Nimrooz
Vol. 18, No. 892, July 28, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۲ - جمعه ۶ مرداد ۱۳۸۵
تشويش
بنشينيم و بينديشيم!
اينهمه با هم بيگانه،
اينهمه دورى و بيزارى،
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با اين دل هاى پراكنده؟
*
جنگلى بوديم،
شاخه در شاخه، همه آغوش،
ريشه در ريشه، همه پيوند،
و اينك انبوه درختانى تنهائيم!
*
مهربانى به دل بسته ى ما مرغى است،
كز قفس در نگشاديمش!
و به عذرى كه فضائى نيست،
و اندر اين باغ خزان خورده،
جز سموم ستم آورده هوائى نيست،
رَهِ پرواز نداديمش!
*
هستى ما كه چو آئينه،
تنگ بر سينه فشرديمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا
به چه كار آمد!
*
دشمنى، دلها را با كين خوگر كرد،
دستها، با دشنه همدستان گشتند،
وزمين، از بدخواهى به ستوه آمد،
اى دريغا كه دگر دشمن رفت از ياد،
و اينك از سينه ى دوست،
خون فرو مى ريزد!
*
دوست كاندر بر وى
گريه انباشته را نتوانى سر داد،
چه توان گفتش؟
بيگانه است!
و سرائى كه به چشم انداز پنجره اش
نيست درختى كه بر او مرغى،
به فغان تو دهد پاسخ،
زندان است!
*
من به عهدى كه بدى مقبول،
و توانائى دانائى است،
با تو از خوبى مى گويم،
از تو دانائى ميجويم!
خوبِ من، دانائى را بنشان بر تخت،
و توانائى را حلقه به گوشش كن!
*
من، به عهدى كه وفادارى،
داستانى است ملال آور
و ابلهى نيست دگر، افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور،
آشتى را به اميدى كه خرد فرمان خواهد راند
مى كنم تلقين!
*
و اندر اين فتنه ى بى تدبير،
با چه دل شوره و بيمى، نگرانم من!
اينهمه با هم بيگانه!
اينهمه دورى و بيزارى!
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سرما، با اين دل هاى پراكنده؟
بنشينيم و بينديشيم!
*
دلم گرفته است و سر به طاق سينه مى كوبد و چنان مى طپد كه گوئى مى خواهد، از قفس تنگ خود به درآيد...
گريه همچنانكه هايده خوانده است، دواى دردها نيست... چرا در آن منطقه كه خاورميانه و نزديكش مى نامند، قرن ها و قرن ها، درد و اشك و آه، حاكم است و هر بار به صورتى، آدم ها را به جان هم مى اندازند و از كشته پشته مى سازند و ويرانى و مرگ و تباهى بر سر مردمان مى بارانند؟.... تاريخ اين منطقه، تاريخ خون و آتش و جنايت است... آن همه ثروت هاى خداداده كه مال اين مردمان است، چرا وبال جانشان است و مذهب كه مى بايست، مبشر صلح و صفا و امان باشد، موجب جنگ و آشوب و بى امانى است....
دلم گرفته است و بر آن شده ام، برايتان از دوست بزرگوارم، هوشنگ ابتهاج (هـ-ا-سايه) كه عمرش درازباد، شعرى بياورم كه در شماره ى يازدهم‎/ خرداد ۱۳۴۴ مجله ى كاوه چاپ شده بود و گوياى همين دلهره و اضطراب و تشويشى است كه هيچگاه، تا به امروز هم، جان مردمان اين سامان را رها نكرده است... خانه ى جهل خراب.
شرنگ

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •