|
نويسنده (بانوداريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
رمان تاريخى شاهزاده خانم محكوم (۹)
در بين فرانسوى ها فقط (پولين) از حوادث اطلاع نداشت براى اين كه از خانه بيرون نمى رفت و به محله فرانسوى ها سر نمى زد تا اينكه از وقايع مستحضر شود.
يك روز قبل از اين كه ژنرال سناتور وارد مسكو شود و اطلاع بدهد كه (نيكلا) امپراطور روسيه شده سرهنگ (ناريشكين) كه در اين تاريخ از او نام برده ايم شبانه وارد مسكو شد و به منزل خود رفت و زنش را از خواب بيدار كرد و گفت عزيزم من آمده ام كه در اين جا بعضى از كاغذها را از بين ببرم و از تو خداحافظى كنم.
زن از تختخواب فرود آمد و در حالى كه از وحشت مى لرزيد گفت چطور شد؟ ... مگر شما موفق نشديد؟
(ناريشكين) گفت افسوس كه ترديد و جبن رئيس مجمع شمال (سن پطرز بورغ) كار را خراب كرد و اين مرد كه ما بيش از همه به او اميدوار بوديم و تصور مى كرديم كه يك رئيس با لياقت و متهور و با استقامت است در آخرين ساعت كه تمام مقدمات كار فراهم شده بود ترسيد و گفت من از خونريزى بيم دارم و تصور مى نمود كه يك رژيم استبدادى را با تبسم و نوازش مى توان سرنگون كرد و به جاى آن رژيم ديگرى نهاد.
بر اثر ترديد و ترس اين مرد پليس و دربار، بعد از چند ساعت بيم و بى تكليفى، توانستند كه بر اوضاع مسلط شوند و عده اى از دوستان ما را توقيف كردند ولى چون اوضاع مغشوش بود من و ژنرال (فون زى و بن) رئيس مجمع شمال مسكو، توانستيم فرار كنيم ولى فرار ما، نجات موقت است چون به طور حتم ما را توقيف خواهند كرد.
زن گفت: عزيزم، بگريز و خود را نجات بده زيرا با اين كه من نمى توانم دور از تو زندگى كنم ترجيح مى دهم كه تو بگريزى و من از تو دور باشم ولى تو را توقيف نكنند.
(ناريشكين) گفت: آمده ام كه از تو خداحافظى كنم ولى نه براى اين كه بگريزم زيرا يك (ناريشكين) نمى تواند بگريزد.
من اگر فرار كنم نسبت به اجداد پدرى و مادرى خود خيانت كرده ام براى اين كه آنها، چه مرد و چه زن، ايستادند و كشته شدند ولى فرار نكردند.
اگر يكى از اجداد مادرى من كه مادر پطر كبير بود هنگامى كه اعضاى خانواده (دالگوركى) به او حمله ور شدند تا اين كه او و پسرش را به قتل برسانند مى گريخت پسرش به سلطنت نمى رسيد و پطركبير نمى شد.
او مقاومت كرد و خود را براى كشته شدن با پسرش آماده نمود و در نتيجه پطركبير به وجود آمد بعضى از مواقع يك نام كه روى انسان است، چون يك بار سنگين مى شود و انسان بايد از اول تا آخر عمر بار را روى دوش خود حمل نمايد ولى اين كار جزوواجبات زندگى است و نمى توان شانه را از زير بار خالى كرد.
من در همين جا مى مانم و براى قبول سرنوشتى كه به من وارد خواهد آمد آماده هستم ولى به دوستان خود گفته ام كه بگريزند و خود را نجات بدهند.
زن گفت: افسوس بر آرزوهائى كه ما داشتيم و وقتى من دانستم كه شما قصد داريد كه وسائل سعادت ملت روسيه را فراهم كنيد هر شب براى موفقيت شما دعا مى كردم و اينك اين آرزويم نقش برآب شده است و من نمى دانم كه بعد از اين، وضع ملت روسيه چه خواهد شد.
(ناريشكين) جواب داد: بعد از اين ملت روسيه هم مثل ما رنج خواهد كشيد. آنچه در منزل سرهنگ (ناريشكين) وقوع يافت با قدرى تفاوت در منازل ساير افسران مسكو كه در توطئه و شورش شركت كرده بودند نيز روى داد.
افسرانى كه توانسته بودند از پايتخت بگريزند از زن يا نامزد يا خواهر و مادر خداحافظى نمودند و بى درنگ از مسكو گريختند و اكثر لباس مبدل پوشيدند كه شناخته نشوند.
زيرا مى دانستند كه اگر توقيف شوند به جرم قيام مسلحانه عليه امپراطور روسيه اعدام خواهند شد.
يك روز بعد از تشكيل جلسه كاخ (كرملين) نوكر روسى (پولين) سراسيمه به خانه آمد و گفت: خانم... خانم... من يك خبر مهم شنيده ام و فكر مى كنم كه اطلاع از اين خبر براى شما لازم است.
(پولين) پرسيد چه شنيده اى، نوكر گفت: شنيده ام كه در پايتخت شورش شده و عده اى از افسران قصد داشتند تزار و خانواده او را به قتل برسانند و حكومت جمهورى اعلام كنند يعنى حكومتى به وجود بياورند كه هر كس بتواند ديگرى را به قتل برساند و اموال او را تصاحب كند و من تصور مى كنم كه اين واقعه علامت ظهور حضرت مسيح است زيرا روايت داريم كه هنگامى كه حضرت مسيح بايد ظهور كند حكومتى به وجود مى آيد كه در آن پادشاه نيست و هر كس مى تواند ديگرى را به قتل برساند و اموال او را مالك شود و كسى از قاتل و دزد مواخذه نخواهد كرد.
وقتى (پولين) اين خبر را شنيد قلبش به طپش افتاد چون حس كرد كه اين خبر با (آنن كو) بدون ارتباط نيست.
هنگامى كه (آنن كو) از مسكو به (پطرز بورغ) مى رفت زن جوان احساس وحشتى شديد مى كرد و مثل اين بود يكى در گوش او مى گويد كه تو ديگر (آنن كو) را نخواهى ديد.
وقتى هم كه (پولين) از (آنن كو) خود پرسيد براى چه به پايتخت مى رود وى گفت كه در آنجا بايد تصميمات مهمى گرفته شود و صحبت از امر رئيس خود نمود.
مثل اين كه (آنن كو) نمى توانست آنچه مى داند بگويد و مى ترسد كه چيزى به (پولين) ابراز كند يا تصور مى نمايد كه اگر چيزى بگويد سبب اضطراب او خواهد گرديد.
هر چه بيشتر راجع به مسافرت (آنن كو) خود به پايتخت فكر مى نمود زيادتر قائل مى شد كه (آنن كو) به احتمال قوى در توطئه عليه امپراطور و خانواده سلطنتى دست داشته و طورى از اين تصور ناراحت گرديد كه تصميم گرفت لباس بپوشد و از منزل بيرون برود و از كتابفروش سالخورده فرانسوى كه در گذشته از وى كتاب مى خريد راجع به وقايع پايتخت كسب اطلاع نمايد.
وقتى (پولين) وارد كتابفروشى فرانسوى واقع در محله فرانسوى ها شد ديد كه مغازه كتابفروشى پر از جمعيت است و همه در اطراف شورش پايتخت صحبت مى كنند.
با اين كه مدتى بود كه (پولين) را نديده بودند وقتى وى وارد شد طورى با او برخورد كردند كه گوئى روز قبل او را ديده اند، زيرا طورى اذهان مشغول واقعه كودتا بود كه هيچكس توجهى به (پولين) نداشت.
وقتى (پولين) راجع به وقايع پايتخت پرسش كرد به جاى يك نفر، چند نفر به او جواب دادند يكى مى گفت افسران شورشى با توپ به طرف كاخ امپراطور شليك كرده اند.
ديگرى مى گفت كه رئيس شورشيان يك ميليون منات طلا گرفت و رفقاى خود را بروز داد و سبب كشف توطئه گرديد.
ديگرى اظهار مى كرد كه تمام شورشيان را با شوشكه قطعه قطعه كردند.
(پولين) از اين اخبار اطلاعى كسب نكرده و در عوض وحشت او زيادتر شد چون فكر نمود كه ممكن است (آنن كو) هم به قتل رسيده باشد.
چون در بين حضار كتاب فروش سالخورده از همه متين تر بود و بيشتر تجربه داشت (پولين) جهت كسب اطلاع به او مراجعه نمود و كتابفروش گفت: مادموازل، آنچه مسلم است اين است كه عده اى از افسران ارتش در پايتخت شوريده، ولى موفق نشده اند و غير از اين هر چه به شما بگويند جزو مفروضات است و نمى توان بدان اعتماد كرد.
بعد از اين كه (پولين) از كتاب فروشى مراجعت كرد به نوكر روسى خود گفت: من براى آقاى تو (آنن كو) خيلى مضطرب هستم زيرا هيچ خبرى از او ندارم و فكر مى كنم بهترين نقطه براى كسب خبر، راجع به او، منزل مادرش است و فورى به آنجا برو و بپرس كه آيا نامه يا خبرى از (آنن كو) به مادرش رسيده يا نه؟
(ادامه دارد)
|