مى چرخد آسيا و زمان
نشت مى كند
وز زخم يأس
ُرستم
راه سرشك را هموار كرده است...
آنها كه مى مانند... كه مى مانند... كه مى مانند و محمد بيابانى يكى از آنهاست كه مى ماند. او كه آرام زيست و آرام سرود، و بى جنجال، اين جهان پر جنجال را ترك گفت. هيچكس نه در زندگى اش چيزى براى او نوشت و نه در مرگ بى جنجالش مرثيه اى سرود كه ما همه تشنگان نام هستيم و نه درد.
اما شعر شگفت انگيزش از چشم هوشيار دكتررضا براهنى- كه شكارچى شعر ِ خوب است- پنهان نماند و همان روزها برايش نوشت كه:
در پايان اين بخش * بگويم كه كتاب شعرى درآمد از آقاى «محمد بيابانى» تحت عنوان «حماسه درخت گلبانو» به مناسبت «گراميداشت هزاره شاهنامه فردوسى». و در پايان سال ۶۹ ورود آقاى بيابانى به صحنه شعر جديد فارسى، با اين باز سازى امپرسيونيستى اسطوره- افسانه حماسه فردوسى، مبارك است.
سيمرغ:
گريان شده است
دجله و خفته است ببر پير
در سايه پرى ز لادن و
پرچينى از خروس
زخمى عميق مديد است
برگونه شفق
سرب از گلوى ابر مى چكد و
پرسه مى زند با باد
در وادى سكوت
يكدست دام كركس است
هوا
تا دور
با دانه هاى وسوسه انگيز اختران
دكتر رضا براهنى، طلا در مس، چاپ اول، تهران ۱۳۷۱ جلد سوم، بخش بحران رهبرى شعر و نام تمام مردگان، صفحه ۱۷۹۱
محمد بيابانى در حدود سال ۱۳۲۳ در بوشهر به دنيا آمد. او معلم بود و از آن دست شاعرانى بود كه آرام در انزواى خلوت خود زندگى كرد و شعر هاى خوب سرود. وى افزون بر شخصيت ادبى قابل درنگ داراى پيشينه سياسى و مبارزات پر رنگى بود.
از او بيش از هشت دفتر شعر و يك رمان و پژوهش هاى بسيارى به روى فرهنگ و فولكلور زادگاهش بوشهر بجاى مانده است كه سه مجموعه آخرين از اين قرارند: «حماسه درخت گلبانو، ۱۳۶۹»، «زخم بلور بر زبانه الماس، ۱۳۷۳»؛ «دستى پر از بريده مهتاب، ۱۳۸۰».
آنچه از او باقى مانده نشان مى دهد كه خواننده با شعرى ديگر گونه و ذهنيتى متفاوت و زبان شاعرانه ويژه اى روبروست. در موردشعر محمد بيابانى بسيارها مى توان نوشت كه در حوصله اين فرصت كوتاه نيست، از اين رو پرسه در كوچه باغ هاى شعر او را به آينده وا مى گذاريم و نوشتار را با شاعرانه اى از او به پايان مى بريم:
جادوگر:
تا جلگه هاى گمشده
تا روح زعفران
با صد هزار مرده وزان است
بوى تلاشى گلسنگ
گل تاجى از بنفشه و دريا
و ساق
ساق ِ سست ِ تركناك
رودابه
بس شمرده است
سُم ستور و شيهه اسبان بى سوار
رستم:
آن كيست
وز كجاست
كه نيميش
از ماهى است و
نيم دگر انسان
مفلوك
همچون شبى تلخ
در ساحل محقر نمناك
بر بورياى خاك؟
*
بو مى كشد پرنده
زخم جوان را،
از لايه هاى ابر...
تهمينه،
در گلوى زمان جاريست...
نامه ها هرگز دروغ نمى گويند...
سعى مان براين است كه هر بار يك نامه از هنرمندان جاودانه منعكس كنيم تا بتوانيم از طريق آن نقبى به درون مايه ذهن شگفت انگيزشان زده باشيم. آنچه در زير مى ايد، نامه صادقانه اى است كه فروغ فرخ زاد در ۱۶ سالگى به همسرش پرويز شاپور نوشته است. در زمان نوشتن اين نامه آن دو كه هنوز با هم ازدواج نكرده بودند، به شدت به يكديگرعشق مى ورزيده اند:
پنجشنبه ۵ مرداد
پرويز محبوب من
مطالبى را كه در اين نامه مى خواهم براى تو بنويسم چيزهاى تازه اى نيستند و علت تكرار آن ها فقط موقعيت مناسبى است كه اكنون براى ما پيش آمده يعنى موافقت پدرم بدون هيچ قيد و شرطى. شايد بپرسى چه طور شد كه يك مرتبه پدرم تغيير عقيده داد؟ اين خود فصل جداگانه اى است كه بعد ها اگر فرصت كردم برايت شرح مى دهم.
پرويز... من كه به سهم خودم خيلى خوشحالم، بزرگ ترين آرزوى من فقط اين بود كه در كنار تو يك زندگى سعادتمندى داشته باشم. براى تو همسرى وفادار باشم. وسايل راحتى و خوشبختى تو را فراهم سازم. تو اگر پيش من بودى و از همه افكار من آگاه مى شدى و اگر نقشه هائى را كه براى زندگى آتيه ام كشيده ام براى تو شرح مى دادم، آن وقت مى توانستى باور كنى كه تا چه اندازه در زندگى من نفوذ كرده اى و چه قدر بر روح و نگرش من مسلط شده اى.
با اين وصف چه طور مى خواهى خوشحال نباشم. فكر اين كه به زودى به آرزوهاى بزرگ خودم خواهم رسيد، فكر اين كه در كنار تو زندگى خواهم كرد، فكر اين كه با تو و به كمك تو نقشه هائى را كه براى زندگيمان كشيده ام اجرا مى كنيم. خود به تنهايى براى من شيرين و مسرت بخش است. پرويز... اما تو خيلى كمتر از من در اين باره فكر مى كنى و يقين دارم آن قدر كه من تو را دوست دارم تو مرا دوست ندارى
مى دانم كه الآن مى پرسى (چرا؟) به علت اين كه انسان وقتى كسى را حقيقتا دوست داشت، در راه رسيدن به او از هيچ چيز دريغ نمى كند و با همه نيرو و توانايى خود در راه مقصود پيش مى رود. حتما باز هم مى پرسى (مگر من چه كرده ام؟)
بسيار خوب... تو بدون هيچ دليل و جهتى گفته اى كه با پيشنهادات مادرم مخالفى در صورتى كه اين پيشنهاد، نه براى تو ضررى دارد نه براى من منفعتى. درست است كه اين پيشنهاد تا اندازه اى مضحك و بدون نتيجه است. من هم با عقيده تو موافقم، من هم بارها به مادرم تذكر داده ام كه به جاى اين شرايط بى فايده سعادت مرا در نظر بگيرند و مطمئن باشند كه هرگز اين پيشنهاد نمى تواند ضامن سعادت و خوشبختى كسى باشد، ولى مادر من به هيچ قيمتى حاضر نيست از عقيده خودش دست بردارد (و بيشتر علت اين پافشارى شكستى است كه او در زندگى زناشويى خورده و همين شكست او را نسبت به همه مردها بدبين ساخته و ناچار مى خواهد آتيه دخترش را تامين كند. چاره چيست) ولى از طرف ديگر همان طور كه اين پيشنهاد نمى تواند براى آينده من مفيد واقع شود براى تو هم قبول آن ضررى ندارد يعنى تو اگر به عشق و محبت خودت اطمينان داشته باشى هزاران هزار پيشنهاد ديگر را هم در اين باب خواهى پذيرفت و هرگز ترس و واهمه اى از قبول آن به دل تو راه نخواهد يافت.
ديگران اين مخالفت تو را طورى تعبير مى كنند كه به عقيده من زياد مقرون به حقيقت نيست، آنها مى گويند كه تو با اين مخالفت ثابت مى كنى كه به خودت و به عشق خودت اعتماد و اطمينانى ندارى. مى ترسى. مى ترسى يك روز گذشته ها را فراموش كنى و از روشى پيروى نمايى كه امروز پدر من از آن پيروى مى كند و آن وقت مجبور شوى به اين شرط عمل نمايى.
(سياست ممنوع)
ولى از نظر خود من
خود من هم همان طور كه گفتم مثل تو با اين پيشنهاد مخالفم وعلت مخالفت من هم اين است كه عقيده دارم عشق حقيقى يعنى عشقى كه از هوس هاى پليد و كثيف دور و مجزا باشد هرگز از بين نمى رود، مخصوصا اگر دو همسر در حفظ اين عشق كوشا باشند. پس با اين وصف اين پيشنهاد نه تنها فايده اى ندارد بلكه دليل مثبتى است بر اين كه مادر من به تو اعتماد ندارد و از آينده مى ترسد به اين جهت من هم مثل تو با اين پيشنهاد مخالفم.
ولى پرويز... تو نبايد از اين چيزها ترسى داشته باشى اين قدر در عقيده خودت مصرو پابرجا نباش آن هم در چنين موقعيتى كه ما حتى اگر نتوانيم، تو بايد حالا حداكثر استفاده را ببرى از طرف ديگر من بايد به تو اعتماد داشته باشم، من مى خواهم يك عمر با تو زندگى كنم.
اگر اين پيشنهاد از جانب من بود آن وقت تو حق داشتى اعتراض كنى ولى وقتى من به تو بيش از اندازه اعتماد و اطمينان دارم و وقتى من سعادت زندگى در كنار تو را به همه چيز ترجيح مى دهم ديگر مخالفت مرا دوست داشته باشى به خاطر من هم شده اين پيشنهاد را مى پذيرى،
پرويز محبوبم
حالا ديگر با اين وضعى كه پيش آمده موقعى است كه تو بايد فعاليت كنى لابد بديعه خانم همه چيز را براى تو تعريف كرده و ديگر احتياجى به تكرار آن نيست، فقط من مى خواهم به تو بگويم كه اگر اين فرصت را از دست بدهيم ديگر هرگز نمى توانيم موافقت پدرم را جلب نماييم زيرا او گفته است يا اين كه حالا اين موضوع عملى شود يا من و تو بايد از يك ديگر چشم بپوشيم و تصديق كن كه قسمت دوم غير قابل تحمل است و من هرگز نمى توانم قسمت دوم را بپذيرم.
خيلى ميل دارم تو را ببينم و شخصاً با تو صحبت كنم اگر روز شنبه وقت پيدا كردم براى تو تلفن مى كنم
راستى پرويز تو چرا اين قدر پشت تلفن آهسته صحبت مى كنى اصلا صدا به گوش من نمى رسد و من ناچارم در مقابل حرف هاى تو سكوت كنم و اين هم خيلى بد است
ديگر حرفى ندارم
جز اين كه يك بار ديگر بنويسم تو را بيش از همه دنيا دوست دارم و مى پرستم
خداحافظ تو فروغ
پنجشنبه ۵/۵/۱۳۲۹
بر گرفته از سايت آواى آزاد:
http://www.avayeazad.com/foroogh_letters/letters/p12.htm
لندى
لندى؛ نمونه اى از ادبيات غير مكتوب افغانستان و ترانك هاى بى نام و نشانى است كه سرايندگان آن بيشتر زنانى هستند كه گمنام مانده اند. لندى هاكه بسيار معصومانه و در اوج لطافت سروده شده اند، محصول هراس ها و جنگ ها و عاشقى ها هستند. . اصل شعر لندى به زبان پشتو ست، و ترجمه آنها به زبان هاى فرانسوى و انگليسى و اسپانيولى با استقبال فراوانى روبرو بوده است. اينك شما را به خواندن چند لندى و آشنايى با اين نوع شعر فرا مى خوانيم: به نقل از: شعر فولكلور افغانستان
دختر افغان
در سفر رنجى به خود مده
من دختر افغانم
به نام تو خواهم نشست...
غم هاى بزرگ
دل به چشمان درشتت دادم،
در گير غم هاى بزرگ شدم
خير باد!
عصر زمستان
بيا با هم بنشينيم،
دنيا عصر زمستان است
زود مى گذرد...
اى ماه
اى ماه! سلام بر تو
و بر شب ها اى كه
جانان من بر تو نگريسته است!
كوتاه مكن!
گيسوانم را كوتاه مكن مادر!
بگذار آنها را بر شانه بيافشانم.
درخت هرس شده؛
جاى لانه كردن پرندگان نغمه خوان نيست.
چارقد دخترها...
هر برگ بوته كنار چشمه،
داروى همه دردهاست.
گوشه چارقد دخترها آنها را نوازش مى كند
وقتى دلو آب خود را پر مى كنند.
ريشه يابى ضرب المثل ها
آواز اين كمانچه، صبح بلند مى شود (= صداش صبح در مى آيد)
ملانصرالدين و پسرش ديرگاه شب از عروسى به خانه باز مى گشتند. راه ايشان از ميان بازار شهر بود. ناگاه آوازى به گوش آمد. پسر گوش فراداشت و چون چيزى در نيافت از پدر پرسيد:- اين صدا از چيست؟
ملا دانست آن صدا از آن ِ دزدان است كه تخته دكّانى را ارّه مى كنند، پس قدم تند كرد و گفت:
شتاب كن پسر! چيزى نيست؛ يكى آنجا در تاريكى كمانچه مى زند.
پسر گفت:- سبحان الله! چگونه كمانچه ايست اين كه آوازش بر نمى آيد؟
ملا گفت:- جان ِ بابا، آواز اينگونه كمانچه ها صبح در مى آيد!
اين حكايت با همين نتيجه در «مثنوى معنوى» به صورتى ديگر آمده و شايد همين حكايت مثنوى است كه مأخذ روايت ملانصرالدين هم شده است:
اين مثل بشنو كه شب دزد عنيد
در بُن ديوار حفره مى بُريد
نيم بيدارى كه او رنجور بود
تق تق آهسته اش را مى شنود
رفت بر بام و فرو آويخت سر
گفت او را:
«در چه كارى اى پدر؟
خير باشد! نيمه شب چه مى كنى؟
تو كه اى؟»
گفتا:- «دهل زن، اى سنى!»
«در چه كارى؟»
گفت:» مى كوبم دهل «
گفت: «كو بانگ دُهُل، اى بو سُبل؟»
گفت: «فردا بشنوى آن بانگ را
نعره واحسرتا، واويلنا...»
مثنوى معنوى، دفتر سوم
خونه بهار كدوم وره؟ ...
عمران صلاحى شاعر و نويسنده معاصر، در انديشه، بالا بلند است و در بيان، توانمند. او هوشمندانه در مسائل اجتماعى درنگ مى كند و گاه با ظرافت خاص خودش بر آنها جامه اى از طنز مى پوشاند. از اين رو شعر او در عين سادگى شيرين و گوشنواز و قابل تأمل است. شعر» خونه بهار كدوم وره «گواه اين مدعاست:
كمك كنين، هُلش بديم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهرى كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالى رو بذار كنار پنجره
بلكه يه شب با ديدنش وا بشه چن تا حنجره
به ما كه خسته ايم بگه خونه بهار كدوم وره؟
تو شهرمون، آخ بميرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله سپور شده
مسافر اميدمون رفته... از اينجا دور شده...
كاش تو فضاى چشممون پيدا بشه يه شاپره
به ما كه خسته ايم بگه خونه بهار كدوم وره؟
كنار تُنگ ماهيا گربه رو نازش مى كنن
سنگ سياه حُقه رو مُهر نمازش مى كنن
آخر خط كه مى رسيم خط و درازش مى كنن
آهاى فلك... كه گردنت از هممون بُلن تره
به ما كه خسته ايم بگو خونه بهار كدوم وره؟
ُطرفه ها
(نگاهى به متون قديمى)
روزى عبدالله بن معاويه بر كارگاه مرد عصّارى گذشت، عصّار برگردن استرى كه سنگ آسيا را مى كشيد، چند زنگوله آويخته بود و عبدالله كه در آن وقت خاطرى خوش داشت، به عصّار گفت: اى مرد اين زنگ هاى كوچك را از چه به گردن استرت آويخته اى؟
گفت: آويخته ام كه اگر از حركت باز ايستد، از خاموش شدن نواى زنگوله آگاه شوم و او را باز به حركت در آورم. امير گفت: اگر استر باز ايستاد و براى غافل ماندن و فريفتن تو سرش را همچنان تكان داد تا صداى زنگوله قطع نشود، چگونه بر حيله اش آگاه مى شوى؟
عصار گفت: اى امير بزرگوار؛ خدا روزگار تو را دراز كند، عقل استر من هرگز به اندازه عقل شما نيست تا چنين تدبيرها كند.
نقل به معنى از ترجمه تاريخ طبرى (ص ۲۸۹۳)
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ سنگچين مى زنيم و غزل زيبايى از سعيد بيابانكى براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم:
حوض بلور
غم درون سينه ام يكباره شور انداخته است
كودكى سنگى در اين حوض بلور انداخته است
كاش كه با ته جرعه اى جان مرا روشن كند
اوكه در پستو شراب از جنس نور انداخته است
مثل مينا گرچه دست افشان به بزمش بوده ام
او مرا لاجرعه نوشيده است و دور انداخته است
من كجا، كى مى رسد دستم به آن بالا بلند
او كه دوشش كوه ها را از غرور انداخته است
با تنى آكنده از زخم و دلى لبريز داغ
زندگى ما را ميان آب شور انداخته است
شب به قصد صيد تنها سكه اين آسمان
هفت جاى كهكشان رندانه تور انداخته است
بشكند دستى كه خورشيد فروزان مرا
چيده است از آسمان و در تنور انداخته است
pirayeh_163@yahoo.com