را... .
بنابراين ناگزير شدند.
بله ناگزير مى شوند. اما اين ناگزير بودن نقطه پايان بحث نيست. اين نگاه اخلاقى به تاريخ است. در حالى كه نگاه انتقادى، برخورد اخلاقى و شخصى نيست. برخوردى است از سر شناخت براى اينكه بفهميم در چه موقعيتى از تاريخ قرار داشتيم.
پرسش اين است كه چرا روشنفكران ناگزير بودند حتا مطالبى را كه كم و بيش مى فهميدند، به شرع و شريعت تقليل بدهند. اگر اين جورى نگاه كنيم آن وقت مسأله فرق خواهد كرد.
پاسخ اين خواهد بود كه دو استبداد در جامعه حاكم بود. يك استبداد سياسى و يك استبداد دينى، كه بدتر از استبداد سياسى بود. اين دو استبداد مانع رشد تفكر مدرن بود. هنگامى كه مشروطيت تاسيس مى شود روحانيون نامه مى نويسند با ثبت احوال مخالفت مى كنند؛ مقدمه قانون اساسى فرانسه را ترجمه مى كنند و با شرع تطبيق مى دهند كه نگويند مخالف شرع است.
اينها نشان مى دهد يك قدرت سهمگينى در آن جامعه هست كه با انديشه مدرن مخالف است. از ترس آن قدرت بايد اينها را به يك زبان ديگر در آورد.
درست كه نگاه كنيم مى بينيم ناصرالدين شاه از روحانيون مترقى تر است. مثلا ميرزاى شيرازى در تلگرافى به او مى گويد كه راه آهن مخالف قرآن است يا مراوده و تردد با خارجيان مخالف نواميس قرآن است. ناصرالدين شاه حيرت مى كند و مى گويد اين چه حرفى است كه اينها مى زنند؟ بنابراين اگر آنجا كه گفتم به بحث نقطه پايان نگذاريم بلكه به اين پرسش بپردازيم كه چرا روشنفكران ناگزير بودند، آن وقت است كه وارد تاريخ مى شويم، آن وقت است كه نگاه ما، نگاه تاريخى مى شود. بايد ديد چرا ناگزير بودند.
به نظر من استبداد قاجار سد راه رشد تمدن جديد نبود، پادشاهان قاجار خود ترس خوردگان استبداد دينى بودند. مظفرالدين شاه وحشت داشت كه اتهام شيخى به او بزنند. اهميت تاريخ در اينجاست كه اگر ما نيروى روحانيت را در انقلاب اسلامى مى شناختيم، يعنى تاريخ مشروطيت را مى شناختيم، فكر مى كنم سرنوشت ديگرى داشتيم.
اگر از من درباره انقلاب اسلامى بپرسند خواهم گفت اين انقلاب حاصل جهل ملت و حاصل جهل روشنفكرى ايران نسبت به تاريخ خود و قدرت روحانيون بود. جالب اين است كه در همين دوره مشروطه ميرزاى نائينى كه رساله معروف خود را در تطبيق دادن مشروطيت با شرع مى نويسد مى گويد دو نوع استبداد داريم كه از آن ميان استبداد دينى بدتر است. جالب تر گزارش مجدالاسلام كرمانى است كه من در «مشروطه ايرانى» نقل كرده ام.
مجدالاسلام كرمانى كه زمانى رئيس طلاب حوزه اصفهان بود و از مشروطه خواهان بنام اين دوره، از عوامل و جهات مختلفى كه باعث انحطاط مجلس ملى شده است، ياد مى كند و مى نويسد: «ورود آنها [ روحانيان ] به مجلس دو عيب بزرگ داشت، يكى آنكه عنوان مشروطيت را كه به كلى خارج از امور ديانت بود، داخل در امور ديانت كردند و مثل ساير مسائل شرعيه، رأى و عقيده علما را در آن مدخليت دادند.»
او در انتقاد از مداخلات روحانيان در امر شرعى كردن مشروطه تا جايى پيش رفت كه صريحاً نوشت: «يكى از اسباب انحطاط مجلس، ورود آخوندها بود در او، و اگر يك مرتبه ديگر مجلس و مشروطيت در اين مملكت پيدا شد، حتما بايد مراقب باشند جنس عمامه بسر را در مجلس راه ندهند. اگرچه به عنوان وكالت هم باشد.»
درست است كه مجدالاسلام اين حرف را مى زند اما با توجه به اينكه روحانيت نقش قابل توجهى در انقلاب مشروطه داشته و شايد بدون حضور آنها انقلاب به ثمر نمى رسيد، اين سوال پيش مى آيد كه با اين اوصاف كه شما مى گوييد نقش روحانيت در انقلاب مشروطه را چگونه بايد توجيه كرد؟
من ترديدى در نقش روحانيت در انقلاب مشروطه ندارم. از قضا موضوع بحث اساسى من همين است. اين پرسشى است كه پيش روى همه ماست. و آن اين است كه يك انقلاب تجددخواه كه برنامه كارش مدرنيزاسيون ايران بود، رهبرى آن در دست روحانيون ماند و يك انقلاب ديگر كه دو شعار از سه شعار اصلى آن استقلال و آزادى بود، باز رهبرى اش در دست روحانيون بود.
ناچار بايد به اين پرسش پاسخ داد كه چرا چنين است؟ چرا روحانيون در هر دو انقلاب نقش اول را دارند. به نظر من، اين به ساختار قدرت در ايران بر مى گردد. در ايران هميشه يا ايلات قدرت را در دست داشتند يا روحانيون. قدرت در ايران همواره بين اين دو جريان در نوسان بوده است.
يعنى بين روحانيان و درباريان. با جنگ هاى ايران و روس اتفاقى در مملكت ما مى افتد و آن اين است در جنگ با روس فتحعليشاه براى اينكه در مقابل روس بايستند، مى بيند حرفش خريدار ندارد، مردم و بخصوص روستاييان حاضر نيستند به جنگ بروند مگر اينكه روحانيون فتوا دهند كه اين جنگ، جهاد مقدس است و جنبه شرعى دارد.
ماجراى جنگ ايران و روس هم درسى به حكومت قاجار داد، هم به روحانيون. به روحانيون اثبات كرد كه چه قدرتى دارند و تا كجا مى توانند پيش بروند و به شاهان قاجار فهماند كه با چه نيروى بزرگى سروكار دارند.
البته اين ساختار از دوره صفويه وجود داشت اما در دوره قاجار عميق تر شد و روحانيون استقلالى پيدا كردند كه پيش از آن نداشتند. اينان در جنگ هاى ايران و روس قدرت بزرگى را تجربه كردند و مفهوم ولايت فقيه هم در همين دوره پديد آمد و براى حمايت از فتحعليشاه تدوين شد.
در واقع در اين جنگ ها يك زمينه اجتماعى فراهم آمد كه روحانيون فهميدند مى توانند قدرت سياسى را در اختيار بگيرند. اما جنگ ايران و روس به نحو مفتضحانه اى شكست خورد. بخش هاى مهمى از مملكت از دست رفت و كار به جايى رسيد كه ساختار قدرت ترك برداشت. هيچگاه شاه ايران براى اينكه مثلا وليعهدش پادشاه شود، نياز به تأييد و حمايت قدرت خارجى نداشت، اما در اين دوره اين اتفاق افتاد.
علاوه براين از همين زمان همسايگان تازه اى براى ايران پيدا شدند. از قديم در شرق ايران ازبك ها و در غرب عثمانى ها بودند و جهان، جهان اسلام بود. ما با مذهب شيعه و زبان فارسى، سفره خودمان را از جهان اسلام جدا و استقلال خود را حفظ كرديم.
در واقع ما از جهان اسلام كنار كشيديم و گفتيم ما ايرانى هستيم و مذهب ما و زبان ما فرق دارد. اما با جنگ هاى ايران و روس جاى همسايه ها عوض شد. روس ها و انگليسى ها همسايه ما شدند.
شاه ايران فهميد كه اگر بخواهد حكومتش استمرار پيدا كند بايد دست به دامن اينها بزند. روحانيون هم كه خود را مسئول شكست مى ديدند، دريافتند كه جهان، جهان تازه اى شده است. بخشى از روحانيت فهميد كه اگر از افكار نو و بعدها مشروطيت حمايت نكند، كلاهش پس معركه است.
بخش خوشفكر روحانيون كه دل سوخته اى هم داشتند و از دست روحانيون سنتى و مرتجع هم ناراحت بودند و شرايط زمانه را مى فهميدند فكر كردند بيايند وسط، نه تنها وسط، كه قدرت را هم به دست بگيرند. يعنى آگاهانه وارد قدرت سياسى شدند.
مشاركت آنها براى اين بود كه به مشروطه تفسير شرعى بدهند و خودشان مملكت را اداره بكنند. حتا اين افسانه را ساخته بودند كه مشروطيت اصلش مال اسلام بوده و در جنگ هاى صليبى، مسيحيان آن را از اسلام گرفتند و با خود بردند. كتاب آيت الله نايينى اصلا با اين داستان شروع مى شود. بنابراين آن بخش از روحانيونى كه وارد مشروطيت شده بودند براى اين وارد شده بودند كه قدرت را به دست بگيرند، نظام اسلامى را حفظ كنند و اين نمادهاى جديد را با شريعت تطبيق بدهند.
دو مجتهد بزرگ، خراسانى و مازندرانى، بعدها مى گويند كه ما مشروطيتى خواستيم كه اسلامى باشد ولى روشنفكران خيالات ديگر داشتند. در عمل ديديم كه بالاخره روشنفكرى ايران با همه گرفت و گيرهايى كه داشت حد اقل توانست مفاهيم جديد را وارد جامعه كند و جزو مطالبات سياسى مردم ايران قرار بدهد.
با همه اينها هنوز مشروطه ورد زبان روشنفكران ايران است، هنوز روشنفكران ايران همان آمال و آرزوهايى را دنبال مى كنند كه روشنفكران مشروطه داشتند. نتيجه حرف هاى شما اين است كه مشروطه از همان اول شكست خورده به دنيا آمد در حالى كه همين امر كه مشروطه هنوز ورد زبان ماست، نشان مى دهد كه به رغم همه شرعى شدن ها انقلاب مشروطه پيروز بوده است. اينطور نيست؟
اينكه مشروطه هنوز ورد زبان ماست چه چيزى را نشان مى دهد؟ همين خودش تناقض است. اگر مشروطه موفق بود كه ما هنوز نبايد همان خواست ها را داشته باشيم. اين نشان مى دهد كه صد سال است كه ما نتوانسته ايم اين خواست ها را در جامعه ايران نهادينه كنيم. اگر كرده بوديم كه همان حرف ها را بعد از صد سال نمى زديم.
با وجود اين شكست يا پيروزى مشروطه بستگى به اين دارد كه شما از چه زاويه اى به آن نگاه كنيد. اگر از اين زاويه نگاه كنيد كه پس از صد سال ما هنوز نه دولت قانونى داريم، نه نهادهاى مدنى داريم، نه به عنوان شهروند يا ملت، حقوق داريم، مى توانيم بگوييم كه مشروطيت دستاوردهاى خود را به وجود نياورد.
اما از همين زاويه كه شما گفتيد هنوز تداوم و استمرار مشروطيت را مى توان ديد. يعنى همچنان بذر انديشه قانون خواهى در ايران، انديشه حكومت ملى و ايجاد دادگسترى، انديشه انسان مدرن هنوز جزو مطالبات زنده ملت ماست. البته- ناشكرى نبايد كرد- ما به بخش هائى از آنچه خواست مشروطه خواهان بوده دست يافته ايم. به همين دليل بسته به اين است كه از چه زاويه به موضوع نگاه بكنيد.
اگر امروز جمهورى اسلامى را در نظر بگيريد كه صد سال پس از مشروطه مستقر است بايد گفت همه آرزوهاى مشروطه خواهان بر باد رفته است. اما از زاويه ديگر مشروطيت هنوز در زندگى ما نقش دارد. نظام دادگسترى موجود و دانشگاه هاى موجود همه دستاوردهاى مشروطيت است. پس نمى توان گفت مطلقا شكست خورده يا مطلقا پيروز بوده است.
مشروطيت به اعتقاد من به علت همان تناقض ها نتوانسته بنيادهاى اساسى را مستقر كند. يعنى اگر دادگسترى به معنى واقعى كلمه نهادينه شده بود، مجلس به معنى درست كلمه نهادينه شده بود، يك انقلاب ديگر نمى توانست همه چيز را بر باد دهد.
صد سال پيش طالبوف مى گفت واضع قانون ملت است. بگذاريد اين نكته را از آخوند زاده نقل كنم كه حدود صد و سى چهل سال پيش نوشته است ولى ما امروز در مملكتى زندگى مى كنيم كه مى گويند ملت حقى ندارند واينها حق الهى است به دست نمايندگان او بر روى زمين.
يكى از دستاوردهاى مشروطيت ايجاد مفهوم بود. درست است كه ملت-دولت را تشكيل نداديم، اما كلمه «ملت» قبلا بار شرعى داشت، انقلاب مشروطه اين بار شرعى را گرفت و به همه مردم ايران اطلاق كرد.
مشروطيت رعيت را تبديل به ملت كرد. اين دستاورد كمى نيست. اينها را نمى توانيم ناديده بگيريم. تمام متون تاريخى آن دوره وقتى از مردم مى گويند، از اهالى ايران به عنوان رعيت صحبت مى كنند.
ملت اگر مى گويند منظور ملت شيعه است. ربطى به مفهوم امروزى ملت ندارد. اما با مشروطيت اين مفهوم عوض شد. هنوز ما دولت ملى تشكيل نداديم. هنوز Nation State به وجود نيامده، اما مفاهيم آن آمده است و اين به بركت تلاش توانمند نسل پدران ما بود. آخوند زاده در ۱۸۷۱ ميلادى در نامه اى به ميرزا يوسف خان مستشارالدوله چنين مى نويسد:
«ملت ما كل ارباب خدمت را و كل ارباب مناصب سلطنت را اهل ظلمه مى شمارند. مادامى كه اين اعتقاد در نيت ملت باقى است، مغايرت باطنى فيمابين ملت و سلطنت جاويد است... اين مغايرت باعث مفاسد عظيمه است كه به تعداد نمى گنجد و رفعش از واجبات است. سبب اين مغايرت فيمابين ملت و سلطنت علماست. آيا به چه سبب علما در امزجه و طبايع مردم آنقدر تصرف دارند كه مردم بلا بحث و ايراد به حرف ايشان گوش مى دهند و از سلطنت باطناً تنفر مى ورزند؟ به سبب آنكه علما مرجع ناس اند و آيا به چه سبب مرجع ناس شده اند؟ به سبب آنكه امر مرافعه [قضاوت] كه اعظم شروط سلطنت است، در دست ايشان است و حوايج مردم از علما رفع مى شود و سلطنت امر عارضى است. در حقيقت عمال سلطنت نسبت به علما به منزله چاكرانند كه بايد احكام ايشان را مجرى دارند. نهايت منافع ملت و آبادى مملكت و وطن مقتضى آن است كه در ميان ملت و سلطنت اتحاد و الفت پيدا شود و سلطنت استقلال باطنى و ظاهرى حاصل كند و خودش تنها مرجع ملت گردد. علما را در امور اداره شريك خود نسازد *» .
در واقع مى گويد كه امر قضا بايد دست دولت باشد، نه روحانيت. امثال آخوند زاده اين فكرها را در آن دوره وارد جامعه كرده اند و همان جور كه گفتم تبديل رعيت به ملت از دستاوردهاى مشروطيت است.
بنابراين مشروطيت شكست نخورده است. نهادهايى به وجود آورده و مفاهيمى به وجود آورده كه ما در بستر آن مفاهيم بزرگ شده ايم و در بستر همين نهادهاى نيم بند مفهوم جديدى از انسان ايرانى به دست داده شده است.
اينجاست كه اگر منصفانه نگاه كنيم مشروطيت در ابعاد فرهنگى هنوز استمرار دارد. ما در مشروطيت با نقد، با نمايشنامه، با مقاله، با داستان و با روزنامه آشنا مى شويم و نمونه هاى ايرانى آن را خلق مى كنيم. اينها همه مدرنيته است. تبديل نظام شرعى به نظام عرفى شايد از همه مهمتر باشد.
ولى «مشروطه ايرانى» چنين دركى به دست نمى دهد!
نه. «مشروطه ايرانى» دچار بدفهمى شده است. چون اين كتاب مشكل را طرح كرد و سياهى ها و ناگزيرى هاى روشنفكرى را نشان داد فكر كردند كه عليه جريان روشنفكرى است. در حالى كه عليه جريان روشنفكرى نيست، بلكه عليه موقعيت تاريخى است. يعنى افشاگر موقعيت تاريخى است كه روشنفكرى در آن گرفتار شد. من در خود كتاب هم در اين باره نوشته ام:
«خواننده نكته ياب البته توجه خواهد داشت كه در آن دوره استبداد و در جامعه اسلامى آن زمان مطرح كردن مسائل مربوط به مشروطيت بدون در نظر گرفتن الزامات و امكانات حكومت استبدادى و جامعه اسلامى اگر نه غير ممكن لااقل كار ساده اى نبود. به همين جهت بسيارى از مشروطه خواهان لاييك و غير مذهبى هم ظاهراً از سر حسن نيت و براى پيشبرد مقاصد سياسى خود و جا انداختن هرچه سريع تر نظام پارلمانى مشروطيت دست به نوعى اينهمانى يعنى مطابقت دادن اصول مشروطيت با اصول و قوانين شرع زدند. با اينهمه حسن نيت آنان و ضرورت هاى تاريخى ياد شده نبايد ما را از عواقب خطرناك چنين كارى كه منجر به تقليل دادن و حتا بدفهمى آن اصول مى شد غافل كند *» .
برخى بين مشروطه اول و مشروطه دوم تفاوت زيادى قائل اند. يعنى مجلس اول را رويايى و آرمانى توصيف مى كنند، در حالى كه پس از فتح تهران دوباره خان ها و ملاكين و قدرتمندان سابق بر اريكه قدرت تكيه زدند، به گونه اى كه آرمان هاى مشروطيت از دست رفت. نظر شما چيست؟
مجلس اول عمر كوتاهى داشت و در حد توان خود سعى كرد بنيان هاى اساسى نظام سياسى جديد را پى ريزى كند. متمم قانون اساسى مهمترين دستاورد اين مجلس بود. در همين متمم قانون اساسى است كه قواى مملكت از ملت ناشى مى شود. در واقع نهاد موسس بود.
فراموش نكنيم كه مجلس اول در واقع اپوزيسيون حكومت است. يك مجلس انقلابى است كه در مقابل محمد عليشاه ايستاده و دارد از منافع ملت دفاع مى كند. بر سر كار به آن معنا نيست، قدرت سياسى ندارد.
قدرت سياسى در دست همين قدرتمندان بود. يعنى اگر قرار بود مجلس واقعاً زمام امور را به دست بگيرد باز هم مى بايست امثال سپهدارها باشند كه مملكت را اداره كنند. ستار خان چه فهم و دركى از اداره مملكت يا آزادى داشت؟ او سرباز وطن پرست و شريفى بود كه براى مشروطيت مبارزه كرد. همين امروز روشنفكران ما بر سر فهم آزادى مشكل دارند، چه رسد به اينكه ستار خان بفهمد دمكراسى يعنى چه، و آزادى يعنى چه. اين حرف ها غير واقع بينانه است.
سپهدار يا سردار اسعد نيرو و امكانات داشتند. وقتى تهران را فتح كردند معلوم است كه همين ها مى بايست كشور را اداره مى كردند. ما جامعه تحصيلكرده نداشتيم. طبقات در جامعه ما معنا نداشت. فرهنگ طبقاتى وجود نداشت. همان فرهنگ ايلياتى ادامه داشت و استمرار يافته بود. بنابراين كسانى مى توانستند مملكت را اداره كنند كه از ساختار قدرت گذشته آمده بودند.
شما معتقديد كه روشنفكران به عنوان موتور فكرى جامعه كار خود را درست در مقطع انقلاب اسلامى انجام ندادند و همين سبب شد كه روحانيت بار ديگر رهبرى انقلاب را به دست گرفت. آيا نقد سنت در انقلاب مشروطه و پس از آن رويارويى با سنت در زمان رضاشاه چندان كارساز نيفتاده بود كه تجدد، صد سال پس از مشروطيت هنوز در آغاز راه است؟
من معتقدم تجدد در ايران معكوس خواهد بود يعنى با نقد تجدد آغاز خواهد شد نه با نقد سنت. يعنى اگر ما نتوانيم تجدد خود را مورد نقد قرار دهيم نخواهيم توانست سنت را نقد كنيم. ما بايد بدفهمى هاى تجدد را تصحيح كنيم تا بتوانيم راه نقد سنت را باز كنيم. اگر از نقد تجدد شروع كنيم اين چيزها را خواهيم ديد:
روشنفكرى ايران در دوره مشروطيت ساختار ايدئولوژيك نداشت، اما بعد از انقلاب عمدتا روشنفكران داراى ساختار ايدئولوژيك اند. اين ساختار ايدئولوژيك نه تنها روشنفكران عرفى گرا را در بر مى گيرد بلكه روشنفكران دينى را هم در بر مى گيرد، خود روحانيون را هم در بر مى گيرد.
يعنى آقاى خمينى و شريعتى و آل احمد و سازمان چريك ها همه واژگان شان شبيه به هم است و مانند هم فكر مى كنند. تفاوت تنها در سليقه هايشان ديده مى شود. همه از زحمتكشان و امپرياليسم با نام هاى گوناگون صحبت مى كنند.
روحانيونى كه در انقلاب شركت مى كنند، پديده هاى جديدى هستند و عارضه هاى همين تجدد اند. بن لادن هم به سنت مربوط نيست. سنت براى او ابزار است. او از درون سنت پديد نيامده است، از درون تجدد سربلند كرده است. مجسمه هاى بودا قرن ها در جامعه اسلامى افغانستان وجود داشت. چرا نشكسته بودند و ويرانش نكرده بودند؟
جامعه سنتى براى خود حساب و كتابى داشت. چيزهايى را پذيرفته بود و تساهلى در درون آن جريان داشت. اما در دوران ايدئولوژيك هيچ تساهل در تجدد وجود ندارد. همه، خشونت انقلابى و صداى ويرانگرى است. حرف هائى از درون آن در مى آيد كه حركت انعكاسى در برابر تجدد است، عارضه تجدد است.
به عقيده من روشنفكرى دوران پيش از انقلاب اسلامى عمدتا از سنت هاى خود اطلاع نداشت، از سنت بدفهمى هاى عميق داشت و در درون اين تجدد هم برخلاف روشنفكران عصر مشروطه برخورد ايدئولوژيك مى كرد.
اين نوع برخورد بطور گسترده اى جامعه ما را در بر گرفته بود. در نتيجه روشنفكران اين دوره نه منافع ملى شان را مى ديدند، نه شناخت درستى از تاريخ و گذشته خود داشتند، نتيجه اين است كه ما در يك دوره اى به سر مى برديم كه روشنفكرى ايران آنقدر بى اطلاع بود كه از پنجاه سال پيش خود خبر نداشت، چه رسد به تاريخ ايران. اين بى اطلاعى تاوانى دارد كه اكنون داريم مى پردازيم.
* نقل از «مشروطه ايرانى» .
|