دوستى را از دست داده ام (تورج فرازمند را) كه در اين عوالم پيرانه سَرى، گمان نمى كنم، فرصتى بيابم تا تالى او را پيدا كنم.
بيش از ۵۰سال از آن لحظه كه نخستين اخگر آشنائى در چشمان من و او ظاهر شد، گذشته است، اخگرى كه در معبر پيچ در پيچ روزگار، به يك الفت جاندار مبدل نگشت كه كلمه ى «دوستى» در وصف آن كسرى مى آورد.
فضيلت ها داشت كه دريافت هر يك، مگر به موهبت رابطه اى طولانى و تنگاتنگ ميسر نبود، زيرا با خويشتن نمائى بيگانه بود. دنياى او را مى بايست از پشت پرده ى تواضعى خالص ولى ناديدنى كشف مى كردى.
سخن تنها از منش و اخلاق و خزينه ى سرشار دانستنى ها است، مى توانستى با باورهاى او خاصه در عرصه هاى سياسى، نخوانى ولى نمى توانستى از جاذبه ى طبع مِهرپرور و در همان حال از وسعت اندوخته هاى فرهنگى او فاصله بگيرى.
كتمان نمى كنم كه من و او، گاه در برداشت ها و زمينه هائى كه رنگ سياست داشت، همخوانى نداشتيم ولى به ياد ندارم. بياد ندارم كه هيچيك از ما اجازه داده باشيم، مقام برادرى و دوستى امان، مغلوب چنان كشش هائى شود.
در يكى از آخرين روزهائى كه در بستر بيمارى به سر مى برد. صداى خسته ى او را از گوشى تلفن شنيدم و تكان خوردم. خستگى اش چندان بود كه از آن پس هر چه تقلا كردم تا خيال مصيبت آلودى را كه هستى ام را به زير پتك عذاب گرفته بود، از خود برانم، موفق نشدم حكايت را با دوست ديگرى در طراز او، در ميان گذاشتم، به اين اميد كه تسلائى بسازد، او را هم چون خود شكسته يافتم تا «واقعه» رخداد و خاطرات ايام هم صحبتى، يكى در پى ديگرى بر صحنه ى ذهنم ظاهر شد و بر پرده ى چشمم اشك آفريد.
به يادم آمد، سهل گيرى هاى پهلوانانه ى او در كارزار با زشتى هاى روزگار به يادم آمد، نغز گفته هاى او از عرصه هاى ادب و فرهنگ زاد بومش كه به آن عشق مى ورزيد و از مدنيت ملت هائى كه سال ها با آنها زيسته بود و به يادم آمد از ولع او به «معرفت» و پرهيز پر اصرارش از تظاهر به «دانستن».
لذت بخش ترين و بارآورترين ادوارِ رابطه ى ما، به زمان هائى تعلق داشت كه هم صحبتى، همه شب و همه روزمان را در برمى گرفت و گاه بى آن كه خود از گذرِ ساعت ها باخبر شويم. تا نزديكى هاى پگاه دوام مى آورد و من در چنين حال ها احساس مى كردم كه پشتِ زندگى ام به كوه بسته و توانائى ام صد چندان شده است.
اينك او رفته است ولى احساس من به من نهيب مى زند كه نه!
ابهت دوستى او پا برجا است و توهم در اين چند صباح كه مهلتى دارى با ياد او، زنده باش. احساس صادقى است، مى بينم كه او را با خود و در خود دارم و صلايش را به بقاى دوستى ها در ژرفاى جان مى شنوم.
مهدى- قاسمى