|
تهيه و تنظيم: پژواك
از لابلاى متون
يادى از اديب پيشاورى
سراينده توانائى كه شعرش به سروده هاى حماسى فردوسى و غزليات عاشقانه سعدى پهلو مى زد
سخنور بزرگى كه شيفته قيصر آلمان بود و «قيصر نامه» را به شيوه شاهنامه در مدح او سرود!
(به انگيزه هفتاد و ششمين سالگرد رحلت او- ۹ تير ماه ۱۳۰۹)
«سيداحمد پسر سيد شهاب الدين معروف به سيد شاه بابا در حوالى ۱۲۶۰ قمرى برابر با ۱۸۴۴ ميلادى در پيشاور متولد شد. در جنگى كه ميان عشاير پاتان و قواى دولتى رخ داد، خانواده اديب يعنى هواداران و پدر و اعمام او يكجا به دست عشاير قتل عام شدند و تنها اديب كه پسرى ۱۲ساله بود و مادر پيرش نجات يافتند.
استاد همايونى فرموده اند كه اديب خود در آن معركه وحشتناك كه پدر و اقوامش را مى كشتند حضور داشته و از آنجا فرار كرده خود را به كابل و سپس به غزنه رسانده و در آرامگاه سنائى معتكف شده است. سيد پس از ۱۴ماه توقف در مزار پير غزنه، به هرات رفت و از آنجا به تربت جام و بعد به مشهد و از آنجا به سبزوار نقل مكان كرد و محضر حاج ملاهادى سبزوارى را دريافت و در ۱۳۰۰ قمرى (۱۸۸۲ ميلادى) به تهران آمد و در دوشنبه سوم صفر ۱۳۴۹ قمرى= هشتم و به قولى نهم تيرماه ۱۳۰۹ شمسى (۳۰ ژوئن ۱۹۳۰ ميلادى) درگذشت و در امامزاده عبدالله (شاهزاده عبدالعظيم) مدفون شد. يكى از كسانى كه به استقبال شاهنامه رفت و «قيصر نامه» را بر وزن و روال شاهنامه به مناسبت جنگ بين الملل اول در مدح قيصر امپراطور آلمان سرود، اديب پيشاورى بود كه بيتى از آن چنين بود:
خروشى برآمد ز پطرو گراد
كه شه اشك ريزان ز تخت اوفتاد
اديب از شعراى بزرگى است كه شعر را در ميزان كمالِ گذشتگان مى گفت و غزلش با سعدى و حماسه اش با فردوسى برابر است. اين شعر از اوست:
به گوينده گيتى برازنده است
كه گيتى به گويندگان زنده است
هر آنكو ز دانش برد توشه اى
جهانى است بنشسته در گوشه اى
بياموز خوى بلند آفتاب
به هر جا كه ويرانه بينى بتاب
من گمان مى كنم اگر فردوسى سر از خاك برمى آورد و اين شعر را از لب اديب مى شنيد دهانش را مى بوسيد و مى گفت: آرزو داشتم كه به اين سه بيت در جزء شصت هزار بيت شاهنامه من بود! نمى دانم شنيده ايد كه اديب چگونه زندگى مى كرد؟ او كه در كودكى پدر و همه اقوامش را يكايك در برابر رويش در پيشاور سر بريده بودند، با چه زحمتى فرار كرد و به غزنه در افغانستان آمد و سپس آواره ايران شد، در حالى كه پير بينوا نه زن داشت و نه فرزند و نه برادر و نه بستگان ديگر و با اين احوال نودسال تمام هم زندگى كرد.
منم پور ايران و بر مام خويش
مرا غيرت آيد زاندازه بيش
در مشهد و تهران چگونه زندگى مى كرد؟ شايد تعجب كنيد اگر بدانيد كه هر هفته در منزل يكى از مردم روزگار به سر مى برد، چون شعرى مى خواند و محفلى داشت و خوش محضر بود و محرم خانواده ها. او را مى بردند شام و چاشتى مى دادند و به همين طريق روزگار گذراند، آن هم نود سال تمام. ببينيد چه بلائى و چه مصيبتى! اديب هفته آخر عمر خود را نمى دانم در كدام منزل- شايد خانه بهاءالملك قراگزلو گذراند و صبح دوشنبه دوم محرم ۱۳۴۹ قمرى در كاخ مجلل مرحوم بهاءالملك واقع در آخر خيابان ارباب جمشيد پس از برخاستن از بستر خواب، در پاسى از روز گذشته به سكته ناقص دچار شد و از شِقِ ايمن (طرف راست) بدن فالج گشت. يك ماه تمام حليف (هم پيمان و يار) بستر بود و به روايت شاعر عاليقدر آقاى پارسا تويسركانى روز دوشنبه ۸ تير ۱۳۰۹ درگذشت.
زندگى او مصداق همين شعر خود او بود:
خرد چيره بر آرزو داشتم
جهان را به كم مايه انگاشتم
چو هر داشته، كرد بايد يله (رها)
من ايدون گمانم همه داشتم
چو فرزند مريم سپردم جهان
نه شامم مهيا و نه چاشتم
ازيراست كاندر صف قدسيان
درخشان يكى پرچم افراشتم
براى اين كه بدانيد ميزان تسلط اين مرد بر شعر فارسى تا چه حد بوده است، اين چند بيت از غزل او را بخوانيد و توجه كنيد كه هيچ دست كمى از: «يك امشبى كه در آغوش شاهد شكرم....»
سعدى شيرازى ندارد:
سحر به بوى نسيمت به مژده جان سپرم
اگر امان دهد امشب فِراق تا سحرم
چو بگذرى قدمى بر دو چشم من بگذار
قياس كن كه منت از شمار خاك درم
اگر تو دعوى معجز عيان بخواهى كرد
يكى ز تربت من برگذر چو درگذرم
كه سر زخاك بر آرم چو شمع و ديگر بار
به پيش روى تو پروانه وار جان سپرم....
اين سروده دلنشين نيز از اديب در وصف خود اوست:
وجود من كه در اين باغ حكم خارى داشت
هزار شكر كه اين خار پاى كس نخليد
چو گل شكفته از آنم در اين چمن كه دلم
چو غنچه خون جگر خورد و پيرهن ندريد
مرحوم اديب تاريخ بيهقى را نيز تصحيح نموده و قبل از استاد فياض و مرحوم سعيد نفيسى به چاپ رسانده كه از چاپ هاى قابل استفاده به شمار مى رود.
مزيتى كه مرگ اديب بر فردوسى داشت اين بود كه جسد او پس از مرگ خيلى محترمانه تر از فردوسى به گور رفت. بدين معنى كه چهار گوشه تابوت او را چهار صاحب مقام بزرگ زمان يعنى سردار معظم تيمورتاش و مؤتمن الملك پيرنيا و بهاءالملك قراگزلو و اعتمادالدوله قراگزلو با ميل و رغبت و اختيار و افتخار بر دوش گرفتند.
پس از خواجه عبدالرحمن جامى عارف و شاعر بزرگ قرن نهم كه گويند امير عليشير نوائى و سه وزير ديگر تابوت او را بر دوش برداشتند، از هيچيك از عالمان و شاعران زمان چنين تكريمى به عمل نيامده است.»
(برگرفته از كتاب هاى: از پاريز تا پاريس و ناى هفت بند، تأليف دكتر باستانى پاريزى.)
|