رابطه اسلام با غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگى و ابهام فراوانى برخوردار است و اين امر سبب مى شود كه هركس كه بخواهد در اين باره سخنى درست، جامع، عميق، و نو بگويد خود را با انبوهه اى از پرسش ها، مسائل، و نادانى ها و سردرگمى ها مواجه مى بيند، به حدى كه چه بسا نتواند سخنى قانع كننده، مستدل و علمى و تحقيقى بگويد و خود را ناچار از سكوت و اظهار عجز ببيند. از اين رو، آنچه خواهم گفت فقط طرح بسيار اجمالى و نگاهى از چشم پرنده به اين رابطه است. اين طرح تنها كارى كه مى تواند كند اين است كه جغرافياى اين مبحث را روشن مى كند، به طورى كه هركس كه بخواهد در اين زمينه مطالعه و تحقيق كند، لااقل، بداند كه در كجاى اين جغرافيا در حال مطالعه و تحقيق است. غرض از اين مقدمه اين بود كه مخاطبان فرهيخته و محقق من سخنان مرا سخنانى متواضعانه، بى ادعا، و منتظر نقد تلقى كنند، نه سخنان كسى كه در يك باب سخن خود را ختم سخنان و فيصله بخش همه نزاع ها و اختلاف نظرها مى داند.
چرا رابطه اسلام و غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگى و ابهام فراوانى برخوردار است؟ زيرا اين دو پديده هر يك كثيرالوجوه و چند چهره اند. نه اسلام يك پديده ساده و بسيط و تك بعدى است و نه غرب، هر يك از ابعاد و وجوه فراوانى برخوردارند و اين ابعاد و وجوه متعدد و در كنش و واكنشى كه با يكديگر دارند تأثير فراوانى مى نهند. سخن عالمانه در باب رابطه اسلام و غرب بايد با توجه به ذو وجوه بودن اين دو پديده گفته شود.
اما ابعاد اسلام چندتا است و ابعاد غرب چندتا؟ بدون مبالغه، هريك از اين دو به حدى كثيرالوجوه اند كه شمارش وجوه هيچيك در توان من نيست. از اين رو، و به ناچار، از ميان ابعاد پرشمار اسلام چهار بعد و از ميان ابعاد پرشمار غرب نيز چهار بعد را برمى گزينيم و ارتباط اين دو پديده را در قالب ارتباط اين ۸ بعد بررسى مى كنيم.
غرب، دست كم، ۴ وجه شاخص دارد: ۱) تا حد فراوانى مسيحى است، ۲) مدرنتر از بقيه نقاط جهان است، ۳) از سلطه تمدنى و مادى برخوردار است، و ۴) از سلطه فرهنگى و معنوى برخوردار است.
اسلام نيز، ۴ وجه شاخص دارد: ۱) دين است، ۲) در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است، ۳) كمابيش در موضع دفاعى است، و ۴) چند آوايى است، يعنى قرائت ها و تفاسير متعددى از آن وجود دارد.
وقتى كه آن ۴ وجه شاخص غرب در اين ۴ وجه شاخص اسلام تأثير مى كنند و از آنها تأثير مى پذيرند چه رخ مى دهد؟ آنچه رخ مى دهد اين است كه داورى هاى يكسونگرانه، سطحى و ظاهربينانه، و تنگ نظرانه را نقش بر آب مى كند و از لحاظ نظرى اعتبار آنها را يكسره مخدوش مى سازد.
نخست، توضيح بسيار مختصرى در باب هريك از اين ۸ شاخص بدهم.
غرب: ۱) تا حد فراوانى مسيحى است. به دو جهت نگفته ايم: يكسره مسيحى است؛ اول: در غرب اديان و مذاهب ديگر نيز كمابيش حضور دارند، اما البته حضورشان، به هيچ وجه، قابل قياس با حضور مسيحيت نيست، ثانياً: مسيحيان غرب نيز الان به صورتى كه در صدر مسيحيت و دوران آباء كليسا و نيز به صورتى كه در قرون وسطا با مسيحيت مى زيستند و تنفس مى كردند نمى زيند و تنفس نمى كنند. بسيارى از ساحت هاى زندگى مسيحيان كنونى غرب، تحت تأثير عوامل فراوانى و از جمله مدرنيته غربى، از شمول آموزه ها و تعاليم مسيحى بيرون رفته است. سكيولاريزم شاخص و بارز غرب كنونى، اگرچه مسيحيت را يكسره از ميدان بدر نكرده است، تا حد فراوانى، دايره شمول احكام و آموزه هايش را تنگ كرده است. در عين حال، هنوز انسان غربى هويت خود را در چارچوب مسيحيت تعريف مى كند و دست كم يكى از مهم ترين مولفه هاى وجودى خود را مسيحى بودن خود مى داند.
۲) غرب مدرنتر از بقيه نقاط جهان است. غرب نه فقط خاستگاه مدرنيته بوده است و نه فقط زودتر از ساير اقاليم و نواحى عالم مدرن شده است، بلكه اكنون نيز، كه مدرنيته تقريباً عالم گير شده است، باز هم از ساير نقاط جهان مدرنتر است. يعنى مدرنيته آن وسيع تر و عميق تر است.
۳) غرب از سلطه تمدنى و مادى برخوردار است. قبل از توضيح اصل اين سخن، روشن كنم كه منظور از تمدن (Civilization) در اين بيان من و در سراسر اين نوشته، مجموعه همه ابعاد مادى و بيرونى زندگى يك جامعه است. مناسبات اقتصادى، توليد، توزيع، مصرف، كشاورزى، دامپرورى، صنعت، خدمات، شهرسازى، وسائل حمل و نقل، وسائل ارتباط جمعى وضع خوراك، پوشاك، مسكن، تفريحات، ورزش و... بسيار چيزهاى ديگرى كه ابعاد مادى و بيرونى (objective) زندگى اند، زيرعنوان تمدن جامعه جاى مى گيرند. روشن است كه رشد علوم تجربى و همراه و متناسب با آن، رشد فناورى و صنعت و همراه با اين دو رشد سطح زندگى و رفاه مادى دست به دست هم داده اند و هم انسان غربى را بسيار بيشتر از ساير انسانها از رفاه معيشتى و برخوردارى هاى مادى برخوردار كرده اند و هم سلطه اى براى تمدن غرب نسبت به ساير تمدن ها پديد آورده اند. بدون شك رشد تسليحات جنگى و نظامى، كه در سلطه گسترى نقش بسيار عمده اى دارند، همراه با سرمايه هاى مالى و پولى غربيان موجبات سلطه بلا منازع غرب رافراهم آورده اند.
۴) غرب از سلطه فرهنگى و معنوى برخوردار است. باز، در اينجا، منظور از فرهنگ (Culture) مجموعه همه ابعاد معنوى و درونى زندگى جامعه است. باورها، علوم و معارف، اطلاعات، احساسات و عواطف، نيازها، خواسته ها، آرزوها، آرمان ها، طرحها و برنامه ها، هدف ها و تصميم ها، بينش ها، نگرش ها، خودشناسى ها، تصورات از خود (Self-images) و... بسيارى از چيزهاى ديگر كه ابعاد معنوى و درونى (subjective) زندگى اند زيرعنوان فرهنگ جامعه اندراج مى يابند. واضح است و نيازى به گفتن نيست كه بسيارى از مولفه هاى فرهنگى جوامع غربى براى غيرغربيان جذابيت و دل انگيزى داشته است و همين جذابيت و دل انگيزى باعث شده است كه غرب نوعى سلطه معنوى و فرهنگى بر عالم غيرغربى پيدا كند. به گمان من، اهم اين مولفه هاى فرهنگى جذابيت عبارتند از، نگرش مبتنى بر آزمون و خطا و تجربه اندوزى و توجه به واقعيات (كه نافى هرگونه خودشيفتگى، تعصب، جزم و جمود، پيشداورى، و خرافه پرستى است)، استدلال گرايى (كه با تعبد و تقليد سر ناسازگارى دارد)، برابرى طلبى (كه هرگونه سلسله مراتب بى دليل و ناموجه (unjustified) را نفى و طرد مى كند)، ماترياليزم روش شناختى (methodological) و معرفت شناختى (epistemological) (در برابر ماترياليزم وجودشناختى (ontological) كه جهان هستى را منحصر در عالم ماده و ماديات مى داند)، يعنى اعتقاد بر اينكه هر پديده مادى سرانجام علتى مادى دارد كه بايد در پى يافتن آن بود و به هيچ قيمتى دست از طلب آن برنداشت، سنت ستيزى (anti-traditionalism) كه به هيچ وجه حاضر نيست كه چيزى را به صِرف كهن بودن و قرن ها مورد اعتقاد و عمل بودن بپذيرد و حقانيت ببخشد. آزادانديشى (free-thinking) كه تفكر را در قيد و بند هيچ چيزى جز لوازم و مقتضيات و قوانين و قواعد تفكر قرار نمى دهد، انسان گرايى (humanism)، فردگرايى (individualism) كه نافى هر مسلك و مرامى است كه فرد انسانى گوشت و پوست و خوندار را فداى امور انتزاعى و هويت هاى جعلى، مانند جامعه، نظام و... قرار مى دهد، مفهوم حقوق طبيعى (natural rights) و حقوق بشر (human rights)، ليبراليزم، پلوراليزم، مدارا (tolerance)، و دموكراسى. اينها، به گمان من، موجبات سلطه فرهنگى و مادى غرب را بر ساير اقاليم عالم فراهم آورده اند و هرچه غرب التزام و تعهدش به اينها بيشتر و جدى تر شود جاذبه خود را افزايش داده است. در همين جا، اشاره كنم كه اين وجوه جذابيت، اصلاً تصادفى و به تبعيت از مد و اسلوب زمانه نيستند. هر انسان داراى عقل و وجدان اخلاقى براى اينها ارزش قائل است.
و اما اسلام: ۱) دين است، بدين معنا كه براى طرفداران خود، مثل هر دين ديگرى، هم نقشه عالم هستى و جايگاه يكايك موجودات را تعيين مى كند، هم كتاب قانون است و بايدها و نبايدها و درست و نادرست ها و واجب و حرام ها را روشن مى كند و هم نسخه است، يعنى درمانگرى دارد و بيمارى ها و دردهاى روانى و روحانى آنها را درمان مى كند. هر دين، به گمان من هم نقشه است، هم كتاب قانون، و هم نسخه، اگرچه اديان مختلف از لحاظ ميزان تاكيدشان بر هر يك از اين سه وجه با هم فرق دارند، از سوى ديگر، اسلام مانند هر دين ديگرى، آن نقشه و كتاب قانون و نسخه را فوق سوال و خطاناپذير و بى چون و چرا و معصوم از خطا مى داند.
۲) اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است. اين وجه باعث مى شود كه اسلام، مانند همه اديان بزرگ جهانى، هم از لحاظ نظرى و هم از لحاظ عملى، بسيارى از مشخصه هاى دوران سنت و قبل تجدد را تصريحاً و تلويحاً پذيرفته است. اين مشخصه ها فقط شامل هستى شناسى و جهان شناسى (cosmology) و خداشناسى و فرشته شناسى و انسان شناسى و علم النفس و هيأت و نجوم و افلاك شناسى و تاريخ و جغرافيا و طبيعيات قدما و ادوار باستانى نيست، بلكه از اين لحاظ نيز صبغه دوران ماقبل تجدد دارد كه مبتنى بر تعبد و قبول اوتوريته هائى است كه هرگز نبايد مورد پرس وجو و نقد و اعتراض واقع شوند، بر ايمان تأكيد فراوان دارد. به سلسله مراتبى (از جمله سلسله مراتب روحانيون قائل است، دست غيب را هم در كار مى بيند، به نوعى عقل دينى قائل است و آزادانديشى را نمى پذيرد. خداگرا و خدا محور است، نه انسان محور، اجتماع گرا و جامعه گرا است. به پلوراليزم (لااقل پلوراليزم صدق و حقانيت) اصلاً قائل نيست، به مدارا چندان روى خوش نشان نمى دهد، و...
۳) اسلام كمابيش در موضع دفاعى است. اسلام تقريباً با ظهور رنسانس در غرب و آغاز عصر طلايى تمدن و فرهنگ غربى آهسته آهسته و تحت تأثير علل و عوامل متعددى كه من، در اينجا، قصد شمارش آنها را ندارم، در مقايسه با غرب رو به افول نهاد. اين افول از زمانى كه جهان اسلام با جهان غربى مسيحى مواجهه جدى يافت روز به روز بيشتر و بيشتر شد، ورود ناپلئون به مصر شايد بارزترين جلوه اين ضعف باشد. طبعاً هرچه ضعف بيشتر، موضع دفاعى بيشتر و چه بسا در خود فرورفتن و گتو (ghetto) نشينى بيشتر. اكنون، على رغم اينكه نوعى بيدارى جهان اسلام و نوعى بنيادگرايى تهديدكننده غرب در جهان اسلام ظهور كرده است، باز بايد گفت كه اسلام در موضع دفاعى است. حتى بنيادگرايى اسلامى و تروريسمى را كه بعضى از گروه هاى سياسى و انقلابى اسلامى ايجاد و تقويت كرده اند مى توان در چارچوب موضع دفاعى مورد تجزيه و تحليل و تفسير و تبيين قرار داد.
۴) اسلام چند آوايى است. يعنى قرائت ها و تفاسير متعددى از آن وجود دارد. اگرچه هميشه از اسلام قرائت ها و تفاسير متعددى وجود داشته است و هميشه در طول تاريخ اسلام، اسلام فقها، با اسلام عرفا و متصوفه، اسلام فلاسفه و حكما، اسلام متكلمان اشعرى، معتزلى، امامى و خوارج و... همه با هم فرق ها و اختلاف نظرهاى احياناً فاحش داشته اند ولى امروز، يعنى پس از مواجهه فرهنگى و تمدنى اسلام و غرب، مى توان گفت كه اين چند آوايى بارزتر و انكارناپذيرتر شده است: از ميان اين آواهاى مختلف چه بسا مى توان گفت كه سه آوا شاخص تر و تقابلشان با يكديگر بيشتر است: اسلام بنيادگرايانه (fundamentalistic)، سنت گرايانه (traditionalistic)، و تجددگرايانه (modernistic). مى توان با كمال اختصار گفت كه تفاوت هاى اصلى و عمده اين سه تفسير و رويكرد به اسلام عبارتند از:
اسلام بنيادگرانه: الف) عقل استدلال گر را منبع معرفتى در كنار قرآن و روايات نمى داند، بلكه نهايت اعتبارى كه براى آن قائل است فقط در جهت كشف و استخراج حقايق از دل كتاب و سنت است و از اين جهت شديداً نص گرا و نقل گرا است. ب) بر ظواهر اسلام تأكيد دارد، نه بر روح آن، ج) شريعت انديش است و ديانت را بيش از هر چيز و پيش از هر چيز در رعايت احكام شريعت و فقه مى داند و اين احكام را تغييرناپذير و خدشه ناپذير مى انگارد و بنابراين د) براى تأسيس مجدد جامعه اى كه در آن شريعت و فقه به نحو تام و تمام اشاعه و ترويج يابد مى كوشد واز آنجا كه تأسيس چنين جامعه اى با وجود حكومت هاى غيردينى و فارغ از ارزش كه جانب هيچيك از تصورات مختلفى را كه در باب زندگى خوب وجود دارند نمى گيرد مشكل و بلكه محال است. ه) نسبت به همه اين قبيل حكومتهاى غير دينى سر ناسازگارى قصد براندازى دارد و سعى مى كند تا نظامهاى حكومتى شريعتمدار وفقه گرا ايجاد كند، و) به تكثرگرايى دينى قائل نيست، ز) با تكثرگرايى سياسى نيز روى خوش ندارد، ح) دين را برآورنده همه نيازهاى بشر، اعم از مادى و معنوى و دنيوى و اخروى مى داند و از اين رو ط) معتقد است كه با ايجاد حكومت دينى مى توان بهشت زمينى پديد آورد، ى) با فرهنگ غرب متجدد و حتى در بعضى از موارد با تمدن آن مخالف است، چرا كه همه اينها را ناسازگار با اسلام، يعنى ناسازگار با شريعت و فقه، مى بيند و يا سرچشمه همه مسائل و مشكلات كنونى جهان اسلام را غرب مى داند.
اسلام تجددگرايانه: الف) عقل استدلال گر را هم ابزار كشف و استخراج حقايق از دل كتاب و سنت مى داند وهم منبعى در كنار دو منبع كتاب و سنت. حتى در صدد است حجيت خود كتاب و سنت را هم از طريق عقل اثبات كند. ب) بر روح پيام اسلام تأكيد دارد، نه بر ظواهر آن، ج) تدين را بيش و پيش از هر چيز در اخلاقى زيستن مى بيند، د) احكام شريعت و فقه را تغييرناپذير نمى داند بلكه بيشتر آنها را مقيد و مشروط به زمان، مكان، و اوضاع و احوال هنگام ظهور دين مى داند و جمود بر آنها را موجب دور شدن از روح پيام جهانى و جاودانى اسلام مى داند و، بنا بر اين، به هيچ روى، دغدغه تأسيس جامعه اى را ندارد كه در آن احكام شريعت و فقه مو به مو و به همان صورت ۱۴۰۰ سال پيش اجرا شود، بلكه بيشتر سعى در عقلانى سازى احكام شريعت و فقه و نزديك ساختن اين احكام به حقوق بشر و نوعى اخلاق جهانى دارد و به همين جهت ه) سعى در ايجاد حكومتهاى شريعتمدار و فقه گرا ندارد و معتقد است كه وجود جامعه اى دينى در سايه حكومتى غير دينى نيز ممكن است و از اين رو فراق و فراغ دولت از ديانت و ديانت از دولت را هم ممكن مى داند و هم مطلوب. و) به تكثرگرايى دينى قائل است. ز) از تكثرگرايى سياسى نيز استقبال مى كند. ح) دين را فقط برآورنده نيازهاى معنوى و اخروى مى داند، ط) معتقد نيست كه با تاسيس حكومت دينى و ايجاد جامعه دينى لزوماً رفاه مادى نيز حاصل مى آيد. ى) از تمدن غرب و در بسيارى از موارد و از فرهنگ آن نيز دفاع مى كند و اين تمدن و فرهنگ را در برآوردن نيازهاى دنيوى مادى موفق مى داند. يا) دشمن جهان اسلام را بيشتر خانگى مى داند تا خارجى و مى گويد از ماست كه بر ماست.
اسلام سنتگرايانه: الف) عقل استدلال گر را فقط ابزار كشف و استخراج حقايق كتاب و سنت مى داند و آن را منبعى در كنار اين دو نمى انگارد و اين شأن اخير را تنها براى عقل شهودى قائل است كه پشتوانه حجيت و اعتبار دين است. اگر دست به تأويل كتاب و سنت ببرد بيشتر به حكم عقل شهودى است، نه عقل استدلال گر و از اين نظر، عقل گرا و آزادانديش و تعبدگريز نيست. ب) بر روح پيام اسلام تأكيد دارد. ج) تجربت انديش است و تدين را بيشتر نوعى سير و سلوك باطنى و معنوى مى داند كه فقه شرط لازم (و نه كافى) آن است. شريعت و فقه را هدف و غايت نمى داند، بلكه وسيله و آلتى مى انگارد كه از توسل و تمسك به آن گريز و گزيرى نيست. د) دغدغه تأسيس جامعه اى شريعتمدار و فقه گرا را ندارد. بلكه بيشتر در ترويج اخلاق و معنويت مى كوشد. ه) از جدايى دين از دولت ناخشنود نيست و حكومت هاى غيردينى را مزاحم استكمال اخلاقى و معنوى نمى داند. و) به تكثرگرايى معتقد است. ز) از تكثرگرايى سياسى نيز استقبال مى كند. ح) دين را فقط برآورنده نيازهاى معنوى مى بيند. و ط) اصلاً معتقد نيست كه دين وعده تحقق بهشت زمينى داده باشد. ى) با فرهنگ و حتى تمدن غرب سر ستيز دارد و آن را نتيجه غفلت بشر و عصر ظلمت مى داند. يا) سبب نكبت و ادبار وضع جامعه اسلامى را خود مسلمين مى داند، نه غربيان و بيگانگان.
حال كه با ۴ وجه شاخص تر غرب و ۴ وجه شاخص تر اسلام كمابيش آشنايى يافتيم، مى توانيم درباره ارتباط غرب و اسلام، طرحى بدين صورتى كه مى آيد تصوير كنيم:
A) غرب تا حد فراوانى مسيحى است. پس:
۱) چون اسلام هم دين است، با غرب ستيزى دارد كه هر دو دين بزرگى مى توانند با هم داشته باشند. اين ستيز در مخالفتى كه كمابيش در سرتاسر جهان اسلام با ميسيونرهاى مذهبى مسيحى، اعم از كاتوليك و پروتستان، نشان داده مى شود هويداست. كشورهاى غربى نيز براى فعاليت هاى تبليغى و ترويجى روحانيان مسلمان، اعم از شيعى و سنى و وهابى، محدوديت ها و تضييقاتى ايجاد مى كنند، اگرچه اين محدوديت ها و تضييقات قابل مقايسه با محدوديت ها و تضييقات مسيونرهاى مذهبى مسيحى در كشورهاى اسلامى نيست، و اين نيز بدين علت است كه غرب لااقل نظراً آزادى دين و مذهب و وجدان و بيان را از اصول حقوق بشر تلقى مى كند. حمله متقابل الاهيدانان مسيحى و الاهيدانان مسلمان نيز به يكديگر در همين راستا قابل تبيين است. خصوصاً بنيادگرايان مسيحى و بنيادگرايان مسلمان خود را در حال نوعى جهاد مقدس (Holy War) بر ضد يكديگر مى دانند. كتب، رسالات و مقالات مدافعه نگارانه (apologetic) علماى مسلمان و تئولوگهاى مسيحى كه شمار آنها روزافزون است، در واقع، مواجهه غرب مسيحى اند، با اسلام.
حقيقت اين است كه، در اين بعد، اگر الاهيدانان هر دو دين توجه كنند به اينكه مسأله اصلى جهان امروز، در واقع، مواجهه ماديت و معنويت است، درخواهند يافت كه مى توانند به جاى دشمنى با يكديگر، براى دفاع از جبهه معنويان جهان در كنار هم تشريك مساعى كنند، على الخصوص كه چون هر دو از اديان ابراهيمى اند وجوه اشتراك آنها بسيار بيشتر از آن است كه در نگاه نخستين به نظر مى رسد. چه نيكوست كه با توجه به وضع خطير كنونى الاهيدانان اين دو دين الاهيدانانى مانند تامس مرتون امريكايى (Thomas Merton)، هانس كونگ آلمانى (Hans Kung) را اسوه و الگوى خود قرار دهند و به جاى تضاد توان زدا و تضعيف كننده با يكديگر در جهت تقويت جهان نگرى معنوى بكوشند.
۲) چون اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است و مسيحيت غرب نيز چنين است، از اين نظر، اسلام و غرب در دوران مدرنيته با مسائل و مشكلات يكسانى مواجهند و بنابراين، مى توانند به هم كمك فراوان بكنند. البته مى پذيرم كه مسيحيت چون در قياس با اسلام، دين كم شريعتى است و شريعت و فقه گسترده اى ندارد و طبعاً مسائل و مشكلات كمترى با مدرنيته دارد و على الخصوص پلوراليزم و حقوق بشر را به سهولت بيشترى مى تواند بپذيرد و حال آنكه فقه بسيار وسيع و متورم اسلام دشوارى هاى بيشترى در اين راه دارد، اما، به هر تقدير، مسائل و مشكلات اسلام و مسيحيت غرب در رويارويى با مدرنيته آنقدر فراوانند كه تشريك مساعى اين دو دين يقيناً به سود هر دو خواهد بود. اين تشريك مساعى دو جنبه مهم مى تواند داشته باشد: ۱) وجوهى از مدرنيته كه واقعاً با گوهر دين منافاتى ندارند پذيرفته و جذب و هضم فرهنگ دين شوند و با آنها عناد و مخالفت نشود. 2) وجوهى از مدرنيته كه با گوهر دين منافات زوال ناپذير دارند به صورتى مستدل و فقط با توسل به نيروهاى باوراننده و اقناع گر تضعيف شوند.
۳) چون اسلام كمابيش در موضع دفاعى است مى تواند به خطا دستخوش اين توهم شود كه همه فعاليت هاى الاهيدانان مسيحى در جهت تضعيف اسلام و جهان مسلمين است. اساساً در موضع دفاعى فرد يا جامعه هميشه در معرض خطاانديشى و توهم زدگى و بيگانه ستيزى و دشمن خويى است. و اين وضع متاسفانه در ذهن و انديشه بسيارى از عالمان و روحانيون اسلام راسخ و يا برجا شده است. از سوى ديگر، در موضع دفاعى گاه هست كه آدمى قدرت تميز ميان دوست و دشمن را از دست مى دهد و خشك و تر را با هم مى سوزاند. اينكه بسيارى از الاهيدانان مسلمان از يادگيرى و آموزش بسيارى از دستاوردهاى فكرى و علمى الاهيدانان مسيحى روى برمى تابند و اعراض مى كنند نتيجه عدم تشخيص دشمن واقعى از غيردشمن است.
۴) چون اسلام چندآوايى است موضعش در برابر مسيحيت غربى در يك ضابطه و جمله قابل تلخيص نيست. بنيادگرايان اسلامى چيزى جز طرد و نفى در قبال الاهيأت و دين مسيحى در پيش نگرفته اند. سنت گرايان اسلامى تا آنجا كه الاهيأت مسيحى را در راستاى حكمت خالده (perennial philosophy) و دين خالد (perennial religion) مى بينند نسبت به آن قبول و حتى استقبال دارند. آثار رنه گنون (Rene Guenon)، فريتيوف شووان (Frithjof Sohuon)، تيتوس بوركهارت (Titus Burckhardt)، مارتين لينگز (Martin Lings)، گى ايتون (Gai Eaton)، و سيدحسين نصر سرشار است از آموزه هاى الاهيأت مسيحى و تفسير و تبيين و دفاع از آنها، و حال آنكه شمارى از اينان خود مسلمانند. و اما تجددگرايان اسلامى نيز مطلقاً مخالفتى با الاهيأت تجددگرايانه مسيحى ندارند، بلكه مى توان گفت كه يكى از منابع تغذيه فكرى آنان آثار اين الاهيدانان مسيحى است. از اين بالاتر، مى توان مدعى شد كه آثار سنت گرايان مسلمان و تجددگرايان مسلمان در چند دهه اخير در تلطيف و انسانى كردن روابط غرب مسيحى و جهان اسلام تأثير عظيمى داشته است، هرچند در مقابل بايد اعتراف كرد كه روحانيون بنيادگرا و ايدئولوژيك مسلمان نيز در تيره و تار كردن اين روابط از هيچ چيز فروگذار نكرده اند.
B) غرب مدرنتر از بقيه نقاط جهان است پس،
۵) چون اسلام دين است، آن هم دين پرشريعتى كه براى جميع ابعاد و ساحات زندگى، اعم از فردى و جمعى، و مادى و معنوى، و دنيوى و اخروى، و كوتاه مدت و درازمدت، احكام و دستورالعمل هائى دارد طبعاً نوعى تماميت خواهى و شمول طلبى دارد و از اين رو با غرب كه چون مدرنتر از بقيه نقاط جهان است بسيارى از ساحت هاى زندگى را از شمول احكام دين بيرون مى برد و حتا در بعضى از ساحتها با احكام دينى مخالفت صريح يا ضمنى مى ورزد سر سازگارى ندارد.
۶) چون اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است و با بسيارى از شاخص هاى فكرى و علمى آن دوران عقد اخواتى دارد و آن شاخص هاى فكرى و علمى با مدرنيته ناسازگارى دارند، از اين رو، اسلام به غرب مدرن به چشم دوستى و يگانگى نمى تواند بنگرد. انس و الفت بيشتر جهان اسلام را با كشورهاى جهان سوم، ولو غيرمسلمان، كه كمتر از غرب به بواطن و ظواهر مدرنيته التزام دارند و تظاهر مى كنند، در اين راستا مى توان تبيين كرد.
۷) چون اسلام كمابيش در موضع دفاعى است، در معرض اين خطر بزرگ هست كه بسيارى از محاسن و ويژگى هاى مثبت غرب را نبيند يا چون آنها را متعلق به رقيب و خصم مى داند آگاهانه يا ناآگاهانه از سنخ معايب و ويژگى هاى منفى تلقى كند، مخالفت بسيارى از علماى اسلامى با رأى دادن، استفاده از راديو و تلويزيون، دوش حمام، كنترل مواليد، و... فقط به اين صورت قابل تبيين است. در اينجاست كه تفكيك ميان وجه استعمارگرى و قشون كشى و امپرياليسم غربى از وجه علمى و فناورانه غرب حائز كمال اهميت است.
۸) چون اسلام چندآوايى است نسبت به غرب مدرن واكنش واحدى ندارد. مسلمانان بنيادگرا، درعين حال كه از وجوه تمدنى مدرنيته كمال استفاده را مى كنند، با وجوه فرهنگى آن عناد شگفت انگيز و عجيبى دارند. مسلمانان سنتگرا نيز با وجوه فرهنگى مدرنيته كمال مخالفت و ستيز را نشان مى دهند. مسلمانان تجددگرا، در اين ميان، موضع بسيار متعادل تر و قابل دفاع ترى دارند و بسيارى از وجوه مدرنيته را مى پذيرند و آن را در فرهنگ و دين خود وارد مى كنند. مى توان گفت كه خود اينان نيز به دو دسته قابل تقسيم اند. يكى آنها كه مدرنيته را اسلامى مى كنند و ديگرى آنها كه اسلام را مدرن مى كنند.
(C غرب از سلطه تمدنى و مادى برخوردار است. پس،
۹) چون اسلام دين است و علاوه بر اينكه نقشه است، كتاب قانون و نسخه هم هست هميشه با اين پرسش مردافكن مواجه بوده است. كه پس چرا از لحاظ تمدن مادى شكست خورده است و از قافله تمدن غرب فرسنگ ها عقب مانده است و با اينكه براى غيرمسلمين راه سلطه اى قائل نبوده است، عملاً مغلوب آنان شده است. الاهيدانان اسلامى براى جواب به اين سئوال راههايى را طى كرده اند. بعضى گفته اند كه اسلام اساساً براى آبادانى دنيا نيامده بوده است بلكه براى آبادانى آخرت آمده بوده است. پس اساساً در ميدان مسابقه در امور مادى نبوده است تا گمان رود كه شكست خورده است. بعضى ديگر گفته اند كه غربيان از ميراث فرهنگى اسلام سوءاستفاده كرده اند و بر خود مسلمين سبقت گرفته اند. ولى، به هر حال، آنان كه اسلام را ضامن سعادت هم آخرت و هم دنيا مى دانند هنوز با اين معضل فكرى دست به گريبان اند. ادبيات «علل عقب ماندگى مسلمين» كه ادبيات حجيمى است همه تلاش مذبوحانه اى است براى پاسخ به اين پرسش.
۱۰) چون اسلام در دوره قبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است، طبعاً نمى توان از آن انتظار داشت كه واجد همه اسباب و علل معرفتى و غيرمعرفتى اى باشد كه موجب پيشرفت تمدنى و مادى غرب شده اند اما به هر حال جاى اين سئوال هست كه مسيحيت هم همين وضع را داشته است. پس چرا غرب مسيحى به چنين رشدى دست يافته است؟ كسانى گفته اند كه غرب نيز به قيمت دست كشيدن از دين در جهات مادى رشد كرده است و مسلمين به جهت التزام مؤكد به دين در جهات مادى نخواسته اند رشدى داشته باشند (دكتر حسين نصر به چنين پاسخى رسيده است). اما اين جواب آن ادعاى دو بعدى بودن و هم به دنيا هم به آخرت نظر داشتن دين را در محل شك و شبهه مى آورد.
۱۱) چون اسلام كمابيش در موضع دفاعى است هم ممكن است به خود آيد و رمز موفقيت مادى غرب را دريابد و خود در همين راستا دست به كار شود تا عقب افتادگى خود را از رقيب و خصم جبران كند و هم ممكن است چندان تضعيف روحيه شود كه فعاليتى را هم كه مى تواند داشته باشد از دست بگذارد. نمونه هاى اندونزى و مالزى چه بسا از دسته اول باشند كه مع الاسف مثل و نظير چندانى ندارند.
۱۲) چون اسلام چند آوايى است نه سلطه مادى و تمدنى غرب را به يكسان تفسير مى كند و نه به آن به يكسان واكنش نشان مى دهد. اسلام بنيادگرا چندى است كه به توهم از هم پاشيدن تمدن غرب دچار شده است و اين توهم را با ادبيات آخرالزمانى (apocaljptic) تقويت مى كند. در اين ميان بعضى از بنيادگرايان همه چيز را بر عهده تقدير الاهى و سرنوشت تاريخى غرب گذاشته اند و خود منفعلانه دست روى دست گذاشته اند تا عن قريب شاهد فروپاشى غرب باشند و بعضى باليقين به اين فروپاشى مى خواهند سهم دين و مذهبى و وظيفه الهى خود را در اين راستا به انجام رسانند و از اين رو به نحو بيمارگونه اى، از هر حادثه اى، هر چه قدر كوچك، در غرب ابراز شادمانى مى كنند و آن را از مقدمات فروپاشى حتمى غرب مى دانند. مسلمانان سنتگرا به پيشرفت هاى مادى غرب به ديده بى اعتنايى مى نگرند و آن را به چيزى نمى گيرند و براى آن چندان بها و اهميتى قائل نيستند. اما مسلمانان تجددگرا به حق و چنانكه بايد و شايد سعى در فهم بهتر غرب و پيشرفت آن و جبران عقب ماندگى گذشته دارند.
(D غرب از سلطه فرهنگى و معنوى برخوردار است. پس،
۱۳) چون اسلام دين است و خود را كلمه علياى الاهى مى داند با اين پرسش مواجه است كه علت نفوذ و جذابيت فرهنگى و معنوى غرب چيست؟ بسيارى اصلاً منكراين سلطه فرهنگى و معنوى شده اند و براى توجيه اين انكار، به بسيارى از مشكلات روان شناختى و اجتماعى انسان غربى توسل مى جويند. حتى اسلام آوردن بعضى از غربيان را دليل صدق مدعاى خود مى گيرند. آمارهاى حاكى از نابسامانى هاى فردى و جمعى غربيان همواره براى اين دسته از مسلمانان شادى زا بوده است (و اين جاى بسى تأسف است) كه كسى براى اثبات سيادت و حقانيت مكتب خود خوشحال شود از اينكه انسان هاى پريشان و شكست خورده در غرب فراوان باشند)، دسته اى ديگر مى كوشند تا نشان دهند كه غربيان هر جا مسلمان بدون نام بوده اند، يعنى اسماً غيرمسلمان و عملاً مسلمان بوده اند، رشد فرهنگى و معنوى كرده اند. بعضى ديگر جذابيت سلطه فرهنگى و معنوى غرب را نشانه نفسانيت و غلبه خوى بهيمى انسان دانسته اند و آن را مصداق تبعيت از هواى نفس و شهوت پرستى و انانيت تلقى كرده اند، بعضى آن را از علائم آخرالزمان دانسته اند و در واقع فرهنگ و معنويت غرب را فرهنگ نما (pseudo-culture) و معنويت كاذب (pseudo-spirituality) دانسته اند و...
۱۴) چون اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است مى تواند سلطه فرهنگى و معنوى غرب را براساس ديدگاه ادوارى (cgclie) تاريخى توجيه و تبيين كند. طبق اين ديدگاه دوران طلايى و سيمين بشريت گذشته است و اين دو دوران دوران هاى سلطه فرهنگى و معنوى اديان بزرگ الاهى بوده اند و اينك به دوران آهن و تاريگى پا نهاده ايم، و طبعاً اقتضاى روحيه اين دوران پذيرش و استقبال از فرهنگ و معنويت جديد غربى است. از اين روست كه اين ديدگاه همه نهضت هاى دينى جديد (New Religius Morements) را نيز و آنها را معنويت شيطانى مى داند. (نمونه اين سخنان را در آثار گنون و شووان و نصر مى توان ديد.
۱۵) چون اسلام كمابيش در موضع دفاعى است بزرگترين چالش كنونى اش همين سلطه فرهنگى و معنوى غرب است. و اين چالش به صورتهايى كه در بند بعدى خواهد آمد جلوه يافته است.
۱۶) چون اسلام چندآوايى است واكنشى به چالش سلطه فرهنگى و غرب نشان داده است چندگانه بوده است. بنيادگرايان اسلامى، شايد به فاحشترين صورت در تاريخ اسلام، عرصه فكر و فرهنگ را عرضه مشت و لگد و اذيت و آزار و زندان و شكنجه كرده اند و هر دگرانديش را كه اندكى ميل به فرهنگ غرب نشان دهد تجسم شيطان و شيطان مجسم تلقى مى كنند و بدترين ظلمها و بى عدالتى ها را در حقش روا مى دارند. رفتار طالبان، القاعده، و روحانيان ايدئولوژيك كشور من با فرهنگ غربى مصداق بارز اين رويكرد است. قتل هاى زنجيره اى كه تعداد آنها بسيار بيش از آن است كه همه مى پندارند، و اگر ادامه اش با مانع روبه رو نشده بود جهانيان از وسعت و عمقش باخبر مى شدند، حمله و به آتش كشيدن كتاب فروشى ها و موسسات انتشاراتى دگرانديش، ترور حجاريان، كه به راستى از مغزهاى متفكر ايران معاصر است، حمله به جلسات سخنرانى متفكران و عالمان و روشنفكران دگرانديش، حمله به روحانيان اديان و مذاهب اقليت، جلوگيرى از نشر كتاب هاى دينى و مذهبى اقليت هاى دينى، سانسور شديد كتب و مطبوعات و مجلات، جلوگيرى از عرضه بسيارى از كتاب ها به زبان هاى اروپايى در نمايشگاه به اصطلاح بين المللى كتاب تهران، فحاشى بسيار وقيحانه به دگرانديشان حتى از رسانه ملى، متهم كردن دگرانديشان به همكارى با اجانب و جاسوسى و مزدورى و ارتزاق از سازمان هاى جاسوسى غرب، ايراد غيرواقعى ترين و زننده ترين اتهامات به دگرانديشان از تريبون هاى نماز جمعه، ارعاب و تهديد دانشجويان دگرانديش و ايراد وحشيانه ترين شكنجه هاى جسمى و روحى بر آنان در زندان ها و بازداشتگاه ها.
تجددگرايان مسلمان، برعكس، هر حسن و مزيتى در فرهنگ غرب ديده اند پذيرفته اند و سعى كرده اند تا آن را در فرهنگ دينى و مذهبى مسلمين وارد كنند و سنتگرايان مسلمان به شدت فرهنگ غربى را نفى كرده اند، اگر چه براى اين نفى هرگز دست به خشونت فيزيكى نزده اند.
سخن ما در اين ميان چيست؟ به نظر من:
۱) غرب نبايد از سلطه تمدنى و مادى خود براى تحكيم و تقويت سلطه فرهنگى و معنوى خود استفاده كند. ارزش هاى فرهنگ غربى آنقدر جذابيت عقلى و اخلاقى دارند كه غرب نيازمند توسل به وسائل و ابزار تمدنى و مادى خود براى ترويج آنها نداشته باشد. از اين رو:
۲) غرب نبايد هيچ گونه قصد و عمل غرب گسترى در كشورهاى اسلامى، با توسل به زور و خشونت و لشكركشى و عمليات نظامى و امثال اينها، داشته باشد. اين گونه كارها نه تنها به سلطه فرهنگى و معنوى غرب در جهان اسلام منجر نمى شود، بلكه بدون شك از جذابيت فرهنگى غرب تا حد وافرى مى كاهد. دموكراسى از طريق بمب افكن ها و موشكهاى بالستيك صادركردنى نيست و اصولا در عرصه فرهنگى نبايد سرهنگى كرد. تفكر نظامى با تفكر دموكراتيك ناسازگار است.
۳) غرب نبايد در مواجهه با جهان اسلام و كشورهاى غيراسلامى سياست يك بام و دو هوا و تبعيض آميز داشته باشد. اين كار مانع عاطفى و روانى در جهت روابط غرب و جهان اسلام ايجاد مى كند. چون مسلمين خود را دستخوش تبعيض و ستم مى بينند. (ناديده گرفتن بمب هاى اتمى اسرائيل و تأكيد بر اين كه ايران حتّى حق غنى سازى اورانيوم هم ندارد، خود نمونه اى از اين سياست دوگانه است كه به لحاظ حقوقى قابل دفاع نيست. پشتيبانى يكجانبه از اسرائيل و عدم توجه به نابودى ملت فلسطين و درد و رنجى كه آنان مى كشند، نمونه اى ديگر از سياست دوگانه است. ) اگر ديكتاتورى و استبداد و اختناق بد است، در همه جا بد است، نه فقط در جهان اسلام.
۴) جهان اسلام بايد به اين تصور از خود (Self-image) پايان دهد كه گويى غرب فقط در تضاد و مخالفتش با اسلام تعريف مى شود. اين خودانگاره، هم ناشى از عقده حقارت جهان اسلام است، و هم ناشى از خودبزرگ بينى آن. جهان اسلام بايد خود را شريك و داراى سهم در پديد آمدن نظم معنوى و اخلاقى جديد جهان بداند و سهم خود را در اين ميان ادا كند، نه اينكه فكر كند كه ديگران در حال پختن آشى هستند كه براى اسلام و مسلمين در حكم زهر است، نه دارو و خوراك، آشى در حال پختن است كه مى تواند براى حال و آينده بشريت بسيار مفيد باشد. هر فرهنگ و تمدنى، از جمله اسلام، بايد سهم خود را در اين اش داشته باشد.
۵) اسلام و غرب هر دو بايد از اسارت در دام حافظه تاريخى خود، كه متاسفانه حاكى از خصومت و عداوت است، برهند و اجازه ندهند كه گذشته نامطلوب نياكانشان، حال و آينده خود و فرزاندانشان را در قبضه و چنگ خود گيرد و آن را به خصمانه ترين و غيرانسانى ترين شكلى درآورد، در واقع، به گذشته ملحق و ملصق كند. رجوع به تاريخ گذشته براى درس آموزى در جهت ساختن حال و آينده اى بهتر است، نه براى انباشتن كينه ها و انتقام جويى ها.
۶) براين اساس، ما طرفدار صلح جهانى و همزيستى مسالمت آميز بر مبناى آزادى، عدالت، و عشق ايم. به نظر ما، هرجا آزادى، عدالت، و عشق سركوب شود، صلح به خطر مى افتد. صلح فرزند آزادى، عدالت و عشق است. اگر بخواهيم جهانى صلح آميز داشته باشيم كه وضع خطير و شكننده كنونى جهان فقط با همين صلح خواهى به ساحل امنى خواهد رسيد، بايد در پاسداشت و حفظ و حراست آزادى، عدالت و عشق هيچ قصور و تقصيرى را نپذيريم. اين است كه من طرفدار ليبرال دموكراسى بشر دوستانه ام. ليبراليسم مورد اعتقاد من دغدغه آزادى دارد، دموكراسى مورد اعتقاد من پاسدار عدالت در عرصه اجتماعى و سياسى و مدنى است، و اومانيسم مورد اعتقاد من ضامن عشق جهانى است، عشقى كه هيچ حد و مرزى نمى شناسد و همه خطوط قومى، ملى، نژادى، دينى و مذهبى، و سياسى را درمى نوردد. وقتى دموكراسى باشد صلح هست. جمهوى جمهورى ها خواسته من است كه چون پاسدار دموكراسى است ضامن صلح هم هست. دموكراسى ها با يكديگر نمى جنگند. نظام سياسى تمامى كشورها بايد دموكراتيك شود. وقتى جمهورى در همه كشورها شكل گرفت، مى توان كنفدراسيونى از جمهورى ها تشكيل داد كه به صورت فدرالى اداره خواهند شد.
۷) آنچه براى آرمان هائى كه در بند قبل گفته شد مزاحمت و مانعيت جدى دارد بنيادگرايى دينى و سياسى است. از اين نظر، غرب، و على الخصوص، جهان اسلام بايد بجد بكوشد تا قرائت بنيادگرانه از دين و سياست را به قوت برهان و منطق طرد و نفى كنند. جهان اسلام اگر قرائت بنيادگرايانه را طرد و نفى نكند نه خود روى آرامش خواهد ديد و نه با غرب به آرامش خواهد زيست. مسلمانان، يهوديان و مسيحيان نبايد دين را به سلاح پيكار و جنگ تبديل كنند. پيروان همه اديان بايد اصالت را به صلح و همزيستى مسالمت آميز بدهند. شرط اين صلح جويى روادارى است و شرط روادارى اين است كه مؤمنان واقعيت پلوراليسم دينى را بپذيرند و از اعتقاد جزمى برترى دين خود بر اديان ديگر دست بردارند. خودبرتردانى و برترى جويى به نفرت و جنگ مى انجامد نه به صلاح و صلح كه داعيه اديان است. اينك بنيادگرايان يهودى، مسيحى و مسلمان در يك جبهه قرار گرفته اند. همه آنها با سوءاستفاده از احساسات دينى در حال شعله ور كردن آتش جنگ و كشتار انسانهاى بى گناه هستند. در مقابل، دينداران صلح طلب يهودى، مسيحى و مسلمان بايد در يك جبهه قرار گيرند، نشان دهند كه صلح و فقط صلح و دوستى و برادرى پيام اديان ابراهيمى است. آنان براى پى گرفتن اين هدف در درجه نخست بايد دين را از پهنه سياست معطوف به قدرت (دولت) دور كنند (جدايى نهاد دين از نهاد دولت). هدفى كه آنان بايد در هر گام در مقابل خود بگذارند، همزيستى صلح آميز همه انسانهاست. اصل اساسى اخلاقى و دينى ما بايستى نه پافشارى بر يك حكم جزمى سنتى، بلكه سازش و همزيستى صلح آميز در دنياى مدرن باشد. اديان در تفسير انسانى از آنها بايستى اين نقش را ايفا كنند كه زندگى صلح آميز انسانها را امكان پذير سازند. شعار عصر روشنگرى در قبال دين در بيان كانتى آن چنين بود: دين فقط در حيطه عقل! اكنون با توجه به تجربياتى كه اندوخته ايم و اهميتى كه لازم است به صلح و همزيستى بدهيم، مى توانيم اين شعار را مشخصتر كنيم و بگوييم كه دين امروز بايد جاى خود را در آن حيطه ادراكى و عاطفى اى بيابد كه به صلح و دوستى يارى رسان باشد. دين فقط در حيطه صلح: اين است معناى ديانتى شايسته و بايسته براى دنياى مدرن. مسيح در موعظه بر سر كوه گفت: «خوشا به حال صلح دهندگان، زيرا ايشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد.»