Nimrooz
Vol. 18, No. 887, June 21, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۷ - چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۵
شهرآشوب
مرا بگذار و بگذر
پژمان بختيارى
جوانى برباد رفته
نظام وفا
سخت جانى
هوشنگ ابتهاج (سايه)
نياز و ناز
احمد شهنا
شكوه از بخت
فرخى يزدى
معشوق وفادار
پژمان بختيارى
استخوان هاى من ديوانه...!
سعدى شيرازى
تماشاگاه عالم
ميرزا كوچك وصال شيرازى
سراى دوست
جنتى جزى (گزى) اصفهانى
قناعت
محمد زهرى
يگانه عشق
قصاب كاشانى
لرزد و ريزد

شهرآشوب
مرا بگذار و بگذر
من بار سنگينم، مرا بگذار و بگذر
نيكم، بدم، اينم مرا بگذار و بگذر
دانم زمسكينان بتا بى چهره از ناز
انگار مسكينم، مرا بگذار و بگذر
بر مرگ خودسوزى عبث ميگريى اى شمع
منشين ببالينم، مرا بگذار و بگذر
دردم نمى داند كسى بگذار تا مرگ
كوشد به تسكينم، مرا بگذار و بگذر
در ديده رؤياى عدم سنگين نشسته
در خواب شيرينم، مرا بگذار و بگذر
آئينه دل تيره از زنگار غم هاست
بيرنگ و رنگينم، مرا بگذار و بگذر
بگذار زنجيرم كشد دژخيم ايام
در خورد نفرينم، مرا بگذار و بگذر
بگذار جز كابوس ناكامى نبيند
چشم جهان بينم، مرا بگذار و بگذر
بگذار تا در ماتم ويرانى خويش
چون جغد بنشينم، مرا بگذار و بگذر

پژمان بختيارى
جوانى برباد رفته
ديدم به دست باد گلى نوشكفته را
گفتم ببين جوانى بر باد رفته را
گل گفت: غم مخور كه مكدر نمى كند
دست زمانه روح به پاكى شكفته را
خوشتر كه در غبار فراموشى افكند
اميدهاى آتيه، غم هاى رفته را
رنگى زعشق و سينه ما ديد آن كه ديد
در شام تيره جلوه ماه دو هفته را
ما را دلى است بر كف و خوبان نمى كشند
در گوش عشق، گوهر از اشك سفته را
تا آتشم به خرمن هستى نيفكند
در ديده افكنم دل آتش گرفته را
تاريخ زندگانى من غير شكوه نيست
خوشتر كه ناشنيده گذارم نگفته را
در شعر نام خود نبرم تا برون برم
از ياد روزگار حديث شنفته را

نظام وفا
سخت جانى
خوشا نو بهاران و فصل جوانى
كه بگذشت با دوستان زندگانى
خوشا بر تو اى شاخه گل كه دادى
بهر نو بهارى نشاط جوانى
دل و عشق من مرد و من زنده هستم
شگفت آيدم زينهمه سخت جانى
به من اى اجل مژده مرگ من ده
كه تا جان خود را دهم مژدگانى
يكى پرسد آخر زنامهربانان
كه بهتر چه ديديد از مهربانى
به جان تو هرگز به يك رنجش دل
نيرزد همه تاج و تخت كيانى
(نظاما) دمى با خوشى زيستن به
كه با ناخوشى زندگى، جاودانى

هوشنگ ابتهاج (سايه)
نياز و ناز
موج رقص انگيز پيراهن چو لغزد بر تنش
جان به رقص آيد مرا از لغزش پيراهنش
حلقه گيسو بگرد گردنش حسرت نماست
اى دريغا گر رسيدى دست من بر گردنش
هر دمم پيش آيد و با صد زبان خواند به چشم
وين چنين بگريزد و پرهيز باشد از منش
ميتراود بوى جان امروز از طرف چمن
بوسه اى دادى مگر اى باد گلبو بر تنش
همره دل در پى اش افتان و خيزان مى روم
وه كه گر روزى به چنگ من درافتد دامنش
در سراپاى وجودش هيچ نقصانى نبود
گر نبودى اين همه نامهربانى كردنش
(سايه) كى باشد شبى كان رشك ماه و آفتاب
در شبستان تو تابد شمع روى روشنش

احمد شهنا
شكوه از بخت
مبين زخنده رخ از گل شكفته تر دارم
چو لاله خنده به لب داغ بر جگر دارم
شود چو دوزخ سوزنده صد بهشت برين
زآتشى كه در اين قلب پر شرر دارم
زدشمنان همه نالند و من كه را گويم؟
زدست دوست شب و روز ديده تر دارم
خداى را به كه گويم؟ كه خصم جان من است
كسى كه از دل و جانش عزيزتر دارم
نه طاقتى كه تحمل كنم جفايش را
نه آن دلى كه دل از او به قهر بردارم
مرا از آن مه نامهربان شكايت نيست
زبخت خويش بود شكوه  اى اگر دارم

فرخى يزدى
معشوق وفادار
دوش يارم زد چو بر زلف پريشان شانه را
مو به مو بگذاشت زير بار دلها شانه را
نيست عاقل را خبر از عالم ديوانگى
گر زنادانى ملامت مى كند ديوانه را
در عزاى عاشق خود شمع سوزد تا بحشر
خوب معشوق وفادارى بود پروانه را
جز دل سوراخ سوراخش نبود از دست شيخ
دانه دانه چون شمردم سبحه صد دانه را

پژمان بختيارى
استخوان هاى من ديوانه...!
اى كه بر تربت من مى گذرى
بى نيازانه بدان مى نگرى
هيچ دانى كه نهفته است اينجا؟
كيست اين خسته و خفته است اينجا
يك جهان قصه پر سوز اينجاست
شاعرى شوم و سيه روز اينجاست
قدرى آهسته برو پژمان است
كه در اين گور سيه پنهان است
آه و اشكش همه شب بوده نديم
شمع هستيش هواخواه نسيم
بارها خسته و فرسوده شده است
تا كه اين مرتبه آسوده شده است
تازه چندى است كه خوابش برده است
بگذاريد بخوابد، مرده است
آه اى چرخ ستمكاره زشت
خون من چون كه شود خاك آغشت
مى كشى دست دگر از سر من
يا بود نوبت خاكستر من
استخوان هاى من ديوانه
هست آسوده به مدفن يا نه؟

سعدى شيرازى
تماشاگاه عالم
سرو سيمينا به صحرا مى روى
نيك بد عهدى كه بى ما مى روى
روى پنهان دارد از مردم پرى
تو پرى روى آشكارا مى روى
اى تماشاگاه عالم روى تو
تو كجا بهر تماشا مى روى؟
مى نوازى بنده را يا مى كشى؟
مى نشينى يك نفس يا مى روى؟
ما خود اندر قيد فرمان توايم
تا كجا ديگر به يغما مى روى
شهر شيرازت مسخر شد به حكم
شهر بگرفتى به صحرا مى روى
گر قدم بر چشم من خواهى نهاد
ديده در ره مى نهم تا ميروى
ما به دشنام از تو راضى گشته ايم
و زدعاى ما به سودا مى روى
گرچه آرام دل از ما مى رود
همچنين مى رو كه زيبا ميروى
ديده سعدى و دل همراه تست
تا نپندارى كه تنها مى روى

ميرزا كوچك وصال شيرازى
سراى دوست
مرا از مهر كن دستى به گردن
گناهى گر بود در گردن من
به اين خال و به اين عارض كه دارى
سپندى خيز و در آتش بيفكن
به سوزن رشته اى كردم ندانم
كه چاك دل بدوزم يا كه دامن
دل از دلدار نسپارم به اغيار
سراى دوست نگذارم به دشمن
مجو از ما نشان آنجا كه يار است
كه وصل دوستان برق است و خرمن
خيالش در دل صد چاكم آمد
بدانسان كآفتاب از راه روزن
دلم شهباز قدسى آشيان بود
دريغا شد فراموشش نشيمن
دريغ اين پير دانشمند افتاد
به دست كودك كوى و برزن
(وصال) اين نكته سنجى از كه آموخت؟
كه خاموشند از او مرغان گلشن

جنتى جزى (گزى) اصفهانى
قناعت
شبى بازى به بازى گفت در دشت
كه تا كى كوه و صحرا مى توان گشت
بيا تا سوى شهر آريم پرواز
كه با شهزادگان باشيم دمساز
به شبها شمع كافورى فروزيم
به روزان باشهان اسفند سوزيم
گهى باشيم انيس بزم شاهان
گهى هم صحبت زرين كلاهان
جوابش داد آن باز نكو راى
كه اى نادان دون همت سراپاى
تمام عمر اگر در كوهساران
جفاى برف بينى، جور باران
شوى در هر نفس صدگونه خوارى
زچنگال عقابان شكارى
بسى بهتر كه در تخت زر اندود
دمى محكوم حكمى بايدت بود
قناعت (جنتى) با تلخ و با شور
به از نوش عسل با نيش زنبور

محمد زهرى
يگانه عشق
كامى نديده ايم و دل از دست داده ايم
گمراه، سر به سينه صحرا نهاده ايم
ما آن يگانه ايم كه در پاى آشنا
دل را شكسته ايم و به غيرى نداده ايم
چون گوهرى رميده، به درگاه ساحلى
در حسرت نوازش دستى فتاده ايم
محروم از نياز رفيقان شب نشين
چون شمع مرده اى، به مزارى ستاده ايم
در انتظار گرمى اندام همدمى
آغوش را به عجز و تمنا گشاده ايم
روى وفا به سوى دل ما نمى كنى
انگار پيش مى زده اى جام باده اى

قصاب كاشانى
لرزد و ريزد
به هر نفس دلم از داغ يار لرزد و ريزد
چو برگ گل كه زباد بهار لرزد و ريزد
بيا كه بى گل روى تو اشكم از سر مژگان
چو شبنمى است كه از نوك خار لرزد و ريزد
بهم رسان ثمرى زين چمن كه شاهد دنيا
شكوفه ايست كه از شاخسار لرزد و ريزد
زآب ديده براهت هميشه كاسه چشمم
چو جام پر به كف رعشه دار لرزد و ريزد
برون خرام كه وقتست لاله هاى چمن را
زشوق روى تو رنگ از عذار لرزد و ريزد
بس است اين همه (قصاب) آبروى تو ديگر
در اين زمانه بى اعتبار لرزد و ريزد

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   اقتصادى   • 
•   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •