سخنان سيدحسن تقى زاده در مخالفت با ماده واحده
«نايب رئيس- آقاى تقى زاده (اجازه).»
تقى زاده: بنده مى خواهم پيش از مطلب عرض كنم چه مسائل متعارفى جاريه و چه مسائل اساسى كه در مجلس شوراى ملى مطرح مى شود خوب است در اين هوا و افقى كه ديده مى شود. (مثلاً در ابتداى مجلس گفته شد كه بايد استعفاى رئيس خوانده شود، يكى گفت بايد خوانده نشود و يكى گفت مقصود اين است كه فلان بشود) ما همه وكيل و برادريم و از طرف ملت وكيل شده ايم با همديگر هم غرضى نداريم. خدا را هم شاهد مى گيرم بنده كه نه در اين باب و نه در باب هاى ديگر با احدى از آقايان وكلا نه مى خواهم احداث مشكل كرده باشم و نه مى خواهم جلو راه حل را بگيرم، اما بنده كه اين جا ايستاده ام مى خواهم عرض كنم اگر آقايان اجازه بدهند و صلاح بدانند در مملكت هاى ديگر مى گويند مجلس ملى در اين مملكت گفته مى شود مجلس شوراى ملى، در مجلس مشورت مى شود در كار، يكى اين طور به نظرش مى رسد و يكى طور ديگر و هر دو صلاح و صرفه مملكت را مى گويند، ما هم آنچه به نظرمان مى رسد مى گوئيم. مطلب واضح است در خود اطراف كار نمى خواهم حرف بزنم. در مملكت بحران پيدا شده بعضى ها مى خواهند اين كار زودتر حل شود و بعضى ها مى خواهند فلان كار درست بشود. بنده اساساً ترجيح مى دادم اگر آقايان عرايض مرا قبول مى كردند كه اين كار به اين تعجيل و به اين فورى هيچ نشود كه خداى نكرده اسم فشار رويش گذاشته شود. ما مى دانيم همه ماها به موجب قانون اساسى امنيت داريم و دولت، دولت امنيت است و ما با اين دولت اين قدر محبت و اين قدر خيرخواهى كه داشته ايم بزرگترين دليل شخصى بنده امنيتى است كه ايجاد كرده و نه از وكلا و نه از تماشاچى يك فرد واحد پيدا نمى شود يك در هزار يا يك در ميليون به بنده بگويد كه من خيرخواه دولت حاليه نيستم. خدا را شاهد مى گيرم الان كه در اين جا حرف مى زنم و پيش از اين كه حرف بزنم اشخاص متفرقه- وكيل و اشخاص مسئول به من گفتند حرف نزنيد حرف زدن صلاح نيست براى اين كه خطر دارد.
اخگر: اين طور نيست.
تقى زاده: بنده خودم مى دانم كه اين طور نيست. بنده الان اين جا حرف مى زنم. ظهر هم مى روم منزل ناهار مى خورم عصر هم مى آيم، هيچ اين طور نيست. يك سال ديگر هم با اين اشخاص كار مى كنم با كمال محبت و فداكارى و خدا را شاهد مى گيرم كه اين حرف را كه مى گويم محض خيرخواهى مملكت و خيرخواهى همان شخص است كه زمام امور مملكت را در دست دارد و من خير او را مى خواهم و از جان خودم بيشتر او را مى خواهم. حالا شرح نمى دهم كه اوضاع چه خبر است كه يكى بگويد صحيح است، يكى بگويد صحيح نيست ولى ترجيح مى دادم كه رجوع شود به يك كميسيون، چون ممكن است راه حل بهتر و قانونى ترى پيدا شود كه هيچ خدشه وسوسه در كار نباشد. ولى از قرارى كه مى شنوم اين مقبول نخواهد شد، مطابق قوانين اساسى مملكت نيست و مطابق صلاح مملكت هم نيست. «در كتاب دكتر مصدق و نطقهاى تاريخى او در دوره پنجم و ششم تقنينيه، پس از اين عبارت جمعاً در حدود ۱۴ سطر مطالبى آمده است كه در مذاكرات مجلس شوراى ملى نيست.» بيشتر از اين حرف زدن هم صلاح نيست. همه مى دانند كه آنجا كه عيان است چه حاجت به بيان است (آقاى تقى زاده از مجلس خارج شدند.)».
آقا سيديعقوب به شرح درباره سخنان تقى زاده مطالبى اظهار داشت و بعد نوبت به علائى رسيد.
سخنان حسين علائى (علاء) در مخالفت با ماده واحده
«نايب رئيس- آقاى علائى (اجازه).
علائى: آقايان همه مى دانند كه بنده شهوت كلام ندارم و ماجراجو هم نيستم و حتى المقدور ميل دارم كه قضايا به خونسردى گذشته باشد ولى در عين حال وجدان يك نفر وكيل هيچ اجازه نمى دهد كه در مقابل يك جريانات خلاف قانونى سكوت اختيار كرده و تسليم قضايا و حوادث شود. بنده به طور واقع و مختصر عرض مى كنم كه ماها هيچ اختيار نداريم كه وارد اين مذاكره و طرح اين مسأله بشويم زيرا رأى دادن به همچو طرحى را بنده به كلى مخالف قانون اساسى كه ما حافظ آن هستيم مى دانم و قطع نظر از اين كه مخالف قانون مى دانم. اين پيشنهاد را مخالف صلاح مملكت هم مى دانم زيرا يك بابى مفتوح خواهد شد كه براى مملكت مضر خواهد بود. [آقاى علائى از مجلس خارج شدند.]».
بعد ياسائى در پاسخ مطالب علائى سخنانى ايراد كرد. سپس نوبت به دكتر مصدق رسيد كه به جلسه علنى بازگشته بود.
سخنان دكتر محمدخان مصدق در مخالفت با ماده واحده
«نايب رئيس مجلس- آقاى دكتر محمدخان مصدق (اجازه).
دكتر محمدخان مصدق: بنده در سال گذشته در حضور آقايان محترم به كلام الله مجيد قسم ياد كردم كه به مملكت و ملت خيانت نكنم. آن ساعتى كه قسم خوردم مسلمان بودم و حالا هم مسلمان هستم و از آقايان تمنى دارم به احترام اين قرآن برخيزند (در اين موقع كلام الله مجيد را از بغل خود بيرون آورده و حضار قيام نمودند) و در حضور همه آقايان بنده شهادت خودم را مى گويم: اشهدان لااله الاالله- اشهدان محمداً رسول الله- اشهدان علياً ولى الله. من شخصى بودم مسلمان و به اين كلام الله قسم ياد كرده ام و اين ساعت هم اين كلام الله خصم من باشد اگر در عقيده خودم يك اختلاف و تقاوتى حاصل كرده باشم. من همان بودم كه هستم و امروز هم اگر يك چيزى برخلاف مصالح مملكت به عقل ناقص خود ببينم خودم را ناچار مى دانم كه براى حفظ مملكت و حفظ قوميت و بقاى اسلاميت از اظهار عقيده خوددارى نكنم. بنده همه آقايانى كه اينجا تشريف دارند غير از آقايانى كه از ملل [اديان] متنوعه هستند همه را مسلمان و هواخواه مملكت و طرفدار اصلاحات مى دانم و خودم هم نمى توانم از اظهار عقيده خوددارى كنم. آقايان مى دانند كه بنده حرفم از روى عقيده است و هيچ وقت تابع هوى و هوس و نظريات شخصى نيست. امروز هم روزى نيست كه كسى در اين جا نظريات شخصى به خرج بدهد و اگر كسى پيدا شود كه نظريات مملكتى و ملى و اسلامى خود را اظهار نكند بنده او را پست و بى شرف و مستحق قتل مى دانم. اول لازم است كه بنده يك عقيده نسبت به شخص آقاى رئيس الوزراء اظهار كنم بعد نسبت به سلاطين قاجار و بعد هم عقيده خودم را درباره اصول و قانون اساسى عرض كنم.
اولاً راجع به سلاطين قاجار بنده عرض مى كنم كه كاملاً از آنها مأيوس هستم زيرا آنها در اين مملكت خدماتى نكرده اند كه بنده بتوانم اين جا از آنها دفاع كنم و گمان هم نمى كنم كسى منكر اين باشد. همين سلطان احمدشاه قاجار بنده را در فارس گرفتار سه هزاروپانصد پليس جنوب كرد و پس از آن كه من استعفاء دادم بعد از ۲۷ روز نوشت كه به تصويب جناب رئيس الوزراء آقاى سيدضياءالدين استعفاى شما را قبول كردم و فورى به طرف تهران حركت كنيد. مقصودش اين بوده كه من بيايم به تهران و مرا آقاى سيدضياءالدين بگيرد حبس كند. بنده مدافع اين طور اشخاص نيستم بنده مدافع اشخاصى كه براى وطن خودشان كار نكنند و جرأت و جسارت حفظ مملكتشان را نداشته باشند و در موقع خوب از مملكت استفاده بكنند و در موقع بد از مملكت غايب بشوند نيستم. اگر دوست حقيقى و قوم و خويش خودم هم باشد از آن بالاتر هم نباشد وقتى كه اين طور شد بنده مدافع او نيستم.
اما نسبت به آقاى رضاخان پهلوى، بنده نسبت به ايشان عقيده مند هستم و ارادت دارم و خودشان مى دانند كه در هر موقع آنچه به ايشان عرض كردم در خير ايشان و صلاح مملكت بوده و خودشان هم تصديق عرايض بنده را فرموده اند، نه اين كه در حضور من فرموده باشند بلكه اشخاصى كه با ايشان خيلى مربوط بوده اند به آنها فرموده اند. ايشان يك مقامى دارند كه از من و امثال من هيچ ملاحظه ندارند اگر يك فرمايشى بخواهند در غياب من بفرمايند در حضور من هم ممكن است بفرمايند. ولى احتياطاً عرض مى كنم آن اشخاصى كه فرمايشات ايشان را به من فرموده اند حكايت از اين مى كرده كه خودشان هم دانسته اند كه عرايضى كه من عرض كرده ام از روى نظريات شخصى نبوده و مبنى بر مصالح مملكت و وطنخواهى بوده است و از اين حيث ايشان به بنده معتقدند. اما اين كه ايشان يك خدماتى به مملكت كرده اند گمان نمى كنم بر احدى پوشيده باشد وضعيت اين مملكت وضعيتى بوده كه همه مى دانيم كه اگر كسى مى خواست مسافرت بكند اطمينان نداشت يا اگر كسى مالك بود امنيت نداشت و اگر يك دهى داشت بايستى چند نفر تفنگچى داشته باشد تا بتواند محصول خودش را حفظ كند. ولى ايشان از وقتى كه زمام امور مملكت را در دست گرفته اند يك خدماتى نسبت به اين مملكت كرده اند كه گمان نمى كنم بر كسى مستور باشد. البته بنده براى حفظ خودم و خانه و كسان و خويشان خودم مشتاق و مايل هستم كه شخص رئيس الوزراء رضاخان پهلوى زمامدار اين مملكت باشد براى اين كه من يك نفر آدمى هستم كه در اين مملكت امنيت و آسايش مى خواهم و در حقيقت از پرتو وجود ايشان ما در ظرف اين دو سه سال اين طور چيزها را داشته ايم و اوقاتمان صرف خير عمومى و منافع عامه شده و هيچوقت ما در چيزهاى خصوصى وارد نشده ايم و بحمدالله از بركت وجود ايشان خيالمان راحت شده و مى خواهيم يك كارهاى اساسى بكنيم. اين هم راجع به آقاى رئيس الوزراء.
اما راجع به اين موضوع بنده بايد عقيده خودم را عرض كنم. تغيير قانون اساسى يا تجديد نظر در قانون اساسى دو جنبه دارد يكى جنبه داخلى، كه بايد فهميد تغيير قانون اساسى نسبت به امور داخلى چه اثرى مى كند. يكى هم جنبه خارجى كه بايد ديد نسبت به امور خارجى و روابط بين المللى چه اثرى خواهد داشت. اما نسبت به جنبه داخلى، اگر آمديم و گفتيم خانواده قاجاريه بد است بسيار خوب. هيچكس منكر نيست و بايد تغيير كند. البته امروز كانديداى مسلم ما شخص رئيس الوزراء است. خوب آقاى رئيس الوزراء سلطان مى شوند و مقام سلطنت را اشغال مى كنند. آيا امروز در قرن بيستم هيچكس مى تواند بگويد يك مملكتى كه مشروطه است پادشاهش هم مسئول است؟ اگر ما اين حرف را بزنيم آقايان همه تحصيل كرده و درس خوانده و داراى ديپلم هستند ايشان پادشاه مملكت مى شوند آن هم پادشاه مسئول هيچكس همچو حرف نمى تواند بزند و اگر سير قهقرائى بكنيم و بگوئيم پادشاه است رئيس الوزراء و حاكم بر همه چيز است اين ارتجاع و استبداد صرف است. ما مى گوئيم كه سلاطين قاجار بد بوده اند، مخالف آزادى بوده اند، مرتجع بوده اند، خوب حالا آقاى رئيس الوزراء پادشاه شد. اگر مسئول شد كه ما سير قهقرائى مى كنيم امروز مملكت ما بعد از بيست سال و اين همه خونريزى ها مى خواهد سير قهقرائى بكند و مثل زنگبار بشود كه گمان نمى كنم در زنگبار هم اين طور باشد كه يك شخص هم پادشاه باشد و هم مسئول مملكت باشد اگر گفتيم كه ايشان پادشاه و كار مى توانند بكنند. در مملكت مشروطه رئيس الوزراء مهم است نه پادشاه. پادشاه فقط مى تواند به واسطه رأى عدم اعتماد مجلس يك رئيس الوزرائى را بفرستد كه در خانه اش بنشيند. يا به واسطه تمايل مجلس يك رئيس الوزرائى را به كار بگمارد. خوب اگر ما قاتل شويم كه آقاى رئيس الوزراء پادشاه بشوند آن وقت در كارهاى مملكت هم دخالت كنند و همين آثارى كه امروز از ايشان ترشح مى كند در زمان سلطنت هم ترشح خواهد كرد، شاه هستند رئيس الوزراء هستند فرمانده كل قوا هستند. بنده اگر سرم را ببرند تكه تكه ام بكنند و آقا سيديعقوب شما مشروطه خواه بوديد! آزاديخواه بوديد! بنده خودم در اين مملكت شما را ديدم كه بالاى منبر مى رفتيد و مردم را دعوت به آزادى كرديد. حالا عقيده شما اين است كه يك كسى در مملكت باشد كه، هم شاه باشد هم رئيس الوزراء باشد، هم حاكم! اگر اين طور باشد كه ارتجاع صرف است. استبداد صرف است. پس چرا خون شهداء راه آزادى را بيخود ريختيد؟ چرا مردم را به كشتن داديد؟ مى خواستيد از روز اول بيائيد بگوئيد كه ما دروغ گفتيم مشروطه نمى خواستيم يك ملتى است جاهل و بايد با چماق آدم شود. اگر مقصود اين بوده بنده هم نوكر شما و مطيع شما هستم، ولى چرا بيست سال زحمت كشيديم و اگر مقصود اين بود كه ما خودمان را در عرض ملل دنيا و دول متمدنه آورده بگوئيم از آن استبداد و ارتجاع گذشتيم. ما قانون اساسى داريم، ما مشروطه داريم، ما شاه داريم، ما رئيس الوزراء داريم، ما شاه غير مسئول داريم كه به موجب اصل ۴۵ قانون اساسى از تمام مسئوليت مبراست و فقط وظيفه اش اين است كه هر وقت مجلس رأى عدم اعتماد خودش را به موجب اصل ۶۷ قانون اساسى به يك رئيس دولت يا يك وزيرى اظهار كرد آن وزير مى رود توى خانه اش مى نشيند. آن وقت مجدداً اكثريت مجلس يك دولتى را سر كار مى آورد. خوب اگر شما مى خواهيد كه رئيس الوزراء شاه بشود با مسئوليت اين ارتجاع است و در دنيا هيچ سابقه ندارد كه در مملكت مشروطه پادشاه مسئول باشد و اگر شاه بشوند بدون مسئوليت اين خيانت به مملكت است براى اين كه يك شخص محترم و يك وجود مؤثرى كه امروز اين امنيت و آسايش را براى ما درست كرده و اين صورت را امروز به مملكت داده است برود بى اثر شود. هيچ معلوم نيست كى به جاى او مى آيد؟ اگر شما يك كانديدائى داريد و كسى را پيش خود معين كرديد بفرمائيد ما هم ببينيم. بعد از آن كه ايشان شاه غير مسئول شدند آن رئيس الوزرائى كه مثل ايشان بتواند كار بكند و خدمت كند و بتواند نظريات خيرخواهانه ايشان را تعقيب كند كى است؟ اگر چنين كسى را آقاى سيديعقوب به بنده نشان بدهند بنده نوكر شما، چاكر شما و مطيع شما هستم. من كه در اين مملكت همچو كسى را سراغ ندارم و اگر بود تا حالا سر درآورده بود، پس امروز كه اين يك نفر از بين تمام مردم سر در آورده و اظهار مليت (در كتاب دكتر مصدق و نطق هاى تاريخى او...: «منيت». ص۱۴۱.) مى كند و خدماتى هم كرده است، بنده به عقيده خودم خيانت صرف مى دانم كه شما يك وجود مؤثرى را بلااثر بكنيد. پس خوب است يك كسى كه بتواند قائم مقام او بشود معلوم كنيد بعد اين كار را بكنيد، اول چاه را بكنيد، بعد منار را بدزديد، اين نسبت به امور داخلى.
اما نسبت به امور خارجى البته در امور خصوصى اگر يك اشخاصى يك كارهائى كردند و يك زحماتى كشيدند، اگر اشخاص يك فداكارى هائى كردند آن را مفت و مسلم از دست نمى دهند البته در مجلس يك اشخاصى هستند كه تجارت كرده باشند و اشخاصى هم كه تجارت نكرده باشند مى دانند وقتى كه يك تاجرى تجارتخانه خودش را به يك اسم معروف كرد يا يك علامت صنعتى داشت كه همه او را شناختند اين تاجر آن اسم را تغيير نمى دهد. براى اين كه آن اسم سبب شده است كه مردم به آن اعتماد داشته باشند. بنده من باب مثال عرض مى كنم كه در اين جا يك دواخانه بود معروف به شورين كه خوب دوا مى ساخت بعد از آن كه آن دواخانه را فروخت و از اين مملكت رفت و آن كسى كه قائم مقام او شد، اسم دواخانه را تغيير نداد. چرا؟ براى اين كه مشتريان اين دواخانه اعتماد به آن اسم داشتند. اگر اين شخص مى گفت كه دواخانه من دواخانه نياطى است، شايد مشتريان از بين مى رفتند ولى يك چندى كه گذشت و مردم كه با اين دواخانه داد و ستد كردند ديدند كه يونانى هم مثل شورين است آن وقت اسمش را عوض كرد و دواخانه يوناطى (نام اين دواخانه يا سه ضبط در صورت مذاكرات مجلس شوراى ملى نوشته شده است.) گذاشت. قانون اساسى ما از علامت صنعتى و اسم يك دارالتجاره اى كمتر نيست. قانون اساسى ما با يك حوادثى تصادف و مقابله كرده است كه اين حوادث در يك قرن در يك مملكت پيدا نشده است قانون اساسى ما وقتى با اين حوادث مقاومت كرده و خودش را معروف جامعه ملل كرد اصولى را داراست كه به موجب آن اصول تمام ملل اروپا مى دانند كه قانون اساسى يك اموراتى را به مجلس حق مى دهد و همه مردم مى دانند اگر يك دولتى پيدا شود و يك عهدنامه ببندد آن عهدنامه به موجب اصل ۳۴ قانون اساسى كه مى گويد «بستن عهدنامه و مقاوله نامه ها، اعطاى امتيازات (انحصار) تجارتى و صنعتى و فلاحتى و غيره اعم از اين كه طرف داخله باشد يا خارجه بايد به تصويب مجلس شوراى ملى برسد، به استثناى عهدنامه هائى كه استتار آنها صلاح دولت مى باشد»، همه مردم مى دانند يعنى جامعه ملل مى داند كه بايد به تصويب مجلس باشد و همچنين اصل ۲۵ كه مى گويد: «استقراض دولتى به هر عنوان كه باشد خواه از داخله خواه از خارجه با اطلاع و تصويب مجلس شوراى ملى خواهد شد.» اين را هم همه خوانده اند و فهميده اند. اصل ۳۶ را هم كه خارجه منوط به تصويب مجلس شوراى ملى است.» همه مى دانند قانون اساسى يك اصولى را داراست و يك معروفيتى را پيدا كرده است كه اين معروفيت را بنده گمان نمى كنم در هر موقعى براى هر قانونى پيدا شود يعنى غالباً با يك مشكلاتى تصادف كرده وقتى آن اشخاص كه مى خواستند با ما يك معاهده بكنند به يك اصل قانون اساسى كه رسيده اند ديده اند كه يك قانون اساسى است و يك مجلس و يك تصويبى هم به رأى مجلس لازم است. بنابراين قانون اساسى يك اصولى دارد كه به واسطه معروفيتش به عقيده بنده حتى المقدور تا يك قضيه حياتى و مماتى پيدا نشود نبايستى تغيير داد. مگر با بودن يك شرايطى كه لازم براى تغيير قانون اساسى است.