اختراع خط يكى از مظاهر تمدن محسوب مى شود. اختراع خط با آغاز تاريخ مكتوب مقارن مى باشد. ريشه هاى باستانى خط در خاورميانه را مى توان به دو دسته تقسيم كرد:
اول: خط هيروگليف مصرى
دوم: خط تصويرى بين النهرين
در مورد دسته اول بايد گفت كه: خط هيروگليف مصرى مشتمل بر بيش از ۷۰۰ علامت بود كه بيشتر آنها در ابتدا، به صورت تصاوير اشياء و موجودات به كار مى رفتند. بعداً در فرآيند توسعه، اين تصاوير نماياننده صداها نيز شدند. مصريان بر روى نوعى كاغذ كه پاپيروس ناميده مى شد و از چوب نيزاران مى ساختند، خط مى نوشتند. آخرين نوشتار موجود به خط هيروگليف، به ۳۹۴ بعد از ميلاد تعلق دارد. از آن به بعد، كسى موجود نبود كه بتواند آن خط را بخواند؛ تا اين كه در ۱۷۹۹ ميلادى، سربازان فرانسوى ناپلئون، مصر را به اشغال خود درآوردند. سربازان فرانسوى سنگ نبشته اى را از ويرانه هاى باستانى كشف كردند كه علاوه بر خطوط هيروگليف و دِموتيك (نوع پيشرفته و متأخرترى از هيروگليف)، به خط يونانى نيز نوشته شده بود.
با استفاده از اين سند، زبان شناس فرانسوى بنام ژ.ف. شامپليون موفق گرديد كه خط هيروگليف را به خوانش درآورد. او نتيجه تحقيقات خود را در ۱۸۲۲ ميلادى چاپ كرد. او اولين كسى بود كه تشخيص داد كه علاوه بر اشياء، تصاوير نماياننده صداها و حروف نيز هستند. در اين سنگ نبشته، او كلمه PTOLEMY را كه چندين بار در بخش يونانى نوشتار تكرار شده بود، به سادگى شناسائى كرد. سپس با تشخيص درست مجموعه علائمى كه همان كلمه را در خط هيروگليف نمايندگى مى كردند، او موفق شد كه دسته اى از علائم را در خط هيروگليف بخواند. كلمه بعدى در امر كدشناسى، كلمه كلئوپاترا (ملكه مصرى) بود كه در هر دو خط يونانى و هيروگليف، به درستى تشخيص داده شد. بدين نحو و با مرارت بسيار، موفق به خواندن خط هيروگليف شدند.
خطوط اوليه يونانى و كنعانى، دو شاخه از خط هيروگليف محسوب مى شوند. از شاخه كنعانى، خطوط بسيارى تكوين يافت كه از آن جمله خطوط فنيقى، آرامى، عِبرى و يونانى اند.
در مورد دسته دوم بايد گفت كه: خط تصويرى كه با خط هيروگليف تفاوت داشت، بعداً، به خط ميخى متحول گرديد. در خط ميخى، تصاوير به صورت نشانه هاى مجرد درآمدند. سه نوع خط ميخى در اين دسته قرار مى گيرند: يكى كلدانى (يا بابلى)؛ دومى يوگاريت و سومى پارسى باستان است.
هنرى رولينسون در اواخر نيمه اول قرن ۱۹ ميلادى موفق شد كه خط ميخى پارسى باستان را به خواند. سپس او كار خواندن نوشتار كلدانى از كتيبه بيستون را آغاز كرد.
رولينسون حدود ۲۰۰ علامت از خط ميخى كلدانى را شناسائى و به قرائت درآورد. منتهى كار باقى مانده او پس از مرگش، پى گرفته شد و خط ميخى كلدانى نيز خوانده شد. در دو عكس ضميمه، تصاويرى خيالى از رولينسون را مى بينيد. يكى در حال نسخه بردارى از كتيبه بيستون است و ديگرى در حال مقايسه نسخه چاپى خط ميخى پارسى باستان با سنگ نبشته هاى يادگار از عهد داريوش اول، ديده مى شود.
***
همانطور كه مكرراً گفته شد: در قرن دوازدهم پيش از ميلاد؛ يعنى مصادف با اواخر عصر برنز، وقايعى در خاورميانه به وقوع پيوست كه تأثيرات بسيارى در سرتاسر منطقه برجاى گذاشت. فروپاشى امپراطورى هيتايت، برچيده شدن دولت- شهرهاى سواحل شرقى مديترانه (در سوريه كنونى)، تقليل در اقتدار مصر و آشور و بالاخره ويرانى تمدن ميسينى در شبه جزيره يونان از عواقب اين نابسامانى ها بودند. تجارت دريائى در همين دوره اختلالى، براى مدتى راكد گشت تا اين كه در قرن دهم ق.م، مجدداً، توسط فنيقيان بازسازى و فراگستر گرديد.
در اواخر عهد برنز، جزيره قبرس منبع اصلى تهيه مس براى حوزه خاورميانه بود. مردمان تجارت پيشه از ميسينى به قبرس آمده و آن را تحت كنترل خود درآورده بودند. قبرس سرپلى قلمداد مى شد كه سواحل شرقى مديترانه را به حوزه تمدنى درياى اژه متصل مى كرد. از طريق سواحل شرقى مديترانه، تمدن هاى كهن بين النهرين به مراكز تمدنى در پهنه مديترانه متصل مى شدند. جزيره كِرِت در جنوب يونان، همانند قبرس، مركز مهم ديگرى در تجارت دريائى در پايانه عصر برنز به حساب مى آمد.
ناگهانى در فروپاشى ناگهانى چند تمدن در پايانه عصر برنز، برخى تاريخ نگاران باستان را بر آن داشته است كه انگشت اتهام را متوجه دريانشينان كنند. آنها مى گويند كه تلاشى تمدن هاى هيتايت در آناتولى، ميسينى در يونان و ميتانى در شمال غربى بين النهرين ناشى از تعديات و پيشروى دريانشينان در عرصه خاك بوده است. نظريات ديگرى در مورد مردمان دريانشين وجود دارد كه هيچ يك از آنها قطعيت علمى نيافته است.
علاوه بر بحران هاى اقتصادى و اجتماعى ناشى از اختتام عصر برنز در قرن ۱۲ ق.م، تجاوزات مردمان دريانشين به سمت سواحل شرقى مديترانه و حتى روى آورى آنها به سوى مصر، عواقبى به بار آمد كه تمامى منطقه خاورميانه براى هميشه تحت تأثيرات آن قرار گرفت. سيستم جهانى عصر برنز كه از درون با بحران و از برون با تعديات كوه نشينان و دريانشينان مواجه شده بود، بدين قرار دچار فروپاشى شد.
دريانشينان مردمانى حاشيه نشين بودند كه عمدتاً از سواحل شمالى و شرقى درياى اژه رو به سواحل شرقى مديترانه نهادند. آنها از آنجا حتى به سوى مناطق شرقى بين النهرين به مهاجرت دوربرد خود اقدام ورزيدند. اصطلاح دريانشينان يا دريانوردان دلالت بر مردمانى دارد كه به طرف سواحل شرقى مديترانه كشتى راندند و در قبرس و مناطق ساحلى اسكان گزيدند.
مردمان دريانشين، اقوامى بودند كه يكجانشين نبودند و بر روى كشتى هاى خود زندگى مى كردند و در پهنه دريا در رفت و آمد بودند. مردمان دريانورد حتى كوشيدند در عهد سلطنت رامسس سوم (۱۱۶۳-۱۱۹۴ق.م)، (RAMESSES III)، يعنى در اواخر سلطنت نوزدهم، به قلمرو مصريان باستان داخل شوند. عليرغم مهابت دريانوردان در تسخير برخى شهرها در سواحل شرقى مديترانه، اين فرعون مصر در حكاكى هاى ديوارى مقبره خود مدعى مى شود كه در جنگى دريائى، نيروهاى متجاوزگر را شكست داده است. او نام قبايل دريانشين را نيز در حكاكى هاى تزئينى ذكر مى كند. از آنجا كه نام قبايل دريانشين عينهو قبلاً در اواخر قرن ۱۳ ق.م، در عهد فرعون متقدم ترى بنام MERNEPTAN، ذكر شده بودند؛ برخى مصرشناسان را اعتقاد آن است كه مدعيات رامسس سوم را نمى توان جدى گرفت. بخصوص كه او بر ديوارهاى مقبره خود، پيروزى هاى ديگرى را نيز برمى شمرد كه هيچيك واقعيت ندارند.
با اين همه بايد گفت كه: تنها مصر از قدرتى برخوردار بود كه از پس تعديات دريانشينان برمى آمد. دريانشينان در سقوط تمدن ميسينى در جنوب يونان باستان نقش داشتند.
ويرانى مراكز تجارت در قبرس و در يوگاريت از ديگر پى آمدهاى مهاجرت هاى دسته جمعى دريانشينان مى بود. شهر باستانى يوگاريت كه داراى خط ميخى خاص خود مى بود، در سواحل سوريه امروز واقع است. شكوه يوگاريت به عنوان مركز مهم داد و ستد دريائى با اواخر عهد برنز مقارن مى باشد با سپرى شدن عهد برنز و مستولى شدن انحطاط در سرتاسر خاورميانه، شكوه و مستولى شدن انحطاط در سرتاسر خاورميانه، بندر باستانى يوگاريت نيز از اعتلاء فرو در غلتيد.
مهاجرت و دست اندازى هاى دريانشينان در اواخر عهد برنز نقطه پايانى بر شوكت و اقتدار يوگاريت نهاد و شيرازه آن را از هم گسست.
آنچه آشكار است اين است كه حركت دريانشينان به سوى سواحل شرقى مديترانه و سكنى گزينى آنها در شهرهاى نوار ساحلى مترادف است با ويرانى هاى بسيار. مكتوبات كشف شده از شهر يوگاريت حكايت از آن مى كنند كه در اوائل قرن ۱۲ق.م (در حدود ۱۱۸۲-۱۱۹۱ق.م)، پادشاه هيتايت پيامى براى شاه يوگاريت روانه مى كند كه در آن از حمله قريب الوقوع دريانشينان هشدار مى دهد.
عليرغم هشدار او، شاه يوگاريت از عهده تداركات برنمى آيد و در نبود مغلوب دريانشينان مى شود. شهر يوگاريت در نتيجه به غارت كشيده شده و براى هميشه از سكنه خالى مى گردد. شهرهاى ديگرى در همين نوار ساحلى (e.g. HAZOR+ASHKELON) در اين زمان نابود مى شوند.
دريانشينان شهرهاى مُعظم را ويران كردند و بعد بر ويرانه ها، فرهنگ و اقتصاد ضعيف خويش را بنا نهادند (PHILISTINES). با آغاز عصر آهن، دريانشينانى كه در قسمت جنوبى نوار ساحلى در شرق مديترانه؛ يعنى در كنعان، سكنا گزيدند، به تدريج، فرهنگ و هويت جديدى را بنيان نهادند كه آن را از آن پس فلسطينى مى نامند.
(ادامه دارد)