جان من از خوشى كرانه گرفت،
صبحگاهان غم ِ شبانه گرفت.
دل ز ِ فرداى پاك اميد بُريد،
ره بر افسون ِ اين فسانه گرفت.
خاك خون گشت و خون شكوفه روح،
روح درباغ ِِ نام خانه گرفت.
خاكِ خون گشته شد مُكدّر ِ خاك،
عزّتِ نام را بهانه گرفت.
پا به شهوت شكسته داشت، به چشم
بار ِانديشه را به شانه گرفت.
عشق گنگِ يگانه بود، ولى
با سخن چهره دوگانه گرفت.
خون به انديشه گفت: «عشق منم!»
دل به شكّ شد، رهِ ميانه گرفت.
گاه لرزيد از نهيب زمان،
گاه در او تبِ زمانه گرفت.
گويم و مايه هيچ ساز ِ كسى
نتواند از اين ترانه گرفت.
عاقلان ِ زمانه، در سر ِ من
آتش ِ جهلتان زبانه گرفت.
تهران، ۱۳۵۳
در حاشيه اين غزل
انسان با بار انديشه اش انسان شده است. شايد بار انديشه همان چيزى باشد كه حافظ شيرازى از آن با عنوان «بار امانت» ياد مى كند: «آسمان بار امانت نتوانست كشيد، / قرعه فال (كار) به نام من ِ ديوانه زدند.» و گفته اند كه حافظ در اين بيت به آيه هفتاد و دو از سوره «احزاب» در قرآن اشاره دارد كه خدا مى گويد: «اِنّا عرضنا الامانه السّمواتِ و الارض ِ و الجِبال ِ فابين ان يحملنا و آشفقن مِنها و حملها الا ِنسان ُ اِنّهُ كان ظلوماً جهولا ً.» در قرآن مجيد، با تصحيح هفت نفر از علماى حوزه علميه قم، از انتشارات سازمان چاپ و انتشارات محمّد على علمى، اين آيه، لفظ به لفظ، چنين تعريف شده است: «به درستى كه ما عرض كرديم امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها، پس ابا نمودند كه بردارند آن را و ترسيدند از آن، و برداشتش انسان، به درستى كه او باشد ستمكارِ نادان.» و در ديوان حافظ، به كوشش سيّد صادق سجّادى و على بهراميان، كه «توضيح واژه ها و معناى ابيات» كار كاظم برگ نيسى است، در حاشيه اين بيت آمده است: «عارفان» امانت «را كنايه از» عشق «و گاه» معرفت «دانسته اند. به بيان ديگر عشق امانتى است كه خدا به انسان سپرده است تا به يارى آن حقيقت الهى را دريابد...»
مى بينيم كه خداى تعالى ابتدا، با وجود آگاهى از اينكه آسمان و زمين و كوهها مقام و قابليت برداشتن ِ بار امانت را ندارند، چون به آنها اين استعداد ذاتى را عطا نكرده است كه بارعشق را بردارند و «به يارى آن حقيقت الهى را دريابند» ، باز هم، به هر حال، برداشتن ِ اين بار را بر آنها عرضه مى كند، و آنها مى ترسند و از برداشتن آن ابا مى كنند. خداى تعالى در اين آيه برداشتن اين بار را، به دلايلى كه بر او روشن است، بر هيچ آفريده ديگرى، از گياهان و جانوران گرفته تا فرشتگان و ستارگان، عرضه نمى كند، امّا با وجود آگاهى از اينكه انسان ظلوم و جهول، يعنى بسيار ستكار و بسيار نادان است، بار امانت، بار عشق، يا وسيله دريافتن ِ حقيقت الهى، يعنى حقيقتِ خود را بر اين انسان ستمكار نادان عرضه مى كند و انسان اين امانت را مى پذيرد.
با در نظر گرفتن ِ اين حقيقت كه انسان، تا آنجايى كه ما انسانها مى دانيم، تنها آفريده خداست كه از عطيه «خرد» ، «عقل» ، يعنى «انديشيدن» برخوردار شده است، بديهى است كه جز او هيچ آفريده ديگرى تا به حال هرگز در پى آن نبوده است كه «حقيقت الهى» را دريابد. و باز بديهى است كه خداى تعالى هم، پيش از همه، مى دانست كه فقط همين آفريده ستمكار نادان، و در عين حال داراى عقل و قوّه استدلال، است كه شور دانستن دارد و مى تواند بار «عشق» يا چنانكه عارفان گفته اند، بار «معرفت» را بردارد و در همه عمر كوتاه خود باركش امانتِ آفريدگار خود باشد، چون با شناخت ِ خدا در واقع مى خواهد خود را بشناسد، و نيز چون اگر چنين نمى بود، حديث نبوى «من عرف ربّه، فقد عرف نفسه» ، به معنى «هركس خود را شناخت، خدا را شناخت» گفته نمى شد.
بنا بر اين، و به دليل اينكه نيت خدا از «عشق» در اصل همان «معرفت» بوده است، مى توانيم «بار امانت» را همان «معرفت» ، يا «شناخت» بگيريم كه عمل وصول به آن همان «انديشه» است. پس «بار انديشه» سنگين ترين بارها، دشوارترين مسئوليتهاست، كه هيچ آفريده ديگر خداى تعالى توان برداشتن و بردن آن را ندارد. امّا چرا من در غزل «بار انديشه» در بيت پنجم به مضمون «بار انديشه» پرداخته ام و غزل را با بيتى در كرانه گرفتن جان خود از خوشى، و غم شبانه گرفتن جان از صبحگاهان، شروع كرده ام؟ باز بايد برگردم به دوره اى كه سال ۱۳۵۳ يكى از سالهاى آن بود. در آن دوره شعر خلاصه مى شد در چند استعاره سمبوليك، و معروفترين آنها «شب» بود و «صبح» ، «سحر» ، «فردا» ، «زمستان» ، «بهار» ، و شب سياه بود، سنگين بود، خفه بود، و صبح ِ روشن بود، صبح ِ آرزو بود، صبح ِ اميد بود، و «فردا» همه چيزهاى خوب بود، و «اكنون» ، كه كسى لازم نبود از آن حرفى بزند، زيرِ آثار همه چيزهاى بد مانده بود و صدايش بريده بود، و در عين حال شاعران زندگى مى كردند، مى خوردند و مى نوشيدند و عشق مى ورزيدند، امّا مردم از آنها انتظارى نداشتند جز اينكه در آن جوّ خفقانى، در آن شب سرد سياه زمستانى، فقط نويد دميدن صبح روشن فردا را بدهند: «پايان شب سيه سپيد است» ، همان حرفى كه نظامى گنجه اى زده است. البتّه اين حرف را كه قرنها زبانزد فارسى زبانان بوده است، نظامى گنجه اى از قول پدر مجنون در پند دادن به پسرش، در داستان «ليلى و مجنون» زده است، و وقتى هم كه اين حرف را مى زد، فكر نمى كرد كه زمانى به صورتِ رمز اميدوارى به سرنگونى نظام استبداد و خفقان تبديل شود و در رديف «بزك نمير بهار مياد / كمبوزه با خيار مياد» قرار بگيرد. نظامى، يا پدر مجنون به مجنون گفته بود:
عشق ار زِ تو آتشى برافروخت،
دل سوخت تو را، مرا جگر سوخت.
نوميد مشو ز ِ چاره جستن،
كز دانه شگفت نيست رستن.
كارى كه نه زاو اميد دارى،
باشد سبب اميدوارى!
در نوميدى بسى اميد است،
پايان شب سيه سپيد است!
با دولتيان نشين و بر خيز،
ز اين بخت گريز پاى بگريز!
و البتّه نظامى، حكيم عارف، به اندازه حكمتى كه در اندرز دادن داشت، از هنر و مهارتى اعجاب انگيز در توصيف عشقبازى و، چنانكه در خسرو و شيرين و هفت پيكر مكرّراً مى بينيم، در شرح رمزى جزئياتِ هماغوشى برخوردار بود. براى نمونه مى توانيد فصلى از «خسرو و شيرين» را كه «زفاف خسرو و شيرين» نام دارد، بخوانيد. من فقط براى اينكه به خواندن اين فصل تشويقتان كنم، چند بيت آخر آن را، كه شير (خسرو) و گوزن ماده (شيرين)، همه مراحل بوس و گاز و غلت و واغلت و جست و واجست و غيره را طى كرده اند و به مرحله واپسين رسيده اند، در اينجا مى آورم:
شگرفى كرد و تا خازن خبر داشت،
به ياقوت از عقيقش مُهر برداشت!
برون برد از دل پُر درد او درد،
بر آورد از گل بى گردِ او گرد!
حصارى يافت سيمين قفل بر در،
چو آب زندگانى مُهر بر سر!
نه بانگ پاى مظلومان شنيده،
نه دست ظالمان بر آن رسيده!
خدنگ غنچه با پيكان شده جفت،
به پيكان لعل پيكانى همى سُفت!
مگر شه خضر بود و شب سياهى
كه در آبِ حيات افكند ماهى!
چو تخت پيل شد شه تخته عاج،
حساب عشق رست از تخت و از تاج!
به ضرب دوستى بر دست مى زد،
دبيرانه يكى در شصت مى زد!
نگويم بر نشانه تير مى شد،
رطب، بى استخوان، در شير مى شد!
شده چنبر ميانى بر ميانى،
رسيده زآن ميان جانى به جانى!
چكيده آبِ گل در سيمگون جام،
شكر بگداخته در مغز بادام!
صدف برشاخ مرجان مهد بسته،
به يكجا آب و آتش عهد بسته!
ز رنگ آميزى آن آتش و آب،
شبستان گشته پر شنگرف و سيماب!
شبانروزى به ترك خواب گفتند،
به مرواريد ها ياقوت سُفتند!
شبانروزى دگر خفتند مدهوش،
بنفشه در بر و نرگس در آغوش!
البتّه فهم بعضى از اين توصيفهاى استعارى دشوار است و «وحيد دستگردى» بسيارى از موارد دشوار را در پايين صفحه توضيح داده است. مثلاً در توضيح بيت «به ضرب دوستى بر دست مى زد / دبيرانه يكى در شصت مى زد» نوشته است: «ضرب يكى از چهار عمل اصلى علم حساب است. يعنى دست در عمل ضرب دوستى زده و مشغول گرديد، و دبيرانه (مثل حسابدارها) يكى (يك) را در شصت ضرب مى كرد. يكى دبيرانه شكل» الف «و شصت دبيرانه به صورت سر» عين «، و تناسب معلوم است...» اميدوارم كه تناسب معلوم شده باشد! آنها اى كه داستانهاى «حسين كرد شبسترى» ، «ملك جمشيد» و مانند اينها را خوانده باشند، به معنى اين بيت نظامى در بيتى مكرّر بر خورده اند كه در آن در برابر «الف» از «خانه كاف» ياد مى شود، نه از «سر عين» .
برگردم به همان «پايان شب سيه سپيد است» ، كه تقريباً مساوى است با «بزك نمير بهار مياد!» ، و بگويم كه در آن دوره كه سال ۱۳۵۳ يكى از سالهاى آن بود، استعاره هائى مثل شب و صبح چنان كاربرد عامّ پسند پيدا كرده بود كه نيما يوشيج را تا اندازه اى رنجانيده بود، چون او بيش از هر كس ديگر، مخصوصاً از شب و صبح به صورت استعاره سمبوليك استفاده كرده بود. در يكى از نامه هائى كه در «حرفهاى همسايه» به يك شاعر جوان فرضى مى نويسد، مى گويد: «در ضمن بعضى كارهاى بى ثمر، كلمات دريا و شب و صبح را، كه نشانه هاى خاصّ شعرهاى همسايه تان شناخته شده اند، بدون اينكه به وجودشان احتياج داشته باشيد، در قطعه شعر اخير خودتان جا داده ايد... سمبولها بايد تناسب قطع نشدنى و معيّن و حساب شده را با هدفهاى خود داشته باشند و مثلاً تناسب» صبح «به روز ِ بهتر و تناسب» دريا «به دل و» شب «به يك وضعيت تاريك و پوسيده...»
اين نامه كه در آن به سمبولهاى «شب» و «صبح» اشاره مى شود، تاريخ ندارد، امّا چون نامه هاى تاريخدار در «حرفهاى همسايه» از ۱۳۲۲ شروع مى شود و به ۱۳۳۴ختم مى شود، مى توانيم بگوييم كه اين نامه هم در يكى از اين سالها نوشته شده است، سالهايى كه اين سمبولها رواج فراوان داشت و كاربرد آنها در سالهاى بعد از كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به اوج رسيد. در يكى از همين سالها (۱۳۲۵) بود كه حتّى صادق هدايت هم كه از سياست بيزار بود، داستانى كوتاه از زبان دو كارگرنوشت كه تك گويى هر يك از آن دو با كلمه «فردا» ، با معنايى وسيعتر از معناى اصلى كلمه، تمام مى شود. هوشنگ ابتهاج (سايه) در شعرى با عنوان «اى فردا» مى گويد:
مى خوانم و مى ستايمت پر شور
اى پرده دلفريب رؤيا رنگ
مى بوسمت اى سپيده گلگون
ديرى ست كه من پى تو مى پويم...
... در سينه گرم توست، اى فردا
درمان اميدهاى غم فرسود
در دامن پاك توست، اى فردا
پايان شكنجه هاى خون آلود
اى فردا، اى اميد بى نيرنگ.
امّا اين طور كه از غزل «بار انديشه» پيداست، شاعر در آن دوره، كه سال ۱۳۵۳ يكى از سالهاى آن بود، دلش از اين «فرداى پاك» اميد بريده بود، و آن را «افسانه» مى ديد، و سرانجام راه را بر «افسون» آن بست، و با «انديشه» خود به آغاز هستى انسان برگشت و خاك را ديد كه در معجزه حيات به خون تبديل شده است، و دل را ديد كه با جوشش خون چشمه عشق شده است، و انديشه را ديد كه با وجود مايه گرفتن از دل، مايه دوگانگى انسان شده است، پاها بر خاك و چشمها به سوى آسمان، و غمگين شد از اين همه سرگردانى و درماندگى، و جانش صبحگاهان غم شبانه گرفت، چون مى دانست كه «انديشه» بالهايى دارد كه مى تواند انسان را به وراى عرش آگاهى بركشد و بعد او را به «بهشت گمشده» اش بر خاك برگرداند، امّا استبداد و خفقان موجب شده است كه اين بالها بخشكد و انديشه پهنه هاى بيكرانه پرواز را فراموش كند، و دل به اين زمزمه تلخ حقيرانه خوش دارد كه «پايان شب سيه سپيد است... بزك نمير بهار مياد!»
در پايان اين حاشيه بر مى گردم به همان «بار امانت» ، «بار معرفت» ، «بار شناخت» كه انسان در جهان جانوران با خوردن ميوه ممنوعه آگاهى، دانش يا شناخت، بار آن را به دوش گرفت و از بهشت جنگل بيرون آمد، و پاره اى از آغاز «سِفر پيدايش» از اسفار خمسه در «كتاب عهد عتيق» را مى آورم كه از زيباترين داستانهايى تمثيلى در سرگذشت انسان است:
«... و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند. و مار از همه حيوانات صحرا كه خداوند خدا ساخته بود، هوشيارتر بود و به زن گفت آيا خدا حقيقه ً گفته است كه از همه درختان باغ نخوريد؟ زن به مار گفت از ميوه درختان باغ مى خوريم، لكن از ميوه درختى كه در وسط باغ است، خدا گفت از آن مخوريد و آن را لمس مكنيد، مبادا بميريد. مار به زن گفت هر آينه نخواهيد مرد، بلكه خدا مى داند در روزى كه از آن بخوريد، چشمان شما باز شود و مانند خدا عارفِ نيك و بد خواهيد بود. و چون زن ديد كه آن درخت براى خوراك نيكوست و به نظر خوشنما و درختى دلپذير دانش افزا، پس از ميوه اش گرفته، بخورد و به شوهر خود نيز داد و او خورد. آنگاه چشمان هر دوى ايشان باز شد و فهميدند كه عريانند، پس برگهاى انجير به هم دوخته، سترها براى خويش ساختند...»
لندن، ۲۳ ژوئن ۲۰۰۶