به بخش ادبى و شاعرانه «بشنو اين نى...» خوش آمديد!
در اين بخش بى هيچگونه دغدغه و تعصبى از هنرموسيقى، نقاشى، شعر و نثر قديم و امروز ايران و جهان، نماد ها و صنايع شاعرانه سخن خواهد رفت و نيز گاه موضوعى شاعرانه در ميان خواهد آمد كه عزيزان در صورت تمايل بتوانند پيرامون آن به گفت و گو بنشينند.
اما از آنجايى كه تا روح طالب و نگاه جستجوگر شمايان نباشد، هيچ بخشى به باور خود استوار نمى شود، از شما مى خواهيم در بارورى اين بخش پشتيبانى خود را از ما دريغ نكرده و ما را از نظر ها و آثار خود بى نصيب نگذاريد.
پيرايه يغمايى Pirayeh_163@yahoo. com
از حافظ هر چه بگوييم، كم گفته ايم
حافظ غزلى دارد كه اينگونه آغاز مى شود:
آن شب قدرى كه گويند اهل خلوت، امشب است
يارب اين تأثيرِ دولت در كدامين كوكب است؟
تا به گيسوى تو دست ناسزايان كم رسد
هر دلى از حلقه اى در ذكر يارب يارب است
..................................
..................................
و آخرين بيت كه مورد نظراست، اينگونه است:
آب حيوانش ز منقار بلاغت مى چكد
زاغ كلك من بناميزد چه عالى مشرب است!
در اسطوره ها آمده است كه:
چون اسكندر به طلب آب حيوان به ظلمات رفت، آنجا ده هزار چشمه جوشان يافت كه يكى از آنها آب حيوان (= آب زندگانى جاويد) بود. اسكندر تمامى چشمه ها را آزمون كرد، اما چشمه مطلوب را نيافت. ولى در اين ميان، دو برادر كه خضر و الياس باشند، چشمه را يافتند و پس از نوشيدن آب حيات مشكى از آن آب براى اسكندر برداشتند و بيرون آمدند. اما چون اسكندر هنوز بيرون نيامده بود، آن مشك را بر درخت سروى آويختند تا اسكندر از آن بنوشد و زندگى جاويد يابد. در اين هنگام كلاغى (= زاغى) تشنه آمد، با چنگال مشك را پاره كرد و آب در منقار گرفت تا بنوشد و همچنانكه مى نوشيد، آب از منقارش فرو مى چكيد.
حافظ در اين بيت جاودانگى كلك شاعرانه خود را به منقار آن زاغى تشبيه كرده است كه بلاغت (= آب حيات) از آن مى چكد و زندگى جاويد يافته است و براستى هم كه درست مى گويد.
نكته ديگر كلمه بناميزد است كه همان (به نام ايزد) باشد و جا دارد كه گفته شود در بسيارى از ديوان هاى حافظ از جمله ديوان حافظ به تصحيح احمد رضايى هم به همين صورت يعنى (به نام ايزد) نوشته شده. .
... و اين توضيح از آن جهت آمد كه با درنگ پرحوصله تر و نگاه دقيق ترى با شعر هاى حافظ روبرو آييم، چرا كه پشت هر يك از آنان تكيه گاهى از اشاره هاى اسطوره اى و فلسفى است.
گذر عمر
پژمان بختيارى
سى طى شد و چل رفت و به پنجاه رسيديم
در يك مژه بر هم زدن اين راه بريديم
اين است به يادم كه در اين عمر سبك سير
چيزى كه از آن ياد توان كرد، نديديم
افسوس كه نه ميوه به دست آمد و نه گل
چندان كه از اين شاخه به آن شاخه پريديم
يك ميوه، نه يك غنچه، نه يك گل، نه كه يك خار
در دامن اين باغ دل آويز نچيديم
چون مردمك ديده در اين خانه دلتنگ
بسيار دويديم و به جايى نرسيديم...
دير بود...
فريدون مشيرى
با آن همه نياز كه من داشتم به تو،
پرهيز عاشقانه من
ناگزير بود...
من بارها به سوى تو باز آمدم
ولى
هر بار... دير بود...
از گفته هاى محمد غزّالى، قرن پنجم:
آواز خوش در گوش همچون سبزه و آب روان است در حق چشم
و همچون بوى مُشك است در حق بينى
و همچون طعام خوش در حق ذوق
و همچون حكمت هاى نيكو در حق عقل
چرا بايد حرام باشد؟
نه!
آريا آريا پور (معاصر)
زاهد پير سر سجّاده
با سر انگشت نوشت:
بارالها هستى؟
نقش قالى فرمود:
تا تو بر جايى، نه!
وقت گمشده
ژاك پره ور
جلوى در كارخانه،
كارگر ناگهان ايستاد!
هواى خوش گوشه كُت او را كشيد،
و چون رو برگرداند
و به خورشيد نگاه كرد كه تمام و گرد،
در آسمان آبى به او لبخند مى زد،
چشمك زد و خيلى خودمانى به او گفت:
- بگو ببينم رفيق خورشيد،
فكر نمى كنى احمقانه است
چنين روزى را به يك رئيس دادن؟
رباعى
رباعى كه به آن چارگانى يا چهار گانى هم مى گويند، كوتاه ترين نوع شعر فارسى است كه فقط از چهار مصراع تشكيل مى شود (= دو بيت). از اين جهت كار شاعر در رباعى بسيار دشوار است، چرا كه بايد آنچه را كه در ذهن دارد در همين دو بيت بگنجاند و به خواننده بسپارد و فرصت زياده گويى ندارد. اما دشوارترين بخش رباعى مصراع چهارم آن است چون نتيجه گيرى در آن اتفاق مى افتد، زيرا در سه مصراع نخستين شاعر ذهن خواننده را آماده مى كند و به اصطلاح مقدمه چينى هاى لازم را انجام مى دهد و در مصراع چهارم تير را به هدف مى زند مثل رباعى زير از خيام كه در سه مصراع اول عنوان مى كند كه، مى گويند در بهشت شراب است، حورى است و چنين و چنان... خوب پس من از هم اكنون و در همين دنيا بهشت را براى خود فراهم آورده ام:
گويند بهشت و حور و عين خواهد بود
آنجا مى ناب و انگبين خواهد بود
گر من مى و معشوق گزيدم چه عجب؟
چون عاقبت كار چنين خواهد بود
پيدايش رباعى و وزن خاص آن از اختراعات ايرانيان است و ما در تاريخ ادبيات به رباعى هائى بر مى خوريم كه مربوط به اواخر قرن سوم هجرى است. بعد از اينكه ايرانيان رباعى را ابداع نمودند، عرب ها از آن اقتباس كردند، اما چونان ايرانيان در آن موفق نبودند.
رباعى در دوره خيام به اوج والايى خود رسيد و خيام به آن اعتبار و پختگى ديگرى بخشيد و از آن به عنوان راهى كوتاه و قاطع براى بيان افكار فلسفى خود بهره گرفت. چنانكه امروزه نام خيام و نام رباعى از هم جدايى ناپذيرند.
ملك الشعراى بهار در سر گذشت خود مى گويد:
در هجده سالگى در جشن ها شعر مى خواندم و كسانى كه در آنجا حضور داشتند، باور نمى كردند كه اين شعر ها را من سروده باشم، به همين دليل روزى در محفلى كه جمعى از شعرا و اديبان حضور داشتند، به قصد آزمايشم بر آمدند و به من چهار كلمه دادند كه آنها را در يك رباعى بكار ببرم. اين چهار كلمه كه هيچگونه تناسبى با هم نداشت، عبارت بود از: تسبيح، چراغ، نمك، و چنار.
اما من بعد از پنج دقيقه رباعى زير را سرودم:
با خرقه و تسبيح مرا ديد چو يار
گفتا ز چراغ زهد، نايد انوار
كس شهد نديده است در كان نمك
كس ميوه نچيده است از شاخ چنار
آنها كه بسيار شگفت زده شده بودند، بر آن شدند كه ديگر بار چهار كلمه دشوار تر به من بدهند و اين چهار كلمه را انتخاب كردند: خروس، انگور، درفش، و سنگ و از من خواستند كه آن ها را در يك رباعى بكار گيرم و من بى درنگ سرودم:
برخاست خروس صبح، برخيز اى دوست
خون دل انگور فكن در رگ و پوست
عشق من و تو قصه مشت است و درفش
جور من و دل صحبت سنگ است و سبوست
بارى... آنان مرا تشويق ها نمودند، اما در اين مجلس جوانكى بود بسيار خودخواه و پر مدعا و عنوان كرد كه من اين آزمايش را نمى پذيرم و اين بار خود به تنهايى چهار كلمه ديگر را بر كاغذى نوشته و به من داد تا با آنها يك رباعى بسرايم. اين چهار كلمه كه كاملاً ً با هم بى ارتباط بودند، عبارت بود از: آينه، ارّه، كفش، و غوره و من بعد از چند دقيقه رباعى زير را خطاب به جوانك خودخواه ساختم:
چون آينه نور خيز گشتى، احسنت!
چون ارّه به خلق تيز گشتى، احسنت!
در كفش اديبان جهان پا كردى
غوره نشده، مويز گشتى، احسنت!
يك رباعى باعث نجات سراينده اش شد:
كبود جامه شاعرى بود بسيار نازك انديش. هنگامى كه شاه تمران بر او خشم گرفت و سر بريده او را خواست، كبود جامه با شهامت بسيار و با پاى خود به دربار شاه تمران آمد و اين رباعى را براى او خواند:
من خاك تو در چشم خرد مى آرم
عذرت نه يكى، نه ده، كه صد مى آرم
سر خواسته اى، به دست كس نتوان داد،
مى ايم و بر گردن خود مى آرم...
شاه تمران را نازك انديشى او خوش آمد، سر و روى او را بوسه داد و از گناهش در گذشت.
ياران كج آهنگ:
حبيب يغمايى نيز در يك رباعى همه گناهان خودش را به گردن دوستانش مى نهد و از آنها گله مى كند كه چرا از راه راست منحرفش كرده اند و غافل از اين است كه ريگى هم به كفش خودش بوده:
ياران كج آهنگ ز راهم بردند
از مدرسه زى قمارگاهم بردند
رفتم كه كلاه ديگران بردارم،
افسوس كه ديگران كلاهم بردند...
ايرانى رفت:
چندين سال پيش شخصى پاكستانى به نام خواجه حميد عرفانى براى مدتى رايزن فرهنگى پاكستان در ايران بود. زمانى كه بعد از پايان يافتن مأموريتش، مى خواست به پاكستان باز گردد، مجلس توديعى برايش برگزار گرديد كه جمعى از اديبان و شاعران از جمله روانشاد صادق سرمد در آن حضور داشتند. زمانى كه به سرمد وقت سخنرانى دادند، او در آغاز سخنرانى رباعى زير را كه فى البداهه براى خواجه حميد عرفانى سروده بود، خواند:
افسوس كه آن خواجه عرفانى رفت
آن شمع فروزنده نورانى رفت
هرچند كه پاكستانى آمد اينجا
زاينجا به گمان من كه ايرانى رفت...
رباعى و شعر معاصر:
جا دارد كه گفته شود رباعى به شعر معاصر- حتا شعر سپيد- هم راه يافته و شگفت آور است كه گفته شود احمد شاملو كه خود نماينده شعر سپيد است در شعر زيباى «مرگ وارطان» از قالب رباعى استفاده برده.
مرگ وارطان كه يكى از زيباترين كارهاى شاملو است چهار بند مشخص را در خود دارد كه اين چهار بند به گفته خود شاملو يك رباعى است:
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
از تيرگى در آمد و درخون نشست و رفت
يك دم درين ظّلام درخشيد و جست و رفت
گل داد و مژده داد، زمستان شكست و رفت....
اين شعر براى شخصيتى سياسى به نام وارطان سالاخانيان سروده شده كه در مقابل تمامى شكنجه ها سكوت اختيار كرد و تن به سازش نداد. شاملو خود در مورد تاريخچه اين شعر مى گويد: من با وارطان در زندان آشنا شدم و از ميزان مقاومت او در مقابل شكنجه گران به شگفت آمدم. من پيش از بازجوئى دوم او را در زندان موقت ديدم كه در صورتش داغ هاى شيار وار ِ پوست كنده شده به وضوح نمايان بود. او در شكنجه هاى طولانى باز جويى هاى بعد هم، در پاسخ سؤال هاى باز جو لب از لب باز نكرد و حتا زير شكنجه هائى چون كشيدن ناخن و دست بندهاى قپانى و شكستن استخوان هاى دست و پا حتا ناله اى هم از او بر نيامد. سپس او را كشتند، در بهار...
و بدينگونه بود كه من شعر وارطان را سرودم. شعر مرگ وارطان، ابتدا «مرگ نازلى» نام گرفت تا از سد سانسور بگذرد:
مرگ وارطان
وارطان
بهار خنده زد و ارغوان شكفت
در خانه زير پنجره گل داد ياس پير
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه ميفكن
بودن به از نبود شدن خاصّه در بهار
وارطان سخن نگفت
سرافراز،
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...
وارطان سخن بگو!
مرغ سكوت
جوجه مرگى فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست
وارطان سخن نگفت
چو خورشيد،
از تيرگى برآمد و در خون نشست و رفت...
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود
يك دم درين ظّلام درخشيد و جست و رفت...
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود
گل داد و مژده داد زمستان شكست و رفت...
پرسه در وبلاگ هاى شاعرانه
جاى شگفتى است كه در اين آشفته بازار شعر سپيد، جوانان با احساس «وبلاگ نويس» به غزل روى آورده و با انديشه نو و واژگان نوتر فصل تازه اى را در غزل باز كرده اندو دريغمان مى آيد كه از اين انديشه هاى سبز و جوان ناخوانده بگذريم. پس هر بار در وبلاگ ها پرسه مى زنيم و شعر هاى خوب را براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم.
هديه اين بار ما از وبلاگ «چوپان» و غزل زيبايى از حسن قريبى است:
... ؟
سخت است در اين دخمه نشستن، نرسيدن
از مفرغ انديشه به آهن نرسيدن
تا علم يقين رفتن و هرچيز شنيدن
امّا به سراپرده ديدن نرسيدن
در صلح نخنديدن و لبخند نديدن
در جنگ به گردِ پى دشمن نرسيدن
هر روز تهى گاه جگرگوشه دريدن
امّا به ملامت گرى «من» نرسيدن
تحريف غريبى ست به قانون حماسه:
تهمينه به بالين تهمتن نرسيدن
يك عمر نپرسيدن و تاريك سپردن
يك عمر به يك پاسخ روشن نرسيدن
سرگرم دعا كردن و كوتاه جهيدن
سرخورده از اين «دست به دامن نرسيدن»
نگاهى به متون قديمى:
... بدان كه ملكى از ملوك پارس بر وزير خشم گرفت و او را معزول كرد و او را گفت: جاى ديگر اختيار كن تا به تو بخشم، تا تو با نعمت و حشم خود بدانجا روى و مقام تو آنجا باشد.
وزير گفت: نعمت نخواهم و آنچه هم كه دارم به ملك ببخشم و نيز هيچ جاى آبادان هم نخواهم كه مرا بخشى. اگر خواهى كه مرا رحمتى كنى از مملكت خود مرا دهى بخش ويرانه، تا من با خاندان خود بدانجا روم و آن ده را آباد كنم و آنجا ساكن گردم.
ملك فرمود كه دهى ويرانه- آنچنان كه او خواهد- به وى بخشند.
كارگزاران در همه مملكت بجستند، يك ده ويران و حتا يك بدست (يك وجب) جاى ويران نيافتند كه بدو دهند. پس ملك را آگاه گردانيدند.
آنگاه وزير گفت: هان اى ملك من مى دانستم كه در همه ولايت كه در تصرف من بود، هيچ ويرانه اى نيست. اكنون چون وزارت از من گرفتى بدان كس ده كه هر گاه كه از وى باز خواهى گرفت، همچنين به تو باز دهد كه من دادم.
چون اين سخن معلوم شد، ملك به اشتباه خود پى برد، از وزير معزول عذر خواست و وزارت را بدو باز داد.
قابوس نامه، سده پنجم هجرى