احمد شاملو مرد جاودانه شعر امروز در شعر تمثيل از مجموعه «مرثيه هاى خاك» ژرف انديشى فلسفى خويش را در مورد حقيقت مرگ و زيستن پس از آن در عصيان فواره اى كه با جهش خويش فرياد مى زند، آنگونه بيان كرده كه زندگان اين سوى جهان را به دريغى سرد از زيستن محقرانه خويش وا مى دارد.
او زيستن عصيانى فواره اى را كه پاى در خاك دارد اما بلند مى پرد تا رهايى را تجربه كرده باشد تمثيل فرياد رهايى قرار مى دهد و آن را هم نسل بارانى مى بيند كه زمين را بارور مى كند نه چونان جويباركى خُرد كه پايان مرداب گونه اش، ميراثى باتلاق وار براى بازماندگان است. و از اين دست است كه خود او- شاملو- بلند مى پرد تا انديشه بالا بلند و شگرفش براى ما ميراث رهايى و شرف باشد:
در يكى فرياد
زيستن -
]پرواز عصيانى فوّاره اى
كه خلاصى اش از خاك
نيست
و رهايى را
تجربه اى مى كند
[و شكوه مردن
در فوّاره فريادى -
] زمينت
ديوانه آسا
با خويش مى كشد
تا بارورى را
دستمايه اى كند
كه شهيدان و عاصيان
يارانند
كه بارورى را
بارانند
بارآورانند[
زمين را
باران بركت ها شدن -
]مرگ فواره
از اين دست است.[
ورنه خاك
از تو
باتلاقى خواهد شد
چون به گونه جوباران حقير
مرده باشى
فريادى شو
تا باران
وگرنه
مرداران
غزلى از مصر كهن
غزلى از زبان يك دختر جوان، از مصر كهن، مربوط به دوره توتمس سوم Thoutmslll (۱۵۰۴- ۱۴۵۰) قبل از ميلاد كه ۳۵۰۰ سال از زمانش مى گذرد:
چون از عشق خود به تو مى انديشم،
قلبم به شدت مى تپد...
از جاى خود مى جهد
و مرا نمى گذارد كه چون مردم ديگر راه بروم.
و مرا نمى گذارد كه جامه ام را بجويم
يا بادبزنم را...
ديگر از ياد برده ام كه چشمانم را بيارايم
و يا موهايم را خوش بو و معطر گردانم...
خود را از ياد برده ام
اى قلب من! بيش از اين بى تابى مكن...
يار به نزد تو خواهد آمد
و ديدگان همه بر ما خيره خواهد ماند
روا مدار قلب من؛ كه همگان بگويند:
آه... اين زن ديوانه عشق است
روا مدار....
زمانى كه به او مى انديشى،
قلب من!
خويش را استوار بدار و اينهمه تب و تاب مكن!
آخرين كلمات...
به هنگام مرگ اغلب مردم كلماتى ادا مى كنند و اين آخرين كلمات براى بازماندگان ارزش و اهميت بسيار دارد. «ادوارد لوكومت» تعداد زيادى از آنها را جمع آورى كرده و در كتابى به نام فرهنگ آخرين كلمات منتشر ساخته است. در زيربه بخش كوتاهى از اين فرهنگ اشاره مى شود:
نئوپولد دوم پادشاه بلژيك: چه داغ شده ام...
لويى ميشل، سياستمدار: چه سرد شده ام...
مادام ژان ركاميه، برپا كننده سالن هاى ادبى: دوباره يكد يگر را ملاقات خواهيم كرد!
چارلز داروين: كمترين ترسى از مرگ ندارم...
جرج واشنگتن: خوب است!
كلارا بارتن: بگذاريد بروم، بگذاريد بروم!
دومينيك بوهورز، متخصص دستور زبان: من در شرف مردن هستم، يا من دارم مى ميرم، هر دو بيان درست است!
