Nimrooz
Vol. 18, No. 888, June 29, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۸ - پنجشنبه ۸ تير ۱۳۸۵
مهدى قاسمى
آيا «دين ستيزى» با «حقوق بشر» خوانائى دارد؟
003855.jpg
مهدى قاسمى
محور ترقيخواهى با توجه به لازمه هاى يك تحول اصيل، در جامعه ى امروزى ما مطلقاً با «دين زدائى» و «دين ستيزى» خوانائى ندارد.
محور ترقيخواهى با درس از آنچه دنياى پيشرفته را بدين مرحله از ترقى و رفاه كشانده است. تأكيد بر جدائى «حكومت» از «دين» و به بيان گسترده تر، ايستادگى بر تحقق هر چه بيشتر «حقوق بشر» است....

پيشاپيش اين يادآورى را لازم مى دانم كه من، هر چند برآمده از يك خاندان مسلمان و طايفه اى مؤمن به شيعه ى اثنى عشرى هستم،- هيچگاه با «مذهب ها» و «ديانت هاى خاصى» كه در دنيا طرح اند. پيوندى نداشته ام، چه رسد به اين كه منادى و مروّج يكى از آنها بوده باشم، با اين همه، در مراحلى از تطوّرِ اعتقادى خود، به اين نتيجه رسيده ام كه در جوامع بشرى حتى در آن گروه كه موفق شده اند، پشت به تلاش هاى گاه خونبار، در ظرف قرون و اعصار اصول مكتب «آزاد انديشى» را به كرسى بنشانند و پرده هاى تاريكى را بِدَرند- مذاهب و اديان همچنان نقشبازند.
به بيان روان تر، مقوله ى «تكامل» خواه در ذات انديشه و خواه در عرصه فرآورده هاى مادّيِ گاه حيرت انگيز آن، به مرحله اى نرسيده است كه زير پاى «دين» را جارو كند و تا آنجا كه چشم «حقيقت ياب» قوت نگاه دارد، اثرى از سوادِ شهرى كه ديانت را يكسره طلاق گفته و «ترياك» را در وجود دين تشخيص داده باشد، نيافته است. ناگفته پيدا است كه حكايت از حال و قال توده هاى انسانى و حتّى چه بسيار از «برگزيدگانى» در حوزه هاى حكمت و دانش است كه بر باورهاى دينى خود پايدار مانده اند و بهر روى اكثريت مطلق با آنها است و البته اقليتى هم هستند كه بر مبناى يافته هاى فلسفى و حِكَميِ خود به نيرو و نيروهائى در ماوراء طبيعت و «دنياى غيب» باور ندارند.
چكيده ى آنچه را كه از اين پس مى خواهم به قلم آورم، در محدوده ى كيفيت يك برخورد سالم با اين واقعيت است كه متأسفانه شاهديم پاره اى از هموطنان ما ظاهراً در تنگناى استبداد خشن و آلوده به فسادِ رژيمى كه مانند اختاپوسى، بر حيات و هستى كشورشان چنگ انداخته است، به جاى انتخاب يك مواجهه ى عالمانه و اثربخش، رهگذار «دين ستيزى» و حتى «دين زدائى» را برگزيده اند، گوئى هر چه از انواع زشتى و مصيبت در افق زندگيشان ظاهر شده «تك علتى» و آن هم نفسِ دين است. اينان اگر مى توانستند خود را از بند خاميِ احساس و بازتاب هاى ناگهان سركشيده ى عاطفى برهانند (كه گاه طبيعى و غير ارادى هم هستند)ن و در عوض به درّاكه ى خود براى يك كاوش علمى و تاريخى فرصتى مى دادند، متوجه مى شدند كه در شناخت ريشه هاى مصائب خود، راه تميز را گم كرده اند و لااقل آنجا كه زوال «دين» را به معناى عام آن هدف گرفته اند، با نگاهى علتيّاب در پيرامون خود، يعنى نگاه به زندگى مردمانى كه به آنها پناه داده اند، با پرسش هائى از اين دست كه جبراً در ضميرشان جوانه مى زد، روبرو مى شدند:
-در اين سرزمين هاى پيشرفته كه بنيان ترقى را در «آزادانديشى» و فرار از عصبيت هاى مذهبى و عقيدتى و حرمت به هر كس (خواه همدين و خواه غير همدين و خواه بى دين)، پذيرفته و معنا كرده اند:
حضور اين انبوه معابد جوراجورِ مسيحى و كليمى و مسلمان و هندو و بودائى و.... را چگونه مى توان توجيه كرد؟
-از چيست كه اين كليساها و معابد و مساجدِ گاه ديوار به ديوار كه هر كدام جلوه گاه خدائى شده است، در ايام «مقدس» مملو از زائرانى مى شوند تا به نشانه ى «توكل» و «نيايش»، مكرّرها را تكرار كنند؟
-و سرانجام در اين سرزمين ها، اين دينِ به قول ماركس «ترياك» صفت چگونه خلسه و نشئه اى دارد كه راه بر «ترقى» و «خلاقيت» و «رفاه» و خصوصاً تجلى نعمت «مساوات حقوقى انسان ها» نمى بندد؟ و فراتر از اينها، چرا در جمع اين دينداران، از ستيزى آنچنان كه در كشور استبداد زده ى ما و نظاير آن جارى است، حتى در حق «بى دينان» نشانى نيست؟
قاعدتاً، طرح اين پرسش ها بايد كسانى را كه تمامى آسيب ها را در نفسِ دين و ديندارى سراغ گرفته اند، بيدار كند و به فهم اين واقعيت سوق دهد كه جهان آدميزاد در طول تاريخ خود دست كم تاكنون، هر چند به صورت ها و در قالب هاى متفاوت، دين و دين ورزى را با خود داشته است و دست بالا تا آنجا كه ديده ى پيش بين، توان ديدن دارد، نشانى از خلاء بى دينى نمى يابد و اين سهل است، رواياتى از ستيز با دين و در رهگذار «دين زدائى» آن هم نه در گذشته هاى دور، در سينه ى تاريخى خود دارد كه هرگز به حذف دين نيانجاميده است (نيازى به شرح اين نكته نيست كه جنگ هاى دينى و ثمرات آن مقوله ديگرى است و ربطى به مبحث ما ندارد.)
وقتى لنين پايه گذار نظام «شوروى» در روسيه، همراهان بلشويك خود را سرزنش كرده بود كه «حتى به آن اندازه كه از سوسيال دمكرات ها در مقابله با دين، همتى ظاهر شد، از آنها ظاهر نشده است» و بر سياق همين وصيت بود كه حكومت «شوراها» از همان صبحگاه پاگيرى، با تمامى فرصت ها و شگردهاى آموزشى و «تربيتى» و تبليغى و هنرى و گستره ى وسائل ارتباط همگانى خود، همراه با قفل زدن بر دَرِ كليساها و ساير معابد مذهبى، به روند «دين زدائى» ميدان داد كه بر بيش از دو نسل (قريب هفتاد سال) سايه افكند و همين رويه از پايان جنگ جهانى دوم، به تَبَعِ «رهنمودهاى» برادر بزرگ، در اقمار اروپائى آن نيز دنبال شد ولى با فروپاشى «ديوار آهنين» آنها كه با راز و رَمز زندگى آدميزاد آشنايند شگفت زده نشدند وقتى مشاهده كردند، در جاى خالى نظام فرو ريخته، گشايش دَرهاى گَرد گرفته و قُفل خورده ى كليساها، بر هر ولوله اى پيشى گرفته است.
البته هستند و اندك هم نيستند از بازماندگان آن «طريقت» كه همچنان به «حُجّت تراشى» براى اثبات حقانيتِ «انديشه ى» خود مشغولند و مثلاً مى گويند، اولاً آن بنائى كه فرو ريخت اصالت نداشت و بَدَلى بيش نبود و ثانياً بقاى دين پيرو منافع «بورژوازى رشد يافته» است كه اگر روزگارى، مثلاً در دو قرن و اندى پيش (انقلاب كبير فرانسه) در شكستن بت كليساى روم و توابعش درنگ نداشت اينك در عالم بلوغ و رسيدن به «مرحله ى عالى سرمايه دارى» يعنى امپرياليسم مصالح خود را با قصد تصرف ذهنيّت توده ها در بازسازى و حتى كمك بى دريغ به رويش مؤسسات دينى بازيافته است كه نمونه ى كامل اين دگرديسى را در آمريكاى امروزين مى توان شناخت. قصد من اين نيست كه تمامى اين دعوى را در همه ى ابعاد و دقايقش نفى كنم، زيرا مسلماً نمى توان چشم بر اين واقعيت بست كه در آمريكا، حكومت ها خاصه آنگاه كه كفّه ى زمامدارى به سود محافظه كاران (نمايندگان غول هاى مالى و سرمايه) سنگين مى شود، براى كسب و حفظ قدرت، دست به دامان كليساها و گردانندگان گردونه ى دين مى زنند و بنام پاسدارى از «ارزش هاى دينى» آنها را باد مى كنند.
آرى اين هم به سهم خود واقعيت است ولى نه تمام واقعيت، بخش بزرگى از اين واقعيت را بايد در طبيعت توده ها (بنابر هر علت يا علل قابل تصورى) و گرايش آنها به يك «توكل دينى و يا شبه دينى»، جستجو كرد. به بيان ديگر، بقاى «نقش دين» در جوامع بشرى را نمى توان منحصراً در چهار ديوار ارزش هاى طبقاتى محصور ساخت و حاجات عاطفى و احساسى بشر را يكسره ناديده گذاشت و گذشت به ويژه كه در تعلقات دينى، توده ها تنها نيستند، بر انبوه متفكران عاليقدرى نيز مى توان دست گذاشت كه مخلصانه و فارغ از هرگونه ريب و ريا، نه فقط دين ورز كه «دين پناه» هم بوده اند و هستند كه چسباندن صفتِ «نوكرى و خدمتگزارى سرمايه» برپيشانى آنها، به دور از انصاف است.
گفتنى است كه در تمامى دوران قرون وسطا تا قرن هجدهم (عصر روشنائى) و حتى پس از انقلاب كبير فرانسه، بسى از درفشداران جنگ با استبداد كليسائى، به مسيح عشق مى ورزيدند و بر قِداستش ايمان داشتند.
منتسكيو يك كاتوليك معتقد بود، در حالى كه مى نوشت «پاپ همان بت عتيق است كه با همان سنت هاى ديرين پرستش مى شود.»
وُلتر هر چند كتاب مقدس را به شلاق نقد مى گرفت ولى به شخص مسيح ارادت و حتى شيفتگى نشان مى داد ولى به شيوه هاى ظريف و با كنايات غالباً طنزآميز خود به پاپ حمله مى كرد و فرياد مى كشيد بيائيد «اين ننگ را از ميانه برداريم.»
روسو در كتاب «اِميل» چنان به قداست عيسى مسيح باور داشت كه «حيات و مرگ او را حيات و مرگ يك خدا» مى شمرد.
پيدا است كه درد آنها از «نفسِ دين» نبود، از سنگينى عصبيت ها بود كه به گفته وُلتر به دست مشتى «زاهدان سالوس، بر ضد آزادى (LA LIBERTE)، بر ضد خوشبختى (LE BONHEUR) و بر ضد آرامش نوع بشر (LE, REPOS, DU, GENRE, HUMAIN) به صورت بلائى درآمده است.» بديهى است بر اين فهرست مى توان، نام صدها انديشه گر، حتى از طايفه ى كشيشان را افزود كه هر كدام در قوام آوردن موهبت «آزادانديشى» سهمى داشته است.
آيا مى توان كشش هاى عاطفى و دينى همه ى آنها را كه چنان استوار حتى برخى به بهاى جان و تحمل شكنجه و زندان، درفش جنگ با جزميت و برودت كليسا را به دوش داشتند، از نياز درونى و «فردى» آنها جدا كرد؟
مُميزّه ى آنها «دين زدائى» و «دين ستيزى» نبود. ستيز با كليسائى بود كه «قدرت» و همزاد آن «فساد» و «خشونت» و «استبداد» و «انديشه سوزى» را نمايندگى مى كرد.
به گمان من بقاى دين در جوامع بشرى و حتّى در جوامع پيشرفته ى امروزين را (در عين قبول عوامل تضعيف كننده و تقويت كننده) عمدتاً اينگونه بايد تعبير كرد كه: «دين مانده است، زيرا هنوز يك «نياز» است و اگر اين «نياز» نبود، آن هم نبود- آفتاب آمد دليل آفتاب- امّا اينكه آيا زمانى هم خواهد رسيد كه بساط اين «نياز» برچيده شده باشد؟ انديشه ى ناممكنى نيست ولى پيدا است تا آن زمان راه درازى در پيش است.
حال كمى هم به جامعه ى استبداد زده ى خودمان بنگريم كه عقلاً يعنى حتى ناديده مى توان پذيرفت كه اكثريت قاطع مردم، به دليلِ فقر سياه، به دليلِ فساد بى افسار حكومت داران، به دليلِ ناامنى، به دليل عدم آزادى و اختيار در ابتدائى ترين و شخصى ترين وجوه فردى از قبيل انتخاب پوشش و خورش و خواب، به دليل بسط فحشاى ناشى از ذلت و گرسنگى، به دليل توسعه ى اعتياد، به دليل تبديل شدن مسجد و محراب و منبر به مراجع اخّاذى و زورگوئى و.... با بُغض و كين به نظامى كه خود را پايه گذار «نخستين حكومت الله در كره ى ارض» مى خواند، مى نگرند. امّا آيا مى توان گفت همين مردم عاصى از استبداد مذهبى، مذهب خود را هم ترك گفته اند؟
بى ترديد در ميان اين مردم، عناصر و گروه هائى (از جمله حاكمان) هستند كه ايمانشان جمع ثروت و ابزارشان زورگوئى و خدايشان «قدرت» است، همچنين هستند كه خواه به واقع و خواه از سَرِ سنگينى بُغض و عذاب به ترك دين، اگر چه در خلوت تظاهر مى كنند ولى در جائى كه قضاوت متوجه حال و قالِ توده هاى كثير است، واقعيت اين است كه توكل دينى در سطح گسترده ى جامعه پا برجا است. به بيان ديگر دين در قالب يك «نياز» در ضمير مردم خانه كرده است كه الزاماً هم دين «فقاهتى» نيست. هستند و كم نيستند كه لَبى هم به الكل تر مى كنند، يك روز هم روزه نگرفته اند و نماز نخوانده اند و بر هر چه منبر و محراب است پشت كرده اند ولى دين هم دارند.
بى درنگ بيفزايم كه در اين ميان قصد من نفى مقابله با خرافه پرستى نيست، با خرافات بايد جنگيد، حرف من، شرح بى اثرى و پوچى تلاش براى دين زدائى و دين ستيزى است كه در هيچ نقطه ى جهان و باز مى گويم (اعم از پيشرفته و عقب مانده) به جائى نرسيده است. به گمان من كارى كه گروهى از متفكرانِ موسوم به «روشنفكران دينيِ» ما پيش گرفته اند (دكتر سروش ها، كديورها و اشكورى ها) به شرط آن كه قصدى به نگهداشت دين در حوزه ى «حكومت» نپخته باشند و نيز به شرطى كه بكوشند تا «زبان» خود را به زبان كوچه و بازار نيز نزديك كنند. به مراتبِ غير قابل قياسى، نسبت به كارى كه مشتى ناآگاه به تاريخ و تحولات اجتماعى پيش گرفته اند، مى تواند از خرافه ها و عصبيت هاى احتمالاً رسوب كرده بكاهد و در حدّ خود به روحيه و افكار كلّ جامعه صيقل بزند.
كوتاه سخن: محور ترقيخواهى با توجه به لازمه هاى يك تحول اصيل، در جامعه ى امروزين ما مطلقاً با «دين زدائى و دين ستيزى» خوانائى ندارد. محور ترقيخواهى با درس از آنچه دنياى پيشرفته را به دين مرحله از ترقى و رفاه كشانده است، تأكيد بر جدائى «حكومت» از «دين» و به بيان گسترده تر، ايستادگى بر تحقق هر چه بيشتر «حقوق بشر» است كه در مُفاد آن، هرگز و هرگز نشانى از «دين ستيزى و دين زدائى» نمى توان يافت. براى آن كه منظورم را روشن تر و مستندتر مطرح كرده باشم به چندى از مواد اعلاميه ى جهانى حقوق بشر (مصوب مجمع عمومى ملل متحد در دهم دسامبر ۱۹۴۸) كه به حق آن را درخشان ترين دست آورد بشر در عرصه ى حقوق فردى انسان ها لقب داده اند، استناد مى كنم:
-ماده ى ۱۸ مى گويد: «هر شخصى حق دارد از آزادى انديشه، وجدان و دين بهره مند شود. اين حق مستلزم آزادى تغيير دين يا اعتقاد و همچنين آزادى اظهار دين يا اعتقاد، در قالب آموزش دينى، عبادات و اجراى آئين ها و مراسم دينى به تنهائى يا به صورت جمعى، به نحو خصوصى يا عمومى است.»
-ماده ى ۱۹ تأكيد مى كند كه: «هر فرد حق آزادى عقيده و بيان دارد و اين حق مستلزم آن است كه كسى از داشتن عقايد خود بيم و نگرانى نداشته باشد...»
همين دو ماده از سى ماده ى «اعلاميه» گواه بر آن است كه در عرصه ى حقوق بشر محلى و محملى براى «دين ستيزى» و «دين زدائى» نيست. آنچه از اين دو ماده و طبعاً ساير مواد اعلاميه و منضمات بعدى آن دستگير عقل مى شود، اين است كه تحقق همه ى اين خواست ها موكول به جدائى دين از حكومت است و لاغير.
آنها كه به بهانه ى خصومت با استبداد ولائى، درفش دين زدائى و دين ستيزى برافراشته اند، بهتر است كه به ضميمه ى «آرائشان» و در گوشه اى از درفششان، خصومت با اعلاميه ى جهانى حقوق بشر را نيز رقم بزنند و دست كم، با اخلاصى كه نمايندگان شوروى (سابق) و اقمارش به هنگام رأى گيرى براى اعلاميه نشان دادند و از دادن رأى امتناع كردند، صراحت نظرى از خود بنمايند، زيرا مشرب دين ستيز آنان در هيچ نقطه و خط و زاويه اى با اصول اعلام شده ى حقوق بشر خوانائى ندارد.
بارِ اصلى انديشه ى من در اين مقال (تا آنجا كه فَهمَم جواز مى دهد) اين است كه در مقابله با استبدادِ مذهبيِ حاكم و در خط تدارك يك نظام آزاد و حقوق بشرى، ورود در كج راهه ها، چه بسا به نتايجى بيانجامد كه مصيبت حاصلِ از آن به مراتب از مصيبتى كه ۲۷ سال پيش (آن هم در نبرد با استبداد) نصيب ما شد، سنگين تر خواهد بود و در اين جهت است كه فكر مى كنم، بر «نيروهاى سياسى» و «چراغ داران» ما فرض مى شود كه تا مى توانند، در حذف اين كج راهه ها، اهتمام ورزند. زيرا اتخاذ شيوه هاى خصمانه در برابر باورهاى دينى مردم، نه اين كه بى اثر است، سخت بد اثر است. فضاى جامعه ى ما كه از قريب پانصد سال پيش، يعنى از عصر صفوى، با اتحاد نامقدس دكانداران و متوليان زورپرست دينى و حاكمان خودكامه، تحت تأثير يك تجربه ى تلخ در معرض يك دگرگونى است.
چرا نبايد از اين فرصت گرانبها بهره گرفت؟ و چرا بايد اين فرصت را به نادانان واگذاشت؟
آنچه امروز بايد خاصه در مواجهه با «دين» براى آزاديخواهان صديق و بصير و واقع گرا مطرح باشد، در خط جدا ساختن دين و حكومت القاء اين انديشه است كه به حكم الزامات زمانه، هر چند دين و مذهب در هر شكل و محتواى مفروضى، يك پديده ى «اجتماعى» است ولى پذيرش آن يك امر شخصى است.
به گمان من هر اندازه در توجيه اين نظر (كه زمينه هم پيدا كرده است) كوشش شود سودمند و بارآور است. در پايان اين مبحث، دريغ است كه از اشاره به نكته اى درگذرم و اين نكته كه خوشبختانه مردم ايران، خصوصاً از قرن ششم و هفتم هجرى (۱۲ و ۱۳ ميلادى) در مسير يك جهاد فرهنگى، به هدايت مردانى چون «سنائى» و «عطار» و عمدتاً «جلال الدين محمد- مولوى» بارِ انديشه اى را با خود كشيده اند كه حتى در صيقل زدن به افكار نسل حاضر نيز مى تواند، نقشى خلاق ايفاء كند. پيش از بسط اين نظر، ناگزير اضافه مى كنم كه مقصود آن نيست كه مشرب عرفانى اين بزرگان انديشه ساز (با ريشه هائى كه در ژرفاى تاريخ بسته است)، به كمال باب نيازهاى اين زمانه هم هست. قصد من اولاً ضرورت نگرش به ارزش هاى فرهنگى است كه در ساخت يك نظام برومند و مترقى، از توجه بدانها نبايد غفلت داشت و ثانياً در حوزه ى باورهاى دينى، تأكيد بر جوهره ى برداشت هاى آنان در عرصه ى «دين ورزى ها» است كه قريب هشت قرن پيش، با تهورى ستايش انگيز به شكستن يخ هاى عصبيت و زدودن زنگِ برودت هاى دينى قيام كردند و اَنگ خود را بر فرهنگ سلوك و روحيه ى توده ها نيز كوبيدند. من هر بار كه بر ميراث مولوى مرورى مى كنم، به ويژه آنجا كه به نقل او از زبان پر تشدّد خدا خطاب به پيامبر اولوالعزمش (موسى) مى رسم، بوى خوش نوجوئى و وارستگى را استشمام مى كنم. خدائى كه رسولش را به چالش گرفته است و به او نهيب مى زند كه: اى موسى! تو كه پيامبر من هستى و طبعاً بيش از ساير خلايق با خواست من آشنائى، چگونه به خود جواز دادى تا بنده ى مرا، تنها به آن «دليل» كه با زبان دلش با من به گفتگو نشسته و بر آداب تحميلى تو پشت كرده است، به زير شلاق گويا كفر شكن خود بگيرى؟
تو رسول منى، اما پيدا است كه هنوز نميدانى:
هر كسى را سيرتى بنهاده ايم
هر كسى را اصطلاحى داده ايم
هنديان را اصطلاح هند مَدح
سنديان را اصطلاح سند مَدح
من نكردم خلق تا سودى كنم
بلكه تا بر بندگان جودى كنم
ما برون را ننگريم و قال را
ما درون را بنگريم و حال را
چند از اين الفاظ و اضمار و مَجاز؟
سوز خواهم، سوز با آن سوز ساز
آرى من وقتى از زبان مولوى، با اينگونه تعبيرهاى خدايانه در قلمرو «دين ورزى» روبرو مى شوم كه در سرتاسر ۶ دفتر مثنوى به شيوه هاى جوراجور تكرار شده است به راز اين واقعيت پى مى برم كه چرا در جامعه ى ما در قياس با ساير جوامع اسلامى سموم تعصب كاهش داشته و زمينه هاى «تساهل» فراخ تر گشته است.
آنچه، بيش و پيش از هر معنائى، از داستان مولوى به ذهن خواننده منتقل مى شود، تأكيد او بر «شخصى بودن» تعلقات دينى است كه به گمان من همين خود يك دستمايه از ميراث فرهنگى است كه به سهم بزرگى مى تواند در شالوده ريزى بناى «حقوق بشريِ» فرداى ايران نقش داشته باشد، به خصوص كه ملت ما با تجربه ى سهمگين حكومت فاسد و زورگوى «مذهبى»، در اين رهگذار آمادگى بيشترى يافته است.
هر چند به تكرار است، بار ديگر مى گويم كه من خود از روزگارانى كه «خويشتن شناسى» را آغاز كرده ام، از پيچ و تاب هاى تعلقات جوراجور مذهبى گريخته و «جنگ هفتاد و دو ملت» را «افسانه اى» بيش نيافته ام، اما در همان حال هرگز قدمى هم به ضديت با باورهاى دينى اين و آن برنداشته ام، زيرا آموزگار تجربه به من آموخته است. كه پَرسِه زدن در اين راسته ها، جز شكست و انزوا و بيگانه شدن با دنياى مردمان ثمرى به بار نمى آورد.
دنياى مقبول ما، دنياى آزادانديشى است. دنياى حقوق بشرى است. دنياى جنگ هاى صليبى نيست.
ولتر با همه ى تعلقات مسيحى اش در رساله ى «آشتى و مسالمت»- كمتر از ۲۰سال پيش از انقلاب كبير فرانسه نوشته بود:
«همزيستى و مسالمت و عدم تعصب بايد يك فريضه ى انسانى تلقى شود. نبايد به ديگرى گفت: ايمان بياور به آنچه من ايمان دارم» و ادامه داده بود:
«براى توجيه اين كه مسيحيان بايد در كنار هم برادَروار زندگى كنند، نيازى به فصاحت كلام و هنرمندى نداريم و من از اين نيز پيشتر مى روم و مى گويم كه بايد به تمامى مردمى كه روى كره ى ارض زندگى مى كنند به نگاه برادرى بنگريم:
(برادر چينى من)، (برادر ترك من)، (برادر يهودى من)، (برادر سيامى من)، مگر ما مخلوق يك پروردگار نيستيم؟»
آنها كه خمير مايه ى تمدن امروزى را قوام آوردند، اينگونه فضيلت انسان بودن را، كشف كردند، نيامدند به بهانه ى ستيز با جبر و استبداد كليسائى، بناى ستيز تازه اى را شالوده بريزند و همانند مشتى «عالمِ نماى بى علم» ما بر سر دَرِ آن تابلوى «روشنگرى» و «روشنفكرى» نيز بكوبند، به عكس آمدند، در مزرع خاندان بشرى، بَذر همزيستى و مسالمت و سهل گيرى افشاندند و ريشه هاى بغض و كين را خشك كردند.
بارى مقابله با سيطره ى آخوند پر خواه و قدرت پرست، در ترازِ «دين ستيزى» و «دين زدائى» نيست، جهادى است براى رسيدن به مقصدى كه در آن، «دين» برحسب لازمه هاى زمان، مكان خود را پيدا كرده و «حكومت» مقام خود را جسته است. يك مشكل خاصه ما ساحل نشينان اين است كه كار «روشنگرى» به دست «بوق زنهائى» افتاده است كه سر و تهِ حتى بوق هاى خود را هم گم كرده و لب بر سر گشاد بوق ها نهاده اند. آنجا كه مى خواهند «اميدپرورى» كنند مردم را مژده از «رحمت واسعه ى» ديگران مى دهند و از خودباورى دور مى كنند و آنجا كه به اصطلاح به «روشنگرى» و پالايش وجدانها روى دارند، نسخه ى ستيزه گرى مى پيچند:
آن يكى در وقت استنجا بگفت
كه مرا با بوى جنت دار جُفت
گفت شخصى خوب وِرد آورده اى
ليك سوراخ دعا گم كرده اى

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •