Nimrooz
Vol. 18, No. 888, June 29, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۸ - پنجشنبه ۸ تير ۱۳۸۵
راهيانِ چپ!(۲)
*هفته گذشته نگاهى گذرا به چهره چند تن از قهرمانان و كتاب «راهيان خطر» نوشته «باقر مؤمنى» افكنديم، اينك دو سه چهره ديگر از آنان را زير نگاه داريم كه يكى از آنها قامتى افراخته تر از ديگران دارد: «عبدالحسين نوشين»، مرد فرهيخته و پر آوازه تئاتر ايران. مؤمنى، براى بررسى زندگى و هنر نوشين، شيوه تازه اى را برگزيده است. يك «ميز گرد فرضى» فراهم آورده و سه تن از «آگاهان» را پشت آن نشانده است: عزيزالله بهادرى از هنرپيشگان قديمى تئاتر كه با نوشين همكارى داشته، رحيم كاشانى، كه نام مستعارى است براى يكى از «رفقا» و از شاهدان كوشش هاى نوشين و «پرسشگر» كه گمان مى كنيم خود نويسنده «راهيان خطر» باشد. حرف هاى اولى ضبط شده، از نظرات دومى يادداشت برداشته شده و سومى هنگام پياده كردن و تنظيم، آگاهى هاى خود را نيز به آن افزوده است. حكمت و منطق اين شيوه كار را البته درنيافتيم. مهم هم نيست. مهم اين است كه از درون اين «آميزه»، كه چندان هم نظم محتوائى ندارد، حرف هاى گونه گونى را درباره نوشين مى شنويم. به ويژه كه در اين «ميزدگرد فرضى» حرف هاى ديگرانى چون بزرگ علوى، خليل ملكى، انور خامه اى و منوچهر كى مرام و... نيز آورده مى شود و «آميزه» را غنى تر مى سازد.
*
*اول از زندگى نوشين شروع مى كنيم. «نوشين، پسر سلطان الواعظين از واعظان مشهور مشهد» بوده، در سال ۱۲۸۳ زاده شده و دو ساله بوده كه پدر و مادرش را از دست داده است. خودش نمى خواسته كه درباره دوره كودكى و نوجوانى اش حرفى زده شود. چرا؟ روشن نيست. شايد خوش نداشته كه فكر كنند پيشينه مذهبى داشته است؟ آنچه مى دانيم اين است كه در سال ۱۳۰۰ در قيام كلنل محمدتقى خان پسيان شركت جسته و در سال ۱۳۰۴ يا ۱۳۰۵ با استفاده از يك بورس دولتى براى ادامه تحصيل به فرانسه رفته است. در آن جا در رشته اقتصاد درس خوانده ولى دنبالش را نگرفته و سر از كنسرواتوار و دانشكده تئاتر درآورده است.
نوشين گويا در همين سفر فرانسه بوده كه «به چپ گرائى هل داده» شده است. حتى مى خواسته در «بريگاد بين المللى عليه دولت فاشيستى فرانكو در اسپانيا شركت كند» ولى چون از هيچ سازمان سياسى يا مذهبى گواهى عضويت نداشته، درخواستش را نپذيرفته اند.
روايتى مى گويد كه با حزب كمونيست فرانسه در ارتباط بوده و روايتى ديگر از همكارى او با گروه دكتر ارانى خبر مى دهد. اگر اين روايت ها درست باشد. پرسش اين مى شود كه چرا او را در «بريگاد بين المللى ضد فرانكو» نپذيرفته اند؟
نوشين احتمالاً از سال ۱۳۲۳ رسماً به حزب توده ايران پيوسته. «عضو كميسيون تفتيش» بوده ولى كلاسى هم براى «فن بيان» به راه انداخته و «ذهنش بيشتر متوجه تئاتر» بوده است، به روايتى در كلاس او علاوه بر هنرپيشگان، مسئولين حزبى نيز شركت مى كرده اند. لابد براى آن كه بر تأثير نطق و خطابه خود بيفزايند! همين روايت مى گويد كه يك بار، «دكتر مرتضى يزدى» قطعه اى از شاهنامه را مى خوانده، مربوط به هنگامى كه رستم به شكار مى رود و همه دشت را پر از «گور» مى بيند، دكتر يزدى حالت گريه به خود گرفته بوده به اين خيال كه منظور فردوسى از گور، همان قبر است. در حالى كه منظور او «گورخر» بوده است!
در سال ،۱۳۲۵ پس از حوادث آذربايجان و تغييرات در حزب، نوشين به عضويت «هيئت اجرائيه موقت» درآمده كه «عملاً جاى كميته مركزى را گرفته است... او با آن كه تا آخر(؟) در اين مقام باقى مانده ولى هميشه در برابر موضع گيرى هاى حزبى، «موضع انتقادى» داشته. مثلاً با حوادث آذربايجان به آن صورت موافق نبوده و «به اصلاح طلبان و خليل ملكى، خيلى نزديكى فكرى داشته است.»
...«بيشتر يك شخصيت هنرى- فرهنگى بوده و بيشتر با آدم هائى كه در اين زمينه ها سرشناس بودند، رفاقت داشته و همدم بوده، مثل صادق هدايت، تقى رضوى، پرويز خانلرى، بزرگ علوى، مسعود فرزاد، مجتبى مينوى و....»
يكى از راويان مى گويد كه اگر چه با «خسرو روزبه» رفت و آمد بسيار داشته اما «از آدم هائى مثل كيانورى و قاسمى سخت دلخور بوده. براى اين كه كيانورى بيسواد بود و ماجراجو، و قاسمى خيلى خودخواه و پر مدعا»!
در روايتى از «بزرگ علوى» مى خوانيم كه «نوشين در خرده گيرى و انتقاد زبانش دراز بوده اما جرأت و شهامت آن را نداشته كه مردانه خطاهاى سران حزب را به رخ شان بكشد. هميشه تمجمج مى كرده تا سايه اى بر مُنزه طلبى او نيفتد.» علوى در ادامه روايت خود، زمان را مناسب ديده كه نيش كوچكى هم به خود نوشين بزند! او خود را منزه تر از آنچه بوده، جلوه مى داده و «گاهى ناچار از مواضع اخلاقى منحرف مى شده» است!
علوى كه دوست صميمى و مورد اعتماد نوشين بوده، افزوده است: «مكرراً به او پرخاش كردم كه از سياست دست بردارد و به كار هنر خود برسد. گوش شنوا نداشت تا وقتى كه سر خورد و از همه چيز بيزار شد...» البته گمان نمى كنيم كسى از علوى پرسيده باشد كه آيا خود او جرأت و شهامت انتقاد از رهبران حزب را داشته است؟ ولى به هر حال حرف او از زبان ديگران نيز شنيده شده، خامه اى گفته است كه نوشين «برخلاف طرز رفتارش در كارگردانى تئاتر، در سياست «سست و ضعيف و متزلزل» بوده است. «هميشه طورى رفتار مى كرده كه هم انتقاد كرده باشد و هم رهبران را نرنجانده باشد»! ملكى گفته است، ضعف و تزلزل نوشين هنگامى بيشتر مى شده كه پاى رهنمودها و سياست هاى شوروى به ميان مى آمده است. از اين جهت، ملكى به او لقب «وُلپن» داده كه عنوان نمايشنامه اى نيز هست كه او به روى صحنه آورده و در ايتاليائى به معناى روباه است!
*

دستاوردهاى «نوشين»
*از روايت ها چنين برمى آيد كه «نوشين» كار تئاتر را از يكى دو دهه پيش از شهريور ۲۰ آغاز كرده و در جريان بنياد «جامعه باربد» (۱۳۰۵) از جمله كسانى بوده كه با «اسماعيل مهرتاش» همكارى داشته است. او سپس در سال ۱۳۱۱ «تروپ هنرى نوشين» را تشكيل داده كه به سبب «كارشكنى ها» نتوانسته آن را نگاه دارد. در سال ۱۳۱۳ روى يكى دو تا تئاتر ايرانى كار كرده كه يكى از آنها «شب فردوسى» بوده كه «ذبيح بهروز» نوشته بوده است. براى شركت در جشن هزاره فردوسى نيز سه نمايشنامه تك پرده اى با اقتباس از داستان هاى شاهنامه، نوشته و بر مجموعه آنها نام «سه تابلو» را نهاده است. مى گويند نوشين آنها را با همكارى «ذكاءالملك فروغى» و «مجتبى مينوى» تنظيم كرده و براى موسيقى همراه از «غلامحسين مين باشيان» بهره گرفته كه تازه به رياست هنرستان موسيقى منصوب شده بود. «سه تابلو»، در هزاره فردوسى و در حضور شرق شناسان خارجى به اجرا درآمده و مورد استقبال آنان قرار گرفته و مجله دنيا كه به مديريت «ارانى» منتشر مى شده از آن به عنوان «يك نمونه از هنر جديد ايران» ياد كرده است. شرق شناسان شوروى از او براى شركت در فستيوال مسكو دعوت به عمل آورده اند. او و همسرش، لرتا هم دعوت را پذيرفته يك سالى را در مسكو- و بعد در پاريس به مطالعه كارهاى نمايشى پرداخته اند.
اين نمايشنامه ها عبارت بوده است از «زال در مرداب»، «رستم و قباد» و «رستم و تهمينه».
-نكته جالب اين است كه نوشين، علاوه بر على اصغر گرمسيرى، مجتبى مينوى را هم به بازيگرى واداشته و او نقش شاه سمنگان را روى صحنه بازى كرده است!
*
*در سال ۱۳۱۸ كه «سيدعلى نصر» هنرستان هنرپيشگى تهران را بنياد كرده، نوشين را نيز به آموزگارى برگزيده است و اين مقارن با زمانى است كه غلامحسين مين باشيان نخستين مجله موسيقى را در ايران به راه انداخته و گروهى از نخبگان جوان چون هدايت، فرزاد، مينوى و نيما يوشيج را به گرد خود جمع كرده است. نوشين نيز به اين گروه پيوسته و برگردان متن دو نمايشنامه «پرنده آبى» (موريس مترلينگ) و «اتللو» (شكسپير) را در مجله موسيقى انتشار داده است.
-به اين ترتيب مى بينيم كه نوشين در آن سال هاى بلند بيشتر، ذهن و وقت خود را در آفرينش هاى هنرى به كار گرفته و طبعاً كم تر مى توانسته به سياست بپردازد. تنها كار سياسى كه در روايت ها از آن ياد مى شود، برگردان كتاب ماركس با عنوان «مزد، بها، سود» بوده كه همه «رفقا» آن را به صورت يك كتاب درسى مطالعه مى كرده اند.
راوى ديگرى از زبان «لرتا» همسر نوشين «از اجراى نمايشنامه «توپاز» اثر «مارسل پانيول» كه در فارسى «مَردُم» ناميده شده خبر داده كه گويا براى نخستين بار در سال ۱۳۱۲ يا ۱۳۱۳ در گراندهتل تهران، به صحنه رفته و بعد در سال هاى ۲۰ در تئاتر فرهنگ و تئاتر فردوسى اجراى دوباره پيدا كرده است.
