باز هم سخنى به انگيزه ى سفر اكبر گنجى
با اين «بار مايه هاى» ذهنى، ره به كجا مى بريم؟
مهدى قاسمى
كس از دست جورِ زبانها نَرَست
اگر خودنمايست و گر حق پرست
اگر بر پَرى چون مَلَك زآسمان
به دامن درآويزدت بدگمان
به كوشش توان دجله را پيش بست
نشايد زبان بدانديش بست
فرومانده در كُنجِ تاريك جاى
چه در يابد از جام گيتى نماى؟
مپندار اگر شير و گر روبهى
كز اينان بمردى و حيلت رهى
اگر كُنجِ خلوت گُزيند كسى
كه پرواى صحبت ندارد بسى
ندمّت كنندش كه زَرق است و ريو
ز مردم چنان مى گريزد كه ديو
و گر خنده رويست و آميزكار
عفيغش ندانند و پرهيزكار
و گر كامرانى درآيد ز پاى
غنيمت شمارند و فضل خداى
كه تا چند ازين جاه و گردنكشى؟
خوشى را بُوَد در قفا ناخوشى
چو بينند كارى به دستت دُرَست
حريصتِ شمارند و دنيا پرست
اگر ناطقى، طبل پُر ياوه اى
و گر خامشى نقش گرما وِه اى
و آرى:
كس از دست جور زبانها نَرَست
اگر خود نمايست و گر حق پرست
(سعدى)
هرگز پروائى نداشته ام و ندارم كه بگويم، از اين انبوه وسائل ارتباط جمعى، خواه صوتى و خواه بصرى كه غالباً به نمايندگى از «اپوزيسيون» برون مرزى رديف شده اند- به استثناء معدودى كه به حق بايد گفت با قلمرو كار خود آشنايند و به آنچه مى گويند و نشر مى دهند، معرفت دارند- اكثريت، حتى در حوزه ى آن هدفى كه برگزيده اند- يعنى تجارت و دكاندارى- نيز لنگ مى زنند و آنجا كه پاى «اعتقاد و آرمان» در ميان است، آن مى كنند كه نبايست و به راهى مى روند كه بيگمان در دل ملاهاى حاكم قند مى ريزد.
براى من مشغله ى زندگى فرصتى نساخته است (و چه خوب) تا هر روزه به يكايك اين محصولات «اپوزيسيونى» بپردازم و از جمله در پاى اين «جعبه هاى» نمايشى و صوتى چمپاتمه بزنم و بر آنچه از آنها بيرون مى ريزد چشم و گوش بدوزم ولى در همان اندازه كه وقت جوازى داده است. آنهم براى اطلاع از آنچه، ازاين ابزارها نصيب مردم مصيبت زده ى ايران مى شود- چشم و گوش خود را به ديدن و شنيدن راضى كرده ام، بيش از پيش هر بار بر قضاوت خود استوار و استوارتر شده ام.
من قبول مى كنم كه تمامى مشكل از دست اندركاران اين «وسايل» نيست، بلكه از انبوه كسانى است كه گوئى بر اثر نداشتن كار و بارى مترصدند، در برابر هر گفتار و نظر و خبر و واقعه اى و يا مواجهه با هر تازه وارد و اهل نظرى كه مثلاً كلامى نه از باب سليقه ى آنها به زبان آورده است، گوشى هاى تلفن را بردارند و بارانى از شماتت و اِسناد و اتهام گاه آميخته به ركيك ترين كلمات، بر سرِ او ببارند تا لابد پيش خود احساس رضايت كنند كه بر فرائض و وظايف «وطنى» خويش عمل كرده اند.
گفتم، اين مشكلى نيست كه بتوان تمامى آن را به حساب «صاحبكاران» واريز كرد. به سهم خود انتظارى هم ندارم كه آنها در هر موردى به حربه ى «سانسور» متوسل شوند و بر نشر اينگونه «بازتاب هاى» پر زيان و در عين حال عاميانه مانعى بتراشند، چرا كه از ديدگاه من «سانسور» به هر شكل و شيوه ى قابل تصورى خود بلائى است كه بلاها مى آورد و تجربه هاى دور و نزديك بر اين واقعيت گواهى داده اند. اما پرسشى هم خواه ناخواه در ميان است و پاسخ آن قاعدتاً با همان دست اندركاران و صاحبان اين «ابزارها» است و اين پرسش كه چرا مشتريان آنها- در قريب به اتفاق- از محدوده ى اين گروهِ ژاژگوى و بدانديش تجاوز نكرده است؟
اندك نيستند و حتى فراوانند لااقل در جمع همين آوارگان كه با تعقل و انصاف بيگانه نيستند، -از چه رو، از اين رديف (مگر به ندرت) در سلسله ى مشتريانشان نشانى نيست؟- تنبلى مى كنند و يا پرهيز؟
به نظر مى رسد كه وجه دوم با واقعيت خواناتر است. اين را سر به هوا و برحسب پندار محض نمى گويم، زيرا خود بارها در برخورد با اين دست از مردمان، سئوال كرده ام كه چرا خاموش مانده اند؟ چرا به ميدان نمى آيند؟ و چرا صحنه ها را به غرض ها و باطل گوئى ها واگذاشته اند؟
پاسخ كمابيش مشابه آنها اين بوده است «به سرى كه درد نمى كند دستمال نمى بندند»، مى گويند بى دردسر نيستيم ولى نه از آنگونه كه به «دستمال» حاجتى باشد. آنقدر مشكل و مشغله داريم كه نمى خواهيم ذهن زخم خورده و پريشانمان را زيرِ تيرباران هزار اتهام و اِسناد، بيش از اين خسته كنيم و از اين رو است كه من اگر تمامى مشكل رااز گردانندگان اين «وسائل» نمى دانم، آنها را نيز عارى از قصور نمى يابم. زيرا پيدا است كه حتى يكبار نيز به اين نكته نينديشيده اند كه «شيرينى» و جاذبه ى محصولى كه به بازار آورده اند، از چيست كه تنها به مذاق مگسان خوش مى آيد؟
بگذاريد با نقل موردى از كليات فاصله بگيرم و «حديث مفصل» را به خوانندگان واگذارم:
اين روزها تصادفى دست داده و اكبر گنجى را پس از سال ها گذران در دوستاق خانه هاى رژيم به ديدار هموطنان برون مرزى اش فرصت بخشيده است. من خاصه در اين روزها كوشش مضاعفى داشته ام و دارم تا ببينم در اين مجموعه ى راديوها و تلويزيون ها و مطبوعات جوراجور و قاعدتاً منسوب به «اپوزيسيون» برون مرزى، پيشوازِ (به قول خود غربت زدگان) از اين مرد بلازده و اما استوار چه رنگى داشته است؟
پيش از آن كه به شرح يافته هاى خود بر اين زمينه بپردازم، لازم مى دانم، آنچه را كه در مقام نتيجه گيرى، در مقاله ى پيشين خود «پيشواز از يك قهرمان» در حق اين مرد آگاه و پر جرأت رقم زده ام، اين بار به شرحى گسترده تر تكرار كنم.
نوشته بودم: «گنجى در همين چند هفته ى اقامتش در خارج از كشور با گفتگوها، سخنرانى ها و بازتاب هائى كه خصوصاً در قبال پرسش هاى خطرناك (اگر از خطر مى گويم ناگفته پيدا است، متوجه كيست) داشته و ارائه كرده است، از منظر اثرگذارى و جلب توجه جهانيان به مصيبتى كه نَفَس از هموطنان او بريده است- بى هيچ مبالغه- بر حاصل بسى از تلاش هاى چند ساله ى «اپوزيسيون» برون مرزى، به هزار شاهد، پيشى گرفته است.
درك اين واقعيت، در قياس با تجربه هاى موفق ديگران آسان تر مى شود:
مگر در رسالت هر اپوزيسيون مفروض كه در بيرون از مرزهاى كشورش سوز و ساز ملت گرفتار خود را نمايندگى مى كند، عمدتاً اين نيست كه با بهره گيرى از ممكنات گسترده اى كه به بركت حضور در فضاهاى آزاد در اختيار دارد، تصاويرى هر چه زنده تر، از آنچه در سرزمين مصيبت زده اش، جارى است در معرض انظار جهانيان قرار دهد؟
مگر اِصالت چنين «اپوزيسيونى» برآمده از تلاش مستمر و خاموش ناشدنى او- آنگونه كه سال ها در تقلاى مجاهدين آفريقاى جنوبى، شيلى، الجزيره، فيليپين، اندونزى، فرانسه ى دوره اشغال، آزاديخواهان روسيه و كشورهاى اقمار و ديگر و ديگر از اين قبيل شاهد بوديم- در اين نيست (و نبوده است) كه افكار عمومى جهان را به سود مطالبات حقه ى ملت خود برانگيزد؟
اگر پاسخ مثبت است (كه هست). آيا ما ايرانى هاى برون مرزى، رويِ آن داريم تا دست كم اعتراف كنيم در اين راه گامى كه تكاتى در سلسله ى آزاديخواهان جهان برانگيزد، تاكنون برنداشته ايم؟
باكى ندارم كه اين فاشگوئى «عمرو» را خوش بيايد و يا «زيد» را بد بيايد. زيرا در چهره ى واقعيت جز اين نديده ام و جز اين نمى بينم كه در اين سال هاى رفته و سوخته، از ما ساحل گزيدگان، كارى، سواى «مرثيه براى رفته ها» و «روضه براى سوگواران» برنيامده است. فراوان «بيانيه» صادر كرده و بسيار «نشست» و «خاست» داشته ايم و غالباً به مصداق تمامِ «تكرار مكررات» كه «بيائيم متحد شويم» كه ما «خواهان رعايت اصول حقوق بشر»- «جدائى دين از حكومت»- «تساوى حقوق زن و مرد»- كه «ما طالب يك همه پرسى» هستيم- كه «ما آزادى فورى زندانيان سياسى را طلب مى كنيم» كه ما.....
اما هيچگاه حتى ننشسته ايم تا مشكل جوهرى خود را كشف كنيم تا متوجه شويم كه در كنار اين همه «توافق» كه به حديث روزِ همگان بدل شده است، گره كار كجا است؟ چرا حتى جوانه اى از يك عمل كارساز ظاهر نيست؟
۲۷ سال، يك عمر است (عمر يك نسل) كه در زندگانى خاندانى مى تواند تا نزديكى هاى دوران (نواده پرورى) را شامل شود. از چيست كه ما همچنان در خم يك كوچه اُتراق كرده ايم؟- چه جمعى داريم تا مواضعاً و پيوسته به گوش جهانيان بخواند كه در ايران فلك زده چه مى گذرد؟- اگر از اين انبوه سازمان ها و مجامع حقوق بشرى و از اين گروه هاى جوراجورِ «خبرنگاران بدون مرز» سنديكاهاى كارگرى جهان، مؤسسات هوادارى از آزادى قلم و بيان، «عفو بين المللى» و محاكم ناظر بر «جنايات ضد بشر» و.... گهگاه بنابر طبيعت و رسالتشان توجهى به حوادث ايران بوده، پرسش اين است كه كى و كجا، از سوى خود ما همتى ظاهر شده و رجوعى به يكايك آنها، لااقل با اين پرسش كه افزوده بر سپاس، در خط شما چه كارى از خودِ ما ساخته است؟
بله! به تَبَع حادثه ها و مثلاً «تظاهرات دانشجوئى»- «اعتصاب معلمان»- «بروز قتل هاى زنجيره اى»- «قتل خانم كاظمى»- «تعطيل يكپارچه ى مطبوعات» و يا به انگيزه ى روزهاى «تاريخى»- آن هم بسته به قضاوت هاى متفاوت كه كدام روز منفور است و كدام مسعود، از قبيل سالروز ۲۲بهمن ۵۷ و يا سالروز كودتاى مرداد ۳۲ و يا سالروز مشروطيت و.... شاهد اجتماعات ريز و درشتى بوده ايم كه اولاً، به زبان فصيح يا غير فصيح فارسى براى يكديگر داد سخن داده ايم و ثانياً به همان قيام و قعود زودگذر قناعت كرده و هرگز در انديشه ى خلق زمينه اى نبوده ايم تا تبعيت از «حادثه ها» را به حركاتى پايدار و مستمر و مبدل كنيم.
از خود سئوال كنيم، چرا آن زمان كه جزئيات فاجعه ى كشتار هزاران زندانى در سال ۶۷- خاصه با پرده درى آيت الله منتظرى برملا شد و به دليل مقام ارشدش (قائم مقام ولايت فقيه) سنديت تمام يافت، تنها غلغله اى آن هم نه چندان جاندار سرگرفت و در كوتاه زمانى خاموش شد؟
آيا آن واقعه، مصداق تمام عيار «جنايت بر ضد بشريت» و مفهوم يك (GENOCID) سياسى نبود؟ آيا اگر همتى استوار در ميان بود نمى توانست آن جنايت مسلم را در محاكم حتى معمولى دنياى آزاد، مطرح نگاهدارد؟
آيا در سال هاى اخير حتى در مباحث خودى (چه رسد به مباحث بين المللى) هيچ از چند و چون قتل بختيار، ترور برومند، ماجراى رستوران (ميكونوس)، قتل هاى زنجيره اى و دهها نمونه و مورد ديگر يادى شده است؟ حالى كه هر يك آن ظرفيت اثرگذارى را داشت، تا چون تيغى در گلوى رژيم بماند و جرأت بازى گرى ها و «حق نمائى» و لاف هاى كنونيش را در عرصه هاى بين المللى بشكند؟
باز مى گويم كه در حاشيه اى اين فاشگوئى ها، آنچه براى من مطرح نيست، «خوش آيند و بد آيندِ» اين و آن است، چرا كه به گمان من مهلت خود فريبى به سر رسيده و از فرصت تعقل و چاره جوئى نيز فقط اندكى باقى مانده است. اما لنگى هاى اين گويا «اپوزيسيون» برون مرزى زمينه هاى ديگرى هم دارد كه بگمان من حاصل دوام زندگى در ساحل هاى عافيت و طبعاً دور بودن از واقعيات درون مرزى و حبس ماندن در دايره ى «تعلقات» و احتمالاً خاطره ى «امتيازات دود شده اى» است كه همچنان گريبان ذهنيت بسى از ما را چسبيده است و اجازه نمى دهد تا حقيقت را در وراى پندارهاى ميراثى خود سراغ بگيريم. راه دور نرويم، برخوردهائى كه از سوى گروه ها و عناصر خاص، در همين چند هفته با اكبر گنجى و حتى خانم شيرين عبادى به عمل آمده است و شاهدشان بوده ايم، صحت اين ادعا را تثبيت مى كند و من براى پرهيز از طولانى شدن مقال، تنها به شرح نمونه هائى از برخورد با گنجى اكتفاء مى كنم و سهم خانم عبادى را به فرصتى ديگر وامى گذارم.
اگر انصاف را گُم نكرده باشم، بيگمان گواهى مى دهم كه گنجى در همين هفته هاى رفته، بى آن كه به سرنوشت فرداى خود و «پاسخگوئى هائى» كه بهنگام بازگشت در پيش دارد، كمترين اعتنائى نشان دهد. هر روزه و هر روزه در محفلى از برجسته ترين و با نفوذترين شخصيت هاى فرهنگى و سياسى غرب، دقيقاً با همان زبان آتشين و منطقى كه در زير تيغ جلادان و چشم در چشم قاضيان بلخ، به كار گرفته بود، با مخاطبان خود سخن گفته و آنجا كه با هموطنانش مواجهه اى داشته است، بى آنكه بر عقيده و رأى كسى تاخته باشد بر ضرورت ظهور يك حركت ملى و توجه به الزامات آن اصرار ورزيده و كوششى داشته است تا به آنها حالى كند، طلسم گشاى ما نه «عنايت» خارجى كه بُروزِ يك همت خودى است. گنجى در مصاحبه اى با يك خبرنگار هموطنش، در برابر پرسشى (به گمان من نه چندان به جا) كه به طور ضمنى او را بر كرسى «رهبرى ملى» نشانده است، خالصانه مى گويد (نقل به معنا)- «هر كس بايد اندازه و قد و قامت خود را بشناسد و من آنچه را كه شما مى گوئيد، در اندازه و قامت خود نمى بينم» و بر اين افزوده است كه «من يك روزنامه نگارم و هيچ گروهى را هم نمايندگى نمى كنم و تنها نظريات خود را در انطباق با واقعيت هائى كه در ايران مى گذرد، با مخاطبان خود درميان مى گذارم.»
او نه در پوشش ابهام و ايهام، با صراحتى تمام، براى مخاطبان خصوصاً خارجى خود نقل مى كند آنچه به زبان و قلم متوليان حكومت منتشر مى شود، نه آن است كه در درياى آشفته ى زندگى ملت ايران موج مى زند و نه آن است كه زبان واقعيات مى گويد.
او با فروتنى صادقانه اى، در ردّ برازندگى خود براى نشستن بر كرسى «رهبريش توضيح مى دهد كه در ايران دوستان و همكاران بسيارى دارد كه در مواردى با عقايد و سلايق آنها هم خوان نيست پس چگونه مى تواند خود را نماينده ى فكرى آنان معرفى كند؟
اما چرا گفتم، پرسش آن خبرنگار، به لحاظ آن مضمون حاشيه اى «به جا نبود»؟ زيرا اصولاً در اين روزگار انتظار به ظهور يك «قايد اعظم» را همانند گنجى، نه فقط غير منطقى كه تحقق ناپذير مى دانم، هر چند در اين زمانه هم در مسلك رهبران اجتماعى و سياسى، شخصيت هائى برخاسته كه چون دوگل ها، هاول ها، گاندى ها، نهروها و ماندلاها گل كرده و شاخصيتى يافته اند ولى همان ها نيز خود بهتر از هر كس مى دانستند (و مى دانند) كه به يك كانون هدايت جمعى نياز دارند. به مصداق مثل قديمى خود ما: آگاه بودند و هستند كه «يك دست صدا ندارد» با اين همه هيچ ابائى ندارم كه بگويم اكبر گنجى با كارنامه اى كه زير بغل دارد، بيگمان از جمله شخصيت هائى است كه براى حضور در يك «كانون هدايت ملى» صلاحيت دارد. زيرا در زندگيِ نه چندان دراز ولى پر ماجراى خود نشان داده است كه اهل جزميت نيست. آشكارا برگذشته ى خود با ديده ى نقدى زير و رو كننده نگاه كرده است. از آنها نيست كه بگويد «همان است كه گفته ام و همين است كه مى گويم» و مهمتر از اينها، با فرقه ى به قول خود «برج عاج نشين ها» و به تعبير من «وجيه المله هاى مصلحت انديش» بيگانه است. اگر مى گويد دستيابى به آزادى مستلزم «هزينه گذارى» است به اداى الفاظ قناعت نمى كند، به سهم كلانى از هستى خود مايه مى گذارد، گوئى مَلَكه ى او شده است كه «به عمل كار برآيد، به سخندانى نيست.»
بگذاريد به سخن آغازين خود بازگردم و به آنچه از اين بلندگوهاى گويا «اپوزيسيونى» و از زبان مشترى هاى «گوشى در دست» آنها در حق گنجى و گنجى ها تراويده است و مى تراود بپردازم (آن هم به مقياس قطره اى از دريا):
-اين آقاى گنجى را چطور رژيم اجازه داده است تا به اين سادگى ايران را به قصد خارج ترك كند؟ آيا نبايد دليل آن را پيدا كرد؟
-من كسى هستم كه وقتى جمع آورى كمك براى زندانيان سياسى اعلام شد به سهم خود مبلغى پرداختم. آقاى گنجى در آن زمان زندانى بود. حالا كه آزاد شده است مى بينم همان حرف هاى قديمى اش را تكرار مى كند. (لابد بدين دليل بايد «دهش» او بازپس فرستاده شود.)
-آقاى گنجى، در يكى از سخنان خود «قاسم شعله سعدى» را «دوست عزيز» خود خطاب كرده است. در حالى كه اين شخص همان است كه در اعتراض به دولتى ها گفته است: «راهى كه شما مى رويد راه امام راحل نيست.» -(گناهى از اين سنگين تر؟!)
-آقاى گنجى هر جا كه مى نشيند و بلند مى شود، مى گويد من «جمهورى خواهم» معنايش چيست؟ (واقعاً خيلى دشوار است كه معناى آن فهميده شود!!)
-آقاى گنجى آمده است تا مواضع رهبرى شاهزاده رضا پهلوى را متزلزل كند و اين همان چيزى است كه رژيم مى خواهد. (ظاهراً دغدغه ى حضرات از همين توّهم سر رشته مى گيرد.)
-گنجى حتى به اقرار خودش از هواداران انقلاب و خمينى بوده است- (پس بوقلمون صفت است و راز خود را حفظ كرده است.)
اينها است، مسطوره اى از آن بازتاب ها، كه از دوام خشكسالى در ذهنيت لايه هائى از مهاجرانِ مدعى آوارگى و گويا دردمندِ ما روايت مى كنند و متأسفانه اندك هم نيستند و واقعيت را بخواهيم جز اين نيست كه حضور اين جماعت در عرصه هاى برون مرزى، به سهم خود راه بندانى است كه چاره جوئى را معطل گذاشته است و تأسف بزرگتر در آنجاست كه اين خصلتِ «خود مركز بينى» پيدا است كه در تراز يك عارضه ى واگير است و بنابر قياسات متفاوت، «چپ و راست» نمى شناسد.
چه نشسته ايد؟ گنجى و گنجى ها دارند جلو مى زنند؟
گمان مى كنم، هر چه از اين پس بنويسم زائد است و بدتر از آن ملال آور.
فقط به حكم آن كه گفته اند «عاقلان را اشارتى كافى است» به يك اشاره در قلب اين پرسش اكتفاء مى كنم كه آيا با اين بار مايه ها است كه عزم سفر به «بهشت گمشده» را تدارك ديده ايم؟