|
از لابلاى متون
- تهيه و تنظيم: پژواك
يادى از ذبيح الله منصورى كه بيش از هفتاد سال قلم زد به روايتى و حدود هزار كتاب و پاورقى از خود به جاى گذاشت (۲)
ماجراى هويدا و ترجمه «خاطرات تيمورلنگ» توسط منصورى
(به انگيزه بيستمين سالگرد درگذشت او- ۱۸خرداد ماه ۱۳۶۵)
... سبك نگارش منصورى ساده نويسى و توضيح واضحات بود. وى واقعاً عقيده داشت كه مطلب را بايد آماده و قابل هضم به خواننده بدهد. او اگر در يك نوشته پيرامون مسأله اى توضيح مى داد به همان يكبار اكتفاء نمى كرد. اگر در همان شماره و در همان مقاله، آن مطلب چند بار ديگر مى آمد، باز هر بار به نوعى ديگر به توضيح آن مى پرداخت. تكرار در نوشته هاى او باعث مى شد كه من گاهى از ۶۰ صفحه پاورقى او ۱۰ تا ۱۲ صفحه را حذف كنم. تازه بعد از چاپ خوانندگان اظهار عقيده مى كردند كه مطلب زياد كِش داده شده است!
منصورى در نوشته هايش توجهى به زيبائى و خوش آهنگ بودن جملات نداشت. نخستين كلمه هائى كه به ذهنش مى رسيد به روى كاغذ مى آورد. لغات و اصطلاحاتى كه به كار مى برد همان هائى بودند كه مردم عادى در مكالمات روزمره از آنها استفاده مى كنند. در نوشته هايش از آوردن كلمات ثقيل و مهجور خوددارى مى كرد. طى سال ها همكارى به ياد ندارم منصورى جمله اى يا حتى كلمه اى را خط زده باشد. ديگر از خصوصيات سبك نگارش او استفاده مكرر از پرانتز بود. تمام اسم هاى خارجى را داخل پرانتز قرار مى داد و به جاى پرانتز و گيومه و تيره و كروشه كه هر كدام در نگارش جائى و محلى دارد فقط پرانتز به كار مى برد و من فكر مى كنم كه اين عمل صرفاً براى سرعت در كار بود نه بى اطلاعى از اصول نقطه گذارى.
منصورى درباره تمام موضوع ها مى توانست قلمفرسائى كند: اصلاحات ارضى در گواتمالا، حوادث المپيك سال ۱۹۳۶ برلن، جنگ خشايارشا و لئونيداس در ترموپيل، ماجراى اعدام ماكسيميلين امپراطور مكزيك، عرفان و عرفاى بزرگ ايران، بيمارى وباى قرن شانزدهم در اروپا كه كشتار زيادى كرد و... .
وقتى چنين مطالبى از او مى خواستم در كمتر از ۲۴ ساعت مقاله را مى آورد آن هم در ۶۰ صفحه، نه يك صفحه بيشتر و نه يك صفحه كمتر! لابد فكر مى كرد يكى دو صفحه كم و زياد باعث تلف شدن وقت من در محاسبه حق التحرير يا به قول خودش «كارمزد» او مى شود!
منصورى در بزرگ كردن مسائل و شرح و بسط مطالب كم نظير بود. در اين زمينه خاطره جالبى از او دارم كه ذكر آن مى تواند روشنگر سبك كار او باشد.
اوائل دولت هويدا بود. در آن زمان همه دولت او را موقت مى دانستند و او علاقه داشت از خود چهره قابل قبولى ارائه دهد. از جمله اين كه اهل مطالعه و كتاب است. مدت ها روزنامه نويس بوده، با ادبيات فارسى و فرانسه آشنائى كامل دارد... . به اين جهت سعى مى كرد خود را به نويسنده ها و روشنفكرها و روزنامه نويس ها نزديك كند.
در آن ايام منصورى در مجله سپيد و سياه پاورقى جالبى داشت به نام «خاطرات تيمورلنگ به قلم خود او» كه به وسيله مارسل بريون عضو فرهنگستان فرانسه گردآورى شده بود. داستان جالبى بود. طى پنجاه، شصت شماره اى كه در مجله چاپ شد طرفداران و علاقمندان زيادى پيدا كرده بود.
روزى هويدا مرا ديد و گفت:
-خاطرات تيمور را در مجله مى خوانم، جالب است، من تاكنون به چنين نكاتى در زندگى تيمور برنخورده بودم. ميل دارم متن فرانسه آن را بخوانم. كتابش را برايم بفرست.
وقتى به دفتر مجله رفتم، به منصورى تلفن كردم و جريان را گفتم. قول داد فردا صبح ساعت ۱۰كتاب روى ميز من باشد. فردا آمد و رفت. خبرى نشد. من جريان را فراموش كردم. يك هفته گذشت باز هويدا در يكى از ديدارها كتاب را از من خواست و باز من به منصورى تلفن كردم و او باز قول داد كه كتاب را روز بعد خواهد آورد و باز از كتاب خبرى نشد. چندى بعد يك روز دكتر غلامرضا نيك پى، وزير، شهردار و سناتور بعدى كه در آن روزها معاون اجرائى نخست وزير بود و از زمان تحصيل در دانشكده حقوق با هم دوست و همدوره بوديم تلفن كرد و گفت:
-نخست وزير مى گويد آن كتاب چه شد؟
وعده كردم برايش بفرستم و باز همان صحنه تكرار شد. تلفن من به منصورى، وعده او به من، قول من به نيك پى و لابد پاسخ نيك پى به هويدا! اما باز روزها گذشت و كتاب به دستم نرسيد.
مدت ها بعد روزى نيك پى را ديدم. گفت:
-نمى دانم اين چه كتابى است، اما اكنون مدتى است هر روز صبح جزو وظايفى كه هويدا برايم تعيين مى كند يكى هم كتابى است كه از تو مى خواهد. راستش من از بس برايش دلايل مختلف آورده ام خسته شده ام. اين كتاب را بفرست و جان مرا نجات بده!
به وسيله تلفن از منصورى خواستم خيلى زود به دفترم بيايد. آمد. گفتم:
-آقاى منصورى نخست وزير مملكت از تو يك كتاب مى خواهد و تو او را سر مى دوانى؟! او اين را به حساب بى اعتنائى ما مى گذارد و اين ممكن است براى من گرفتارى ايجاد كند. اصلاً نمى فهمم اشكال كار كجاست؟ پاورقى هم كه در حال تمام شدن است و ديگر احتياجى به اين كتاب ندارى. بيار بده مرا خلاص كن.
قول داد فردا صبح ساعت ۱۰ كتاب را بياورد. گفتم:
-اگر فردا صبح كتاب اينجا نباشد يكى از كاركنان مجله را مى فرستم آنقدر در دفترت بنشيند تا آن را بگيرد يا خودم مى ايم كتاب را مى گيرم.
ظاهراً تهديد من، اگر چه آميخته به شوخى بود مؤثر واقع شد، چون منصورى رفت و هنوز ساعتى نگذشته بود بازگشت و كتابى را كه در دست داشت به من داد. گفتم كتاب ولى آنچه كه من در دست خود ديدم بيشتر شبيه يك جزوه بود تا كتاب. جزوه اى كوچك در ۲۰ تا ۳۰ صفحه كه مطالب آن با حروف درشت، حروفى كه كتاب هاى كودكان و يا گاهى شعر نو را با حروفى نظير آن چاپ مى كنند، نوشته شده بود.
پرسيدم اين چيست؟ گفت: كتاب خاطرات تيمورلنگ به قلم خود او...
گفتم: اين كه بيش از يكى دو شماره پاورقى ما نمى شود. پس اين پنجاه، شصت هفته مطلبى كه شما از قول تيمورلنگ در مجله مى نوشتيد از كجا بود؟
خنده اى طولانى كرد و گفت:
-قربان، روزى كه حضرت مستطاب عالى اين كتاب را از بنده خواستيد، حدس مى زدم وقتى آن را ببينيد چنين حرفى خواهيد زد. براى همين بود كه آن را نمى آوردم، به قول فردوسى:
كه رستم يلى بود در سيستان
منش كردم آن رستم داستان
حالا هم صلاح نمى دانم آن را براى جناب آقاى نخست وزير بفرستيد، چون حتماً خواهد گفت همه مطالب ما اغراق آميز است ولى به سر مبارك يك كلمه از آنچه درباره تيمور نوشتم خلاف واقع نيست!
من آن كتاب را براى هويدا نفرستادم و احتمالاً هم اكنون هم در ميان كتابهايم است.
(برگرفته از جلد دوم كتاب شبه خاطرات تأليف دكتر على بهزادى. )
|