*فردا، مشروطه ايران صد ساله مى شود. صد سال در آرزو و جستجوى «آزادى» سپرى شده و هنوز اين «كيمياى سعادت» به دست نيامده است. هنوز حسرت دستيابى به آزادى در دل و جانمان چنگ مى اندازد. با آن كه سينه ها پرشور، فريادها بلند و نيروها بالنده و پيوسته بوده، رنج و درد و مرگ و شكنجه را نيز برخود هموار كرده ايم، ولى دستمان همچنان كوتاه مانده و «خرما» بر بالاترين شاخه «نخيل» چشمك زنان جا خوش كرده است!
دو دهه اى پيش از برپائى جنبش مشروطيت، «منورالفكران» ايران در درون و برونمرز گفتند و نوشتند و فرياد برآوردند كه ديگر خودكامگى بس است. زمانه ديگر شده، بندگى و بردگى از ميان برخاسته و انسان بايد از حيثيت و كرامت و از آزادى هاى مدنى برخوردار باشد. «گله»هاى انسانى ديگر جامعه هاى انسانى اند و عنان اين جامعه ها را نمى توان بى هيچ حساب و كتاب به دست شيخ و شاه سپرد. مردم بايد حاكم بر سرنوشت خود باشند.
استمرار اين حرف ها و نوشته ها و فريادها، زمينه را براى برپائى جنبش مشروطه فراهم آورد و ايران، نخستين كشورى شد در خاور زمين كه خودكامگى را از اريكه قدرت به زير مى كشيد، مشروطه را به جاى «مشروعه» مى نشانيد و دستيابى به «عدالت و آزادى» را به مردمان خود نويد مى داد. ولى شوربختانه «مشروطه» نيز در همان گام هاى نخستين با راهبندان هائى روبرو شد كه واپسگرايان مشروعه طلب و معتادان به خودكامگى پيش پايش نهادند و راهش را به «تركستان» گشودند! «منورالفكران ليبرال» خيلى دير دريافتند كه در كوشش هاى مجاهدانه خود براى دستيابى به آزادى، «جهل جامعه» را دست كم گرفته اند و در شوره زار جهل، انتظار شكفتن سنبل آزادى را داشته اند! به قول «رضازاده شفق» اگر مشروطه به جاى آن همه فرقه و انجمن، چند مدرسه خوب براى ما درست كرده بود، حالا اقلاً يك عده «آدم» داشتيم كه اهل فكر كردن بودند! يادمان باشد كه «ملت بى فكر محكوم به مرگ است.»
جمال الدين اسدآبادى نيز مى گفت «اگر براى بيدارى ايرانى، دامن همت به كمر زده ايد از جهالت او خسته نشويد!» عادت او را به خودكامگى و واپسگرانى بايد از ميان برداريد نه خود او را! با همه اين هشدارها آنگونه كه بايد به «معارف» انديشيده نشد. پيروزى كوتاه مدت سياسى، چشم ها را از فرهنگ جامعه برگرفت. در نتيجه نه تنها آزادى به دست نيامد كه به مرور زمان، آزاديخواهى و آزادى جوئى به گناه كبيره تبديل شد و چه سرها كه در اين راه برباد رفت. از «ميرزا جهانگيرخان شيرازى» تا «محمد مختارى»، طيف گسترده اى از انديشه وران را مى توان يافت كه همچنان در آرزوى آزادى، در راه دستيابى به اين «كيمياى سعادت» جان باختند. سال از پى سال مى گذرد و آرزوى آزادى، به حسرت دستيابى به آن تبديل شده است. اين آرزوى صد ساله تا آمده است پاى در مرحله «برآورده شدن» بگذارد، به فتنه اى از درون و يا توطئه اى از بيرون به ناكامى پيوسته است...
-با اين همه اگر ژرف تر به جنبش مشروطه نگاه كنيم تأثيرات مثبت آينده ساز نيز در آن پيدا مى كنيم. مهمترين تأثير شايد اين بوده باشد كه آرزوى آزادى را در همه لايه هاى اجتماعى، نهادينه كرده است. دست كم مى توان آزادى را و زندگى بهتر را آرزو كرد! مى توان از آن حرف زد و به راه هاى دستيابى به آن انديشيد. در يك كلام، جنبش، انديشه آزادى و تجدد را در ذهن جامعه زنده نگاه داشته است. ناكامى ها و سرخوردگى هاى ناشى از شكست هاى مكرر به نيروى سهمگين مبارزه مستمر با دشمنان آزادى و تجدد تبديل شده و آن آتش «ناميرا»ئى را گيرانده كه به قول «بهار»، «نام آزادى را پرآوازه» و جان ملت را تازه ساخته است.»
-در اين جريان روشن است كه انديشمندان و اهل فرهنگ و هنر نقشى برجسته و سازنده ايفا كرده اند. پيش از اين نيز گفته ايم كه همينان بودند كه پيش و پس از جنبش مشروطيت زير تأثير دموكراسى بالنده در غرب، از مفاهيم تازه اى سخن به ميان مى آوردند كه جامعه را عليه خودكامگى استبداديان و فرهنگ ستيزى واپسگرايان برمى انگيخت. آزادى، عدالت، مساوات، حاكميت ملى و حقوق انسانى از جمله اين مفاهيم بودند كه در پيوند با يكديگر «فرهنگ مشروطه» را پديد آوردند.
همين فرهنگ است كه آرزوى آزادى را زنده نگاه مى دارد. اين فرهنگ، هميشه دانه «صبر مى كارد و مى داند كه دير يا زود خوشه هاى ظفر را درو خواهد كرد!»
فقر و جهل و پريشانى!
*بارى با فرا رسيدن صدمين سالروز جنبش مشروطه بد نيست تجديد ديدارى داشته باشيم با تنى چند از فرهنگمردانى كه پيش و پس از جنبش، در راه برپائى و نيز نگاهبانى از دستاوردهاى آن به جان كوشيده اند. گفتنى است كه فرهنگمردان مشروطه همزمان در دو جبهه مى جنگيدند. در يكى عليه خودكامگان ضد آزادى و در ديگرى عليه واپسگرايان مذهبى ضد تجدد. خيلى از آنها نبرد در جبهه دوم را جدى تر مى گرفتند چرا كه واپسگرايان با نگاهبانى از جهل جامعه، زمينه را براى استمرار اقتدار خودكامگان فراهم مى آوردند. بماند كه گاه اين دشمنان دوگانه براى حفظ و حراست از خود «يگانه» مى شدند و دمار از روزگار آزاديخواهان برمى آوردند. با اين همه فرهنگمردان كار خود را مى كردند و با زبان و قلم جامعه خسته از ستم و بيداد را بيدار و آماده خيزش نگاه مى داشتند.
*
*پيش از همه به ديدار «ميرزاآقاخان كردمانى» (۱۲۷۵-۱۲۳۱) مى رويم. نويسنده انديشمندى كه در دوره ناصرالدينشاه، سرخورده از محيط خفقان زده ايران، جلاى وطن كرد و مدتى را در تبعيد استانبول گذرانيد. او پس از قتل ناصرالدينشاه به دست ميرزارضاى كرمانى همراه با دو تن ديگر از روشنفكران به ايران بازگشت. با اين پندار كه در «فضاى نيمه باز سياسى» تازه، بتواند به كارهاى فرهنگى خود ادامه دهد ولى هنوز از گرد راه نرسيده به دام دژخيمان محمدعلى ميرزاى وليعهد افتاد و همراه با ياران همسفر در تبريز به شهادت رسيد. از ميان آثار ميرزاآقاخان، رساله «صد خطابه» شهرت بيشترى دارد. او در اين خطابه ها اوضاع درهم ريخته و نابسامان سياسى، اجتماعى و فرهنگى ميهن خود را با نگاهى انتقادى تصوير مى كند.
-«... به تخت جمشيد و تاج قباد سوگند، كه وقتى كه از فرنگستان به خاك ايران رسيدم و اين رومى هاى عبوس و ترش و قدهاى قوزى و خميده... و گردن هاى به شانه فرو رفته و گونه هاى كج و چوله.... رخساره هاى بيوه زنان ژوليده و خلق هاى خفه، حوصله هاى تنگ و خون هاى بى دُوَران و روى هاى بى رنگ به غبار آلوده.... و اسارت و ننگ و ذلت كشيده ايرانيان را كه ديدم، درجه ظلم هاى متمادى و اسارت هاى متوالى در ايادى ظلمه و آثار فقر و پريشانى از تطاول و چپاول پادشاهان متعدى را درباره اهالى بيچاره ايران فهميدم...»!
*
*«عبدالرحيم طالبوف» (۱۲۸۹-۱۲۱۰) نيز از جمله منورالفكرانى است كه در جنبش بيدارى ايرانيان نقشى برجسته ايفا كرده است. او كه اهل آذربايجان بود، در شانزده سالگى به تفليس رفت ولى دمى از ياد وطن و دردهايش غافل نماند و از راه قلم، انديشه هاى ضد استبدادى و تجددطلبانه خود را به ايرانيان مى رسانيد. آزادگى و تجددخواهى بر همه نوشته هاى او سايه گستر است و به قول «يحيى آرين پور» نوشته هاى او را بايد «الفباى آزادى» ناميد. كتاب احمد، مسالك المحسنين و مسائل الحيات از تأليفات شهرت يافته اوست. طالبوف در كتاب احمد از مسائل اخلاقى و تربيتى مى گويد و در مسائل الحيات از مقوله هاى سياسى و اجتماعى. مخاطب او در اين هر دو نوشته احمد، فرزند فرضى اوست.
-در جائى «احمد» براى او خبر مى آورد كه در محفلى كتاب او دست به دست مى گشته و همه از خط و نثر و جلد و نقشه هاى تعريف كرده اند. ولى در اين ميان يكى از منتقدين به «شيوه موروثى عزيز بى جهتان» فرموده كه نويسنده كتاب معلوم نيست كه با آن كه سر و سامان درستى دارد، اين مزخرفات چست كه نوشته و همه دم و دستگاه و مردم را انتقاد كرده است. وطن ما با اين ميوه هاى بهشتى و عطرنان كه در هيچ جا نيست، چه عيب دارد كه اصلاحش لازم باشد؟... شايد طرف، مخبط است كه اين همه از اصلاح معايب وطن مى نويسد... در ايران هيچكس و هيچ طبقه را نمى پسندد. مى گويد مركز، بى قانون است و نظم ندارد... از حكام پرسيدم گفت ظالمند. از علماء پرسيدم گفت رشوه خوارند... غالب آنها كه در ايران هستند، ملاكند، محتكرند، آشوب را دوست دارند. غوغاى رجاله را دوست دارند و صداى نعلين را مى پرستند!... احمد پس از نقل حرف ها مى گويد: «شما براى اين ملت جاهل هر چه زحمت كشيده ايد... همه را بر باد رفته، به آب شسته و به آتش سوخته بپنداريد!»
طالبوف، البته جوابى آماده براى احمد دارد: «اگر من براى چند بد انديش از عمل خود بازمانم و آنچه مى دانم، نگويم و ننويسم تفاوت من با اين جهال چه مى شود؟ اگر تا به حال در پرده مى گفتم حالا فاش مى گويم... وطن معشوق من است، معبود من است... اما وطن محتاج پرستش انباى خود مى باشد.»
*
*«زين العابدين مراغه اى» (۱۲۸۹-۱۲۰۶) از انديشمندان آزاديخواهى است كه در جوانى به تفليس و استانبول مهاجرت كرده و پس از پيروزى نخستين مشروطه خواهان عزم بازگشت داشته ولى به دلائلى ميسر نشده است. اين است كه در همان استانبول مانده و قلم را از راه دور به كار انداخته است. او مقالات خود را در «شمس» و «حبل المتين» انتشار داده و نظرات خود را درباره ايران در كتاب «سياحتنامه ابراهيم بيك» بازتابانده است. او در اين كتاب حرف هاى خود را در قالب قصه و از زبان روشنفكر دانشگاه ديده اى بيان مى كند كه به ايران بازگشته است. (راستى ابراهيم بيك اگر در اين روزها به ايران سفر مى كرد چه ها مى ديد؟!) از جمله مشاهدات ابراهيم بيك، رفتار يك ملاى يكه تاز، با يكى از مأموران دولت است:
«... شيخ صالح شمشير در دست، كفن بر خود راست كرده، حكم جهاد داده است و زياده از دو هزار نفر از مردم شهر دور او جمع شده اند. نمى دانم يكى از مأموران دولت چه كرده بوده كه به طبع آقا ناگوار آمده.... حكم داده بود كه او را گرفته كشان كشان به منزلش ببرند... آنقدر او را زده بودند كه از خود درگذشته... با خود گفتم سبحان الله چه قيامت است. آيا در اين ملك حكومت نيست، صاحبى ندارد؟ ملائى را چه رسيده كه مأمور حكومت را زير چوب بكشد و حكومت هم نتواند نفس بكشد!...»
*
مرثيه براى وطن
*برويم به سراغ «نسيم شمال»، يكى از مناديان برجسته و نام يافته جنبش مشروطيت.
-سيداشرف الدين گيلانى (۱۳۱۳-۱۲۴۸) معروف به نسيم شمال، زاده قزوين بود پدر را در خردسالى از دست داد و دوره نوجوانى و جوانى را در تنگدستى مطلق گذرانيد. پس از بازگشت از سفرى پنج ساله به كربلا و نجف در تبريز اقامت گزيد و به تحصيلات خود ادامه داد. سيد اشرف چندى بعد رهسپار رشت شد و در همانجا بود كه روزنامه «نسيم شمال» را بنياد كرد، قلم را، به كار انداخت و پيگيرانه و بى پروا به مبارزه با استبداد پرداخت. مردم نسيم شمال را چون ورق زر، دست به دست مى بردند و شعرهاى تند و تيز او را در كوچه و خيابان زمزمه مى كردند. تكه اى از «مرثيه»اى را كه براى وطن سروده، به نقل مى آوريم. مرثيه اى كه اگر چه اندوهگنانه است ولى سخت برمى انگيزاند... و كمى هم تصنيف معروف عارف، «از خون جوانان وطن» را به ياد مى آورد:
-«گرديده وطن غرقه اندوه و محن واى/ اى واى وطن واى/ خيزيد، رويد از پى تابوت و كفن واى/ اى واى وطن واى/ از خون جوانان كه شده كشته در اين راه/ رنگين، طبق ماه/ خونين شده صحرا و تل و دشت و دمن واى/ اى واى وطن واى/ كو همت و كو غيرت/ كو جوش فتوت/ كو جنبش ملت/ دردا كه رسيد از دو طرف سيل فتن، واى/ اى واى وطن واى/ مشروطه ايران شده تاريخ زمن واى/ اى واى وطن واى/.... بعضى وزراء مسلكشان راهزنى شد/ سرى علنى شد/ گشته علماء غرقه در اين لاى و لجن واى/ اى واى وطن، واى...»
*
*از عارف قزوينى پيش از اين بارها صحبت كرده ايم. او آئينه دار زير و بالاى جنبش مشروطيت است در هنگامه برآمدن جنبش، چاووش بلند بانگ آزادى است و در دوره بى رنگ شدن، مرثيه پرداز شكست و ناكامى ولى در همه حال «فرهنگ مشروطه» بر نوشته ها و سروده هاى او سايه افكن شده است. تأثير اجتماعى عارف از ديگر شاعران و نويسندگان مشروطه، از اين روى پيشى مى گرفت كه او به «سلاح» ديگرى نيز مجهز شده بود. او نه تنها با شعر و سخن كه با موسيقى به ميدان درآمده بود. تصنيف، يعنى پيوند ميان شعر ملى و موسيقى سنتى كارسازترين وسيله را براى مبارزه در هر دو جبهه استبداد و واپسگرائى در اختيار او مى نهاد.
عارف، به مشروطه و به موسيقى ايران يارى هاى بسيار رسانيده و در اين راه به قول خودش از همه «خوشى هاى دنيا» محروم مانده است: «از وقتى كه وارد مشروطه طلبى و آزاديخواهى شدم... از همه چيز صرفنظر كردم. خواب خوش نكرده و آب راحت از گلوى من پائين نرفت...»!
-«پيام دوشم ز پير مى فروش آمد/ بنوش باده كه يك ملتى به هوش آمد/
هزار پرده ز ايران دريد استبداد/ هزار شكر كه مشروطه پرده پوش آمد...»
دفاع از زنان
*شمارى از شاعران و نويسندگان دوره مشروطه با آن كه خود از طبقه حاكم و وابسته به خانواده هاى اشرافى بودند، زير تأثير فضاى انقلابى مشروطه، به انتقاد و اعتراض در برابر استبداد و واپسگرائى برخاستند.
-ايرج ميرزا، جلال الممالك (۱۳۰۴- ۱۲۵۱) را مى توان برجسته ترين آنها ناميد. ايرج، زاده تبريز بود. در همان شهر به تحصيل پرداخت و پس از آن به كارى تشريفاتى در دربار وليعهد (مظفرالدين شاه بعدى) مشغول شد و همزمان با اوج گيرى جنبش مشروطيت به تهران آمد.
او با آن كه تا يكى دو سال پيش از مرگ «مصدر خدمات مختلف دولتى» بوده از «لذات زندگى» نيز خود را برخوردار ساخته بود، با اين همه، ناهنجارى ها و نابسامانى هاى اجتماعى را در شعر چون آب روان خود بازمى تابانيد- محتواى تند و گزنده و بى پروا، در پيوند با بيانى سليس و روان، توانى به شعر ايرج مى بخشيد كه باعث هراس قدرتمندان حاكم و مناديان جهل و خرافات مى شد.
-عارفنامه ايرج با آن كه به ظاهر، براى انتقام گيرى از «عارف» سروده شده ولى در آن همه بنيادهاى فاسد ادارى و نهادهاى واپسگرايانه اجتماعى- فرهنگى را به زير تازيانه نقد برده است. از جمله در آن دفاعيه پرشورى در رهائى و آزادى زنان عرضه كرده است.
-«خدايا تا به كى مردان بخوابند/ زنان تا كى گرفتار حجابند/ مگر زن در ميان ما بشر نيست؟/ مگر در زن تميز خير و شر نيست؟/ چو زن خواهد كه گيرد با تو پيوند/ نه چادر مانعش گردد نه روبند/ زنان را عفت و عصمت ضرور است/ نه چادر لازم و نه چاقچور است!/ زن روبسته را ادراك و هش نيست/ تئاتر و رستوران ناموس كش نيست/ اگر زن را بود آهنگ چيزى/ بود يكسان تئاتر و پاى ديزى!...»
*
فرهنگمردان ديگر
*محمد تقى بهار، ملك الشعرا (۱۳۳۰-۱۲۶۳) از قله هاى سترگ فرهنگ مشروطه به شمار مى رود. او از آغاز جنبش به مبارزان راه آزادى پيوست و به ستيز با استبداد برخاست. زندگى بهار زير و بالاى بسيار دارد و آفريده ها و پژوهش هاى او در پهنه ادبيات واجد ارزش هائى كم مانند است كه پرداختن به آنها در گنجايش اين مقال نيست، او «آواى بلند بيدارى» است، بيدارى براى پيشرفت و آزادى. تكه اى از شعرى از او را به نقل مى آوريم كه حاصل نگاه او به جامعه جاهل و خرافات زده ايران آن روزگار است. هر چند كه با روزگار ما هم تفاوت چندانى ندارد!:
-«رفته حس مردمى از مرد و زن، من باكى ام؟/ نيست گوشى تا نيوشد اين سخن، من با كى ام؟/ بيست سال افزون زدم داد وطن، نشنيد كس/ باز از نو مى زنم داد وطن، من با كى ام؟/ گويم اين قداره را بر گردن ظالم بزن/ ليك شيطان گويدش برخود بزن، من با كى ام؟/ گويم اين زنجير بهر قيد دزدان است و او/ هى زند زنجير را بر خويشتن، من با كى ام؟!...»
*بازتاب ما به پايان خود نزديك مى شود ولى فهرست فرهنگمردان مشروطه به اين زودى ها پايان نمى گيرد!
-از «ميرزاده عشقى» (۱۳۰۳-۱۲۷۳) پيش از اين در بازتاب جداگانه اى سخن گفته ايم (نيمروز ۷۹۳) او «زبان سرخى» داشت كه سرانجام نيز سر او را بر باد داد. مقالات و شعرهاى پرشور خود را در روزنامه «قرن بيستم» كه خود بنياد كرده بود انتشار مى داد. در نوشته ها و سروده هاى خود ناهنجارى هاى اجتماعى ناشى از استبداد و به ويژه واپسگرائى را زير تازيانه نقد خود مى برد و براى خود دشمن مى تراشيد! نوروزى نامه، رستاخيز شهرياران، سه تابلوى مريم و كفن سياه از آفريده هاى برجسته انتقادى او به شمار مى رود. «كفن سياه»، مانيفست پرشور توفنده اى است كه در دفاع از حقوق زنان انتشار داده است.
*
-از مبارزات فرهنگى و سياسى «على اكبر دهخدا» (۱۳۳۴-۱۲۵۷) نيز پيش از اين به مناسبت هاى مختلف صحبت كرده ايم. دهخدا را نه تنها قله فرهنگ، كه كوه پايدارى نيز مى توان ناميد. در همه كوشش هاى چند جانبه و در همه دستاوردهايش، بزرگترين پايدارى ها در برابر خودكامگى و استبداد از يك سو و جهل و واپسگرائى از سوى ديگر، باشكوه تمام، جلوه دارد...
-فرهنگمردانى از اين دست بودند كه فرهنگ مشروطه را صرفنظر از زير و بالائى كه جنبش داشته است، تا امروز زنده نگاه داشته اند. در صدمين سالروز جنبش مشروطه، ياد آنان را گرامى مى داريم.*
*با بهره گيرى از «از صبا تا نيما»، يحيى آرين پور، انتشارات فرانكلين، تهران ۱۳۵۵/ و يكى دو بازتاب پيشين.