-نكته جالب اين است كه «رفقا» تنظيم ها و دستكارى هاى نوشين را در «توپاز» نپسنديده اند و در مجله دنيا نوشته اند كه او «تحت نفوذ محيط قرار گرفته و چون يك عقيده منطقى هم ندارد، نوشته پانيول را به كلى تحريف كرده است.» ‎/ «برخلاف توپاز كه در آن صريحاً از مردم دفاع و به عوامل ديگر حمله مى شود، در «مردم» نوشين، سلاح نويسنده عليه مردم به كار رفته است! و بعد افزوده اند: «نوشين اگر طرفدار يك عقيده ثابتى بود، تئاتر توپاز را به شكل «مردم» درنمى آورد.»
نكته جالب اين است كه يكى از «ميزگردنشينان فرضى» حدس مى زند كه اين نقد منفى را به احتمال قوى» بزرگ علوى، (از دوستان نزديك نوشين) نوشته كه مطالب هنرى دنيا را زير نظر داشته است.

از «فردوسى» تا «سعدى»
*در سال هاى پايانى دهه بيست بوده كه مهمترين دستاوردهاى صحنه اى نوشين در دو تئاتر فردوسى و سعدى، عرضه شده است. در تئاتر فردوسى كه به قول يكى از راويان زير نظر خود نوشين ساخته شده و براى نخستين بار سِنِ گردان در آن تعبيد شده بود، نمايشنامه هاى مستنطق، مردم (توپاز)، وُلپن، سرگذشت و پرنده آبى به روى صحنه آمده و آنچنان با استقبال روبرو شده اند كه هر كدام سه چهار ماهى روى صحنه دوام آورده اند. محتوا و اجراى هر يك از نمايشنامه ها را رفقاى حزبى، مورد بحث و جدل قرار مى دادند و اگر چيزى نه تنها خلاف- كه جدا- از خط مشى حزبى در آنها مى يافتند بگومگو راه مى انداختند. به ايرادهايشان در مورد «مردم» اشاره كرديم، آنها ولى حتى به «پرنده آبى» كه يك نمايشنامه فانتزى و سمبوليك است نيز ايراد مى گرفته اند. در «پرنده آبى» از «موريس مترلينگ»، تم خوشبختى مطرح شده و خانلرى هميشه مى گفته كه نويسنده آن را از «منطق الطير» عطار، برداشت كرده است. با اين همه «كيانورى و طبرى و قاسمى» بر سر پرنده آبى نيز با نوشين جر و بحث داشتند و مى گفتند، خوشبختى يك امر درونى، نسبى و فانتزى نيست «خوشبختى در سوسياليسم و مبارزه طبقاتى» به دست مى آيد! «نوشين مقاومت مى كرد و مى گفت اين يك مسئله فلسفى است... ما نبايد تماشاچى را يك بُعدى تربيت كنيم.» راوى ديگرى مى گويد: بحث درباره «پرنده آبى» بيش از اينها بالا گرفته تا آن جا كه رفقا حتى به نوشين عنوان «كمونيست مسئله دار» داده اند!
-اعتراض مستمر رفقا سبب شده كه نوشين «خروس سحر» را بنويسد كه موضوعش، مبارزات كارگرى را بازتاب مى داده است. اين نمايشنامه ولى با آن كه متنش در مجله مردم چاپ شده، به روى صحنه نيامده است. ظاهراً نوشين از نمايشنامه خود رضايت نداشته است. با پيش آمدن حادثه تيراندازى به شاه در بهمن ماه ۱۳۲۷ و تعقيب و دستگيرى توده اى ها، تئاتر فردوسى نيز به پايان راه خود رسيده و نوشين در دادگاه به زندان محكوم شده و حدود دو سال بعد، توانسته با هشت تن ديگر از رهبران حزب از زندان بگريزد و جلاى وطن كند. در اين ميان ولى ياران آزاد مانده او، در سال ۱۳۲۸ تئاتر سعدى را جايگزين تئاتر فردوسى كرده اند. نوشين هنوز در زندان بوده و از دور و از طريق ديدار مستمر با همسرش لرتا، بر برنامه هاى تئاتر تازه نيز، نظارت داشته، علاوه بر ترجمه و تنظيم نمايشنامه ها، كارگردانى از راه دور را نيز از ياد نمى برده است. تئاتر سعدى با «شنل قرمز» گشايش يافته كه البته به گفته راويان با درگيرى با پليس همراه بوده است. پس از آن، بادبزن خانم ويندرمير چراغ گاز، اوژنى گرانده، تارتوف و مونتسرا يكى پس از ديگرى با موفقيت بسيار روى صحنه آمده است. ولى اين نمايشنامه ها نيز از انتقاد و بگومگوى «رفقا» درامان نمانده است. در مورد «بادبزن خانم ويندرمير» گفته اند چرا بايد «يك زن بورژواى اشرافى» به عنوان «مادر فداكار» معرفى شود و مورد تحسين قرار گيرد؟ در مورد اجراى «چراغ گاز» نيز گفته اند تئاتر سعدى «تعهدات اجتماعى» خود را فراموش كرده و «با به روى صحنه آوردن يك نمايشنامه پوچ و فرماليستى بدون محتوا دست به مردم فريبى زده است!»
تئاتر سعدى، پس از فرار نوشين نيز يكى دو سالى- البته با برخورد بسيار با دشوارى ها- سرپا مانده ولى با كودتاى بيست و هشتم مرداد ديگر نمى توانسته دوام بياورد و از پاى درآمده است. نوشين هم پس از گذران مدتى زندگى پنهانى، رهسپار مسكو شده و پس از انتقال كميته مركزى حزب به لايپزيك، در همان مسكو مانده و فرصتى بوده كه از فعاليت هاى سياسى كناره بگيرد و تنها به كارهاى ادبى و فرهنگى بپردازد.
-نوشين در مؤسسه شرق شناسى مسكو روى شاهنامه كار مى كرده و در جريان پژوهش توجه پيدا كرده كه بسيارى از واژه هاى شاهنامه، در لغت نامه ثبت نشده، آنها را در كتابى با عنوان «واژه نامك» گرد آورده و دور از چشم اغيار از طريق سفارت ايران براى دكتر خانلرى فرستاده كه در ايران انتشار پيدا كند. علوى گفته است كه نوشين كتاب ديگرى هم داشته با عنوان «رستم نامه» كه آن را هم براى خانلرى فرستاده «ولى معلوم نيست چه بر سرش آمده است.»
يكى از راويان انگشت بر روى عشق نوشين به فردوسى نهاده است. اولين كارش نوشتن سه تابلو بر روى قصه هاى شاهنامه بوده. «در كلاس نطق و خطابه اش بيشتر از شاهنامه حرف مى زده، اسم تئاترش را هم فردوسى گذاشته، تا آخر عمر هم مشغول تصحيح شاهنامه بوده و دو تا رساله تحقيقى هم درباره آن نوشته است. به اين ترتيب در كنار تئاتر اروپائى، تمام عمر با فردوسى و شاهنامه زندگى كرده و با همان هم زندگى خود را به پايان برده است!»
-سرانجام مرد فرهيخته و پر آوازه تئاتر ايران در دوازدهم ارديبهشت ماه سال ،۱۳۵۰ در مسكو به بيمارى سرطان معده چشم از جهان پوشيده است.

جوان «انقلابى»
*در «راهيان خطر»، از دو تن ديگر نيز ياد شده كه از يك جنس نيستند، اگر چه هر دو با قلم سر و كار داشته اند.
-يكى «سروژ استپانيان» است كه اهل قلم او را به عنوان مترجم توانا، به ويژه در برگردان ادبيات روس، از جمله آثار چخوف مى شناسند و اهل حزب و سياست از او به عنوان مبارزى كه مسئوليت «شاخه تعقيب» را در سازمان اطلاعاتى حزب توده ايران بر عهده داشته و سال هاى دراز در زندان به سر برده. با اين همه بعضى از رفقا در او به ديده ترديد مى نگريسته اند و مواظب رفتار و گفتار او بوده اند به ويژه كه با مسئولان زندان گاه روابط دوستانه اى هم داشته است.
در راهيان خطر، بيشتر اززندگى سياسى «سروژ» صحبت شده است. از همين روى از آن درمى گذريم تا جائى مختصر براى نگاه كردن به چهره يك «پرخاشگر انقلابى» داشته باشيم كه كتاب راهيان خطر را به پايان مى برد: «سعيد سلطان پور، شاعر، نويسنده و كارگردان تئاتر.»
*
*نويسنده در آغاز بررسى كوتاه خود، از نسل تازه اى مى گويد كه «سلطان پور» از آن برآمده است. نسل سال هاى «شقاق و اختلاف در جهان كمونيستى».... تجربه هاى تازه اى در زمينه جنبش هاى دموكراتيك به دست آمده بود كه «از نظر شكل و محتوا رنگين كمانى درهم ريخته» را به وجود مى آورد... سلطانپور از روشنفكرانى بود كه «راه مبارزه فكرى را در پيش گرفت و كوشش كرد، تا در محيط خفقان زده... از هر كجا كه هست توشه اى بگيرد...»
نويسنده كه با «سعيد سلطان پور»، دوستى و مراوده داشته، در مورد برگزارى شب هاى شعر كانون نويسندگان در انستيتو گوته تهران مى گويد: «رونق آن شب ها تا حد زيادى مديون سعيد بود» در يكى از آن شب ها بيست شعر با خود آورده بود كه بخواند، يكى از ديگرى تند و تيزتر كه ريش سفيدان كانون را به وحشت مى انداخت. به هر حال هر طور بوده او را پس از خواندن سومين شعر پائين كشيده اند!
مؤمنى مى گويد كه «سلطان پور بلد بود هر واقعه اى را به يك ماجرا تبديل كند... و مى دانست كه در موقع ضرورت چگونه براى تحميل نظرياتش بايد به ديگران كلك بزند!»
-يك بار هم در مورد چاپ مطلبى در يك بروشور به خود او كلك زده است. از همين روى مؤمنى هميشه با احتياط با او برخورد مى كرده است. سلطان پور هيچوقت مجذوب كسى- حتى ريش سفيدان نمى شد و دل به كسى نمى بست «خودش را صاحب نظر» مى دانست.... ناسازگار بود و «با كمتر دوستى تا مدت زيادى سر مى كرد» ولى «ميتوانست ديگران را جمع كند و از آنها كار بكشد...» به همين دليل با وجود خُلق ناسازگارش توانست چند نمايشنامه را به روى صحنه بياورد. او نمى خواسته كسى را از خود برنجاند «ولى طبع پرخاشگرش هميشه كار دستش مى داد.» يك بار به خاطر نمايشنامه اى كه مورد پسندش نبود در يكى از بارهاى تهران به نويسنده اش (غلامحسين ساعدى) حمله برده و چند روز بعد از آخرين داستان همين نويسنده- كه به قول مؤمنى به طبقه زحمتكش اهانت كرده،- زبان به ستايش گشوده است!
-سعيد سلطان پور شيفته «تئاتر مستند خيابانى» شده بود و نمايشنامه نام يافته «عباس آقا كارگر ايران ناسيونال» را در خيابان ها به نمايش گذاشت. «جاذبه طبقه كارگر كار خودش را كرده بود!»
*
*عبرت انگيز است كه سعيد سلطان پور در نظامى كه از آن نفرت داشت و عليه آن مبارزه مى كرد، سالم ماند و هر كار دلش خواست كرد، ولى در نظام بعدى كه اميد دستيابى به عدالت و آزادى را در همه برانگيخته بود، به هنگام بستن پيمان زناشوئى بازداشت و به جوخه اعدام سپرده شد!*
-Bufilpa@oal.com-

*راهيان خطر، باقر مؤمنى، انتشارات خاوران، پاريس ۱۳۸۵.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •