فصل هشتم
(آنن كو) در روزهاى بعد از كودتاى چهاردهم دسامبر
با اينكه پنج روز از چهاردهم دسامبر ۱۸۲۵ مى گذشت هنوز (آنن كو) را به يك زندان دولتى نفرستاده بودند و وى در سربازخانه سپاه خود (سپاه شواليه) گارد به سر مى برد.
ولى در سن پطرزبورگ و اطراف آن پليس و ژاندارم در خانه ها گردش مى كردند و عده اى را توقيف كرده و به قلعه دولتى مى فرستادند و بعضى ها مى گفتند كه در قلعه دولتى (پير- و- پول) كه زندان رسمى بود جمع زندانى ها، پانصد نفر شده اند.
(آنن كو) از بيرون گاهى فرياد و زمانى صداى شليك مى شنيد و با اين كه هنوز او را به قلعه اى منتقل نكرده بودند، بسيار كسالت داشت و به خود مى گفت كه من هرگز (پولين) را نخواهم ديد و او حق داشت كه وقتى از من جدا مى شد گفت، خداحافظ... خداحافظ.
(آنن كو) وقتى وقايع بعد از ورود خود را به (سن پطرزبورگ) به ياد مى آورد، نمى فهميد چه اتفاقى افتاده و براى چه آنها شكست خوردند و چرا توقيف شدند.
هنگامى كه (آنن كو) از مسكو حركت كرد تا به پايتخت برود و به توطئه كنندگان ملحق شود خوشوقت نبود.
چون مى ديد كه بر اثر اين مسافرت از (پولين) جدا گرديده است و فراموش نمى كرد كه آن زن چگونه بر اثر اين جدائى نااميد به نظر مى رسيد.
به محض ورود به پايتخت مجمع توطئه كنندگان به رياست (تروبت زكويه) رئيس مجمع شمال پايتخت تشكيل شد.
آن مجمع در شب سيزدهم و چهاردهم ماه دسامبر ۱۸۲۵ ميلادى تشكيل گرديد و تمام كسانى كه در آن مجمع حضور داشتند، ابراز حرارت مى كردند ولى داراى نقشه اى معين نبودند و قبل از اين كه سپيده صبح طلوع كند كسانى كه در آن مجمع بودند از يكديگر جدا شدند.
براى هر يك از افسرانى كه در مجمع بودند وظيفه اى معين شد كه رئوس آن از اين قرار بود:
۱-آنها نبايد بگذارند كه سربازان به (نيكلا)ى اول امپراطور جديد سوگند وفادارى ايراد نمايند.
۲-اعلاميه انقلابيون بايد در خيابان و ميدان هاى عمومى خوانده شود و در اين اعلاميه از تزار جديد (نيكلا)ى اول درخواست قانون اساسى شده است.
۳-در صورتى كه تزار حاضر به دادن قانون اساسى نشود بايد به كاخ سلطنتى حمله ور گرديد و او را وادار به دادن قانون اساسى كردند.
ولى اينها وسيله اجراء مى خواست و انقلابيون وسيله اجراى مؤثر نداشتند و از جمله نمى دانستند كه چند نفر از سربازان ارتشى روسيه، نسبت به آنها وفادارى خواهند كرد.
بعضى مى گفتند كه مى توانند اميدوار به وفادارى شش هزار سربازان در پايتخت باشند ولى اين رقم يك فرض بود و جنبه قطعى نداشت.
رئيس مجمع شمال (سن پطرز بورگ) وقتى كه مجمع آن شب خاتمه يافت گفت: بعد از اين كه شروع به كار كرديم مقتضيات به ما خواهد گفت چه بايد بكنيم و يكى از افسران افزود: آقايان انقلاب فقط يك تاكتيك دارد و آن جرأت است.
هنوز روز ندميده بود كه (سيس تونوف) برحسب امر مجمع شمال از پايتخت حركت كرد و به طرف جنوب رفت تا اين كه با مجمع جنوب ارتباط حاصل كند و اقدامات مجمع شمال را به اطلاع جنوبى ها برساند.
(آنن كو) و چند نفر از افسران هم قبل از اين كه صبح طلوع كند به طرف سربازخانه (شواليه گارد) رفتند.
وظيفه (آنن كو) و افسران ديگر اين بود كه وقتى وارد سربازخانه شدند مانع از آن گردند كه سربازان نسبت به امپراطور جديد سوگند وفادارى ياد نمايند ولى بعد از ورود به سربازخانه خود را مواجه با يك وضع غير مترقبه ديدند.
مثل اين كه سپاه (شواليه گارد) مى دانست كه شورشى در شرف وقوع است و به محض اين كه روز دميد سپاه مزبور نسبت به امپراطور سوگند وفادارى ياد كرد.
(آنن كو) ديد كه اگر يك كلمه حرف بزند ممكن است در همانجا كشته شود، بدون اين كه كشته شدن او از نظر پيشرفت شورشيان اثرى داشته باشد.
اين بود كه (آنن كو) ديد نمى واند وظيفه شورشى خود را انجام بدهيد و مطيع حوادث گرديد، بدون اين كه بداند چگونه سپاه (شواليه گارد) از موقع شورش اطلاع داشته است.
بعدازظهر سپاه (شواليه گارد) را از سربازخانه خارج كردند و به طرف خيابان هاى شهر بردند تا اين كه با آن دسته از سربازان كه وفادار امپراطور بودند و با شورشيان مى جنگيدند همكارى نمايند.
سپاه مزبور با هفت ستون وارد ميدانى كه در آنجا عمارت سنا قرار گرفته بود گرديد.
در آنجا (آنن كو) عده اى از دوستان خود را در واحدهاى شورشى ديد و آنها هم او را ديدند و از اين كه نمى توانست به دوستان شورشى خود كمك كند بسيار معذب بود.
چون آنها كه از وضع سپاه (شواليه گارد) اطلاع نداشتند، نمى توانستند فكر كنند كه (آنن كو) در يك وضع بغرنج قرار گرفته يا اين كه مى دانستند چرا (آنن كو) نتوانسته كارى از پيش ببرد ولى (آنن كو) نمى دانست كه آنها از چگونگى موضوع آگاه هستند.
(آنن كو) آرزو داشت كه گلوله اى شليك شود و به او اصابت كند و وى را به قتل برساند تا اين كه بيش از آن شاهد آن وضع ناهنجار نباشد.
ولى (سپاه شواليه گارد) مجبور نشد كه در مبارزه شركت كند، بلكه فقط سپاه پياده نظام در مبارزه شركت كرد و واحدهاى سپاه شواليه گارد تا غروب در مواضع خود توقف نمودند.
چند مرتبه (آنن كو) اميدوار شد كه بر اثر درهم ريختن سربازان و توام شدن صفوف بتواند قوائى را كه تحت فرماندهى او مى باشد را به شورشيان ملحق و عليه قواى امپراطور وارد به فعاليت نمايد ولى اين فرصت به دست نيامد و (آنن كو) مى ديد چگونه سربازان شورشى به قتل مى رسند و روى برف مى افتند و برف از خون آنها گلگون مى گردد.
وقتى كه آفتاب غروب كرد و تاريكى شب فرا رسيد شورشيان منهدم شده بودند ولى سپاه (شواليه گارد) تا نيمه شب در آن ميدان و خيابان هاى اطراف كشيك مى داد.
سربازها براى اين كه گرم شوند آتش هاى بزرگ افروختند و غذاى آنها را از سربازخانه آورده و بين افراد تقسيم نمودند ولى (آنن كو) ميلى به غذا نداشت.
بعد از نيمه شب، سپاه به سربازخانه مراجعت كرد ولى به محض اين كه (آنن كو) قدم به سربازخانه نهاد به او اخطار كردند كه در حال توقيف است و حق ندارد كه از سربازخانه خارج شود و به همين جهت جوان مزبور نتوانست كه مثل عده ديگر كه توانستند از پايتخت بگريزند و به مسكو برگردند فرار كند.
تا روز نوزدهم دسامبر (آنن كو) در سربازخانه بود بدون اين كه بداند، با او چه خواهند كرد.
در آن روز، يكى از افسران سپاه شواليه گارد وارد اطاق (آنن كو) شد و به او گفت لباس خود را بپوش ولى لازم نيست شمشير ببندى.
(آنن كو) پرسيد براى چه لباس بپوشم؟
افسر مزبور جواب داد براى اين كه مى خواهيم به كاخ سلطنتى برويم.
كسى كه اين سطور را مى خواند ممكن است حيرت نمايد چگونه با يك افسر شورشى اينطور رفتار مى نمايند و او را در سربازخانه طورى آزاد مى گذارند كه حتى شمشيرش را از وى دور نمى كنند.
ولى بايد متوجه بود كه تا آن موقع كسى تصور نمى كرد كه يك افسر اصيل زاده از سپاه شواليه گارد ممكن است كه عليه امپراطور شورش نمايد، مگر اين كه از خانواده (دالگوركى) باشد و (آنن كو) از آن خانواده نبود.
حتى افسرانى كه از خانواده دالگور كى بودند، بعد از اين كه سوگند وفادارى ياد مى كردند طرف اعتماد قرار مى گرفتند.
(آنن كو) و دو افسر ديگر را از سربازخانه به كاخ سلطنتى بردند و در اطاق انتظار نشانيدند.
دربارى ها اطراف آن سه نفر را گرفتند و شروع به مذمت كردند و گفتند چگونه شما حاضر شديد كه با يك مشت رجاله هم داستان شويد و عليه امپراطور شورش كنيد؟ چگونه توانستيد كه عليه سوگند خود عمل نمائيد؟ مگر قسم نخورده بوديد كه نسبت به امپراطور وفادار باشيد.
(آنن كو) خواست بگويد كه من نسبت به امپراطور جديد سوگند وفادارى ابراز نكرده بودم و مسئوليت وجدانى ندارم ولى سكوت كرد براى اين كه متوجه شد كه اين كلمه در آنجا به منزله اعتراف به خيانت و شورش است.
در حالى كه دربارى ها و افسران وفادار به امپراطور اطراف آن سه نفر را گرفته، زبان مذمت گشوده بودند درى باز شد و نيكلاى اول امپراطور جديد روسيه وارد تالار انتظار گرديد.
نيكلاى اول مردى بود سفيد چهره و در آن روز اونيفورم نظامى سفيد هم در برداشت و با قدم هاى سريع راه مى رفت.
وى بعد از ورود به تالار با گام هاى تند به (آنن كو) و دو نفر ديگر نزديك شد و بازوى (آنن كو) را گرفت و گفت بيائيد.
(آنن كو) برخاست و عقب امپراطور وارد اطاق كار او شد.
مبل اطاق كار امپراطور روسيه عبارت بود از ميز تحرير و يك نيمكت راحتى بزرگ كه گوئى يك طرف اطاق را گرفته و يك صندلى راحتى.
بعدها مبل اطاق كار نيكلاى اول عوض شد ولى در آن موقع كه تازه به سلطنت رسيده بود در آن اطاق كار مى كرد.
امپراطور جديد بعد از ورود به اطاق پشت ميز تحرير نشست و دو آرنج را روى ميز نهاد و چشم هاى خود را به ديدگان (آنن كو) دوخت.
(آنن كو) به حال خبردار ايستاد و منتظر بود كه بداند براى چه امپراطور او را احضار كرده است.
امپراطور بعد از اين كه قدرى (آنن كو) را نگريست گفت آقا شما مردى حق ناشناس هستيد.
(آنن كو) در حال خبردار سكوت كرد و امپراطور گفت:
شما براى اين حق ناشناس هستيد كه محبت برادر مرحوم مرا نسبت به خود فراموش كرديد و آيا به خاطر داريد كه اگر محبت او نمى بود شما چه وضعى داشتيد.
(آنن كو) فهميد كه امپراطور به دوئل او در مسكو اشاره مى كند و مى خواهد بگويد بعد از اين كه تو در دوئل يكى از افسران ارتش را به قتل رساندى مستوجب مجازات سختى بودى ولى برادر مرحوم من در زمان حيات خود تو را بخشيد.
به راستى همينطور بود و الكساندر اول امپراطور متوفاى روسيه علاقه اى مخصوص نسبت به كسانى كه نام خانوادگى بزرگ داشتند ابراز مى كرد و نمى خواست كه آنها محكومت پيدا كنند.
ولى (آنن كو) هر چه فكر مى كرد مى ديد كه او عليه امپراطور متوفى اقدامى نكرده كه در خور نكوهش باشد زيرا شورش هنگامى صورت گرفت كه آلكساندر اول حيات نداشت.
تزار جديد دوباره چشمان خود را به چشم (آنن كو) دوخت و گفت: شما مى خواهيد كه سرنوشت ملت ها را تغيير بدهيد ولى نمى توانيد كه سرنوشت خودتان را به دست بگيريد و خويش را اداره نمائيد.
(آنن كو) درست نفهميد كه منظور تزار از اين حرف چيست؟ آيا باز اشاره به مسئله دوئل مى كند و مى خواهد بگويد چرا خويشتن دارى نكردى يا اين كه منظورش اشاره به روابط وى و (پولين) مى باشد؟ و آيا خبر زندگى او با (پولين) حتى به گوش تزار البته قبل از اين كه امپراطور شود رسيده است.
تزار آنگاه دوباره گفت: اين حق ناشناسى است... اين نمك به حرامى است و بعد افزود برويد و بگوئيد كه اين دو نفر بيايند.
(آنن كو) فهميد كه منظور تزار دو افسر ديگر مى باشند كه در اطاق انتظار به سر مى برند و از اطاق خارج شد و هنگام خروج متوجه گرديد كه تزار با خود حرف مى زند ولى نتوانست بفهمد كه وى چه مى گويد.
(آنن كو) بعد از اين كه به تالار اول برگشت خواست كه امر امپراطور را به آن دو نفر ابلاغ نمايد ولى نگهبانان نگذاشتند كه وى با آنها حرف بزند و ناچار، فرياد زد كه اعليحضرت ميل دارند با شما صحبت كنند.
آن دو نفر از جا برخاستند و به اطاق امپراطور رفتند و (آنن كو) نشست و سر را پائين انداخت و فكر كرد.
افكار او متشتت بود و گاهى به (پولين) مى انديشيد كه در مسكو منتظر مراجعت او بود و زمانى راجع به خود فكر مى كرد و با خويش مى گفت براى چه امپراطور نمى خواهد بفهمد كه ما خواهان صلاح و سعادت ملت روسيه هستيم و ميل داريم كه اين ملت را از بردگى نجات بدهيم.
طورى در فكر فرو رفت كه وقتى به خود آمد تصور نمود كه مدت يك سال است كه فكر مى كند در صورتى كه عقربه ساعت نشان مى داد كه زيادتر از نيم ساعت از زمانى كه از اطاق امپراطور خارج گرديد، نمى گذرد.
وقتى كه آن دو نفر از اطاق امپراطور خارج شدند، آمدندو كنار (آنن كو) نشستند و اين مرتبه نگهبانان ممانعت از صحبت آنها نكردند زيرا به آنها دستور داده شده كه ممانعت ننمايند.
(آنن كو) افسران مزبور را مى شناخت و مى دانست كه هر دو در ميدان هاى جنگ، شجاعت به خرج داده اند و يكى از آنها داراى تأليفاتى نيز هست و آهسته از آن افسر كه مردى فاضل بود پرسيد امپراطور به شما چه گفت:
افسر مزبور جواب داد اين سومين مرتبه است كه امپراطور مرا احضار مى كند ولى هر دفعه حرف هاى سابق را تكرار مى نمايد به طورى كه من احساس مى نمايم كه اين مرد قدرى ديوانه است ولى ملت روسيه مجبور است كه امپراطورى يك مرد نيمه مصروع را تحمل نمايد و هر بار بعد از اين كه صحبت امپراطور تمام مى شود به ما مى گويد:
من مى دانم كه انقلاب به دروازه هاى روسيه رسيده ولى تا روزى كه من زنده هستم نخواهم گذاشت وارد اين كشور شود.
(آنن كو) و دو افسر مزبور تا دو ساعت بعد از نيمه شب در آن اطاق بودند و باز امپراطور آنها را احضار كرد.
اين بار مشاهده كردند كه فرمانده سپاه (شواليه گارد) عقب امپراطور ايستاده است.
آن مرد، در آن موقع به اين مناسبت كه مانع از اين شد كه سپاه وى ملحق به شورشيان گردد خيلى تقرب حاصل نمود و به وى وعده تيول و مقامات عالى داده بودند.
فرمانده سپاه (شواليه گارد) نظرى از روى تحقير به افسران جوان انداخت و بعد امپراطور چنين گفت:
براى مجازات شما، شش ماه حبس در يكى از قلاع دولتى كافى است و در اين مدت افكار ناپسند از مغز شما خارج خواهد شد و بعد از اين كه از قلعه بيرون آمديد خواهيد توانست مطابق ميل من، نه ميل خودتان، به روسيه خدمت نمائيد.
پس از اين گفته روى خود را متوجه فرمانده سپاه (شواليه گارد) كرد و اظهار داشت من اينها را به شما مى سپارم و شما مسئول نگاهدارى و انتقال آنها به قلعه دولتى هستيد.
فرمانده سپاه خطاب به افسران جوان گفت: دست اعليحضرت را ببوسيد.
(آنن كو) قدمى برداشت و به امپراطور نزديك شد تا اين كه دست او را كه روى ميز بود ببوسد ولى امپراطور دست خود را از روى ميز بلند كرد و گفت: لازم نيست دست مرا ببوسيد.... بيرون برويد.
(آنن كو) و دو نفر ديگر، خواستند از درب معمولى اطاق كه از آنجا وارد شده بودند بيرون بروند ولى فرمانده سپاه بانك زد اين طرف بيايند و آنها را از يك درب كوچك واقع در پشت دفتر امپراطور خارج كرد و (آنن كو) خود را در يك دالان تنگ و طولانى ديد و مشاهده نمود كه ده پانزده سرباز، مسلح به تفنگ و شمشير، آنجا بودند و سربازان، آن سه نفر را بردند و به سربازخانه سپاه (شواليه گارد) منتقل كردند.
آنگاه هر يك از آن سه نفر را در يك اطاق سربازخانه محبوس كردند و (آنن كو) با لباس روى يك دوشك كاهى كه در اطاق بود دراز كشيد و خوابيد.
هنوز هوا روشن نشده بود كه يك دست نيرومند و بدون ملاحظه، (آنن كو) را تكان داد و از خواب بيدار كرد وى برخاست و نشست و پرسيد از من چه مى خواهيد و نظرى به آن مرد انداخت كه بداند كيست؟
زيرا يقين داشت كه نگهبانان سربازخانه كه همه سربازان سپاه (شواليه گارد) هستند آنطور او را از خواب بيدار نمى كنند.
(آنن كو) ديد مردى كه او را از خواب بيدار كرده يك ژاندارم است و وى، يك شيشه بزرگ را كه بر دوش داشت بر زمين نهاد و گفت: زود لباس خود را عوض كن.
(آنن كو) پرسيد: براى چه لباس خود را عوض كنم.
ژاندارم گفت: براى اين كه لباس نظامى نبايد در تن تو باشد و آنگاه بسته مزبور را گشود و افزود لباس غيرنظامى تو اينجاست و سعى كن كه زودتر لباس خود را عوض كنى.
(آنن كو) گفت: براى چه زودتر لباس خود را عوض كنم.
ژاندارم گفت: براى اين كه بايد به زندان بروى... هر قدر در اينجا خوش گذرانيدى كافى است.
رنگ صورت (آنن كو) سرخ شد و خواست كه آن مرد بى ادب را تنبيه نمايد ولى ژاندارم از در بيرون رفت و در را از پشت قفل كرد.
بعد از يك ربع ساعت مراجعت نمود و لباس نظامى (آنن كو) را برداشت و در بقچه اى قرارداد و گفت: بيا برويم. (آنن كو) به اتفاق آن ژاندارم از اطاق بيرون رفت و از سربازخانه خارج شد.
روز تا دميده بود ولى يك مه رقيق سطح رودخانه نوا (رودى كه از پايتخت روسيه يعنى سن پطرز بورگ «لنين گراد بعدى» مى گذرد- مترجم) را مى پوشانيد و قلعه دولتى (پير- و- پول) در آن طرف رودخانه ديده مى شد.
يك سورتمه در مقابل درب سربازخانه بود و وقتى درب سورتمه را گشودند (آنن كو) را ديد كه سه ژاندارم درون آن هستند.
(آنن كو) وارد سورتمه شد و ژاندارم بى تربيت نيز وارد گرديد و سورتمه به راه افتاد.
(آنن كو) مجدداً تصور نمود كه او را به طرف قلعه (پير-وپول) مى برند ولى ديد كه سورتمه راهى ديگر را پيش گرفت.
بعد از ساعتى كه در راه بودند قلعه (شلوسل بورگ) نمايان گرديد و وقتى چشم (آنن كو) به قلعه مزبور افتاد لرزيد، زيرا قلعه (شلوسل بورگ) در روسيه بيش از قلعه باستيل در فرانسه وحشت و هراس افكنده و معروف بود كه هر كس در آن قلعه محبوس شود از درب قلعه خارج نخواهد شد مگر هنگامى كه بدنش سرد شده باشد.
دو امپراطور روسى در آن قلعه حبس شده، همانجا مرده بودند يكى (پطر) سوم شوهر ديوانه كاترين كبير و ديگرى (ايوان) چهارم.
راجع به اين قلعه در روسيه افسانه هاى لرزه آور شايع بود كه بعضى از آنها حقيقت داشت.
مى گفتند اگر درب سياه چال هاى اين قلعه را بگشايند هزارها اسكلت انسان از آن بيرون خواهد آمد و اينها كسانى هستند كه در گذشته به حكم امپراطورهاى روسيه به سياه چال انداخته شدند و آنها جان سپردند و كسى لاشه آنها را بيرون نياورد.
مى گفتند در سياه چال هاى اين قلعه اسكلت هائى هست كه گردن آنها به ديوار متصل شده زيرا بعد از مرگ لاشه آنها را بيرون نبردند و از زنجير نگشودند و گوشتشان پوسيد و استخوانشان باقى ماند.
اين شايعات مقرون به حقيقت بود زيرا در قلعه (شلوسل بورگ) وقتى يك نفر را به سياه چال مى انداختند براى اين نبود كه وى را در آنجا محبوس نمايند بلكه براى اين محبوس بدبخت را به سياه چال مى بردند كه آنجا بميرد.
در سياه چال نه نان به او مى دادند و نه آب و نه كسى سراغ وى مى رفت و محبوس از گرسنگى و تشنگى ميمرد و بعد لاشه او طعمه موش هاى سياه چال مى شد و مى پوسيد.
حتى زندانبان هاى قلعه (شلوسل بورگ) كه به قاعده نبايد از قلعه خودشان بترسند جرأت نمى كردند كه خود به سياه چال بروند.
در سال ۱۸۱۲ ميلادى كه (همان سال ناپلئون به روسيه قشون كشيد) يكى از سياه چال هاى قلعه (شلوسل بورگ) بر اثر نشاء زمين هاى كشاورزى و اين كه آب وارد سياه چال مى شد احتياج به تعمير پيدا كرد و وقتى بنا و كارگران بنائى وارد سياه چال شدند فريادزنان بيرون دويدند و گفتند ما در اينجا كار نمى كنيم براى اين كه از مرده ها مى ترسيم و حكمران قلعه مجبور شد كه به وسيله سربازان اسكلت اموات را از سياه چال خارج كند و هفتاد دو اسكلت كه هنوز متفرق نشده بود از آنجا خارج كردند و كف زمين مستور از استخوان اسكلت هائى بود كه به مناسبت جدا شدن استخوان ها از هم كسى نمى توانست بفهمد كدام دست مربوط به كدام پا و مال چه كسى است.
وقتى كه مى خواستند كه يك نفر را به سياه چال بفرستند در دفتر قلعه نام او را از دفتر كسانى كه محبوس بودند خارج مى كردند و به دفتر كسانى كه آزاد مى شدند منتقل مى نمودند.
بنابراين از نظر ادارى محبوس مزبور يك محبوس آزاد شده قلمداد مى گرديد و اگر خويشاوندان او در صدد تحقيق برمى آمدند جواب مى دادند كه وى آزاد شده است و محتاج به تفصيل نيست كه يك زندان وقتى يك محبوس را آزاد مى كند ديگر مسئول نيست كه بداند وى كجا مى رود و چه مى كند.
مردم مى گفتند كه هر شب ارواح كسانى كه در سياه چال هاى آن قلعه مرده اند در فضاى قلعه پرواز مى نمايند و صداى گريه آنها شنيده مى شود كه اين قسمت افسانه به شمار مى آمد و خيال پرورى عامه مردم اين افسانه را به وجود آورده بود.
در روسيه هم مثل كشور فرانسه (در دوره سلطنت سلاطين بوربن) بعضى از رجال دولتى براى حبس اشخاص در قلاع دولت «سفيد مهر» داشتند سفيد مهر عبارت بود از احكام توقيف كه به امضاى امپراطور مى رسيد بدون اين كه نام محبوس ذكر گردد.
اين احكام به صدراعظم و بعضى از وزراء و حكام ايالات داده مى شد و آنها نام هر كس را كه مى خواستند در آن مى نوشتند و او را به زندان مى فرستادند.
ولى در قلعه (شلوسل بورگ) فقط كسانى محبوس مى شدند كه خود امپراطور وقت، حبس آنها را صادر مى كرد و فرمان هاى خود امپراطور روى كاغذى مخصوص نوشته مى شد.
از بين صدها نفر كه به سياه چال هاى قلعه (شلوسل بورگ) انداخته شدند حتى يك نفر زنده از آنجا خارج نگرديد كه بتواند بگويد وضع مادى و معنوى محبوسى كه در يكى از آن سياه چال ها محبوس مى گردد، چگونه است.
(موريس پالتولوك) مورخ فرانسوى كه در دوره سلطنت آخرين تزار روسيه سفير كبير فرانسه در (سن پطرزبورگ) و از عوامل مؤثر اتحاد نظامى فرانسه و روسيه (عليه آلمان) قبل از جنگ اول جهانى بود مى نويسد من در روسيه از اشخاص مطلع شنيدم كه رقم شماره كسانى كه در سياه چال هاى اين قلعه جان سپردند از هزار نفر بيشتر شده چون در دفاتر زندان تمام آنها را جزو كسانى كه آزاد شده اند ثبت كرده اند هيچ مدركى وجود ندارد كه از روى آن بتوان فهميد چه كسانى در سياه چال هاى قلعه مردند.
به همين جهت بايد گفت هر كس كه نامش در دفتر آزادى به ثبت رسيده ولى به خانه خود مراجعت ننموده در سياه چال مرده است.
ولى از وضع ظاهرى قلعه كسى نمى توانست پى ببرد كه در سرداب هاى آن چه گذشته و چه مى گذرد و حكمرانان قلعه (شلوسل بورگ) گاهى از اوقات از مردان خوش محضر و با ادب به شمار مى آمدند.
(آنن كو) وقتى قلعه مزبور را ديد علامت صليبى روى سينه نقش كرد و در دل گفت اينك بر من محقق شد كه ديگر (پولين) را نخواهم ديد.
***
(پولين) در مسكو بعد از اينكه از توقيف (سيس تونوف) آگاه شد آخرين رشته اميدش براى يافتن (آنن كو) قطع گرديد.
در روزهاى بعد از فرط نااميدى و اندوه حالى شبيه به بهت به او دست داده بود. (پولين) يقين داشت كه (آنن كو) محبوس شده، ولى نمى توانست بفهمد كه در كجا و براى چه مدت محبوس گرديده است.
تا اين كه روزى (استپان) نوكر روسى او به وى گفت: خانم اگر شما موافق باشيد من حاضرم به (سن پطرزبورگ) بروم و تحقيق كنم كه آقاى من كجاست و چه برسرش آمده است!
(پولين) اين فكر را پسنديد و به نوكرش گفت: اى كاش كه ما زودتر اين تصميم را مى گرفتيم ولى بلافاصله يادش آمد كه براى فرستادن (استپان) به پايتخت پول ندارد.
وقتى (آنن كو) به طرف پايتخت حركت كرد نظر به اين كه تصور مى نمود كه زود مراجعت مى نمايد، مبلغى كه به (پولين) پول داد تا به مصرف مخارج خانه برساندچندان نبود و اين پول به زودى خرج شد.
خود (پولين) قدرى پول داشت ولى مى دانست كه وجه مزبور، اگر به مصرف برسد در يكى دو ماه تمام خواهد شد و (پولين) علاوه بر هزينه خانه، مى بايد هر ماه مبلغى براى مادرش به فرانسه بفرستد.
(استپان) كه حس مى كرد خانم او پول ندارد گفت: خانم غصه نخوريد و من مى روم و هزينه مسافرت خود را از مادر (آنن كو) مى گيرم زيرا اين مادر هر قدر بى رحم باشد وقتى مى فهمد كه پسرش محبوس است از پرداخت مبلغى به من براى مسافرت به پايتخت مضايقه نخواهد كرد.
(استپان) بعد از اين كه به منزل مادر (آنن كو) رفت نتوانست او را ببيند و زن مزبور وى را نپذيرفت و (استپان) به وسيله خدمتكار خانه كه مى دانست طرفدار اوست، تقاضاى خويش را به گوش مادر (آنن كو) رسانيد.
زن سالخورده وقتى شنيد كه پسرش محبوس شده گفت: من بايد از امپراطور ممنون باشم كه (آنن كو) را محبوس كرد، زيرا اين پسر خيلى لاابالى و عياش شده بود و اين حبس، وى را تأديب خواهد كرد و اما در خصوص هزينه مسافرت به (استپان) بگويند كه قلاع دولتى روسيه يكى دو تا نيست و اگر او يكسال در سراسر روسيه مسافرت كند نمى تواند تمام قلعه ها را ببيند و مشاهده نمايد كه (آنن كو) را در كدام قلعه حبس كرده اند و چون اين مسافرت فايده ندارد هزينه آن را نمى پردازم و اگر آن زن فرانسوى مى خواهد (آنن كو) را پيدا كند بهتر اين است كه هزينه مسافرت (استپان) را از جيب خود بپردازد.
(پولين) پس از شنيدن اين جواب منفى از دهان (استپان) كه البته قسمتى از آن را (استپان) مسكوت گذاشت و به (پولين) نگفت به گريه درآمد ولى بعد يك گردن بند ياقوت و يك جفت گوشواره، دو طاقه شال كشمير را كه (آنن كو) براى وى خريده بود به بانك كارگشائى برد و پولى گرفت و مبلغى از آن را به (استپان) داد و گفت به طورى كه ميدانى من در اين كشور غريب هستم و كسى را نمى شناسم كه براى تو توصيه اى بگيرم تا بتوانى از آن توصيه در پايتخت استفاده كنى. اين است كه براى پيدا كردن (آنن كو) تو بايد از هوش و چاره جوئى خود استفاده نمائى و به محض اين كه اطلاع صحيح پيدا كردى به من خبر بده كه شايد تشويش من كمتر شود.
(استپان) به راه افتاد و بعد از ورود به پايتخت، در مسافرخانه اى منزل كرد و روزها در شهر از يك طرف به طرف ديگر مى رفت و با نوكران اشراف به ويژه آنهائى كه مى دانست اربابشان محبوس هستند گرم مى گرفت.
از مجموع اطلاعاتى كه به دست آورد به اين نتيجه رسيد كه ارباب او به طور حتم محبوس شده، ولى كسى نمى داند كه محبس وى و ديگران در كجاست؟ زيرا اين موضوع جزو اسرار دولتى است. فقط تزار و محارم او، از محل حبس هر يك از شورشيان مطلع هستند، ولى آنها نيز اين موضوع را به كسى بروز نمى دهند و همينقدر مى دانيم كه گاهى از اوقات محبوسين را از زندان خارج مى نمايند و به كميسيون تحقيق مى برندو كميسيون برحسب امر امپراطورى جهت تحقيق از شورشيان تشكيل شده است.