Nimrooz
Vol. 18, No. 892, July 28, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۲ - جمعه ۶ مرداد ۱۳۸۵
ابراهيم نبوى
لكن رژيم چنج بشود
003837.jpg
در راستاى ظهور ستاره جديدى در آسمان سياست ايران كه به حسنى گفته است تو در نيا كه من درآمدم، از امروز حمايت خود را از اكبر گنجى پس گرفته و با تمام قوا از كامبيز حمايت مى كنم و از امروز كليه اطلاعيه ها، نوشته ها و مصاحبه هاى كامبيز را مى توانيد در صفحات من بخوانيد و شايد بزودى فايل صوتى اش هم منتشر شود. ضمنا منظور من از كامبيز آقاى ا. ع. ف. نيست.

مصاحبه سرگشاده با كامبيز رهبر اپوزيسيون دانشجويى و رهبر آينده ايران

من: سلام، لطفا خودتان را معرفى كنيد.
كامبيز: قبل از معرفى بايد بگم كه من طرفدار رژيم چنج هستم و معتقدم اينا ديگه بايد برن. و براى همين هم به آمريكا اومدم...

من: پس لطفا خودتون رو معرفى كنيد.
كامبيز: البته شما كه من رو مى شناسيد، و مردم هم كه با مبارزات من آشنايى دارند و فكر نمى كنم لازم باشه من خودم رو معرفى كنم، اما براى اينكه من رو با اكبر عوضى نگيرند، خودم رو معرفى مى كنم. من كامبيز هستم و به عنوان نماينده جنبش مردم ايران و نماينده جنبش دانشجويى و نماينده روزنامه نگاران و نماينده زندانيان سياسى اومدم تا دست به دست هم بديم و اين رژيم چنج اتفاق بيفته.

من: لطفا نظرتان را در مورد حركت اخير آقاى اكبر گنجى بگوئيد.
كامبيز: اكبر كه چيزى نيست. من از قديم اكبر رو مى شناختم، از همون موقعى كه به دنيا اومد ما با هم همكارى مى كرديم، البته اون با من بيشتر همكارى مى كرد، چون من خيلى گرفتار رژيم چنج بودم و وقت زيادى نداشتم. با اكبر و ماشو و عيسى توى روزنومه ها همكارى مى كرديم كه متاسفانه رژيم همه نسخه هاى اون روزنومه ها رو از بين برده و من نمى تونم بهتون بگم كه با چه اسمى چه مقاله اى نوشتم. بعداً هم من و اكبر در زندون هم بند بوديم و اكبر هر وقت گريه اش مى گرفت مى گفت كامى اگر تو نبودى من چه مى كردم؟ من از حركت اكبر حمايت مى كنم و معتقدم كه اكبر نياز داره ما بهش برسيم كه من براى همين در محل اعتصاب غذا حاضر شدم و همين چند لحظه قبل چند تا عكس با اكبر گرفتيم، چون فكر كردم شايد دوست داشته باشه عكس هاى دونفرى مون رو به ديگران نشون بده.

من: برخورد آقاى گنجى با شما چگونه بود؟
كامبيز: خيلى خوب بود، وقتى منو ديد گفت اين مزخرفات چيه گفتى؟ من بهش گفتم اكبر جون، فدات شم، همه اش شايعه است. اين سى ان ان و بى بى سى حالى شون نيست ما چى مى گيم، بى شعورها فارسى بلد نيستند، فكر نمى كنن وقتى ما مى آئيم آمريكا اون ها بايد فارسى ياد بگيرن، حرفهاى آدم رو عوض مى كنند. واسه همين اكبر از من دلخور بود كه بهش گفتم اكبر جون اينطورى نيست، بعدش فهميد اشتباه كرده منو ماچ كرد، اين هم جاش (كامبيز لپ اش را نشان مى دهد. )

من: گويا شما انتقاداتى در مورد حركت اكبر گنجى داشتيد؟
كامبيز: انتقاد كه چيزى نيست، از هم مى كنيم، اما اصل قضيه رفاقت من و اكبر هست كه الآن سى ساله رفيق هستيم. من چند تا انتقاد از اين حركت گنجى داشتم، يكى اينكه گفتم چرا اسم همه زندونى ها رو نياوردى و فقط اسم زندونى هاى معروف رو آوردى. مثلا در مورد يكى دو نفر از دوستان صحبت كردم، اكبر گفت: اونا كه زندونى نيستن. من گفتم چه فرقى مى كنه، ما كه نبايد در اين موارد اختلاف داشته باشيم، مثلا خيلى دوستان من هستند كه اينقدر گرفتار رژيم چنج هستند كه وقت نمى كنن برن زندون، اكبر بايد اسم اونها رو مى آورد. البته من ليست بچه ها رو به اكبر دادم.

من: آيا اختلاف ديگرى هم با هم داشتيد؟
كامبيز: نه، اختلاف خاصى كه مهم باشه نداشتيم. مثلا اكبر مى گفت من با سلطنت طلب ها صحبت نمى كنم، من باهاش مخالف بود و مى گفتم بايد با همه حرف بزنى. سلطنت طلب كه با جمهورى خواه فرق نداره، اكبر گفت: جدى مى گى؟ فرق ندارن؟ گفتم نه، فرق ندارن. اكبر گفت: من نمى دونستم، منو ببخش. من بهش گفتم اكبر جون مهم نيست.

من: آيا اختلاف ديگرى هم در ديدگاه هاى شما وجود دارد؟
كامبيز: البته ديدگاه كه چيزى نيست، ولى من با بعضى حرف هاى اكبر مخالفم، مثلا اون مى گه نبايد با آمريكايى ها مذاكره كرد، ولى من مى گم چه فرقى مى كنه، آمريكايى ها هم خواهر و برادر ما هستند، همه مون فرزند آدم و حوا هستيم. بايد مذاكره كنيم. ضمنا اكبر مى گه من طرفدار خشونت هستم. من مى گم طرفدار خشونت نيستم. من مى گم اگر آمريكا به من امكانات بده كه رژيم چنج كنم، خوب يه انقلابى چيزى راه مى اندازيم، تموم، بيخودى وقت مون گرفته نشه. اكبر گفت انقلاب نكنيم، من گفتم جون من رو حرف من حرف نزن، حالا بچه ها جمع شدن انقلاب كنن ضدحال نزن.

من: آيا شما با آمريكايى ها مذاكراتى كرديد؟
كامبيز: مذاكره كه چيزى نيست، ما يه مقدارى با ريچارد پرل مذاكره كرديم. يه مقدارى قراره با كوندى مذاكره كنيم، يه مقدارى هم با ديك. ريچارد به من گفت: كامى جون! برو به ديك بگو كه تو مى خواى انقلاب كنى كه اينا حمله نكنن به ايران، چون الآن گرفتاريم. بهش گفتم: خودت چرا نمى گى؟ گفت: من روم نمى شه، ضمنا تو تازه اومدى، تو رو قبول دارن. من بگم مى گن ايران رو نمى شناسه. بهش گفتم ريچارد! پس مى گن تو شاهزاده تاريكى هستى، تو اين قدر ناز و مامانى بودى ما نمى دونستيم. به من گفت: كامى! فقط تو نيستى كه حرف تو مردم نمى فهمن، من بدبخت هم همين مشكل رو دارم.

من: علت مذاكره شما با مقامات آمريكايى چه بود؟
كامبيز: دلم سوخت. وقتى وارد آمريكا شدم ديدم اين بيچاره ها يكى مى زنن تو سر خودشون يكى تو سر اپوزيسيون. با خودم گفتم كامى تو بايد مشكل رو حل كنى. اصل قضيه چيه؟ اينه كه ما هستيم كه روى مقامات آمريكايى تأثير مى گذاريم، نه اونها. مثلا اين مقامات آمريكايى چند بار به من گفتند برو انگليسى ياد بگير ولى روى من تأثير نگذاشت، در حالى كه وقتى من بهشون گفتم بدبخت ها بريد فارسى ياد بگيريد، هفته بعد ديدم همين ريچار پرل كه مى گن خشونت طلبه داشت شعر حافظ رو به فارسى مى خوند. مى گفت: بنى آدم اعضاى يكديگرند. بهش گفتم قربون دهنت كى مى گه تو خشونت طلبى؟ الهى فدات شم. گفت: خانومم مى گه. گفتم خانومت هم مثل برادر و خواهرت مى مونه، همه مون فرزند آدم و حوا هستيم، چه فرقى مى كنه؟

من: هدف شما از مذاكره با آمريكايى ها چيست؟
كامبيز: هدف من كه چيز مهمى نيست. من مى گم بايد به آمريكايى ها بگيم كه ما يك جنبش قوى داريم، يك جنبش دانشجويى و جنبش زنان داريم كه مى تونه رژيم چنج كنه، ريچارد به من گفت: كامى جون! اينها رو برو به جرج بگو. گفتم فكر مى كنى مى ترسم، خب مى گم. ريچارد به من گفت اين آمريكايى ها خيلى بى شعورند و اصلا حالى شون نيست ايران چيه. تا همين ديروز كه تو نيومده بودى نمى دونستن كه ايران توى كدوم قاره است، تو كه اومدى فهميديم كه ايران توى آفريقاست. الآن تو بايد برى پيش كوندى و بهش كمك كنى. گفتم باشه مى رم. گفت: ببين! وقتى رفتى پيشش شفاعت ما رو بكن. چون الآن دو ماهه به من وقت نمى ده، بهش گفتم: اصلا بيا با هم بريم كه ديگه حرفى توش نباشه.

من: برنامه شما چيست؟ و چگونه مى خواهيد حكومت را تغيير دهيد؟
كامبيز: برنامه من رژيم چنج هست. من مى گم بايد اينها برن. شوخى هم ندارم. اينها رو ور مى داريم، بعد مى بينيم كى باحاله، مى ذاريم جاش. راحت! اين حرف ملت ايران هست كه بابام گفت برو به آمريكا بگو. من اومدم به آمريكا بگم كه ما هستيم، اگر خواستى اينا رو وردارى فكر نكن هيچ كس نيست. ريچارد خيلى نگران بود. مى گفت: حالا اينا برن كى بياد. گفتم من هستم، تا آخرش هم هستم. گفت وزير مززير چى د ارى؟ گفتم: بسپار دست
من، ايكى ثانيه جورش مى كنم. بچه ها هستن.

من: روش شما براى تغيير حكومت چيست؟
كامبيز: ببين داداش! احمدى نژاد مى خواست دولت رو اداره كنه، ديد نمى تونه گفت ما بايد جهان را اداره كنيم تا ايران هم اداره شود. اكبر مى خواست جمهورى توى ايران تشكيل بده، ديد نمى شه، گفت جمهورى جهانى تشكيل مى دم. من هم مى خوام كنفدراسيون جهانى دانشجويان ايرانى رو تشكيل بدم. از ايرونى هائى كه در خارج متولد شدن يا ايرونى هائى كه توى ايرون متولد شدن. منظور منو كه مى فهمين؟ من با خيلى از ايرونى هائى كه در خارج به دنيا مى اومدن حرف زدم، ديدم اونها عاشق ايرون هستند، زار مى زدن وقتى راجع به ايرون حرف مى زدن. ما يك كنفدراسيون دانشجويى تشكيل مى ديم، يعنى همه دانشجوهاى ايرانى همه جاى دنيا رو جمع مى كنيم. اين مى شه يك هفته، بعد همه گروهها رو دعوت مى كنيم كه با هر حرف بزنن، اينم مى شه دو روز، بعد هم اپوزيسيون با صداى واحد تشكيل مى شه. من معتقدم دنيا مى خواد صداى واحد مخالفين ايرونى رو بشنوه. من اومدم اينجا كه اين صدا رو در بيارم.

من: شما از دولت آمريكا چه مى خواهيد؟
كامبيز: هيچى. ما چيزى نمى خواهيم. ما مى گيم به ما يك رسانه بدين كه منو نشون بدن. همين. اگر اين رسانه باشه من براى مردم ايران حرف مى زنم و مردم ايران مى فهمن كه صداى اونها به خارج رسيده، آمريكايى ها هم وقتى من حرف بزنم صداى ملت ايران رو مى شنون. مى مونه فقط اين كه رژيم چنج بشه.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •