*شش سال از مرگ احمد شاملو مى گذرد (سوم مرداد ماه ۱۳۷۹) و جاى او همچنان در پهنه ادبيات ايران خالى مانده است. البته او «فرد چند جانبه اى با ويژگى هاى استثنائى بود كه جايش به اين زودى ها پر نخواهد شد.» اگر چه شعر را مى توان پر بارترين قلمرو كار و انديشه او به شمار آورد، ولى در عرصه هاى ديگر از جمله نثر و نقد و پژوهش نيز كار آزموده بود.
از توانائى ها و كارآزمودگى ها بگذريم، ويژگى هائى در رفتار و گفتار داشت كه پشتوانه آوازه او مى شد. صراحت او بيان نظرات آزاد منشانه فرهنگى و پيگيرى روش هاى نوآورانه و غير سنتى در سرودن، هم هواداران سرسخت و هم مخالفان كينه توز براى او فراهم آورده بود. مخالفان غالباً از اديبان محافظه كار سنتى بودند كه اگر چه به طور كلى «شعرنو» را به رسميت نمى شناختند، ولى شعر شاملوئى را «بدتر از بد» تلقى مى كردند و گزندى براى ميراث شعرى ايران به شمار مى آورند.
از سوى ديگر وقتى به نظرات تند و تيز شاملو درباره «فردوسى» و «كاوه آهنگر» مى رسيدند، ديگر تاب نمى آوردند و تهمت و افتراى بسيار بر او مى بستند. واكنش به حق او اين بود: «چرا ما مردم در همه چيز به چشم تابو نگاه مى كنيم؟» و بعد افزوده بود: «ما حتى در قشر تحصيل كرده هايمان گرفتار چنان جامعه عقبگرائى هستيم كه فقط يك اظهارنظر شخصى در مورد چيزى كه به غلط يا درست توى اذهان رسوب كرده، به جاى رد يا قبول متمدنانه آن... گوينده را در معرض توفان مبتذلى از انواع دشنام و تحقير و توهين قرار مى دهد... ما به نحو مضحكى گرفتار استبداد رأييم و بلد نيستيم بحث و گفت و شنودى را پيش ببريم...»
-و اما هواداران شاملو غالباً جوانانى بودند- و هستند كه به ذات، مايل به شكستن قفس هاى سنتى و در جستجوى راه هاى نوآورى اند. شاملو با خصوصياتى كه داشت مى توانست «ايده آل» آنها باشد.
بسيارى از اين جوانان اگر افسون شاملو در كار نبود وارد عرصه شعر نمى شدند. آن افسون چنان در اوج بود كه دستيابى به ظرائف شعر شاملوئى را سهل و آسان، جلوه مى داد. مى انگاشتند كه رها از وزن و قافيه، با كنار هم نهادن واژه هاى خوش صدا به شعر سپيد شاملوئى مى رسند. از وزن پنهان شعر كه از موسيقى تنيده در واژه ها برمى خاست غافل بودند. يا مى دانستند ولى توانائى دستيابى به آن را نداشتند. ناقدانى هستند كه نه شعر سپيد شاملوئى را كه افسون شعر او را سبب گمراهى شاعران جوان مى دانند!
شاملو خود، در تعريف شعر سپيد، از تعريف بازمى ماند اگر چه در اين راه مى كوشد:
-«شعر سپيد، شايد رقصى است كه به موسيقى جدا از خود احساس نياز نمى كند... يا شرابى است كه در ساغر نمى گنجد تا عريان تر جلوه كند... نسيم است كه نمود جسمى ندارد... در حقيقت شعر سپيد، شعرى است كه نمى خواهد به صورت شعر درآيد...»! و باز در جائى ديگر مى افزايد:
-«شعر سپيد» مطلق و مجرد است و مى بايد نامى ديگر براى آن جست. چرا كه غرض از شعر سپيد، نوعى شعر نيست. چيزى است نزديك به شعر بى آن كه شعر باشد...»!
-چنين چيز مبهمى، اگر توانائى هاى بيانى شاملو نمى بود چه بسا كه فراگير نمى شد. يعنى در جائى منتشر نمى شد كه فراگير شود. شاملو خود مى گويد: «مطبوعات از نشر اينگونه اشعار خوددارى مى كردند و دست شاعر را از اين تنها وسيله اى كه براى آزمايش در اختيار او هست كوتاه مى ساختند.» پافشارى و تلاش شاملو سبب نشر گاه به گاه شعر آزاد مى شد. بخت يار شاملو بود كه گاه به هزينه شخصى و گاه به سفارش، مجله اى به راه مى انداخت و امكان نشر شعر سپيد و آزاد را گسترده تر مى ساخت. شرايط آن روزگار، سال هاى دهه سى- را كه در نظر مى آوريم، به اهميت كوشش هاى شاملو- و ديگر شاعران نو- پى مى بريم.
مطبوعات «نوآورى» را فقط در حد شعرهاى «چهار پاره اى» مى پذيرفتند. اگر خيلى مى خواستند دست از پا خطا كنند، زير تأثير مكتب نيما، قالب هاى- به قول شاملو- «خشت و نيمه» را هم مى پسنديدند: «مفعول فاعلات مفاعيل و فاعلات/ مفعول و فاعلات».
-همه «انقلاب ادبى» در همين حد بود و تازه اين هم انقلابى در قالب بود، محتوا همان تكرارى هاى شعر كهنه باقيمانده بود: «شكايت از جهان و گردش روزگار، هجريار، وصف زمستان و پائيز و تابستان و بهار.» براى مطبوعات ادبى- سياسى هم، «شعر چيزى نبود مگر تقسيم كلمات سر مقاله روزنامه ها به افاعيل عروضى» مثلاً:
-«ما نه پيراهن پى تشريف تن پوشيده ايم/ ما كفن از بهر پيكار وطن پوشيده ايم»!
شاملو مى گويد طبيعى است در چنان شرائطى كه «چاپ هر قطعه شعر آزاد جز با جنجال و بگومگوى فراوان ممكن نمى شد، نيت از نشر اينها، نه نان درآوردن بود و نه نام جستن» او مى خواسته «از چگونگى برخورد جامعه با اين اشعار» آگاه شود.
سعدى، نه، حافظ!
*شاملو در همان سال هاى دهه سى، مقاله اى نيز در باب هنر «شاعرى» نوشته و از مراحل مختلفى كه سراينده بايد بگذرد تا به شعر واقعى برسد، سخن گفته است. نخستين مرحله، «دريافت» است. با ديدن و دريافت جهان پيرامونى است كه شاعر چيزى براى گفتن پيدا مى كند. آن چه را كه ديگران «كمال زيبائى» مى بينند، در چشم هنرمند پديده اى است كه استعداد زيبا شدن دارد! بايد چيزى از جان و نبوغ خود را مايه بگذارد تا اين «استعداد زيبا شدن» به زيبائى كامل و واقعى برسد. مرحله دوم، بيان زيبائى است. كه در «نظرگاه توده» اهميت ويژه پيدا مى كند. به همين جهت هم هست كه «سعدى» را فراتر از حافظ مى نشاند. «چرا كه در سعدى هر چه هست، بيان است. حال آن كه در حافظ انديشه بر بيان اولويت دارد. سعدى به چگونه گفتن مى انديشد و حافظ به چه گفتن! سعدى، مشاطه كلام است و حافظ مسيحاى انديشه و روح سرگردان انديشه را در تن مرده كلام مى دمد.
به گفته شاملو «اگر بيان سعدى چابك تر و هشيوارتر از حافظ مى نمايد جزاينش علتى نيست كه از انديشه اى چونان انديشه حافظ، سنگين و ژرف، فارغ است و بارى از معنا بر دوش ندارد. اين است كه آسان مى رود!» بعد شاملو نتيجه مى گيرد كه آن چه هنرمند عرضه مى كند پاره اى از طبيعت نيست، چيزى است كه او خود از طبيعت ساخته است. هنر فرزند دو خداوندگار است: طبيعت و انسان! و اما مرحله سوم، مرحله عرضه است. مرحله «جسم به جان دادن»، ظرفى براى مظروف ناملموس نامرئى ساختن و صورت به سيرت بخشيدن!
در همين دو راهى ميان دو منزل بيان و عرضه، است كه عاشقان سرشت و نام در خم آن كمين مى كنند تا قافله كه از راه برسد خود را در آن اندازند و «به شهر درآيند بدين معنا كه ما نيز مرد سفر بوده ايم!»
از غرابت نثر شاملو در آن سال ها كه بگذريم، اين نكته دريافتنى است كه گوئى او مى دانسته كه روزى كه خود نيز به دو راهى عرضه و شهرت برسد، انبوه متشاعران سربلند مى كنند و در پى او به راه مى افتند! نكته جالب ديگر اين است كه در همين مقاله يكى از مردمى ترين شعرهاى خود را- «شعرى كه زندگى است». به نقد مى كشد و بخشى از آن را مبتذل مى داند. آن جا كه شاعر لباس خوب پوشيده و كفش واكس زده به پا كرده، وارد ميدان مى شود و از شاملو فرمان مى گيرد كه «در شلوغ ترين نقطه هاى شهر/ موضوع و وزن و قافيه شعر خود را/ از بين عابران خيابان جدا كند!» شاملو مى گويد اين حكم مبتذل اگر چه «غلط» نيست ولى او را شرمنده مى كند! «آنچه حاصل تحقيقى پيش افتاده است صورت حكم قاطعى را به خود گرفته كه شاعر از حضرت خويش صادر كرده است!»
مقاله «شاعرى» را شاملو با اين جملات غريب پايان مى دهد:
-«انسان به جانب انسان بازمى گردد/ انسان به انسان مى انديشد/ تا بدين جا/ حاصل زندگى همه اين بوده است كه توانسته ام دريابم/ شنبه نام ديگر جمعه است/ فردا يعنى هرگز!»
حادثه بزرگ
*چگونه بود كه شاملو به شعر آزاد و سپيد خود رسيد و راه خود را از «نيما» نيز جدا كرد؟
خود مى گويد: «ضربه بزرگ بيدارى» را نيما فرود آورد. «ولى اين بيدارى كافى نبود» و مى بايست به جستجوهاى ديگرى رفت. در نخستين جستجو به يك ماهنامه شعر به زبان فرانسه رسيد و با زبان ناقص خود «لوركا» را پيدا كرد و از قصيده «شاه هارلم» او شگفت زده شد....
پيش از آن كه در نيما «متحجر» شود، با «پل الوار» روبرو شد. همزمان با اين روياروئى ها، بازگشت «فريدون رهنما» از پاريس، درى از رحمت و نعمت به رويش گشود. فريدون با دست پر آمده بود. «با كوله بارى از آشنائى عميق با شعر و فرهنگ شرق و غرب و يك خروار كتاب و صفحه موسيقى» او «شعر روز فرانسه را مثل جيب هاى لباسش مى شناخت.» شاملو خود مى گويد آشنائى با فريدون «همان حادثه بزرگى بود كه مى بايست در زندگى من اتفاق بيفتد» و «خانه فريدون پناهگاه اميد و مكتب آموزشى ما شد.»
ديدارها و بحث و گفتگوها در خانه فريدون «از يك ساعت به ساعت ها و بعدها گاه به روزهاى متوالى كشيد.» فريدون بزرگوارى هاى بسيار داشت. شاعران جوان را پر و بال مى داد. حتى پول مى داد كه كتاب هايشان را چاپ كنند. او در آن روزگار تنها كسى بود كه نوآوران را پشتيبانى مى كرد. شاملو مى گويد «پيش فريدون كه بوديم، براى خودمان كسى بوديم» حال آن كه پشت در اين خانه «فقط توسرى بود»!
با فريدون، آشنائى با «الوار» و جهان شاعرانه اش گسترش پيدا كرد چون فريدون از دوستان نزديك او نيز بود و خيلى خوب او را مى شناخت. از همين جا بود كه شاملو نيز به گفته خودش به كشف «جوهر شعر و زبان شعر ناب» توفيق پيدا كرد:
-«نخست نويسنده و شاعر شديم و بعد به فراگرفتن زبان پرداختيم!... شعر را در زبان ديگر، از شاعران ديگر آموختيم و بعد به شعر فارسى بازگشتيم... و به خواندن و آشنا شدن با خدايانى چون حافظ و مولانا همت نهاديم...»
-به اين ترتيب شاملو موفق مى شود در «روشناى آشنائى با شعر جهان، ظرفيت هاى واژه را در زبان كشف كند» و هنگامى كه به شعر درخشان فارسى بازمى گردد، همين شناخت ظرفيت ها را در حافظ و مولوى پيدا مى كند.
«جواد مجابى» از دوستان و شارحان شعر شاملو همين «ظرفيت واژه شناسى، مفهوم يابى، تشخيص حد و رسم معانى و طيف گسترده كلمات از نظر زبانى، بيانى، صوتى و موسيقائى» را سبب به كمال رسيدن شعر شاملو مى داند. «شعرى كه در دهه چهل، به آن حد از دقت و ايجاز و صلابت مى رسد كه فاصله شاملو را از همگنانش هر روز دور و دورتر مى سازد»:
-«پس پشت مردمكانت/ فرياد كدام زندانى است/ كه آزادى را/ بر لبان بر آماسيده/ گل سرخى پرتاب مى كند؟-/ ورنه/ اين ستاره سازى/ حاشا/ چيزى بدهكار آفتاب نيست».
... و دلت كبوتر آشتى است/ در خون تپيده/ به بام تلخ/ با اين همه/ چه بالا/ چه بلند/ پرواز مى كنى!...» (ابراهيم در آتش).
حرف ناقدان
*روشن است كه شاعرى چون احمدشاملو كه «هواى تازه»اى را به درون شعرنو راه داده، علاوه بر تحسين و ستايش ناقدان با خرده گيرى هاى آنان نيز روبرو شده است.
«رضا براهنى» او را پس از نيما، نماينده شعر امروز فارسى به شمار مى آورد كه «بزرگترين تأثير را روى نحوه تفكر شاعرانه گذاشته است.» او توانسته «دو روح گهگاه متضاد حماسى و تغزلى را درهم بياميزد» و «نوسانات گوناگون اجتماع ما را در زبان و بيان شعرى» بازبتاباند.
*
*تقى مدرسى، نويسنده «يكليا و تنهائى او» در نقدى كه در مجله «آشنا»ى خود شاملو هم انتشار يافته پس از بحث در خلاقيت هنرى و راه هاى رسيدن به آن، مى نويسد:
-«استفاده از كلمه هاى مركب و خوش نما، چيدن آنها پهلوى هم و در ضمن براى خالى نبودن عريضه، يك ايدئولوژى اجتماعى را با آنها بيان كردن، اثر هنرى به وجود نمى آورد. جاى تعجب است كه بعضى از ناقدان از چنين كارهائى به عنوان بيان كننده حماسه هاى زمان نام مى برند و ادعا مى كنند كه صاحب چنين اثرى، تحت تأثير محيط خود، راه نوى را به ما نشان داده است. حال آن كه شعرهاى شاعر (شاملو) از سال بيست و شش تا امروز چندان تغييرى نكرده است» ولى «تغييرات اجتماعى در اين مدت بسيار سهمگين» بوده است.
*
*«مهدى اخوان ثالث» در نقدى بر «هواى تازه» و شعر «نگاه كن»، مى نويسد كه در اين مجموعه «انسانى ناشكيبا و تنگ حوصله» را ديده است كه گاه حساس است و دردمند و گاه به آن مرحله عالى كه افق نهائى بشريت است نزديك مى شود. ولى... متصل حرف مى زند و غالباً از خودش هم سخن مى گويد. تا آنجا كه گاه به جاى يك قطعنامه بشرى يك «من نامه» عرضه مى دارد»!
به اعتقاد اميد شعر كه وقتى آغاز مى شود «مو بر اندام آدمى راست مى كند»، در بند سوم خود جاى به «سنفونى من» مى سپارد و دشمنانه ترين خيانت را در حق خود روا مى دارد!
-«من عشقم را در سال بد يافتم/... من اميدم را در يأس يافتم.../ زندگى با من كينه داشت/ من به زندگى لبخند زدم/ خاك با من دشمن بود/ من بر خاك خفتم/ زيرا زندگى، سياهى نيست/ زيرا خاك خوب است.../ تو خوبى/ و من بدى نبودم....»
به گفته اميد اين «سنفونى هاى صد موومانى» آدمى را به ياد همان شاعر شيرازى مى اندازد كه خود را «خداى شاعران» مى ناميد و شاملو خود او را يكبار «بردار شعر خويش آونگ» كرده بود!
*
*«ضياء موحد» شاعر و ناقد نام يافته در مراسمى كه در بزرگداشت شاملو از سوى انجمن اسلامى دانشكده الهيات دانشگاه تهران برگزار شد (فروردين سال جارى) شعر را به طور كلى به دو گروه «فرهيخته» و «انگيخته» تقسيم كرد. فرهيخته شعر ساخت و پرداخت شده است و انگيخته «شعر جوششى». او ارزش كار شاملو را نه در شعرهاى فرهيخته اش كه در جوششى هاى او مثل «هواى تازه» و «باغ آئينه» دانست. موحد ميزان ستايش را از اينها نيز فراتر برد و گفت:
«شاملو، پس از حافظ بزرگترين شاعر فارسى زبان است. شاملو نيز مثل حافظ كلمه ها را مثل مرواريد كنار هم مى نشاند.» همانگونه كه حافظ از سعدى فراتر رفت، شاملو نيز بر نيما پيشى گرفت. شاملو شاعرى است كه اگر هم اسم او را از پاى شعرش برداريد، بازشناخته مى شود.
موحد در پايان گفتار خود افزود كه دشمنان شاملو با گردش روزگار از ميان مى روند ولى او مى ماند و نسل هاى بعدى با او ارتباط برقرار خواهند كرد.
*
گور شكسته شاملو
*آخرين حرف هاى ضياء موحد شايد اشاره اى به «گورشكنى» احمدشاملو دارد كه چهار پنج روزى پيش از برگزارى مراسم بزرگداشت او روى داده است.
خبر كوتاه بود: «روز هجدهم فروردين ماه سنگ مزار احمد شاملو را در امامزاده طاهر كرج، براى چهارمين بار تخريب كرده اند. جالب است كه هر بار نيز اين كار را در فروردين ماه انجام داده اند! بار چهارم، تخريب عميق تر بود و تكه اى از سنگ مزار را كه امضاى شاملو را بر خود داشته، به غنيمت برده اند! تقسير واقعه را به عهده «سيدعلى صالحى»، شاعر و از اعضاى كانون نويسندگان مى گذاريم:
«اين سايه هاى موهوم، هرگز رؤيت نشده اند- و نمى شوند... پرده از رخسار شب پرستان كنار زده نشده و يقيناً از سر ترس و بزدلى است كه اين نوع پنهانكارى را در تخريب آثار اهل قلم به كار مى برند... به اين سادگى ها نمى شود پى برد كه اينها چه كسانى هستند... نمى خواهند مزارگاه مختارى، پوينده و شاملو در كرج، به زيارتگاه رندان و آزاديخواهان تبديل شود.... مى دانستند كه هر پنجشنبه عده اى از جوانان در آنجا جمع مى شوند و شعرخوانى مى كنند.»
سيدعلى صالحى سپس از حافظه براى يافتن سابقه كار يارى مى گيرد: «شكستن سنگ مزارها، از شهر سلحشوران، معروف به گورستان «خاوران»، آغاز شده بعد به بهشت زهرا هم سرايت كرده است. از جمله سنگ مزار خسرو گلسرخى را نيز شكسته اند... تازه اجازه تدفين اهل قلم را هم به سختى مى دهند... پنج ساعت نشستيم تا اجازه تدفين م. آزاد را در همين مزارگاه بگيريم...
-براى تدفين جنازه «منوچهر آتشى» كه اصلاً اجازه ندادند و عاقبت او را به بوشهر فرستادند.»
صالحى سپس مى افزايد:
-«وقتى به سنگ گور مردگان هم رحم نكنند. آيا مى توان انتظار داشت كه اجازه اعتراض و تجمع به ما بدهند. كانون نويسندگان هنوز نتوانسته، اجازه تشكيل مجمع عمومى خود را به دست آورد!»
واكنش كانون نويسندگان هم تأمل برانگيز است كه توصيه كرده كه ديگر سنگى بر مزار شاملو نگذارند كه «باز بيايند و تخريب كنند..»!
به قول ضياء موحد، دشمنان شاملو با گردش روزگار از بين مى روند ولى او مى ماند و به قول صالحى، نيازى نيست كه نام شاملو بر روى سنگى حك شود. نام او در تاريخ شعر معاصر ايران حك شده است.*
Butilpa@aol.com
*با بهره گيرى از شناختنامه شاملو، جواد مجابى، نشر قطره، تهران ۱۳۷۷.
-و ماهنامه بخارا، شماره ۵۰ تهران فروردين و ارديبهشت ۱۳۸۵.