بازى منقار و چنگ
مرا ز ِ مردم ِ اين روزگار ِ بد گله نيست،
بدى ز ِ مردم ِ خوبى نديده مسئله نيست.
هزار دوست مرا هست با هزار زبان،
ميان ِآن همه يك آشناى يكدله نيست.
به يمن ِ راحتِ صيّاد نزدِ همقفسان
سواى بازى ِ منقار و چنگ مشغله نيست!
به گردباد مخواه از غبار قامتِ كوه:
سر ِ مقابله هست و تن ِ مقابله نيست.
خلافِ دوره «حافظ»، حديثِ عشق كنون
به هيچ صوت و نوا در خروش و ولوله نيست.
تهران، ۱۳۵۳
در حاشيه اين غزل
سعدى شيرازى، استاد «حديث عشق» در غزل، منادى همبستگى جهانى ِ انسانها، دشمن استبداد و بيداد، دلاور در دادن ِ پند تلخ به شاهان و قدرتمندان، به حيطه تعليم و تربيت و جامعه شناسى كه وارد مى شود، سخنانى مى گويد كه بر پايه اصولى سنجيده و ثابت نيست. مثلاً وقتى كه در حكايتى پادشاه به كشتن ِ طايفه اى از دزدان ِ عرب اشارت مى فرمايد و به حكم رأى بلندش شفاعت يكى از وزراء را در بخشيدن يكى از دزدان، كه نوجوانى است «هنوز از باغ زندگى بر نخورده»، نمى پذيرد، سعدى حكمت خود را از زبان ِ اين پادشاه چنين به لفظ مى آورد:
]پرتو نيكان نگيرد هركه بنيادش بد است،
تربيت نا اهل را چون گِردكان بر گُنبد است!
نسل فساد ايشان منقطع كردن اولى تراست و بيخ تبار ايشان برآوردن، كه آتش نشاندن و اخگر گذاشتن، و افعى كشتن و بچّه نگهداشتن كار خردمندان نيست.
ابر اگر آب زندگى بارد،
هرگز از شاخ بيد برنخورى! ...
آنوقت طايفه اى از نديمان پادشاه با وزير به شفاعت يار مى شوند تا پادشاه از سر خون آن نوجوان در مى گذرد، امّا مى گويد: «بخشيدم، اگرچه مصلحت نديدم!»
فى الجمله پسر را به ناز و نعمت برآوردند و استادان به تربيت او نصب كردند تا حُسن خطاب و ردّ جواب و آدابِ خدمتِ ملوكش درآموختند و در نظر ِ همگان پسنديده آمد.
وزير در نزد پادشاه از تأثير تربيت در اين پسر شمّه اى مى گويد، و باز آن پادشاه «خردمند» به تبسّم مى آيد و با اطمينان به صحّت نظر خود، مى گويد:
عاقبت گرگ زاده گرگ شود،
گر چه با آدمى بزرگ شود![
و سعدى كه حكايت را به تناسب دريافت خود از امرى از امور تعليم و تربيت ساخته است، آن را، بى هيچ تأمّل و ترديدى در اين دريافت، چنين به نتيجه مى رساند:
]سالى دو بر اين بر آمد. طايفه اوباش محلّت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزير و هر دو پسرش را بكشت و نعمت بى قياس برداشت و در مغاره دزدان به جاى پدر بنشست و عاصى شد. ملك دست تحيّر به دندان گزيدن گرفت و گفت:
شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى؟
ناكس به تربيت نشود، اى حكيم، كس!
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست،
در باغ لاله رويد و در شوره بوم خس!
زمين شوره سنبل بر نيارد،
در او تخم و عمل ضايع مگردان.
نكويى با بدان كردن چنان است
كه بد كردن به جاى نيكمردان![
اين داستان در بيان عقيده سعدى در باب تربيت روشن است و نيازى به توضيح ندارد. حتِّى آنجا كه نوجوان بايد زشتى سرشت خود را نشان دهد، سعدى او را به كشتن وزيرى هدايت مى كند كه نزد پادشان به شفاعت او برخاسته بود و حياتش را بازخريده بود، و از اين تلخ تر و عبرت آموز تر اينكه آن دزد زاده، براى چهارميخه كردن نظر و دريافت سعدى و پادشاه، دو پسر آن وزير را هم مى كشد. چرا؟ اينجاست كه اين حكايت كوتاه، نياز به حكايتى بسيار بلند در تفسير واقعه دارد، و من در حاشيه غزل «بازى منقار و چنگ» آوردن چنين حكايت و تفسيرى را لازم نمى بينم، زيرا كه آنچه از حكايت سعدى آورده ام، براى گسترش معناى اين بيت غزل بوده است:
مرا ز ِ مردم ِ اين روزگار ِ بد گله نيست:
بدى ز ِ مردم ِ خوبى نديده مسئله نيست!
امّا با اشاره به استدلال سعدى، مى گويم كه فرض كنيم كه «باغ»، به رسم استعاره، جامعه اى باشد برخوردار از آزادى و عدالت اجتماعى، و در اين جامعه، در پيروى از اندرز «ويكتور هوگو»، شاعر و داستان نويس فرانسوى و خالق «بينوايان»، آن قدر در بر مدرسه هاى جديد گشوده باشند كه ديگر زندانى نمانده باشد تا در آن را ببندند، و «شوره بوم» يا «شوره زار» هم، به رسم استعاره، جامعه اى باشد سراسر غرق در فساد و دزدى و فحشاء و فريب و رياكارى، سركوفته استبداد و خفقان و حبس و شكنجه و اعدام، و گرفتار همه خبائث اجتماعى. بديهى است كه از چنين شوره زارى نمى توان انتظار داشت كه به باغ سنبل تبديل شود. اگر در فرضمان «باران» را، با آن لطافت طبعش، استعاره اى از آزادى و عدالت و رفاه اجتماعى و بقيه نعمتهاى يك دموكراسى واقعى بگيريم، جامعه هم باغى خواهد شد كه اگر در آن تخم «سنبل» بكاريم، از آن «خس» نخواهد روييد. همين كه آن آفتها و پليديها از جامعه دور شود، مسلّماً «خس پرورى» را به كنار خواهد گذاشت و در حدّ انتظار «سنبل آور» خواهد شد. به همين دليل است كه من، چنانكه در اين غزل گفته ام، معتقدم كه از «مردم خوبى نديده» جز «بدى» نمى توان انتظار دشت.
در اينجا به ياد «ژان ژُنه» (Jean Jenet)، رمان نويس و نمايشنامه نويس معروف فرانسوى مى افتم كه بچّه نامشروع يك فاحشه بود و اين فاحشه هفت ماه بعد از زاييدن بچّه اش مرد و «ژان»، يتيم هفت ماهه به پرورشگاه سپرده شد. در ده سالگى او را، كه بيگناه بود، به جرم دزدى به زندان انداختند، و از زندان كه بيرون آمد، دزدى را پيشه خود كرد. بعدها در اين باره گفت: «من جهانى را كه به مطرود بودن من حكم كرده بود، مصمّمانه طرد كردم.» از پانزده سالگى تا هيجده سالگى خود را با اعمال شاقّه در زندان گذراند و در اين دوره به همجنس بازى و همجنسگرايى كشانده شد، و در بيرون از زندان، علاوه بر دزدى، از راه تن فروشى هم امرار معاش مى كرد. سر انجام به حبس ابد محكوم شد. در سى و دو سالگى در زندان كتابى نوشت با عنوان «مريم عذزراى گلها» (Notre Dame des Fleurs) كه مسئولان زندان آن را يافتند و ضبط كردند و نابود كردند، امّا ژان ژنه با بازگشت به حافظه اش آن را از نو نوشت و دستنويس آن پنهانى از زندان به بيرون برده شد و به دست «ژان كوكتو» و «ژان پل سارتر» افتاد و آنها به وجود نويسنده اى در زندان پى بردند كه با زبانى شاعرانه زندگى مطرودان جامعه را تصوير كرده است. پس چهل تن از انديشمندان و نويسندگان و هنرمندان را با خود همراى كردند و عريضه اى به دولت فرانسه نوشتند و درخواست آزادى او را كردند. ژان زنه از زندان كه بيرون آمد، با جدّيت نوشتن رمان و نمايشنامه را ادامه داد و مرتبه اى در رديف بزرگترين نويسندگان معاصر فرانسه در آمد، و ثابت كرد كه هيچ انسانى به فطرت فاسد و دزد و تبهكار نيست، و اين جامعه است كه براى عدّه اى «شور زار» است و براى عدّه اى ديگر «باغ» .
دبليو. اچ. اودِن (W. H. Auden)، شاعر بزرگ بريتانيايى آمريكايى شده، كه در كار بسيارى از شاعران نسل بعد از خود تأثير عميق گذاشت و منتقدان به مرتبه استادى او در شعر معترفند، شعرى دارد با عنوان «۱ سپتامبر ۱۹۳۹» كه در بندى از آن مى گويد:
من و مردم مى دانيم
كه همه دانش آموزان چه مى آموزند،
آنهايى كه بر ايشان ناروايى رفته باشد
در نتيجه به ناروا كردن مى پردازند.
يعنى كه از مردم روزگار بد گله اى نمى توان داشت، زيرا كه بد ديدن از مردم خوبى نديده امرى طبيعى است، و از اين بد تر آنكه:
به يُمن ِ راحت ِ صيّاد نزدِ همقفسان
سواى بازى ِ منقار و چنگ مشغله نيست!
صيّادان ِ جامعه، از روى بيخردى و نا آگاهى، اسباب گسترش همه گير شدن نكبت را در جامعه فراهم مى كنند، چنانكه محيط تبديل به قفسى شده باشد كه افراد جامعه، مرغان ِ صيد شده، را در آن چپانده باشند و در قفس را بسته باشند و خود در گوشه اى خرسند آرميده باشند. در چنين موقعيتى مرغان گرسنه و تشنه اند، از تنگى جا در عذابند، و هر يك فكر مى كند كه تقصير ان مصيبت از جانب مرغان مجاور اوست، و به اين ترتيب با منقار و چنگ به جان همديگر مى افتند. نمونه اى از اين قفس كشور عراق است كه مردم آن ظاهراً صيّادان خود را نمى شناسند و در بازى منقار و چنگشان هر روز دهها نفر كشته مى شوند.
و امّا از اينها كه بگذريم، به حافظ شيرازى مى رسيم كه گفته است:
به كوى ميكده، يا ربّ، سحر چه مشغله بود
كه جوش شاهد و ساقى و شمع و مشعله بود!
حديث عشق، كه از حرف و صوت مستغنى ست،
به ناله دف و نى در خروش و ولوله بود.
مباحثى كه در آن مجلس جنون مى رفت،
وراى مدرسه و قال و قيل مسئله بود!
دل از كرشمه ساقى به شكر بو، ولى
ز نامساعدى بختش اندكى گله بود.
قياس كردم و آن چشم جادوانه مست
هزار ساحر چون سامريش در گله بود.
بگفتمش: «به لبم بوسه اى حوالت كن!»
به خنده گفت: «كى ات با من اين معامله بود؟!»
ز اخترم نظرى سعد در ره است كه دوش
ميان ماه و رخ يار من مقابله بود.
دهان يار كه درمان درد حافظ داشت،
فغان! كه وقت مروّت چه تنگ حوصله بود.
در سال ۱۳۵۳ وقتى كه اين غزل حافظ را خواندم، انگار فرزندانه مى خواستم به او بگويم: «خوش به حالت، پدر! در روزگار تو، با همه بديهايش، اين خوبى را داشت كه تو مى توانستى قافيه هاى گله، مسئله، مشغله، مقابله، و ولوله را حاشيه نشين چنين مضمونهايى بكنى! در روزگار من غزل قالب شعر زمانه نيست، و اگر شاعرى غزلى بگويد، ناگزير با اين قافيه ها مضمونهاى ديگرى خواهد داشت.
لندن، ۹ ژوئن ۲۰۰۶