*سفرنامه نويسى در ايران كه پيشينه اش دست كم به زمان ناصرخسرو و قباديانى، در قرن پنجم هجرى مى رسد، در جريان تكوينى خود به يكى از «انواع» ادبى تبديل شده كه يارى هاى بسيار به پژوهش هاى فرهنگى (تاريخى، جغرافيائى، قوم شناسى و جامعه شناسى و...) نيز مى رساند.
البته سفرنامه داريم تا سفرنامه. يكى تنها حديث نفس مى شود و شرح «خورد و خواب و خشم و شهوت» و يكى ديگر نگاهى كنجكاو و گوشى تيز دارد و آن را در ثبت و ضبط رويدادها و بازمانده هاى روزگار به كار مى گيرد و چشم اندازى از زندگى جهان و جهانيان را در برابر ما مى گشايد.
البته سفرنامه ها در زمان ما معمولاً شرح ديده ها و شنيده هاى نويسنده مسافر در بيرون از وطن مألوف اوست. شايد به اين دليل كه پنداشته مى شود كه وطن را همه مى شناسند و آنچه كه نمى دانند و مشتاق و كنجكاو دانستن آن هستند به «بلاد غريب» مربوط مى شود! حال آن كه در ايران امروز آنچه كه مردم كم تر مى دانند درباره سرزمين خودشان است. گاه حتى شهرهاى كوچك اروپا و آمريكا را بهتر از شهرهاى بزرگ ايران مى شناسند! به اين ترتيب، تكليف شهرك ها، كوه ها، رودخانه ها، كويرها و روستاهاى پراكنده در پهنه وطن روشن مى شود!
ميانگين دانش ما درباره ايران بزرگ، گمان مى كنيم به صفر نزديك باشد. اين گمان را تورقى در كتاب ۶۰۰ صفحه اى «گلگشت در وطن» كه «سفرنامچه» ايرج افشار بر گوشه و كنار ايران بزرگ است، تقويت مى كند!
-«ايرج افشار» را گمان نمى كنيم كسى باشد كه نشناسد. فرهنگمردى كه دو سوم از عمر هشتاد ساله خود را در راه تحصيل و تدريس و تحقيق در فرهنگ ايران به سرآورده است. بخشى از شناخت او از اين فرهنگ نتيجه همين سفرهاست كه شرح آنها، پيش از اين در «مجله هاى سخن، يغما، راهنماى كتاب، آدينه و....» چاپ شده و اينك مجموعه آنها در گلگشت در وطن، انتشارى دوباره يافته است. افشار، البته به قول خودش سفرهاى گونه گون «انيرانى» نيز داشته كه آنها را در مجموعه هاى ديگر: «سواد و بياض» و «بياض سفر» گرد آورده است.
*
*افشار در ديباچه «سفرنامچه» در آغاز يادى از «ناصرخسرو» مى كند كه «سفرنامه اش هم چون دماوند مرتفع» است و سفرنامه هاى بعدى اگر چه هر كدام به جاى خود ارزشمندند ولى «در كنار آن ستيغ، خميده سرند»!
بعد از دشوارى سفر كردن هاى پدرانمان مى گويد و سهولتى كه ما براى اين كار داريم. «آنها رنج هاى بسيار برده اند نه مثل ما كه با هواپيما به يك روز از قاره اى به قاره ديگر مى رويم و رنجى نمى بريم.» البته دشوارى هاى امروز از نوع ديگر است: «به دست آوردن پاسپورت، گذر از معبرهاى الكترونيكى، خشم گزمه ها و جنجال فرودگاه ها و...»
افشار، سپس در ديباچه خود از «شعر»هاى فراوانى مى گويد كه درباره سفر سروده اند. «شايد در زبان فارسى كمتر شاعرى باشد كه در مضمون هاى مربوط به سفر، سرايشى نداشته باشد.» چند نمونه:
*«سفر كردم به هر شهرى دويدم/ من شهرى نديدم» (مولوى)
*«زين بحر، هم چو باران، بيرون شو و سفر كن/ زيرا كه بى سفر تو، هرگز گهر نگردى» (عطار)
و از چند شاعر ناشناس:
*«نخستين قطره باران سفر كرد/ و زان پس، قعر دريا پر گهر كرد»!
*«سفر برون كند از طبع مرد، خامى را/ كباب پخته نگردد، مگر به گرديدن»!
*«مردى كه سفر كرد پسنديده شود/ خاك قدمش، سُرمه هر ديده شود»/ پاكيزه تر از آب نباشد چيزى/ يك جا كه كند مقام، گنديده شود!»
*
*افشار مى گويد «سفر در كوه و كمر» و «زندگى با چوپانان و گالشان از لذت هاى زندگى» اوست و بعد توصيفات دل انگيزى به دست مى دهد كه ميل سفر به كوه و كمر را در «ساكن»ترين آدم ها برمى انگيزاند: «پرش پرندگان بلندپرواز چون عقاب و چيل (كبك دَرى)، باليدن و سرسبز شدن درختان و بوته ها بر ستيغ كوه ها، فرا رسيدن ابر و باد و مه و توفان در دل درّه ها كه با سياه شدن رنگ كوه ها همراه است در آن لمحات، جهان تيره و تار مى نمايد، گذر كردن از بشم ها، گدارها، كتل ها، گردنه ها و گدوك ها و چغادها و گريوه ها و بغله ها و يال ها و چال ها، در نورديدن بيابان هاى دورناك يا كويرها و مسيله ها و كال ها و كازه ها و گذشتن از گذرگاه رودخانه هاى خروشان....»
-به اين ترتيب خواننده از آغاز درمى يابد كه با شرح چگونه سفرهائى روبروست. در آن از «چهل ستون و مسجدشاه و عالى قاپو و... تخت جمشيد و پاسارگاد و شاه چراغ و مسجد گوهرشاد و گور جاى فردوسى و نادر و مسجد كبود و باغ شمال و...» چيزى نيست. چون پيش از اين بسيار درباره آنها گفته و نوشته اند. هر جا كه او نيز سفر كرده، بيشتر به «وصف درخت هاى كهنسال، پوشش گياهى، رنگ بيابان ها، سنگ قبرهاى پراكنده و كتابه هاى دور افتاده و...» پرداخته است. چيزهائى كه غالباً از چشم ديگران دور مانده است.
«سفر، مرّبيِ مرد»
*افشار سپس از تاريخچه سفر كردن هاى خود به درون ايران بزرگ مى گويد:
در خردسالى و نوجوانى يكى دو سفر با خانواده به يزد رفته ولى از آن جز دورنماى سراب هاى كويرى در يادش نمانده است. در سال ،۱۳۲۵ يك بار «يكه و تنها» چند روزى به يزد نزد خاله اش رفته و بيشتر اوقاتش در «گردش در بازار و وقت گذرانى در دكان پالوده فروشى و قنادى ها مى گذشته و دركى از آثار تاريخى و معارف شهرى نداشته» است. با اين همه اين سفر به خصوص ديدار از «غول آباد» يزد، او را «شيفته و دلبسته و پيوسته» سفر ساخته است.
-افشار مى گويد نخستين «سفر پژوهشى» او به همراهى «ابراهيم پور داوود» در سال ۱۳۳۳ صورت گرفته و با او به هامونِ سيستان و بم و زاهدان رفته و ويرانه هاى «شهر رستم» و «شهر سوخته» در اطراف زابل را ديدار كرده است. سفرى بوده «آزمايشى و آموزشى» به يكى از دور افتاده ترين نقاط ايران و حرف هاى «پورداوود» بيش از حد «موجب دل به دريا زدن و در آن بيابان ها گرديدن» شده است. افشار از همين سفر به بعد است كه به توصيه «استاد»، سفرنامه نويسى را نيز آغاز كرده است. اين سفرنامه نخستين، را دكتر پرويز ناتل خانلرى- كه هميشه مشوق او بوده، در مجله سخن انتشار داده و او را در «نوشتن سفرنامه جسور» كرده است. بعد هم نوبت به حبيب يغمائى رسيده «كه طبعش به بر كشيدن تازه كاران سرشته بود.»
بخشى از سفرنامه او به «پاريس و فرنگ» علاوه بر سخن، در يغما نيز به چاپ رسيده است بعد گردونه به راه افتاده، سفر پشت سفر و سفرنامه از پى سفرنامه اى ديگر. در سفرهاى بعدى هميشه با نزديك ترين مديران دانشگاهى خود همراه مى شده است.
افشار سخن «انورى» را تائيد مى كند كه گفته است «سفر مرّبى مرد» است. «من از سفرها همانطور آموخته ام كه از كتاب ها» و بعد مى افزايد:
-«در سفرهاى گلگشتى ايران بايد دل به دريا زد و ميان بيابان و آبادى، فرق نگذاشت.
هر دو ديدنى و بهره بردنى است. بسيار مى شود كه در دشت بى آبادى، به خرابه اى از گذشته برمى خوريد و آثارى از پدران خود را در آنجا مى يابيد... كه آموزنده و گوينده اسرار گذشته است.»
نكته ديگرى كه ايرج افشار در ديباچه «سفرنامچه» خود يادآورى مى كند اين است كه همه سفرهاى بلند او كه بين ۴ تا ۶هزار كيلومتر مسير گلگشت بوده، با اتومبيل صورت پذيرفته است. «سفر هوائى، براى وطن، سفر نيست.» هوائى اگر رفته است، براى مأموريتى و از سر ناگزيرى بوده است. در سفرهاى هوائى هم كه روشن است كه تنها شهرهاى بزرگ را مى توان ديد نه پهنه پر از راز و رمز ايران را.
-افشار طرحى ريخته است براى يك سفر بلند ديگر كه بر آن نام «چهار مرز» را نهاده است. مى خواهد از يكى از مرزهاى كشور مثلاً «قصر شيرين»، آغاز كند و «حاشيه وار از بغل مرزها» بگذرد، تا باز به قصر شيرين برسد و حلقه بسته شود...» توفيق در اين گونه سفرها موقوف به آن است كه آدمى بتواند با مردم محلى بجوشد و در ميان آنها، دوستانى براى خود دست و پا كند. بخت يار افشار بوده كه خلق و خوى خوشش براى او در «اكناف سرزمين مادرى- پدرى دوستان بسيار نازنين» فراهم آورده است كه مقدم او را در سفرها، گرامى مى دارند. او در سفرنامچه خود، شرح هر روستا و شهر و ناحيه اى را كه مى دهد، از يارانى نيز كه به يارى او آمده اند ياد مى كند و محبت شان را سپاس مى گذارد.
اين نكته نيز تازگى دارد كه افشار شرح سفرها را «به نظم معكوس تاريخى در مجموعه آورده است يعنى سفرهاى متأخر را بر سفرهاى متقدم، مقدم داشته است. مى گويد دلش خواسته است اول نوشته هاى تازه ترش را كه «از روزگار پيرانه سرى است» بخوانيم و بعد به تدريج به گذشته برسيم. ما ولى توّرق «سفرنامچه» را از گذشته به حال مى رسانيم و من باب نمونه تكه هائى از آن را به نقل مى آوريم.
از زابل تا ابرقو!
*در سفر پائيز سال ۱۳۳۳ به سيستان، تصويرى وحشتناك از اين استان «رستم پرور» به دست مى دهد. «امروز سيستان سرزمين بدبختى و درماندگى است.» از ويرانه هاى باستانى سيستان «آواى دلدوز بومى شنيده مى شود...» به جز بى كارى و بى خانمانى و بى نانى، دردهاى ديگرى هست كه از چشمان افشار به دور نمانده است. از ۳۰۰هزار نفر از اهالى زابل ۱۰۰ هزار نفر به شيره و ترياك معتادند.... و ترياكى كه روزانه در اين شهر مصرف مى شود يك خروار است!»
حتى گاه اطفال شش هفت ساله اهل چراغ و منقلند! افشار مى افزايد: «بازماندگان رستم به صورت زنده اند، ولى مردگانى بيش نيستند.» در سيستان از «قلعه رستم» و «شهر سوخته» نيز ديدار مى كند. كه هر دو به ويرانه اى تبديل شده اند. هنوز سفال هاى شكسته از زير خاك به دست مى آيد. سفال هائى كه به چهار يا پنج هزار سال پيش از ميلاد مربوط مى شود.
*
*هيچ مى دانستيد كه «ابرقو»، كه هميشه آن را در مورد پرت بودن و دورافتادگى مثال مى آورند، «شهركى آرام و دلپذير و پر از سنت» است. افشار در سال ۱۳۴۶- گمان مى كنيم براى چندمين بار، گشتى در خاك يزد زده و به همه شهرك ها و روستاهاى آن از جمله «ابرقو» سر كشيده است. شهرى كه مدت هاى دراز سر راه تجارت ابريشم قرار داشته و «كاروان هاى حله» از آن عبور مى كرده و به خصوص در قرن هشتم، تجارت آن رونق داشته است. شوربختانه اغلب آثار باستانى ابرقويا به گزند باد و باران از دست رفته و يا بلاهت هاى انسانى آنها را ويران كرده است. مى گويند ده پانزده سال قبل (يعنى حدود ۱۳۳۰) حاكم وقت بناى «پر آرايش و منقش طاووس الحرمين» را كه آرامگاه يكى از ملوك قرن هشتم بوده، به آب بسته و ويران ساخته است. يعنى همان كارى را كرده كه مغول ها مى كرده اند!
*
*در سال ،۱۳۵۵ سفرى به استان فارس پيش آمده است. از شيراز و جهرم و لاروفيروزآباد و خنج و قير گذشته و به شِشده و داراب و خُنب ونيريز و نصرآباد و ندوشن رسيده است. «ندوشن»- كه ما آن را تنها به عنوان پسوند نام خانوادگى محمدعلى اسلامى مى شناسيم آبادى كوچكى او- در كناره كوير يزد و مثل ابرقو و اقليد و طبس خوانينى داشته است. كه به گفته افشار محمدعلى ندوشن از اخلاف آنهاست. اسلامى اين نسبت را با ملال خاطر رد كرده ولى ظاهراً افشار بر نظر خود اصرار مى ورزد. پرسش اين است كه چرا در اين صورت نمى گويند اسلامى ندوشن و فقط به ندوشن بسنده مى كنند؟ به هر حال ندوشن، مراتع گسترده دارد كه چراگاه گوسفندان فراوان است. پنير بسيار معروفى هم دارد كه «براى يزدى ها، حكم پنير ليقوان را براى تهرانى ها دارد!
*
*افشار در فارس وقتى به هر جا سر مى كشد به نكته اى واقف مى شود. سراسر اين استان، «گنجينه وارى است از ترانه هاى زيباى محلى» كه «از قرن ها پيش سينه به سينه به مردم اين روزگار رسيده است.» خوشبختانه چندتائى از ترانه ها را ثبت كرده كه به نقل مى آوريم:
*-«سر زلف كجت، كرده مهارم/ شتر آسا كشيده زير بارم/
من از بارگران پروا ندارم/ خدا قسمت كند ديدار يارم!»
*«پريشان كرده اى زلف سيه را/ چو ابر آسمان بگرفته مه را/
به ناز و غمزه يار پريشان/ فلك در آسمان گم كرده ره را»!
*«خدنگ ناز از تو، خوردن از من/ كمند گيس از تو، گردن از من/
به بالين پريشان، نوحه از تو/ به زير خاك، منزل كردن از من»!
يادگارى هاى «خرگرد»
*افشار در پائيز ۱۳۶۷ با يكى از دوستان از راه نوشهر و گرگان به خراسان و كرمان سفر مى كند. اول از جاده كناره و آبادى هاى اطراف آن مى گويد كه ديگر مثل قديم نيست. «قديم ها» دو طرف راه، جنگل بود و سراسر مرتع و كشتزار برنج». امروز ولى «هزارها دكان كثيف آهنگرى، تعميرات اتومبيل، موزائيك سازى و... گوشه گوشه در دو طرف» جاده به چشم مى خورند و «چشم مسافر را... به زشتى و پليدى و سياهى عادت مى دهند.»
در اين سفر نيز افشار از آبادى هاى ريز و درشت عبور مى كند و آگاهى هاى دست اولى درباره آنها مى دهد. از زيارت، ناهار خوران، على آباد كتول، گلستان» بدرانلو، بش قارداش، اسفراين و شادمهرك مى گويد تا به منطقه تربت حيدريه مى رسد و شهرك هاى دور و بر آن خواف و خردگرد.
-«خواف» را هنوز مى توان مظهرى از زندگى سنتى خراسان بزرگ به شمار آورد. «دستار به سرها و تحت الحنك داران با پيراهن هاى بلند و سفيد، بيننده را با هواى خراسان كهن، همساز مى كنند و به ياد مى آورند مردمان روزگار فردوسى را». تفاوت در اين است كه اگر «پيراهن و دستار آن مردمان از كرباس و كتانى بود كه در همان خراسان بافته مى شد، امروز از پارچه هائى است... كه از چين و پاكستان و مالزى وارد مى كنند»! افشار بعد مى رود به سراغ «مزارهاى مشايخ صوفيه، خواجه ها و اعيان و وزراء كه اغلب حنفى مذهب بوده اند.» علاقه او به مزارها و بقعه ها و سنگ قبرها، به گفته خودش سبب شده كه دوستان از سر مزاح به او لقب «گورشناس» بدهند!
-بعد از خواف نوبت به «خرگرد» مى رسد كه چندان از خواف دور نيست. از مدرسه غياثيه مى گويد كه از «شاهكارهاى هنر معمارى و كاشيكارى ايران است»... و «هر كس... كه به حدود خواف مى رسد» مى ارزد كه رنج راه را بر خود هموار كند و خود را به خرگرد برساند. گردى از خستگى راه بتكاند و چرخى در اين مدرسه بزند و زيبائى هاى تاريخى را ببيند.» افشار علاوه بر زيبائى هاى تاريخى، چشمش به نوشته هاى «يادگارى» افتاده كه بر جزرها و ديوارهاى مدخل مدرسه نهاده اند.
چندتائى از «يادگارى»ها را به نقل مى آوريم:
*«هرگز دلا نصيب تو غير از جفا مباد/ آسودگى خوش است، وليكن ترا مباد!/
درد فراق را كه به جز وصل چاره نيست/ گر بهر جان ماست، اميد دوا مباد!»
*«دست شيرين بر سر خسرو گل افشان مى شود/ اى بتر از تيشه، آتش بر سر فرهاد ريز!»
*-«حال زار خود چه گويم با پرى رخساره اى/ نيست پرواى من او را، هست آتشپاره اى»!
*
*نكته هاى ريز و درشت بسيار مى توان در سفرنامچه افشار پيدا كرد. هر چه را هر جا ديده و شنيده يا در حافظه و يا بر روى كاغذ و نوار ضبط كرده است. چيزى نيست كه از چشم و گوش او پنهان مانده باشد، از جمله،
-در روستائى به نام «غرق آباد» سراغ قهوه خانه را مى گيرد. يكى از اهالى مى گويد قهوه خانه نداريم ولى «ساندويچ» فروشى هست! همين مرد «جذاب و مهربان» او و همراهانش را به كلبه خود دعوت مى كند و شام دلپذيرى برايشان فراهم مى آورد. سر سفره چشم كنجكاو افشار به تابلوى چاپى خوش خطى افتاده كه بر ديوار آويخته بوده است:
*-«احساس غريبى مكن اين جا چو رسيدى/ اين كلبه ناچيز تعلق به تو دارد»!
يكى از همراهان افشار زير لب مى گويد. آيا در سوئيس و انگليس و آمريكا ممكن است براى آدمى چنين وضعى پيش بيايد؟
*
*هر كجاى سفرنامچه ششصد صفحه اى ايرج افشار را كه باز مى كنيم به نكته هائى مى رسيم كه بر آگاهى هاى ناچيز ما درباره وطنى كه اين همه سنگش را به سينه مى زنيم، مى افزايد. گمان مى كنيم كتابى است كه بايد در كتابخانه هر ايرانى جاى داشته باشد.
-افشار مى گويد با اين همه سفر كه به گوشه و كنار ايران داشته، مى داند كه هنوز جاهاى فراوان ديگرى هست كه نديده است. «كار آسانى نيست كه كسى بتواند ادعا كند كه سراسر ايران را ديده است!»
-سفرنامچه افشار از طنز و مزاح نيز خالى نيست. با حرفى كه او درباره «فريدون توللى» شاعر معروف زده است، بازتاب خود را به پايان مى بريم:
-افشار كه با توللى- كه رشته اصلى تحصيلى اش باستان شناسى بوده-، دوستى داشته، هر گاه كه در سفرهاى خود از شيراز گذر مى كرده، ديدار از او را بر خود «فرض» مى دانسته است. از جمله در سال ،۱۳۴۸ در راه سفرى به بوشهر، به ديدار او مى شتابد و او از دو آتشكده دوره ساسانى ياد مى كند كه تصميم دارد درباره اش بنويسد. افشار مى گويد: «ولى ما از يادگارهاى ارزنده روزگار باستان شناسى فريدون، فقط شعر «باستان شناس» او را در دست داريم!»*
butilpa@oal.com
*گلگشت دور وطن، سفرنامچه، ايرج افشار، نشر اختران، تهران ۱۳۸۴.