چه شود اگر گذارم سر خود به دوش باران
و بنوشم از لبانش دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم، به طراوت جسورش
و چو بيد گيسوان را كنم از شعف پريشان
نفسش مسيح گونه بدمد شفاى مستى
به عروق سرد هستى و رهاندم ز حرمان
بشوم چو لاله دربست، ز شراب ژاله سرمست
برسد ندا: «بنوش و به بهاريان بنوشان!»
و بنفشه ها به شبنم، سر و روى خويش شويند
كه پرنده اى كُندشان، به ترانه بوسه باران
چوشكوفه هاى بى تاب و جوانه هاى بى خواب
غزلم به رقص ايد، به ترّنم هزاران
چه شود اگر نسيمى بوزد ز سمت البرز
كه به بى قرار ِ غربت خبرى دهد از ايران؟
خبرى به سرخى ِ گل و به لحن سبز بلبل
همه مژده رهايى، ز حصار هر چه زندان
خبراز طلوع اميد به مرام گرم خورشيد
كه زروزگار جمشيد شده چيره بر زمستان
چه شود كه سِحر نوروز، به غمان كهنه پيروز
ندهد دگر به بيداد، پر و بال ِ فتنه اين سان؟
برسد صداى عاشق، به شفاعت شقايق
به هر آن كجا كه شايد، برسد صداى انسان
به چكاد بى قرارى، به خلوص، استوارى
به نهايت شكفتن و صعود سرخ عصيان
***
دگرم مگو چه شايد؟ بگذر ز هر چه «بايد»
بگذار تا گذارم، سر خود به دوش باران
ويدا فرهودى
مظاهر مصفا
از ما گذشت
مه و سال ها هر چه بر ما گذشت
طرب كاه و اندوه افزا گذشت
شب و روزها از پى يكدگر
اميد افكن و عمر فرسا گذشت
غم هستى من كه جز غم نداشت
شتابان رسيد و شكيبا گذشت
و گر بود شادى كه هرگز نبود
چو ابر آمد و برق آسا گذشت
چه حاصل ز ديروز و امروز من
كه اين هر دو در فكر فردا گذشت
رسيد از غم و درد جانم به لب
به من لحظه و ساعتى تا گذشت
به شب هاى عمرم كه از دير باز
به ياد تو اى ماه سيما گذشت
ز خود پرسم آيا سپيده دميد
شب هجر باقى بود يا گذشت
به خود گويم از بهر تسكين درد
اگر چند درد از مداوا گذشت
مخور غم كه گويا سپيده دميد
شب تيره هجر گويا گذشت
مخور غم كه اين زندگى هر چه بود
بدو خوب يا زشت و زيبا گذشت
بلى عمر من روز و شب سال و ماه
بسى سخت بگذشت اما گذشت
گذشتم زهستى كه در روزگار
توان رستن از هر غمى با گذشت
به ما هر چه كردى و خواهى كنى
زتو ما گذشتيم و از ما گذشت
ولى از تو مى پرسم اى سنگدل
كه از تو خدا خواهد آيا گذشت؟