فيليپ هنرى: اى مرگ كجايى؟
بريكام يانگ: بهتر شدم...
ژوزف دووين: خوب، من پنج سال آنها را تحميق كردم!
لوسى لاركوم: آزا دى!
توماس چامرز، مرد مذهبى اسكاتلند: لازم نيست شما پى ِ طبيب بفرستيد، من او را هم اكنون خواهم ديد.
اميلى برونته، نويسنده: عميقا ً و كاملاً ً (از او پرسيده بودند كه آيا قادر است به خواب رود؟)
مورآس: مور آس هنرمند فرانسوى پس از احتضارى طولانى در گذشت و در اين حال بود كه اين سخنان را به زبان آورد: حتا به مرگ هم نمى شود اطمينان كرد!
و در مورد آخرين سخن جامى شاعر نام آور ايرانى در «رساله مولانا رضى الدين عبدالغفور» اينگونه آمده است:
«... در صباح جمعه... از حركت نبض ايشان در چاشتگاه آثار ارتحال به دارالقرار ظاهر گشت... چون لحظه اى برآمد، ناگاه حضرت ايشان فرمودند كه» هم چنين! «بر وجهى كه گويا ايشان را كسى از چيزى خبر داد»
آخرين سخن مولانا جلال الدين در آخرين غزل وى متجلى شده است. درمورد سرايش اين غزل ِ آخرين در مناقب العارفين چنين آمده است:
حضرت مولانا جلال الدين به بستر درافتاده بود. بهاء ولد، فرزند مولانا در خدمت پدر بيمار خويش بود و بيدارى بسيار كشيده و بسيار ناتوان گشته بود و همواره بر بالين پدر مى گريست و جامه ها پاره مى كرد. در شب موعود حضرت مولانا به او فرمود: بهاء الدين من خوشم... تو برو سرى بر بالين بنه و كمى بياسا! چون سلطان ولد روانه شد او اين غزل را فرمود و حسام الدين چلپى مى نوشت و اشك مى ريخت...
رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن!
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن!
ماييم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهى بيا ببخشا، خواهى برو جفا كن!
از من گريز تا تو، هم در بلا نيفتى
بگزين ره سلامت، ترك ره بلا كن!
خيره كشى است ما را، دارد دلى چو خارا
بكشد، كسش نگويد تدبير خونبها كن!
بر شاه خوب رويان واجب وفا نباشد
اى زرد روى عاشق تو صبر كن! وفا كن!
دردى است درد مُردن كان را دوا نباشد
پس من چگونه گويم، كاين درد را دوا كن!
در خواب دوش پيرى، در كوى عشق ديدم
با دست اشارتم كرد، كه عزم سوى ما كن!
گر اژدها است بر ره، عشق است چون زمرد
از برق اين زمرد، هين دفع اژدها كن!
بس كن كه بيخودم من ور تو هنر فزايى
تاريخ بوعلى گو تنبيه بوالعلا كن!
غزل ،۲۰۳۹ ص،۷۶۴ ج ،۲ كليّات ديوان شمس
ريشه يابى ضرب المثل ها
سحر خيز باش تا كامروا باشى:
مى گويند بزرگمهر وزير و آموزگار انوشيروان، پيوسته انوشيروان را مى گفت كه: قبله عالم بايد صبح زود از خواب برخيزد و به امورات مردم و مملكت برسد، كسى كه صبح زود بيدار مى شود چنين است و چنان است
اما انوشيروان چون شب ها را به شادكامى و شب زنده دارى مى گذرانيد، قادر نبود كه پند او را به عمل در آورد و از سويى ديگر چون بزرگمهر وزير و بزرگتر و نيز آموزگار او بود، نمى توانست او را از گفتن اين مطلب باز دارد. پس چون دريافت گه بزرگمهر دست از سرش بر نمى دارد، چند نفر را مأمور كرد كه به لباس دزدان درآيند و چون بزرگمهر از خانه برون شد او را گرفته و لخت كنند و آنگاه رهايش سازند و آسيبى ديگر به او نزنند.
آنان چنان كرد و فردا صبح زود چونانكه بزرگمهر بيرون آمد در هيأت دزدان به او حمله برند و كلاه و جبه و قبا و هر چه كه داشت، بردند.
بزرگمهر دوباره به خانه بازگشت و لباسى ديگر پوشيد و به سوى بارگاه انوشيروان روانه گشت. چون بدانجا رسيد زمان گذشته و انوشيروان از خواب بيدار شده بود.
حكايت خود را نقل كرد كه: امروز كه به خدمت قبله عالم مى آمدم چند دزد مرا لخت كردند و از اين رو دير به خدمت رسيدم.
انوشيروان خنده بلندى سر داد و به طعنه گفت «اينها همه از فوايد سحر خيزى است. اگر آنقدر زود از خانه بيرون نمى آمدى، لختت نمى كردند.»
بزرگمهر پاسخ داد: قربانت گردم؛ آنها زود تر از من بيدار شده و بيرون آمده بودند بدين جهت به فيض خودشان رسيدند!
چيزى را پيراهن عثمان كردن
چيزى را پيراهن عثمان كردن يعنى موردى را بهانه و دستاويز قرار دادن و وسيله تحريك و تهييج مردم نمودن.
پيراهن عثمان داستانى تاريخى دارد و ريشه آن به حوادث سال سى و ششم هجرى باز مى گردد يعنى سال كشته شدن عثمان.
در كتاب ترجمه تاريخ طبرى آمده است كه عثمان در روز مرگ پيوسته قرآن پيش رو داشت كه شورشيان حمله آوردند. چون كسى نبود كه شورشيان را براند و آنان نيز راه راه ورود به خانه را نداشتند، آتش آوردندو در و طاقك خانه را كه از چوب بود سوزاندند. چون چوب ها بسوخت و طاقك بر در افتاد، راه ورود به خانه باز شد.
عثمان در نماز بود، به سر و صدا اعتنايى نكرد و غلط نخواند و وانماند و يش از آنكه بدو رسند، سوره را به سر برد و بار ِ ديگر نزد قرآن نشست.
شورشيان به خانه اندر آمدند. غافقى كه از شورشيان بودبا پاره آهنى كه همراه داشت به او زد و قرآن را نيز با پا بزد. قرآن بگشت و پيش روى عثمان قرار گرفت و خون بر آن روان گرديد. سودان بن حمران پيش آمد كه ضربتى ديگر بزند اما نايله دختر عثمان پيش آمد و دست ِ خود جلوى شمشير برد و آن را بگرفت كه انگشتان دستش بيافتاد.
چون نُعمان بشير از مدينه به شام آمد، پيراهن و قرآن خون آلود عثمان و انگشتان نايله راكه در آن واقعه بريده شده بود، با خود به شام آورد. از آن پس معاويه پيوسته پيراهن خون آلود را بر منبر مى نهاد و قصه كشته شدن عثمان را به خالتى درد مند باز مى گفت. مردمان شام مى شنيدند و مى گريستند و دلسوزى ها مى كردند تا حدى كه جماعتى سوگند ياد كردند كه تا كشندگان عثمان و ياران آنان را نكشند، نخسبند و سر نشويند. (كتاب كوچه، احمد شاملو)
نگاهى به سبك هاى نقاشى
در ربع دوم سده هجد هم در نقاشى يك سبك انگليسى با كارهاى ويليام هوگارت» William Hogarth «۱۷۶۴- 1697 پديد آمد. موضوع كارهاى هوگارت كه غالبا ً اخلاقى بود و حال هواى طنز داشت، بيشترانگليسى است. بطور كلى زمانه هوگارت، عصر طنز نويسى در ادبيات انگليس بود و هوگارت كاملاً ً اين شاخه ادبى را مى شناخت و بر آن مسلط بود و آن را مى ستود. هوگارت كه» هنرى فيلدينگ «نويسنده داستان معروف» تام جونز «را صميمى ترين دوست خود مى دانست، بر اين باور بود كه در كارهايش طنز را به هنر هاى بصرى ترجمه مى كند. و همواره مى گفت» من كوشيده ام در تجسم موضوع آثارم چونان يك نمايشنامه نويس عمل كنم. تابلو، صحنه كار من و تصاوير زنان و مردان بازيگران من هستند كه با پاره اى از حركات و حالات مى خواهند يك نمايشنامه صامت بازى كنند.
شيوه مطلوب كار هوگارت عبارت از كشيدن يك رشته تابلو هاى روايتى بود كه افرادى را در حريان برخورد با شرارت هاى اجتماعى، با ترتيبى متوالى- چون فصل هاى يك كتاب- مجسم مى كند. اين شيوه در تابلوى «صحنه صبحانه خوران» (تصوير همراه) در اوج تكامل است.
دراين تابلودقايقى از ظهر گذشته است، زن و شوهر جوان پس از گذراندن شبى طولانى بسيار خسته اند. اشراف زاده جوان در حضور همسرش هنوز كلاه بر سر دارد و دست هايش را در جيب هاى شلوارش كه در اثز قماربازى خالى شده اند، فرو برده و سگ كوچولو كلاه تورى را كه از جيب كت مرد جوان بيرون آمده، مشكوكانه بو مى كشد. شمشير شكسته حكايت از آن دارد كه صاحبش درگير پيكار نيز بوده است و صندلى واژگون نشانه آن است كه شب پيش در اينجا محفل شادى برقرار بوده. مباشر اشراف زاده با دست هاى پر از صودت حساب هاى پرداخت نشده و دفتر هاى محاسبات زير بغل، چشمانش را به نشانه حيرت از آنچه بر سر اين خانواده خواهد آمد، به آسمان دوخته. محيط حادثه آشكارا پر از شكوه است. هوگارت در اين تابلو سبك تزيينات داخلى را به همراه ذوق كلاسيك با گذاشتن پيكزه بالا تنه روى نماى بخارى، به ريشخند گرفته است. در اين تابلو به جزئيات بيشترى نيز مى توان اشاره داشت، بويژه از آطن رو كه هوگارت چونان يك داستان نويس كارش را ادامه مى دهد و موضوع را با جزئيات دقيقا ً برگزيده اى تشريح مى نمايد و گام به گام بر شدت كمدى مى افزايد.
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ «شاعرانه ها» مى زنيم و غزل زيباى زير از سيامك بهرام پرور را براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم:
عقدنامه *
«انكحتُ...» عشق را و تمام بهار را!
«زوجتُ...» سيب را و درخت انار را!
«متعتُ...» خوشه خوشه رطب هاى تازه را
گيلاسهاى آتشى آبدار را!
«هذاموكلى...» : غزلم دف گرفت، گفت.
تو هم گرفته اى به وكالت سه تار را!
«يك جلد...» آيه آيه قرآن! تو سوره اى!
چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را!
«يك آينه...» به گردن من هست... دست توست،
دستى كه پاك مى كند از آن غبار را
«يك جفت شمعدان...» نه عزيزم! دو چشم توست
كه بر دريده پرده شبهاى تار را!
مهريه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمه آبشار را!
«ده شرط ضمن...» ده؟! ... نه! بگوييد صد! ... هزار!
با بوسه مُهر مى كنم آن صدهزار را!
ليلى تويى كه قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانه وار را (۱)
اين بار من به بوسه ات افطار مى كنم
خانم شكسته اى عطش روزه دار را!
*آنچه در گيومه آمده از متن صيغه عقد و عقد نامه است.
۱- چنانچه زوج دچار جنون شود، زوجه مى تواند تقاضاى طلاق كند (از مضمون عقد نامه)