بنشينيم و بينديشيم!
اينهمه با هم بيگانه،
اينهمه دورى و بيزارى،
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با اين دل هاى پراكنده؟
*
جنگلى بوديم،
شاخه در شاخه، همه آغوش،
ريشه در ريشه، همه پيوند،
و اينك انبوه درختانى تنهائيم!
*
مهربانى به دل بسته ى ما مرغى است،
كز قفس در نگشاديمش!
و به عذرى كه فضائى نيست،
و اندر اين باغ خزان خورده،
جز سموم ستم آورده هوائى نيست،
رَهِ پرواز نداديمش!
*
هستى ما كه چو آئينه،
تنگ بر سينه فشرديمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا
به چه كار آمد!
*
دشمنى، دلها را با كين خوگر كرد،
دستها، با دشنه همدستان گشتند،
وزمين، از بدخواهى به ستوه آمد،
اى دريغا كه دگر دشمن رفت از ياد،
و اينك از سينه ى دوست،
خون فرو مى ريزد!
*
دوست كاندر بر وى
گريه انباشته را نتوانى سر داد،
چه توان گفتش؟
بيگانه است!
و سرائى كه به چشم انداز پنجره اش
نيست درختى كه بر او مرغى،
به فغان تو دهد پاسخ،
زندان است!
*
من به عهدى كه بدى مقبول،
و توانائى دانائى است،
با تو از خوبى مى گويم،
از تو دانائى ميجويم!
خوبِ من، دانائى را بنشان بر تخت،
و توانائى را حلقه به گوشش كن!
*
من، به عهدى كه وفادارى،
داستانى است ملال آور
و ابلهى نيست دگر، افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور،
آشتى را به اميدى كه خرد فرمان خواهد راند
مى كنم تلقين!
*
و اندر اين فتنه ى بى تدبير،
با چه دل شوره و بيمى، نگرانم من!
اينهمه با هم بيگانه!
اينهمه دورى و بيزارى!
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سرما، با اين دل هاى پراكنده؟
بنشينيم و بينديشيم!
*
دلم گرفته است و سر به طاق سينه مى كوبد و چنان مى طپد كه گوئى مى خواهد، از قفس تنگ خود به درآيد...
گريه همچنانكه هايده خوانده است، دواى دردها نيست... چرا در آن منطقه كه خاورميانه و نزديكش مى نامند، قرن ها و قرن ها، درد و اشك و آه، حاكم است و هر بار به صورتى، آدم ها را به جان هم مى اندازند و از كشته پشته مى سازند و ويرانى و مرگ و تباهى بر سر مردمان مى بارانند؟.... تاريخ اين منطقه، تاريخ خون و آتش و جنايت است... آن همه ثروت هاى خداداده كه مال اين مردمان است، چرا وبال جانشان است و مذهب كه مى بايست، مبشر صلح و صفا و امان باشد، موجب جنگ و آشوب و بى امانى است....
دلم گرفته است و بر آن شده ام، برايتان از دوست بزرگوارم، هوشنگ ابتهاج (هـ-ا-سايه) كه عمرش درازباد، شعرى بياورم كه در شماره ى يازدهم/ خرداد ۱۳۴۴ مجله ى كاوه چاپ شده بود و گوياى همين دلهره و اضطراب و تشويشى است كه هيچگاه، تا به امروز هم، جان مردمان اين سامان را رها نكرده است... خانه ى جهل خراب.
شرنگ