Nimrooz
Vol. 18, No. 886, June 16, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۶ - جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۸۵
ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
رمان تاريخى
شاهزاده خانم محكوم
نويسنده (بانو داريا اليويه)
نوشته: م.مؤدب پور
گندم

ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
رمان تاريخى
شاهزاده خانم محكوم
نويسنده (بانو داريا اليويه)
فصل پنجم
مراجعت از ويلا به مسكو
در موقع مراجعت به شهر، واقعيات مادى زندگى كه در آن (ويلا) فراموش شده بود به نظر (پولين) رسيد و به دوست خود گفت تو ميدانى كه من بعد از اين، نه مى توانم به خياطخانه اى كه در آن كار مى كردم مراجعت كنم و نه در خانه اى كه قبل از رفتن به ييلاق در آن سكونت داشتم منزل نمايم.
(آنن كو) گفت همانطور كه من به تو گفتم ما هرگز از يكديگر جدا نخواهيم شد و در يك منزل كه من اجاره مى نمايم سكونت خواهيم كرد و همين كه در منزل جديد جا گرفتيم من به ملاقات مادرم مى روم و جدى با وى مذاكره مى نمايم.
روز بعد از ورود به مسكو (آنن كو) با اميدوارى به ملاقات مادرش رفت.
(پولين) گفته بود كه يك نامه يك پيام بى روح است ولى اگر انسان ديگرى را ملاقات نمايد، هنگام برخورد با او، به مناسبت تبادل احساسات، مى تواند او را به رقت درآورد و وادارش كند كه نظريه وى را بپذيرد.
ولى به محض اين كه پسر، مقابل مادر قرار گرفت طورى مادر با خشونت و برودت او را پذيرفت كه (آنن كو) فهميد محال است كه مادرش موافقت نمايد كه (پولين) زوجه شرعى او شود. مادر، قبل از احوالپرسى، اولين چيزى كه از پسر پرسيد اين بود كه آيا اين زن را رها كردى يا نه؟
و وقتى پسر سكوت نمود خشم وى به غليان درآمد و گفت تو خجالت نمى كشى كه يك زن مجهول الهويه و ماجراجو را كه معلوم نيست در فرانسه در كدام خانه عمومى به سر مى برده، مى خواهى وارد خانواده ما... خانواده پدرت، و من، بنمائى؟
چگونه تو بر خود هموار مى نمائى كه اين زن عروس من باشد و من با او، مثل زنى كه همسر پسر من است، رفتار نمايم.
خوشبختانه، اگر تو ديوانه شده اى من عاقل هستم و زير بار اين ازدواج كه جز ننگ، ثمرى ندارد نخواهم رفت و به تو اخطار مى كنم كه ديگر حق ندارى مرا ملاقت نمائى مگر هنگامى كه اين زن را رها كرده باشى و من اگر تمام هستى خود را به دست خويش آتش بزنم. نخواهم گذاشت كه تو، در صورت ازدواج با اين زن از ميراث من بهره مند شوى.
(آنن كو) وقتى از منزل مادر مراجعت كرد تصميم گرفت كه اين موضوع را به دوست خود نگويد ولى (پولين) به محض اين كه نظر به صورت (آنن كو) انداخت فهميد كه وى با نتيجه منفى از منزل مادر مراجعت كرده است.
از آن پس، (پولين) مى كوشيد كه اوقات خود را با خانه دارى بگذراند و از منزل بيرون نمى رفت چون مى ترسيد كه دوستان سابق و بخصوص كارگران خياطخانه را ببيند و آنها نظرهاى آميخته به تحقير به طرف او بيندازند يا اين كه زبان به مذمت بگشايند.
حتى نزد دوست خود دوشيزه (كامى) كه گفتيم آموزگار بود نرفت. ولى مى دانست كه در مسكو، همه از مراجعت (آنن كو) و او، مطلع هستند زيرا اگر هيچكس اين خبر را منتشر نمى كرد مادر (آنن كو) براى تحقير و تخفيف (پولين) اين خبر را منتشر مى نمود تا اين كه همه را عليه دختر فرانسوى برانگيزد و همانطور كه در هندوستان طايفه ناپاكان را از جامعه ميرانند و كسى با آنها معاشرت نمى كند همه (پولين) را از خويش برانند و او را به مجالس خود دعوت نكنند و دعوت هاى وى را نپذيرند.
در شب ۲۷ نوامبر ۱۸۲۵ (همان سال) پولين يك مرتبه ديگر به دوست خود گفت كه نزد مادرش برود و در خصوص ازدواج آنها مذاكره كند.
علت اين كه (پولين) افسرجوان را وادار به اينكار كرد اين بود كه روز قبل يكى از دوستان (آنن كو) به منزل دو دوست آمد و گفت ديروز عصر در منزل مادر شما بودم و از صحبت هاى او چنين احساس كردم كه نسبت به دو سه هفته قبل از اين، نرم شده و تصور مى كنم كه اگر از طرف شما، قدمى براى آشتى برداشته شود، مادرتان ممكن است برخلاف گذشته با زناشوئى شما موافقت نمايد.
اين بود كه ۲۷نوامبر (آنن كو) به طرف منزل مادر رفت ولى وقتى آنجا رسيد ديد كه منزل مادر شلوغ است و عده اى از آشنايان و دوستان وارد خانه مى شوند. از آنها علت آن اجتماع غير مترقبه را پرسيد و يكى از آنها گفت مگر شما اطلاع نداريد چه واقعه اى اتفاق افتاده است؟
(آنن كو) گفت: نه.
آن شخص گفت: تزار، زندگى را به درود گفت.
(آنن كو) طورى از اين خبر غير منتظره حيرت كرد كه با دهان بازگوينده را نگريست و گفت... آه... آيا تزار مرد، آن شخص گفت بلى.
تا چند دقيقه جوان از شنيدن اين خبر، بى حركت شد و آنچه سبب حيرت او مى گرديد اين نبود چرا تزار مرده زيرا تزار هم انسان است و روزى بايد بميرد بلكه از اين حيرت مى كرد چرا اين واقعه بايد امروز كه وى نزد مادرش مى رود تا راجع به ازدواج با (پولين) صحبت نمايد اتفاق افتاده است.
بعد از چند دقيقه كه جوان مبهوت بود در صدد برآمد كه چگونگى مرگ تزار را بداند و شروع به تجسس از كسانى كه در خانه مادرش بودند كرد و معلوم شد كه تزار آلكساندر اول امپراطور روسيه در نوزدهم ماه جارى در شهر (تاگان روك) زندگى را بدرود گفته ولى به مناسبت اين كه روسيه جاده هاى خوب ندارد و وسائل ارتباط سريع موجود نيست اين خبر ديشب به مسكو رسيده است.
همه از مرگ ناگهانى تزار حيرت مى كردند چون الكساندر اول هنوز يك مرد بالنسبه جوان بود و چهل و هشت سال از عمرش مى گذشت و در اين سن، قلب و كبد و كليه و جهاز دوران خون هنوز از كار نيفتاده تا انسان بميرد.
مى گفتند كه تزار، بر اثر تغيير هوا در آغاز پائيز دچار يك سرماخوردگى خفيف شد و همين سرماخوردگى او را به هلاكت رسانيد.
جوان پس از اين كه راجع به مرگ تزار اطلاعاتى كسب نمود به طرف اطاق مادر روان شد و ديد بيش از بيست نفر زن و مرد از اشراف مسكو در اطاق مادرش هستند و همه از اين واقعه متأسف مى باشند، و وقتى (آنن كو) وارد شد مادرش مى گفت خدايا اين چه بدبختى بزرگ بود كه بر ما وارد آمده و ما چه گناه كرده بوديم كه تزار محبوب ما را از دستمان گرفتى.
با اين كه مادر از مرگ تزار بسيار افسرده بود به محض اين كه (آنن كو) را ديد به خشم درآمد و بانگ زد مگر من به تو نگفته بودم تا با اين زن قطع رابطه نكرده اى حق ندارى اينجا بيائى؟ تو تصور مى كنى كه از وضع زندگى تو اطلاع ندارم و نمى دانم كه تو با اين زن به سر مى برى و حتى در اين شهر هم با او در يك خانه سكونت دارى!
جوان با فروتنى جواب داد مادر من آمده بودم كه راجع به همين موضوع با تو صحبت كنم.
ولى زن فرياد زد واى برتو.... آيا اين قدر وقيح شده اى كه در اين ساعات مصيبت كه تزار محبوب ما به آسمان پرواز كرده، مى خواهى در خصوص مناسبات خود با اين فرانسوى حيله گر صحبت كنى.
(آنن كو) خواست باز چيزى بگويد ولى مادرش ناگهان بانگ زد واى قلبم... واى قلبم... حال من برهم خورد.... مثل اين است كه ميميرم.
زن ها و مردهائى كه در اطاق بودند در صدد برآمدند شيشه نمك فرنگى را مقابل بينى آن زن بگيرند و آب سرد به صورتش بپاشند و او را به حال بياورند ولى همه، نظرهاى نفرت انگيز به طرف (آنن كو) مى انداختند چون او را مسئول تغيير حال ناگهانى مادرش مى دانستند.
(آنن كو) همين كه متوجه شد كه مادرش به حال مى آيد و خطرى او را تهديد نمى كند از منزل مادر خارج شد و به طرف منزل خود روان گرديد.
در راه، علاوه بر خشونت مادر، از فكر مرگ تزار كه در چهل و هشت سالگى زندگى را بدرود گفت، دور نمى شد.
الكساندر اول تزار روسيه، نسبت به خانواده (آنن كو) توجه مخصوص داشت و به همين جهت وقتى (آنن كو) در دوئل حريف خود را به قتل رسانيد با اين كه مرتكب يك جرم بزرگ شده بود تزار به همين اكتفا نمود كه او را براى چند هفته از مسكو دور كند.
در صورتى كه اگر افسر ديگرى مرتكب اين جرم مى گرديد تا سه سال محبوس مى شد و بعد هم ممكن بود به خدمت ارتش پذيرفته نشود.
مرگ تزار، علاوه بر اين كه (آنن كو) را از يك حامى نيرومند محروم كرد، سبب مى شد كه وى براى رفتن به پايتخت (پولين) را ترك نمايد.
چون حضور (آنن كو) كه افسر سپاه (شواليه- گارد) بود در (سن پطرز بورگ) پايتخت روسيه ضرورت داشت چه؛ هنگام انتخاب تزار جديد، افسران (شواليه- گارد) مى بايد نسبت به امپراطور تازه روسيه سوگند وفادارى ياد نمايند و هم در مراسم تشييع جنازه امپراطور متوفى شركت كنند.
(آنن كو) مى دانست نظر به اين كه آلكساندر اول داراى پسر نبود اينك برادر او، موسوم به گراندوك (كنستانتين)امپراطور خواهد گرديد و معلوم نيست كه مناسبات آينده وى با تزار جديد چگونه شود.
وقتى به منزل مراجعت كرد، ديد (پولين) در سرسراى خانه منتظر مراجعت اوست و تا او را مشاهده نمود گفت آيا اطلاع دارى؟ تزار فوت كرد.
(پولين) گفت اين موضوع را مى دانستم براى اين كه دوست تو (سيس تونوف) كه اينك در اطاق پذيرائى است و منتظر تو مى باشد، اين خبر را به اطلاع من رسانيد. (سيس تونوف) از دوستان قديم (آنن كو) و مثل او، افسر بود، هر دو عضو مجمع شمال به شمار مى آمدند.
(سيس تونوف) قبل از اين كه (آنن كو) به ييلاق برود، دائم با وى مى زيست و همان بود، كه در آغاز اين تاريخ به اتفاق (آنن كو) وارد خياط خانه شد و نيز همان كه در روز عيد حضرت مريم، در جنگل با (آنن كو) گردش مى كرد.
ولى با اين كه (آنن كو) جوان مزبور را از دوستان صميمى خود مى دانست، از آمدن او، در آن روز، ناراحت شد و آهسته گفت گرفتارى خود ما كم بود كه اين هم امروز به خانه آمده است و براى چه او را جواب نكردى و آيا نمى توانستى او را از خانه بيرون كنى.
(پولين) گفت: (آنن كو) چرا اين حرف را مى زنى چگونه من مى توانم صميمى ترين دوست تو را از خانه بيرون كنم و اگر من اين كار را مى كردم آيا تو حاضر مى شدى مرا عفو نمائى.
(آنن كو) متوجه شد كه تند رفته و (پولين) به راستى نمى توانسته صميمى ترين دوست او را از خانه بيرون براند.
بعد پرسيد وقتى (سيس تونوف) تو را ديد چه گفت:
(پولين) جواب داد وقتى او مرا ديد اين طور نشان داد كه اطلاع يافته كه ما زن و شوهر شده ايم و با مسرت- مسرتى كه من مى فهميدم ظاهرى است اظهار كرد براى چه اين خبر را از دوستان پنهان نموديد و همه مى دانستند كه شما يكديگر را دوست مى داريد و روزى زن و شوهر خواهيد شد.
بعد اظهار كرد كه قصد دارد كه براى يك كار فورى تو را ببيند و چون مى دانست كه تو به منزل مراجعت خواهى نمود من نمى توانستم به او بگويم كه تو در مسكو نيستى يا اين كه به منزل برنمى گردى و از او خواهش كردم كه شام را با ما صرف نمايد. (مقصود شام روسى يعنى غذاى نيمه روز است.- مترجم). (آنن كو) دريافت كه (پولين) چاره اى نداشت جز اين كه دوست او را در خانه به خوبى بپذيرد و او را دعوت به صرف غذا كند.
با اين كه از مخالفت مادر و خبر مرگ تزار و ورود غير منتظره (سيس تونوف) ملول بود كوشيد كه بر ملالت خود غلبه نمايد و دوستش را به خوبى بپذيرد.
معهذا (سيس تونوف) دريافت كه جوان ناراحت است و گفت مى بينم كه تو هم مثل من از خبر مرگ تزار بسيار مكدر شده اى.
آنگاه بر سر ميز رفتند كه غذا صرف كنند.
ولى غذا در يك مجلس و محيط سرد شروع شد زيرا هم (آنن كو) ناراحت بود و هم (سيس تونوف).
(آنن كو) از اين جهت ناراحت بود كه مى فهميد دوست او براى يك امر سياسى به خانه وى آمده است.
(سيس تونوف) از اين جهت ناراحت بود كه مى فهميد نمى تواند مطالب مهم سياسى را در حضور (پولين) مطرح نمايد.
زيرا (پولين) از فعاليت سياسى (آنن كو) اطلاع ندارد و معلوم نيست كه بعد از اطلاع از اين موضوع چه عكس العملى به خرج دهد.
از آن گذشته در بين گذاشتن مسائل سياسى محرمانه، با يك زن، در هيچ دوره به صلاح نبوده. زيرا زن ها اسرار سياسى را فاش مى كنند. ليكن نه براى اين كه خيانت نمايند بلكه بدين منظور كه خدمتى نسب به خويشاوندان خود انجام بدهند.
مثلاً اگر زنى بداند كه شوهر يا فرزند او قصد دارد در يك توطئه سياسى شركت كند، آن توطئه را به اطلاع حكومت مى رساند تا اين كه شوهر يا فرزندش را از خطر حبس يا مرگ نجات دهد و اين كار را با ايمان به اين كه كارى خيرخواهانه است انجام مى دهد.
اين است كه از قديم تا امروز مى گويند كه اسرار به خصوص اسرار سياسى را نبايد با زن ها در ميان گذاشت.
دو دوست كه نمى توانستند در حضور (پولين) به آزادى صحبت كنند، خود را با صحبت هاى متفرقه مشغول مى نمودند ولى هر دو از آن صحبت هاى بيهوده، معذب بودند زيرا يكى از چيزهائى كه سوهان روح مى باشد اين است كه انسان در محفلى حضور بهم رساند و چيزى نتواند بگويد يا نداشته باشد بگويد و مجبور شوند كه با صحبت هاى بى فايده ديگران را سرگرم نمايند.
و يك ساعت بيهوده سخن گفتن انسان را به قدر دو يا سه روز كار خسته مى كند.
(پولين) خوب مى فهميد كه بين دو دوست يك ناراحتى شديد وجود دارد ولى چون هيچ از فعاليت هاى سياسى (آنن كو) اطلاعى نداشت نمى دانست كه اين ناراحتى مربوط به كارهاى سياسى دو افسر جوان است.
(پولين) فكر كرد كه اگر مسئله روز را كه مرگ تزار مى باشد مطرح كند ممكن است كه برودت مجلس از بين برود و در حالى كه سر را پائين انداخته بود كه هيچ يك از آن دو نفر به طور مستقيم مخاطب او نباشد گفت آيا شما تزار را دوست مى داشتيد؟
(سيس تونوف) گفت تا چند سال قبل، من تزار را دوست مى داشتم ولى آخرين سال هاى عمر او براى روسيه ضرر داشت چون توجهى به امور روسيه نمى كرد و به وعده هاى خود وفا نمى نمود و در سياست خارجى از اين كنگره به آن كنگره مى رفت معهذا چون در آغاز سلطنت خدماتى به روسيه كرده بود، نزد من احترام داشت.
(آنن كو) گفت هيچكس تصور نمى كرد، كه او در سن چهل و هشت سالگى بر اثر يك ناخوشى كوتاه بميرد و خطاب به دوست خود افزود آيا به خاطر دارى كه سال قبل، هنگام سان و رژه ارتش چقدرجوان و قوى جلوه مى نمود.
(سيس تونوف) گفت آرى و تو هم بايد به ياد بياورى كه پارسال من به تو گفتم كه تزار را خسته مى بينم و چشم هاى او بى فروغ شده است.
(پولين) از اين كه دو نفر دوست بدون ناراحتى شروع به صحبت كردند خوشوقت شد و پرسيد تزار جديد شما چگونه است؟
(آنن كو) جواب داد: (كنستانتين) امپراطور جديد ما كه برادر امپراطور متوفى مى باشد سواركارى است ماهر و يكى از سرداران جنگى بزرگ اروپا محسوب مى شود ولى اين مرد كه تا امروز فرمانفرماى ايالت لهستان بود، طبعى خشمگين و بيرحم دارد و بيرحمى او، ممكن است مظالم زياد به وجود بياورد.
(سيس تونوف) گفت: ببينيد كه وضع اداره كشور ما چقدر بد است كه يك خبر بزرگ، مثل خبر مرگ امپراطور بعد از هشت روز به پايتخت مسكو مى رسد و معلوم نيست چه كسى مسئول اين بى نظمى مى باشد.
اداره تلگراف مى گويد من مسئول نيستم زيرا بايد برج هاى تلگراف و وسائل مخابرات و در برج ها تلگرافچى موجود باشد، تا اين كه بتوانم خبرى را با سرعت از نقطه اى به نقطه ديگر برسانم.
(در آن موقع، هنوز از تلگراف برقى استفاده نمى كردند ولى به وسيله مخابره علامات از بالا برج ها، اخبار را از يك نقطه به نقطه ديگر مى رسانيدند- مترجم).
اداره پست هم مى گويد وقتى من اعتبار و اسب و چاپار ندارم چگونه مى توانم مرسوله هاى پستى را از يك نقطه به نقطه ديگر برسانم حتى ارتش هم براى رسانيدن اين خبر به پايتخت از كبوتر قاصد استفاده نكرده است.
اين است كه بعضى عقيده دارند كه مرگ تزار، عادى نيست و شايد، رازى در اين مرگ وجود داشته و انتشار خبر مرگ را عمدى به تأخير انداخته اند تا اين كه كسى بدام نيفتد.
رويهمرفته غذاى شام بعد از برودت اوليه به خوبى صرف شد.
بعد از صرف غذا، وقتى از پشت ميز برخاستند و به اطاق ديگر رفتند، مهمان آهسته به (آنن كو) گفت: كه من با شما كارى داشتم و مى خواستم قدرى صحبت كنم.
(آنن كو) به طرف (پولين) توجه كرد تا اين كه از وى بخواهد كه از اطاق خارج شود ولى دختر جوان قبل از اين كه (آنن كو) چيزى بگويد بيرون رفته بود.
آن وقت (سيس تونوف) گفت: (آنن كو) تو با اين كه بعد از مراجعت از ييلاق در مسكو پنهان بودى و خود را نشان نمى دادى من تو را يافتم و فهميدم كه منزل تو اينجاست و آمده ام كه به تو بگويم كه دوستان سياسى ما عقيده دارند كه موقع فعاليت است و بايد شروع به كار كرد و فردا شب دوستان ما در منزل من جمع مى شوند و تو هم بايد آنجا بيائى كه صحبت كنيم و تصميم بگيريم.
(آنن كو) وقتى كه اين حرف را شنيد، مانند كسى بود كه خود را براى يك دوره تفريح و تعطيل طولانى آماده كرده و مغز و روح او به كلى از كارهاى جدى فارغ شده و در همان موقع كه براى استفاده از تعطيل و تفريح عازم مسافرت است، شخصى مى آيد و او را دعوت به كارى مى كند كه علاوه بر اين كه وى را از تفريح بازمى دارد، هيچ نوع سود مادى هم ندارد و ممكن است كه توليد زيان هم بنمايد.
طورى (آنن كو) در فكر (پولين) بود كه غير از اين عشق و اميد ازدواج با دختر جوان هيچ موضوع ديگرى در مغز او جا نمى گرفت.
اين بود كه (آنن كو) گفت: دوست عزيز به من اميدوار نباش زيرا من در فكر نيك بختى خود هستم و نمى توانم به چيز ديگر فكر نمايم.
(سيس تونوف) گفت: (آنن كو) اين حرف را نزن زيرا وقتى مسئله تأمين سعادت روسيه مطرح است، هيچ يك از ما حق نداريم كه در فكر سعادت خودمان باشيم.
(آنن كو) گفت: دوست عزيز من بايد به تو بگويم كه از روز اول من خيلى علاقه به مبارزه هاى سياسى نداشتم و از اين جهت وارد مجمع شما شدم كه بيكار بودم و زندگى در سربازخانه مرا خسته كرده بود.
من انتظار داشتم كه بعد از ورود در مجمع شما بتوانم از اطلاعات و افكار اعضاى مجمع استفاده كنم زيرا مى دانستم كه اعضاى مجمع شمال افرادى وزين و منورالفكر هستند و تصديق مى كنم كه از اين حيث خيلى استفاده كردم ولى امروز خود را نيك بخت مى بينم و براى رفع بيكارى احتياجى به صحبت منورالفكرها ندارم.
(سيس تونوف) گفت: تو بايد به طور حتم فردا شب به منزل من بيائى و اگر نيائى من فكر خواهم كرد مردى هستى كه از انجام تعهد شانه خالى مى كنى.
(آنن كو) به فكر فرو رفت و ميل داشت كه بتواند در اين خصوص با (پولين) مشورت بكند و از او بپرسد آيا موافقت مى نمايد كه وى شريك مبارزه هاى سياسى مجمع شمال باشد ولى مى ترسيد كه سبب نگرانى دختر جوان شود.
بالاخره گفت بسيار خوب... من فردا شب خواهم آمد، روز بعد به مناسبت مرگ تزار، (آنن كو) يك عذر موجه جهت غيبت از منزل هنگام شب داشت و زن جوان او از اين موضوع حيرت نمى كرد زيرا فكر مى نمود كه به مناسبت مرگ تزار افسران بايد در اجتماعات و مجالس تذكر و تجليل حضور بهم برسانند.
وقتى (آنن كو) وارد منزل دوست خود شد ديد غير از صاحبخانه، بيش از يك نفر آنجا نيست.
(سيس تونوف) به او گفت: بدواً قرار بود كه هم مسلكان در اين جا جمع شوند ولى سرهنگ (ناريشكين) خود امروز اين جا آمد و به من اطلاع داد كه رفقا، امشب در منزل او جمع مى شوند و ما هم بايد آنجا برويم.

نوشته: م.مؤدب پور
گندم
روابط تلفنى شروع شد! يه زنگ مى زدم و قطع مى كردم و اون مى فهميد كه منم! پشت سرش كه زنگ مى زدم خودش ورمى داشت و زود باهاش يه جا قرار مى ذاشتم و قطع مى كردم! صبحش جاى مدرسه، با هم مى رفتيم بيرون و واسه خودمون نقشه مى كشيديم كه چيكار كنيم! آخرش به اين نتيجه رسيديم كه اون ديگه درس نخونه و من هم مرتب برم با پدر و مادرش حرف بزنم! كارى ديگه نمى شد كرد!
اون درس رو گذاشت كنار و من هم پاشنه در خونه شونو از جا كندم! باباهه مى رفت شركت، منو دم درِ شركت مى ديد! مى اومد خونه، منو دم در خونه شون مى ديد! مادره مى رفت خريد، منو تو بازار ميوه مى ديد! مى رفت آرايشگاه منو جلو درش مى ديد! مى رفت خونه خواهرش، منو تو كوچه خواهرش مى ديد! خلاصه انقدر رفتم و اومدم تا چهار ماه گذشت و پدر و مادرش موافقت كردند! حالا دختره از درس عقب افتاده بود و شرط ازدواج مونم اين بود كه دختره قبول بشه!
شروع كردم بهش درس دادن! روزى سه چهار ساعت باهاش كار مى كردم! اون هم خوب درس مى خوند! خلاصه انقدر زحمت كشيدم تا زد و با معدل عالى قبول شد و ديگه پدر و مادرش حرفى نداشتند. يه روز پدرش بهم گفت: «ديگه برو دنبال كاراى عروسى!» قند تو دلم آب مى كردند! ديگه انگار داشتم رو هوا راه مى رفتم! شروع كردم اين در و اون در زدن براى پول! بانك، قرض الحسنه، صندوق فلان، دوست، آشنا! اما دريغ از ده هزار تومان پول! به هر كس و ناكس رو انداختم اما چى؟! هر كى يه بهانه مى آورد! هر كى يه جورى از زيرش درمى رفت!
بالاخره وقتى كارد به استخوانم رسيد، يه روز رفتم خونه مريم اينا. زنگ زدم و خودش آيفون رو جواب داد و در رو واكرد و رفتم تو. پدر و مادرش خونه نبودن. نشستم و جريان رو بهش گفتم. اونم خيلى ناراحت شد! برگشت بهم گفت: «پدرم وضع اش خوبه. اگه بخواد مى تونه كمك كنه اما نمى خواد!»
گفتم شايدم حق با پدرته! گفت: «نه! خودش مى دونه تو پسر خيلى خوبى هستى! چند شب پيش داشت مى گفت كه وقتى تو با اون امكانات كم و وضع مالى خراب، هم خرج تحصيل خودت رو درمى آورى و هم خواهرت رو، بعدش هم تونستى تو دانشگاه سراسرى قبول بشى و مدرك بگيرى، حتماً پسر خوب و لايقى هستى!» گفتم: پس چرا كمك مون نمى كنه؟ گفت: «نمى دونم اما خبر دارم خودش چه جورى با مامانم عروسى كرده!» گفتم: چه جورى؟ گفت: «خودش هم وقتى جوون بوده، وضعيت ترو داشته! وقتى ديگه همه درها روش بسته مى شه، با مامان قرار ميذارن و كارى مى كنند كه پدر و مادر مامانم ديگه نمى توانند حرفى بزنند!!» گفتم: يعنى....؟! گفت: «آره!» گفتم: خب كار خوبى نكرده پدرت!
يه خنده اى به من كرد و بلند شد و يه نوار گذاشت و اومد بغلم نشست. گفتم: پدر و مادرت كجا رفتن؟ گفت: «مى خواهى چيكار؟» گفتم: مى خواهم مَردونه با پدرت حرف بزنم! گفت: «فايده نداره.» گفتم: چرا؟ گفت: «تو پدرم رو نمى شناسى. اون اگه موافقت كرده، ظاهرى يه! چون مى دونه تو نمى تونى حتى خرج عروسى رو هم گير بيارى!» گفتم: پس چيكار كنم؟ گفت: همون كارى رو كه پدرم كرده! گفتم: جدى مى گى؟! گفت: «نه! اما بايد تظاهر بكنيم! اونوقت ديگه نمى توانند كارى بكنن!
خلاصه قرار مدارامونو گذاشتيم و من از خونه شون اومدم بيرون! درست پس فرداش كه به مريم زنگ زدم، باباش گوشى رو ورداشت! خواستم كه حرف نزنم اما اسمم رو صدا كرد. من هم جواب دادم و بهم گفت كه بروم اونجا. من هم درجا راه افتادم و رفتم خونه شون.
چشم تون روز بَد نبينه! تا پامو گذاشتم تو كه دو سه نفر ريختند سرمو و تا مى خوردم كتكم زدن! آنقدر منو زدن كه داشتم مى مُردم! بالاخره باباش منو از زير دست شون كشيد بيرون و زنگ زدند كلانترى و منو به جرم دزدى، با دستبند از تو خونه شون بردن كلانترى و انداختن زندان! فرداش هم يه پرونده گذاشتن زير بغل ما و فرستادند دادگاه.اونجا هم بهم تهمت زدن كه وقتى براى درس دادن مى رفتم خونه شون، يه سكه طلا كه رو ميز بوده دزديدم! من هم نتوانستم چيزى رو ثابت كنم. از شانس بَدَم، همون موقع كه تو دادگاه بودم، يكى از اون بچه هائى كه يه وقتى با همديگه تو پارك حشيش و ويسكى و ترياك مى فروختيم رو، گرفته بودند و آورده بودند اونجا! اون پدرسگ هم يه آشنائى به من داد! يارو پاسبان هم ديد و به يكى ديگه گفت و اون هم رفت به رئيس دادگاه گفت! دو تا چك كه بهش زدن، يكى دو تا مورد رو لو داد و منو صاف بردن زندان!
شماها نمى دونين زندان چه جور جائى يه! خدا نصيب كسى نكنه! آدمو ميندازند با دزد و چاقوكش و قاتل و هروئينى و خلاصه يه مشت آدم خلافكار!
حالا حساب كنيد كه آش نخورده و دهن سوخته! خواهرم بيرون تنها! خودم تو زندان! دخترى كه دوستش دارم معلوم نيست كجا!
آنقدر داغون و خراب بودم كه اگه يه چاقو گيرم مى اومد خودمو مى كشتم! اين هم از درست زندگى كردن!
دردسرتون ندم! چون بار اولم بود اما اون پسره يه چيزائى گفته بود، شيش ماه برايم بريدن!
تو همون پونزده روز اولى، دوارو دادن دستم! من هم كه ديگه از دنيا بريده بودم! كشيدم!
سته سيگارش رو انداخت زمين و ساكت شد. يه خرده بعد گفت:»
-داغون شدم!
-شايد اگه يه خرده ديگه تحمل مى كردى درست مى شد!
نصرت: از بچگى بدبختى و ندارى و فقر و گرسنگى و از دست دادن خواهر و مادر و خيلى چيزاى ديگه رو تحمل كردن، ديگه برايم جا نذاشته بود! راستش اون روزى كه واسه اولين بار هروئين كشيدم، قبلش يه ملاقاتى داشتم! باباى مريم بود! اومده بود باهام حرف بزنه! بهم گفت كه دست مارو خونده و مريم رو برده دكتر و فهميده كه بهش دروغ گفتيم! گفت تا يه ماه ديگه رضايت مى دهم كه مى آرمت بيرون! گفت كه مريم و مادرش رو فرستاده تركيه!
وقتى اينو شنيدم ديگه چيزى برام فرق نداشت! اين بود كه تا گذاشتن جلوم و كشيدم!
«دوباره ساكت شد و بعد گفت:»
-يه هفته بعد هم، باباش رضايت داد و آزادم كردند! يعنى گفته بود كه اشتباه شده و سكه رو تو خونه پيدا كردند! اونام آزادم كردن!
-خب ازش شكايت مى كردى!
نصرت: نه! من چوب چيزاى ديگه رو خوردم!

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
تاريخ
شعر
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   از لابلاى متون   • 
•   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •