دست مزن چشم به بستم دو دست
راه مرو چشم به بستم دو پا
حرف مزن قطع نمودم سخن
نطق مكن چشم به بستم دهن
هيچ نفهم اين سخن عنوان مكن
خواهش بى فهمى انسان مكن
لال شوم كور شوم كر شوم
ليك محال است كه من خر شوم
فرخى يزدى
آزادى
آن زمان كه بنهادم سر به پاى آزادى
دست خود ز جان شستم از براى آزادى
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
مى دوم به پاى سر در قفاى آزادى
با عوامل تكفير صنف ارتجاعى باز
حمله ميكند دايم بر بناى آزادى
در محيط طوفاى زاى، ماهرانه در جنگ است
ناخداى استبداد با خداى آزادى
شيخ از آن كند اصرار بر خرابى احرار
چون بقاى خود بيند در فناى آزادى
دامن محبت را گر كنى ز خون رنگين
مى توان تو را گفتن پيشواى آزادى
فرخى ز جان و دل مى كند در اين محفل
دل نثار استقلال، جان فداى آزادى