Nimrooz
Vol. 18, No. 886, June 16, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۶ - جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۸۵
مهدى قاسمى
به پيشواز يك قهرمان
غمگنّى
اى آنكه غمگنّى و سزاوارى
وَندرنهان سرشك همى بارى
شو تا قيامت آيد زارى كن
كِى رفته را بزارى باز آرى
آزار بيش زين گردون بينى
گر تو بهر بهانه بيازارى (رنجور شوى)
اندر بلاى سخت پديد آرند
فضل و بزرگمردى و سالارى
003855.jpg
مهدى قاسمى
اكبر گنجى در كوتاه زمانى پس از گذران هفت ساله ى زندان، اينك براى دريافت چند جايزه ى معتبر جهانى كه به پاس تلاش هاى شجاعانه و فكورانه اش در دفاع از آزادى و «آزادانديشى» به او تعلق گرفته، براى چند صباحى به خارج آمده است، ديدارش گرامى باد.
گفته اند و به دُرستى، كه «قهرمانان» ساختنى نيستند «خودساخته اند.» مصداق اين واقعيت والا را در وجود گنجيِ «خوشبختانه هنوز جوان» بازمى يابيم.
گنجى از زُمره ى نادر مردان و زنانى است كه در همه حال بر صداقتِ خود مى پايند و در هر حال، از پالايش ذهنيات خود دست برنمى دارند و همين چشمه ى جوشان فضيلت آنها است.
گنجى چه در آن زمان كه در كنار ميليون ها و ميليون ها هموطن خود بر «تحفه ى» آيت الله خمينى، چون آيتى از «آزادى» دل بست و چه در اين زمان كه به موهبت و ياريِ «عقل و تجربه» به ذات عاليِ كلمه ى «آزادى» راه برده و ايمان آورده، بارِ صداقت را نيز بر دوش ذهن كشيده است و اين از ديگر فضايل اوست، چرا كه «صداقت» در جمع خصلت هاى آدميزاد، از درخشان ها و چه بسا درخشان ترين آنها است.
اين سخن را در حق اين «آشناى» ناديده پيش انداختم. تا به گوش آن كسان كه به «پرونده سازى» و «پرونده خوانى» و انگشت نهادن بر صفحات احتمالاً تاريك كارنامه ى اين و آن خو كرده و به تلويح خود را در صف «فرشتگان معصوم» نشانده اند- خوانده باشم كه «عِرضِ خود مى برند و زحمت (ديگران) مى دارند.» زيرا با تكيه به گناه غير (اگر گناهى هم در ميان باشد) روسپيدى نمى توان خريد.
من در يكى از تازه ترين مقالاتم كه با عنوان «ثابت قدم» به خوانندگان عرضه داشتم، خصيصيه ى «ثابت قدمى» را با دو بارِ مثبت و منفى آن ارزيابى كرده بودم:
-آنجا كه «ثبات قدم» نسبت به اصول اعتقادى و اخلاقيِ مسلم شده و «به اجماع رسيده» مطرح است، ستودنى است و:
-آنجا كه همين خصلت، حاصل اِنجماد و «ايستائى» و توقف تعصب آميز در باورها است كه نه فقط ناستودنى، بلكه سخت پر زيان و خطرناك و طبعاً دور انداختنى است.
تصادفى دست داده و حكايت از حال و قال اكبر گنجى را پيش آورده و كار را در شرح مدّعا آسان كرده است، زيرا او از آنها است كه نه تنها با رَشَحات قلم و نه فقط با آواى زبان، كه با كارنامه اى درخشان به ويژه در عرصه ى كردار، جلوه هاى آن «ثبات قدمِ» ستايش انگيز را به روشنى بازتابانده است.
او جوان بود و بسيار جوان كه با اخلاص تمام به دفاع از آزادى وطنش و حقوق پايمال شده ى هموطنانش كمربست و با همه ى هستى خود قدم به راهى نهاد كه گمان مى برد به فردوس آرمان و اميدش منتهى خواهد شد. او چه در آن زمان كه عزم خود را استوار مى ساخت و چه در آن هنگام كه به انتخاب راه رسيد، به تكرار است كه مى گويم- بيانش از صداقت آگنده بود و اوج صداقتش آنجا- كه در ميان راه، به نهيب خرد و هوش تيز خود، ناگهان دريافت كه سخت به بيراهه ها افتاده است و از آن پس، بنديِ صبر نماند، با همه ى توش و توان خود آرمان آزاديخواهى را در سينه نگاهداشت و با همان بار مايه ى صداقت، به جستجوى «راه» و راهى مصون از لغزش ها قيام كرد و چون با چراغ صداقت و دريا دلى ميراند، خيلى زود- در حالى كه بسى از همراهان ديرينش، با نگاه به بن بستِ سنگلاخ ها، در تاريكى هاى حيرت و چنگ سرخوردگى دست و پا مى زدند و به كناره هاى عافيت مى خزيدند- مركبِ راهوار خود را بازيافت و رَوا نديد لحظه اى از لحظات بيدارى را به يغماى آشفتگى ها و پيچش سرگشتگى ها واگذارد، هر چند به درستى احساس مى كرد كه به دورانى سخت پُر بلا قدم گذاشته است و چاره اى ندارد مگر اين بار جانبازانه در ميدان بتازد و بر «خيرخواهى» دوستان پشت كند و بى پروا آنچه را كه در خزينه ى دل دارد بيرون بريزد و فضاى اختناق را ناديده بگيرد و نترسد از اين كه متوليان ستم چه به روزش خواهند آورد. گوئى جاذبه ى آن ترانه ى دلكش رودكى (قافله سالار شعر دَرى) حيات و هستى او را تصرف كرده پذيرانده بود كه:
اندر بلايِ سخت پديد آرند
فضل و بزرگمردى و سالارى
اگر آيت الله خمينى، در حلقه ى ياران «شيفته» و ايمن گاه خود «نوفلوشاتوى پاريس» آن شعار فرمان گونه ى «شاه بايد برود» را سر داد و به زبان ها انداخت. گنجى در زير تيغ جلادان خود يكه و تنها فرياد برآورد كه «خامنه اى بايد برود» و از درون زندانِ «قاضى مرتضوى» كه چشم در چشم او گفته بود: «زنده اش نخواهد گذاشت». رساله ى تابناك «مانيفيست جمهوريخواهى» خود را براى هموطنان اسيرش (در زندان بزرگ ايران) سوغات فرستاد، با اين پيام ضمنى كه دنيا به آخر نرسيده و «تا ريشه در آب است اميد ثمرى هست.»
گنجى در پيشگفتار اين اثر خود با «رِندى حافظانه اى» عباراتى از آيت الله خمينى (به نقل از صحيفه ى امام) آورده بود تا با ارائه ى تصويرى هر چه روشنتر و هر چه گوياتر از چهره ى اصحاب قدرت خاصه آنگاه كه- «پياده اند» و آنگاه كه سوار مى شوند و از مردم سوارى مى خواهند، عبرتى برانگيزد و به نيروى تميز هموطنان خود صيقلى بزند، تا به هر بانگِ هر چند گوشنوازى دل نبندند و فراموش نكنند كه «اى بسا ابليس آدم رو كه هست- پس بهردستى نبايد داد دست.»
همين جا، اگر چه به صورت يك حاشيه، از نقل نكته اى ناگزيرم تا مبادا اشارت من به «رندى حافظانه ى» گنجى در بهره گيرى از سخنان «امام»، به نوعى بى مبالاتى و اسباب خطرى براى جان او تلقى شود.
مى خواهم اين را بگويم كه در نقل خود بيگدار به آب نزده ام و آنچه به قلم آورده ام فقط كورسوئى از آتش بلند بى پروائى هاى اوست. آنها كه با حال و قال گنجى آشنايند، نيك آگاهند كه او در سوداى فاشگوئى هاى خود آب را نه يك گَز كه صدها گَز از سرگذرانده و با تهوّر مرز ناپذيرش، بر هر چه از اين قماش «احتياط ها» آتش انداخته و بناى بُزدلى را در دنياى خود خاكستر كرده است.
بارى، گنجى در سرآمد رساله ى خود، پيدا است عامداً به اين كلام «امام» رجوع مى كند:
«در حقوق بشر اين است كه هر ملتى خودش بايد سرنوشت خودش را تعيين كند. يعنى الان خودمان بايد سرنوشت خودمان را تعيين كنيم. ما حق نداريم سرنوشت اعقابمان را تعيين كنيم. اعقاب ما بعداً مى آيند: خودشان سرنوشتى دارند كه به دست خودشان بايد باشد نه به دست من و شما.»
نقل اين سخن از «پيشواى انقلاب اسلامى» حالى كه ظاهر و باطن آن را همو و هم ميراث داران او، از لحظه ى تصرف قدرت مطلقه زير پا گذاشتند و گذشتند، در آن فضاى نفس گير اختناق و زير زنجير دوستاقبانان رژيم قهر و خون اگر بازتابى از يك شجاعت و ايمان اسطوره اى نبود پس چه مى بود؟
گفتنى است كه پاره اى از «دوستانِ» گويا مآل انديش، چنين برخوردهائى را باب «مصلحت» نمى ديدند و چه بسا «تندروى» و شايد هم در خلوت نوعى «خويشتن نمائى» مى خواندند، غافل كه «خويشتن نمائى» خاصه آنجا كه پايِ بود و نبودِ جان در ميان است، زمينه ى اظهار پيدا نمى كند وانگهى «خويشتن نمائى» صناعت كسانى است كه كسريِ آدميت دارند و برآنند تا بهر شگردى كاستى هاى خود را بپوشانند و هستى ناقص خود را كامل بنمايانند.
بهرروى گنجى بر اين «صلاح جوئى ها» و «خرده گيرى ها» نيز پشت كرد زيرا به خود پذيرانده بود كه «حق نبايد گفت الاّ آشكار» هر چند به بهاى جان تمام شود.
بارى هر كس- البته- عقيده ى خود را دارد و در ابراز آن نيز آزاد است. ولى اگر از من سئوال كنيد، شالوده ى بناى ستايش تو از «گنجى» چيست؟- پاسخ بيدرنگ من همان است كه در آغاز اين مقال آوردم و تكرار مى كنم:
او هم پر دل و شجاع است و هم انديشه گر و مبرّا از جمود. از جمله انسان هائى است كه با قدرتِ گره گشاى «شك» آشنايند و آشتى كرده اند.
روشن تر بگويم: مميزه ى او در اين است كه معناى «آزادانديش» را از درون «پويائى انديشه» كشف كرده و تخته بند انجماد و «ايستائى» فكرى را شكسته و طلاق گفته است.
گنجى در پى آگاهى به جوهر و عَرَضِ نظامى كه قرار بود روند «صلاح انديشى» را به مردم واگذارد، ولى در معبد قدرت پرستان به تحميل «قيمومَت و ولايتِ» اقليتى منجمد و قهقرائى انجاميد، مدتى هم به آنچه «جنبش اصلاح طلبى» كه خود از پايه گذاران و پيروان دست اول آن به شمار مى آمد- دل بست و پيوست ولى در اين مرحله نيز آن خصلت زنده ى «پويائى» و صداقت، بار ديگر به دادَش رسيد و او را به جمع و تفريق و توزين «رفته ها» و «شده ها» سوق داد.
شايد فهم اين واقعيت با قلم روان خود او آسان تر شود ولى پيشاپيش اين اشاره لازم است كه حكايت از زمانى است كه جماعتى انبوه در درون و بيرون مرزهاى كشور، همچنان بر امامزاده ى «اصلاحات حكومتى» دخيل بسته و پشت به آن مغلوب خود باخته و خودشكسته، روزگاران عافيت را انتظار مى كشيدند ولى گنجى هشدار مى داد:
«نهضت اصلاح طلبى پس از سال ها مبارزه هنوز نتوانسته است، به مطالبات اساسى و بر حق خود دست يابد. پيروزى در چند انتخاباتِ مهّم، در دست گرفتن كنترل قوه ى مجريه و قوه ى مقننه، تبديل حاكميت به حاكميت دوگانه، در عمل هيچ دست آوردى نداشته و بن بست ناشى از اِنسداد سياسى، آنچنان بخش اصلاح طلب حاكميت را فلج و ناكار آمد كرده است كه ديگر هيچ اميدى به تحقق مطالبات، از طريق اصلاح طلبان حاكم نمى توان داشت و لذا بخش وسيعى از جامعه گرفتار يأس، نااميدى، سرخوردگى و وادادگى شده است...»
آنگاه در ذهن پوياى خود كه طبعاً «عشق ورزى با باورها» را واپس زده است اين پرسش را پيش مى كشد كه: «در اين شرايط آيا راهى براى برون رفت [از وضع موجود] قابل تصور است؟» و خود پاسخ مى دهد، نه! زيرا «راه برون رفت از بن بستِ تصّلبِ سياسى با تداوم حاكميت دوگانه و كارآمد و مشروطه كردن آن، امكان پذير نيست، چرا كه امانت داران و حافظان نظام (محافظه كاران) خود راه را بسته اند.
اولاً: كارآمد كردنِ حاكميت دوگانه كارى نشدنى است. چرا كه نزاع هاى فرسايشى، ناكارآمديِ پويا، زوال تدريجى و.... از خصوصيات حاكميت دوگانه اند. اگر كارآمد نمودن حاكميت دوگانه به اين معنا باشد كه بخش هاى مختلف حاكميت مُلزم به رفتار در چارچوب قانون شوند تا ديگر بخش اقتدارگرا از قدرت مطلقه برخوردار نباشد و لذا نتواند به سركوب مطالبات مردم بپردازد، در صورت تحقق اين امر، ديگر حاكميت دوگانه اى باقى نخواهد ماند. ترجيحات و مطالبات مردم نمى تواند مورد پذيرش محافظه كاران قرار بگيرد، چرا كه ممكن است مردم بگويند ما، شما و قانون اساسى تان را نمى خواهيم و بناداريم نظامى كاملاً مردم سالار بنا نهيم ولى بايد افزود كه در چارچوب قانون اساسيِ جمهورى اسلامى، در بهترين شرائط مى توان به حاكميت دوگانه ى ناكارآمد دست يافت و در بدترين شرائط يك نظام تماماً اقتدارگرا نصيبمان خواهد شد. ثانياً بخش اقتدارگراى حاكميت وقتى ناكار آمد است و بخش اصلاح طلب نظام را فلج كرده است. اگر كارآمد شود، كلّ جنبش اصلاح طلبى را نابود خواهد كرد [كه در حال كرده است...]....»
من بيش از اين كه گزيده اى از مقدمات رساله ى «مانيفيست جمهورى خواهى» اوست پيش نمى روم و آگاهى به آن را به خوانندگان علاقمند وامى گذارم، ولى گمان مى كنم در همين نقل فشرده نيز مى توان به عصاره ى دريافت او، پى بُرد. به كوتاهى بگويم، حاصل حرف او اين است كه گذر از اين بن بست تنها در «گسست از اقتدارگرائى» و رويكَرد به يك نظام دموكراتيك ميسر خواهد شد و بدين سياق نشان مى دهد، پس از سير در دالان پر پيچ و تاب زندگيِ سياسى خود، هدف را روشنى بخشيده و به اين نتيجه رسيده است كه «يكى از پيش شرط هاى ظهور دموكراسى وجود آدميان شجاع و مبارزى است كه در اين راه حاضر به فداكارى و پرداخت هزينه باشند. ماندلا و واتساو هاول، دوبچك و... در عمل نشان دادند كه واقعاً مردمسالارى براى آنها مُهّم است. دموكراسى را در جوامع اقتدارگرا، برج عاج نشينان پيش نمى برند «اتون سان سوكى ها» هستند كه با پرداخت هزينه در مقابل اقتدارگران مى ايستند و قوانين ناعادلانه را نقض مى كنند. نافرمانى مدنى، عملى مسالمت آميز (غير خشونت آميز) ولى هزينه بردار است. دموكراسيِ بدون هزينه، آرمانى خيالى و سودائى ناممكن است. جنبش آزاديخواهى مى تواند، بدون خشونت به جمهورى تمام عيار دست يابد ولى نمى تواند بدون هزينه آن را به دست آورد...»
به گمان من (حالا نمى دانم، گنجى تا چه اندازه با برداشت من موافق است) از عمده علت هاى پيروزى ارتجاع مذهبى در انقلاب ۵۷- يكى آن بود كه در نيروهاى غيرمذهبى (لائيك) استقرار دمكراسى آنگونه كه نزد «ماندلا و هاول ها و...» مُهم بود، مطرح نبود وگرنه، ايستادگى مطلق بر طرد يك رژيم (البته) خودكامه و بى خيال نسبت به آنچه جاى آن را بايد پر كند كه نمى توانست مبين «دمكراسى خواهى» شود. دمكراسى حق مردمى است كه آن را مى شناسند و آماده اند در پاى آن فداكارى كنند (سخن گنجى) بنا براين مى توان در تحليل علل دگرديسى انقلاب بهمن اين نظريه را مطرح ساخت كه يكى از عوامل انتقال قدرت و تمام قدرت به مذهبى ها آن بود كه «نيروهاى سياسى و ظاهراً آزاديخواه غيرمذهبى» را به جاى علاقه به دمكراسى و به تعبير گنجى (مُهّم شمردن دمكراسى) بُغض از استبداد و فقط بُغض از استبداد به دنبال مى كشيده، بيهوده نبود كه در بحبوحه ى طوفان انقلاب شعار ناميمون و بَد اثر «بگذار اين رژيم [رژيم شاه] برود هر چه پيش آيد مغتنم است» با شتاب حيرت انگيزى وِردِ زبان ها شد (حتى زبان بسى از روشنفكران).
ناگفته پيدا است: گنجى در آن آخرين سطرها كه به شرح نقش دمكرات هاى واقعى و هزينه گذارى در بناى دمكراسى پرداخته، هر چند نه به صراحت ولى قابل درك، منطق خود را نيز در اين كه چرا دل به دريا زده، نقل كرده است. خواسته است بگويد، اگر بر ضرورت هزينه گذارى در راه دستيابى به دمكراسى تأكيد مى كند....
اگر بر اين باور است كه «دمكراسى بدون هزينه، سودائى ناممكن است...»
اگر ايستادگى «در مقابل اقتدارگران» را شرط توفيق مى داند...
اگر «برج عاج نشينى» را بى ثمر و بدثمر مى داند... به قلمفرسائى محض و «نصيحت گرى» و «تئورى پردازى» بسنده نيست. از خود نيز مايه مى گذارد و هزينه گذارى را از خود شروع مى كند و در همان حال كوششى ندارد تا خود را در اين سودا يگانه جلوه دهد.
او در مسكو، بهنگام دريافت جايزه اش به كلامى كه از آن صداقت مى باريد، جايزه ى خود را حق انبوه زنان و مردانى دانست كه در راه آرمان آزاديخواهى خويش جان فدا كرده اند و در يك اوج اخلاقى، سخاوتمندانه در اين حق- زنان و مردانى را هم كه به هجرت از زادگاه و تحمل «درد غربت» مبتلا شده اند، شريك ساخت و اى كاش آهنگ اين اخلاق در گوش كسانى كه لميده در ساحل هاى عافيت، گوئى پيشه اى جز «پرونده سازى» و «پرونده خوانى» نياموخته اند زنگى بزند تا بلكه يك زمان بيدار شوند و بپذيرند كه نه آنها كه «شكسته استخوان داند بهاى موميائى را.»
اين از فضيلت گنجى و گنجى ها است كه به خلاف اين جماعتِ عافيت گزيده، شناسنامه ى خود را پنهان نمى كنند و بر محاسبات غلط و بيعت هاى خام خود پرده نمى افكنند. گنجى و گنجى ها، بى آن كه حرام خود را حلال جلوه دهند، بى آن كه از يمين ويسار بر معصوميت خود گواه بتراشند، مى دانند آن خطاى بَصَرى كه به اين مصيبت ايرانگير منتهى شد از شاه تا گدا را در گرفته بود- گنجى و گنجى ها آگاهند كه در اين سودا «گر حكم شود كه مست گيرند- در شهر هر آن كه هست گيرند».
اين زنان و مردان برخاسته و جان به كف، خود را به افسانه هاى پوك و پوچ چون داستان «گوادولوپ» و «تئورى توطئه» و وحشت غرب از «ظهور ژاپن دوم» آن هم به قصد «معصوم نمائى» بند نمى كنند. در بَندِ آنند كه چگونه به اين دور باطل پايان دهند و چگونه ته نشين استبدادهاى مزمن و رنگارنگ را از مغزها بشويند و مهم اين است كه در اين رسالت از خود مايه مى گذارند.
در اين سطور پايانى، پرسش دوستى در خاطرم زنده شد و دريغ كه ان را با خوانندگان در ميان نگذارم. مى پرسيد: آيا تو در مسير داورى هاى خود، هيچ به اين تصور رسيده اى كه اگر همين گنجى و گنجى ها به هر دليل از رهگذار برگزيده ى امروزين خود دور افتادند، قضاوت خود را چگونه ارزيابى خواهى كرد؟
پاسخ من اين بود كه اولاً نه دعوى پيامبرى دارم و نه به وحى اعتقاد. پيشگو نيستم و حاجتى هم به پيشگوئى ندارم- ثانياً آنچه مى گويم و مى نويسم حكايتى تا همين لحظه است و به باور تمام. اما پرسش متقابل من اين است كه اين چه وسوسه اى است كه دست از ذهنيت تو و امثال تو برنميدارد كه روشنائى را به چشم مى بينيد ولى همچنان در دغدغه ى تاريكى به سر مى بريد؟
من گنجى ها را در اين حال كه هستند و بدين جا رسيده اند، عزيز مى دارم. آرى اينان در همين «حال» كه هستند و بدين جائى كه رسيده اند، اين درس را تمام كرده اند كه از «قهرمان سازى»، چيزى و حتى چيزكى كه به كار امروز و فرداى ما بيايد، برون نخواهد آمد.
آنها فارغ از «ادعاى محض» آموخته اند و مى آموزند كه تولد قهرمانان چگونه دست مى دهد و نيازى به قابله ندارند.
آيا همين، من و تو را كفايت نمى كند؟ و عزت آنها را؟
***
و حرف آخرم:
من در اين عوالم پيرانه سرى اميدى ندارم تا ايرانى را كه در ضمير خود نقش زده ام، زيارت كنم. به قول سعدى: عمر برف است و آفتاب تَموز. ولى بى ريا بگويم سراپا غرق در شوق مى شوم وقتى مى بينم كه در آن سرزمين مصيبت هاى مكرر، ظهور نسلى از گنجى و گنجى ها سرگرفته است و با اين فانوس خيال گرم مى شوم و عشق مى كنم. مگر دنياى خيال، بخشى از زندگى آدميزاد نيست؟

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
تاريخ
شعر
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   از لابلاى متون   • 
•   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •