Nimrooz
Vol. 18, No. 887, June 21, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۷ - چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۵
راهيانِ چپ!
*درباره جنبش چپ در ايران و به ويژه حوزه روشنفكرى آن تا به حال بسيار گفته و نوشته اند. هواداران، بى آن كه كژانديشى ها و خطاكارى هاى آن را ببينند، يكسره قلم و زبان در مدح و ستايش آن گشوده اند و مخالفان، در برابر، بر همه دستاوردهاى آن، دشمنانه و گاه حتى كينه توزانه نگريسته اند. روشن است كه اينگونه، سپيد يا سياه ديدنِ مطلق، ما را به واقعيت نمى رساند. يك روى واقعيت اين است كه جنبش چپ اگر نه پديد آورنده، دست كم رواج دهنده تفكر مدرن سياسى و فرهنگى در ايران بوده است. چيزى كه جامعه روشنفكرى را از حالت ايستاى بومى وار به درآورده و با بخشى از دستاوردهاى انديشه و فرهنگ جهانى آشنا ساخته است.
-روى ديگر واقعيت، ولى، اين است كه جنبشى كه خود را منادى آزادى انسان جلوه مى داد، با پيروى كوركورانه از «جزم» هاى آرمانى، درهاى آزادى تفكر را به روى خود بست و تبديل به شاگردى شد كه آنچه استاد ازل گفته بود، بازمى گفت.
-بررسى نقش آفرينى هاى سازمان هاى چپ، در جريان ها و رويدادهاى ملى-سياسى، كار بازتاب ما نيست. تنها مى توان گفت كه همين نقش هاى منفى و تعيين كننده آينده ايران، بوده كه بر محاسن و ارزش هاى فرهنگى جنبش سايه انداخته و بهانه اى مستمر براى يكسونگرى به دست مخالفان كينه توز آن داده است.
-در دو سه دهه گذشته شمارى از روشنفكران حزب توده،- برجسته ترين نماينده جنبش چپ- درست به همين دلائل از آن بريده اند و خاطراتى در اين باره نيز اين جا و آنجا انتشار داده اند. از زبان آنها كه هنوز مانده اند، گاه زمزمه هائى در انتقاد از روش هاى سياسى و فرهنگى حزب به گوش مى رسد. كتاب «راهيان خطر» كه اينك پيش روى ماست حرف هائى از يكى از پيروان شناخته شده حزب را بازمى تاباند كه از حد زمزمه فراتر مى رود.
«راهيان خطر» در واقع مقالات پراكنده اى است كه «باقر مؤمنى» نويسنده و پژوهشگر مقيم فرانسه، از مهرماه ۱۳۴۷ تا ارديبهشت ماه ،۱۳۷۹ در جاهاى مختلف انتشار داده و اينك آنها را با مقدمه و مؤخره اى در كنار هم گرد آورده است. نويسنده به گوشه و كنار زندگى سياسى و فرهنگى هفت تن از راهيان برجسته جنبش چپ پرداخته كه اهل خطر كردن بوده اند و سرانجام نيز جان خود را بر سر آرمان نهاده اند.
-مؤمنى در ديباچه كتاب مى نويسد كه او نيز با انتشار اين مقالات در زمان خود، «خطر» كرده است. «دوستان به قهر و اعتراض» گفته اند: «اين چه نحوه يادآورى از جان باختگان راه آرمان هاى شريف بشرى است؟» از سوى ديگر «دشمنان، شاد و بشكن زن» گفته اند ما نيز همين ها را مى گفتيم «كه تو اينك شرمگينانه به گوشه هائى از آن اعتراف مى كنى!» انتشار مجدد و تازه اين مقالات كمابيش قديمى، نشان مى دهد كه نويسنده همچنان بر نظرات و انتقادهاى تند و تيز خود پاى مى فشارد. البته بى آن كه از آرمان خود دست برداشته باشد. در متن پيوستى كه در پايان كتاب آمده به صراحت مى گويد، «حزب توده ايران كه من پرورش خود و يك نسل ماركسيست ايران را مديون آن مى دانم، ۳۰ سال است كه مرده است.» (پيوست، تاريخ ۱۳۶۴ را دارد). با اين همه در چند جمله پايانى پيوست مى افزايد: «ما دانسته رفته ايم، دانسته مى رويم و راه را هم ادامه مى دهيم!»
-بارى در «راهيان خطر» با چهره هائى از جنبش چپ آشنا مى شويم كه اگر چه هر كدام «سرشتى» ديگر داشته اند اما دو چيز در زندگى آنان مشترك بوده است: «خطر كردن» و «مرگ غم انگيزى كه بيشتر به تراژدى» مى ماند. آنها براى دستيابى به آرمانى دست نيافتنى خطر كرده اند ولى با اين همه «تيرهاى ملامت و طنز يا طعنى و امن» به سوى شان پرتاب شده است!
*در صدر «راهيان خطر»، با دكتر تقى ارانى روبرو مى شويم. تنها كسى كه ستايش مطلق و بدون خرده گيرى نويسنده را به دست مى آورد. او «مرد دانش» بود. «دكتراى شيمى داشت ولى ادبيات هم درس مى داد.» فيلسوف مادى و هوادار منطق ديالكتيك بود و با «تعمق و تسلط فراوان مسائل تاريخ و فلسفه» جامعه خويش را- بررسى و تحليل مى كرد. با اين همه او يك «دانشمنده برج عاج» نبود. اهل عمل بود و در مبارزات آزاديخواهانه شركت مى كرد. به همين سبب نيز به زندان افتاد. در زندان بيشتر از جانب «رفقا» شكنجه مى ديد كه او را متهم كرده بودند كه «سازمان را لو داده و به همه خيانت كرده است.» به گفته مؤمنى بعدها در جريان «پرونده خوانى» در محاكمه ۵۳ نفر، معلوم شد كه، لو دادن سازمان كار «عبدالصمد كامبخش» بوده و ايادى او «بارتهمتش را به دوش» ارانى افكنده اند!
«بزرگ علوى» مى گويد: «برفراز سر پنجاه و سه نفر، قدرت، پشتكار، دلاورى و بى باكى دكتر ارانى پرپر مى زد... او بود كه به همه ما درس مبارزه داد... و همه ما را تقويت مى كرد...» ارانى را در زندان به سلولى آلوده به «تيفوس» بردند و در ۳۷ سالگى به كام مرگ فرستادند.
*دو تن ديگر از «راهيان خطر» بيشتر سياست پيشه بوده اند تا اهل فرهنگ ولى نويسنده اشاراتى به آگاهى هاى فرهنگى آنها نيز دارد. يكى مهندس على عُلُوى است كه آلمانى و روسى مى دانسته و رمان هاى بسيار به اين دو زبان خوانده بوده و نويسنده در زندان از او زبان روسى ياد مى گرفته است. از آن گذشته با موسيقى كلاسيك آشنا بوده است. نويسنده عُلُوّى را نيز از منتقدان جدى و صادق حزب به شمار مى آورد. او از جمله گفته است: «نسل آينده به ما به صورت جِنده نگاه مى كند و تُف به صورت ما مى اندازد!» عُلُوّى در خرداد ماه سال ،۱۳۳۸ به پايان دردناك زندگى خود رسيد و تيرباران شد.

مرد تنها!
*يكى ديگر از راهيان بيشتر اهل سياست، «رضا رادمنش» است كه نويسنده با او ديدارها و گفتگوهاى دوستانه بسيار داشته است. رادمنش كار مبارزه را از نهضت جنگل شروع كرده و پس از شكست نهضت، با استفاده از بورس دولتى براى ادامه تحصيلات راهى فرانسه شده و دكتراى خود را در رشته فيزيك گرفته است! در سال ۱۳۱۶ به زندان افتاده و سه چهار سال بعد پس از آزادى، به استادى دانشگاه و حتى به نمايندگى مجلس دست يافته است. در حزب از رهبرى سازمان جوانان تا مقام دبيركلى بالا آمده و بعد با توطئه گروهى از «رفقا»، اين مقام را از دست داده است.
مؤمنى، رادمنش را مردى «پركار، فداكار، متواضع، محكم، با دانش و دموكرات، توصيف مى كند و در مقايسه با او پنبه «احساس طبرى» را مى زند. «من با طبرى هم نزديك شده بودم و او «بارها مرا مورد مهر و تحسين هاى اغراق آميز قرار داده بود. اما مطلقاً مرا جلب نكرد.» او مردى بود «سطحى، متظاهر، پر مدعا، بسيار ضعيف و جبون، محافظه كار و بى اخلاق»!
-مؤمنى دو سه بار در لايپزيك و پاريس و تهران، با «رادمنش» ديدار داشته و با او درباره حزب و رفقاى حزبى گفتگو كرده است. رفقائى كه با او «دشمن خونى» بودند. از «طبرى» و از «مفلوكى و خِباثتش» چندين بار سخن به ميان آمده، همينطور از «كامبخش» و دست پرورده هاى او از قبيل «كيانورى». وقتى رادمنش را «از دبيركلى بركنار كرده بودند، كيانورى از ذوق و بى اختيار به هوا پريده و دست هايش را به هم كوفته و گفته بود كه سى سال بود كه آرزوى چنين روزى را داشتم!»
رادمنش پس از انقلاب اسلامى، چون بسيارى از شيفتگان انقلابى ديگر به ايران رفته تا شايد در دانشگاه به كار بپردازد ولى خيلى زود فهميده كه انقلاب اسلامى است و جاى چانه زدن ندارد!
-«روزنامه مردم را هر روز از سر تا ته مى خواند و حرص مى خورد. (مى گفت) نگاه كن از هفت عنوان صفحه اول پنج تاى آن نقل قولى از خمينى و خامنه اى و خلخالى و رفسنجانى است»! و «روز ديگر مى گفت انگار اين روزنامه در ايران چاپ نمى شود، همه اش شوروى شوروى» مى گويند. شده اند وكيل مدافع شوروى.... همه اين حرف ها را با داد و فرياد و لرزش هاى عصبى به زبان مى آورد.»
مؤمنى مى گويد: «وقتى تنها بوديم، چيزى نبود كه نگويد راجع به حزب، راجع به جمهورى اسلامى... مى گفتم چرا اينها را نمى نويسى يا نمى گوئى براى مردم، براى حزبى هاى قديمى....» و او معتقد بود كه «اينها كاره اى نيستند. وقتى به خارج رفتم همه را به رفقاى شوروى مى نويسم. اينجا فايده اى ندارد!...» مى بينيد كه وابستگى اعتقادى به شوروى تا كجا بوده است؟
كسى كه از «شوروى شوروى گفتن» روزنامه مردم، عصبى مى شود، نوبت به خودش كه مى رسد مى خواهد به همان شوروى پناه ببرد!
-به گفته مؤمنى، «مرد تنها»ى حزب سرانجام قربانى سياست هاى حزبى شد. «رفيقان در پلنوم شان به او اهانت كردند، چرا كه از نقش منفى مذهب در سياست» سخن گفته بود.» در جريان قربانى شدن رادمنش، علاوه بر كيانورى، پاى «على خاورى» نيز به ميان مى آيد، «مردى عامى و مذهبى.... كه از انديكاتورنويسى شعبه كا.گ.ب. در تاجيكستان به دبيركلى حزب رسيده است.» رفقا او را در پلنوم «هو» كردند... و زير فشارهاى عصبى به بيمارستان فرستادند... هنوز از آنجا خارج نشده... چنان جار و جنجالى در اطرافش به راه انداختند كه خون در مغزش از جريان بازماند.»
*

انتقاد از «چشم هايش»
*در ميان «راهيان خطر»، بعد نوبت به «بزرگ علوى» مى رسد كه گمان مى كنيم از همه كم تر، او خطر كرده است! نويسنده با آقابزرگ نيز آشنائى و دوستى دراز پائى داشته كه از كافه فردوسى دوره هدايت آغاز شده است. در يادمانده هاى او درباره علوى، طبعاً بيشتر به حوزه هنر و ادبيات مربوط مى شود. در حوزه سياست رفقا موى دماغ او نيز مى شدند و زير فشارش قرار مى دادند. رادمنش حامى او بود و اگر او نمى بود «حزبى ها بيچاره اش مى كردند.»
-علوى حتى به خاطر مسافرت هايش به خارج از آلمان شرقى زير فشار قرار مى گرفت. او را سرانجام به عنوان مصاحبه «غير مسئولانه»، با بى بى سى، رسماً از حزب اخراجش كردند.» پس از مرگ رادمنش هم، علوى در نامه اى به نويسنده نوشته كه «چقدر بى كس» شده است.
-رمان معروف «چشم هايش» كه منتشر شده باز زبان انتقاد بعضى از رفقا را باز كرده است. «اذهان انقلابى خامى كه با «مادر» و «چگونه فولاد آبديده شد» به صورت يك بعدى پرورش يافته بود، تاب آن را نداشت كه حضور يك زن از طبقات مرفه را با چهره اى معصوم.... در كنار يك چهره هنرمند انقلابى ببيند»! اگر چه آقابزرگ زمانى گفته بود كه قهرمان چشم هايش يك كمى به خود او شباهت دارد! على مستوفى (احمد صادق) نظر مى داد كه «علوى معجونى از كمال الملك و ارانى و صادق هدايت درست كرده و از آن يك قهرمان حزبى ساخته است!»
-آقابزرگ چه در گفتگوها و چه در نامه هائى كه براى مؤمنى فرستاده درباره «بعضى از رويدادهاى سياسى و فرهنگى نظراتى عرضه كرده كه كمابيش تازگى دارد. از جمله گروه پنجاه و سه نفر را «جمعى جوان بى تجربه» توصيف كرده كه «چند تا چند تا با هم درباره امور كشورشان نشسته و گپ مى زدند. رئيس شهربانى وقت» براى ترساندن رضاخان قزاق بيلمز آنها را حبس كرده و از آنها هيولائى ساخته كه هيچ پُخى نبوده اند. حالا يكى بيشتر سخت جانى كرد يكى كم تر، چه اهميتى دارد؟!» اين اظهارنظر كسى است كه خودش از اعضاى گروه ۵۳نفربوده و كتابى به همين نام نيز انتشار داده است!
آقابزرگ از سال ها پيش از انقلاب، در اشتياق بازگشت به وطن مى سوخت. در ايران نيز كسانى بودند كه مى خواستند زمينه بازگشت او را فراهم آورند، از جمله پرويز ناتل خانلرى و احسان نراقى ولى هميشه مى ترسيده كه بخواهند او را هم «پشت راديو ببرند». صبر و شكيبائى طولانى شد ولى سرانجام با برپائى انقلاب اسلامى به ثمر نشست. به ايران بازگشت ولى چون بسيارى از بازگشتگان مشتاق، از گرد راه نرسيده پشيمان شد. «زندگى مطمئن در آلمان را نمى شد به آسانى با زندگى بى چشم انداز در ايران عوض كرد!» علوى به موقع از وطن بازمى گردد و با همه محبتى كه از دوستان در ايران ديده بود، شگفت زده مى شود كه چرا ديگر كسى از او سراغى نمى گيرد.
-«زمان شاه اقلاً يكى دو نفر جرأت مى كردند و نامه اى مى نوشتند!» و بعد ياد دوستانى مى افتد كه به زندان افتاده اند: «اين چه زندانى است كه هيچ خبرى از لاى ديوارهاى آن به خارج نشت نمى كند...»؟
مؤمنى مى گويد آقابزرگ «در مورد سياست نم پس نمى داد». نه آن كه دغدغه ايران را نداشته باشد. «در جمع» ولى «حاضر نبود در مورد مسائل و حوادث سياسى اظهارنظر كند.» در اين صورت دشوار است كه او را نيز بتوان جزو «راهيان خطر» به شمار آورد. پس از بازگشت از ايران با آن كه در نامه مفصلى براى مؤمنى، از پيشرفت هائى چشمگير در ايران اسلامى ياد مى كند. از جمله مثلاً اين كه در راه ميان كازرون و شيراز، چراغ برق ديده است و يا ديده است كه فرزندان عشاير به دانشگاه مى روند... باز در پايان نامه تأكيد مى كند كه «اينها را براى تو نوشته ام نه براى همه!» شايد به اين دليل كه در متن نامه گله كرده است كه كارمند دولت با ماهى هفت هزار تومان حقوق، چگونه مى تواند خانه اى به بهاى دست كم بيست هزار تومان اجاره كند؟»

... و موريانه!
*آقابزرگ، رمان «موريانه» را در سال ۱۳۶۷ به ايران فرستاد كه پس از پنج سال، در سال ۱۳۷۲ اجازه انتشار پيدا كرد ولى برخلاف انتظار او كه گمان مى كرد، چون توپ صدا خواهد كرد، خيلى با استقبال اهل ادبيات روبرو نشد. ناقدى حتى درباره اش نوشت «بزرگ علوى را موريانه خورده است!» به گفته مؤمنى، آقابزرگ خيلى پيش از انتشار موريانه، خود گفته بود: «اگر به اختيار من بود كتاب را مى سوزاندم و از نو طرحى درمى انداختم» و افزوده بود كه «در تبعيد، دور از ارتباط ملموس با مردم نمى توان به عمق غم و شادى، رنج ها، لذت ها، آرزوها و شكست هاى هموطنان پى برد.»
با اين همه وقتى نظر منفى ناقدان را شنيده، همان حرفى را زده كه تكيه كلام «هدايت» بوده است: «به يِه وَرِش»!
-وحدت دو آلمان، براى همه به ويژه براى مهاجران، تنگناهاى شديد مالى به وجود آورد. علوى فشار ناشى از اين تنگناها را در نامه اى كه براى مؤمنى فرستاده بازتابانده است.
-«مزد بازنشستگى مرا ۷۰۰مارك كم كرده اند و اجاره خانه را هشت برابر افزوده اند. حالا از بازنشستگى زنم نيز ۱۶۰ مارك كم كرده اند. بايد سر پيرى معركه گيرى كنم!
-هر جا كه مى روم، روضه خوانى و هر روضه را چند بار بازگو مى كنم. به هر جا گفته ام كه هر جا مرا دعوت مى كنند بايد علاوه بر خرج سفر و اقامت مبلغى هم نقد به من بدهند.... تا سر و ته زندگى را به هم وصل كنم...»
آقابزرگ تنها كارى كه توانست بكند، فروش كتابخانه اش بود به بهاى ۱۵هزار مارك. پس از آن هم خود را بازنشسته كرد: «بنده ديگر چيزنويسى را طلاق داده ام يا بهتر بگويم چيزنويسى مرا طلاق داده است!»
آقابزرگ برخلاف راهيان ديگر وادى خطر، سرانجام غم انگيزى نيز پيدا نكرد. جدا از دشوارى هاى همگانى زندگى در غربت، در جمع، خوش و موفق زيست و آسوده و آرام به خواب رفت.
مؤمنى مى گويد براى آخرين بار او را در گورستان مسلمانان در برلين ديدار كرده است. «در صندوقى چوبين مردى رنگ پريده دراز كشيده بود.. مى گفتند آقابزرگ است اما كمترين شباهتى به او نداشت.
*
... او آقابزرگ من نبود...»! (با راهيان ديگر در هفته آينده ديدار مى كنيم.)

*راهيان خطر، باقر مؤمنى، انتشارات خاوران، پاريس، بهار ۱۳۸۵.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   اقتصادى   • 
•   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •